دوره‌گرد شعر

نخستین انتشار نامه‌‌ای عاشقانه از فروغ فرخزاد

۲۵ مهر ۱۳۹۵
نامه منتشرنشده فروغ فرخزاد
نامه منتشرنشده فروغ فرخزاد

فرزانه میلانی

از فروغ فرخزاد، که نامه بسیار می‌نوشت، تا امروز بیش از هشتاد نامه منتشر شده است، اما بسیار نامه‌های دیگر هم از او به جا مانده که هنوز چاپ نشده‌اند. «فروغ فرخزاد؛ زندگی‌نامه‌ی ادبی و نامه‌های چاپ‌نشده» عنوان کتابی است که فرزانه میلانی، نویسنده و پژوهشگر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه ویرجینیا، خبر چاپ قریب‌الوقوع آن را داده و گفته است: برای تهیه‌ی این کتاب با بیش از ۷۰ نفر از اقوام، دوستان، همکاران، همسایه‌ها و آشنایان فروغ فرخزاد مصاحبه کرده‌ام. در ضمن این کتاب بیش از ۳۰ نامه را دربرمی‌گیرد که در سال‌های اخیر جمع‌آوری کرده‌ام؛ نامه‌هایی که پیش از این منتشر نشده‌اند.

خانم میلانی، یکی از این ۳۰ نامه را، پیش از انتشار کتاب، برای من فرستاده است تا در خوابگرد منتشر کنم. نامه‌ای است عاشقانه به شاهی یا همان ابراهیم گلستان. فایل پی‌دی‌افِ نامه، حاوی تصویر دستخط فروغ، را هم می‌توانید از یکی از این دو لینک دانلود کنید: [دانلود از گوگل+] یا [دانلود از خوابگرد+]

فرزانه میلانی قصد دارد برای پرهیز از سانسور، این کتاب را، که حاصل بیش از ۳۰ سال پژوهش و تلاش اوست، در خارج از ایران منتشر کند، اما اعلام کرده که نسخه‌ی اینترنتی آن را نیز برای خوانندگان داخل ایران منتشر خواهد کرد.

متن نامه‌ی فروغ فرخزاد

نامه منتشرنشده فروغ فرخزاد

یکشنبه‌شب ۱۷ ژوئیه

عزیزم. عزیزم. عزیزم. قربانت بروم. دوستت می‌دارم. دوستت می‌دارم. یک لحظه از مقابل چشمم دور نمی‌شوی. نفسم از یادت می‌گیرد و خونم در قلبم طغیان می‌کند. شاهی، دوستت دارم. دو روز است که نتوانستم برایت نامه بنوسم و وجدانم همین‌طور عذابم می‌دهد. دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را پهلوی امیر بگذرانم. ما که چهار نفر بودیم و امیر هم با زن و بچه‌هایش و مهرداد روی هم می‌شدند پنج نفر و همه با هم می‌شدیم نُه نفر و نُه نفر شدن و نُه‌نفری زندگی کردن حتی اگر برای دو روز هم باشد یکی از آن چیزهائیست که مرا خفه می‌کند. نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهائی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم. برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم. هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمی‌شد پنجره را باز کرد. یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها می‌آمد و یا باران بود و مه و سرمای شدید. و بالاخره هم سرما خوردم و آن‌چنان سرمائی خوردم که وقتی برمی‌گشتم پشت ماشین زیر چهار تا پتو دراز کشیدم با گلوی روغن‌مالیده و سردرد وحشتناک و سرفه و هزار چیز غیرقابل تحمل دیگر و حالا هم که دارم این نامه را برایت می‌نویسم آنقدر تب دارم که چشمم باز نمی‌شود. هوای اینجا خیلی بد است. من‌که ‌‌هیچ‌وقت مریض نمی‌شدم از وقتی که از ایران آمده‌ام اقلاً نصف مدت را مریض بوده‌ام.

قربانت بروم. دارم مزخرف می‌نویسم. دارم حرف‌های بیهوده می‌نویسم. دیگر تمام شد. فردا که دوشنبه است می‌روم و بلیط هواپیمایم را می‌برم برای رزرو کردن صندلی. خیال دارم برای دوشنبۀ دیگر که سوم مرداد می‌شود رزرو کنم. می‌خواستم جمعه بیایم ام بچه‌ها نمی‌گذراند. هنوز هم نمی‌دانم که جمعه بیایم یا دوشنبه. فردا ‌همه‌چیز معلوم می‌شود. بلافاصله برایت می‌نویسم. نمی‌دانم باید برایت تلگراف بزنم یا نه و نمی‌دانم اگر تلگراف بزنم به فرودگاه می‌آئی یا نه. اگر می‌نویسم ”نمی‌دانم“ برای این نیست که فکر می‌کنم اهل آمدن نیستی بلکه برای اینست ‌که فکر می‌کنم شاید فرصت و امکان آمدن برایت وجود نداشته باشد. شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظۀ اول دارم. اگر سرنوشتم این باشد که ترا دوباره ببینم باید در همان لحظۀ اول ببینم. این دوروزه هم هیچ خبری از تو نداشته‌ام. شاید فردا نامه‌ات برسد. اگر قرار شد جمعه بیایم فردا و پس‌فردا هم برایت می‌نویسم و دیگر نمی‌نویسم چون اگر بنویسم بعد از خودم می‌رسد. اما اگر قرار شد دوشنبه بیایم تا چهارشنبه برایت می‌نویسم. دیگر نمی‌توانم بنویسم.

از وقتی که به برگشتن فکر می‌کنم و می‌دانم که دیگر دارد خیلی خیلی نزدیک می‌شود نمی‌توانم بنویسم. انگار نوشتن کار باطلی است. یک کار غیراصلی است. دیگر می‌خواهم گوشۀ اطاق بنشینم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم و ‌هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ برمی‌گشتم تمام راه را به تکرار این رؤیا گذراندم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی‌حال شدم و میان دست‌های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی…. قربانت بروم. قربانت بروم نمی‌دانی چه حالم بد است و همین‌طور دارد بدتر می‌شود. مثل مست‌ها هستم و اصلاً نمی‌دانم دارم چه می‌نویسم.

راستی فراموش نکن که به زهراخانوم از آمدن من بگوئی. عادت داشت که همیشه در غیبت من اسباب‌های اطاق‌ها را جمع می‌کرد. و شاید حالا هم همین ‌کار را کرده باشد. آخ، قربانت بروم. دلم با تو در اطاق خودم بودن را می‌خواهد. آن بعدازظهرهای گرم بیهوش‌کننده و آن خواب‌های تابستانی و آن عریانی سراپای ترا چسبیده به عریانی سراپای خودم می‌خواهد. یعنی می‌شود ‌می‌شود که دوباره ببینمت و ببوسمت، می‌شود؟ شاهی‌جانم، باید برایم دعا کنی. قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم.

الان یک‌مرتبه یاد سیروس افتادم. راستی مثل فاحشه‌ها شده و خودش هم می‌داند که شده و از این قضیه درد می‌کشد و می‌داند که من هم می‌دانم که درد می‌کشد و اینست‌ که سعی می‌کند بگوید نه خیلی هم از وضع خودش راضی و به این جنسیت مشکوک خودش مغرور است و همین‌جاست که دیگر کارهایش دردناک می‌شود. از آن آدم‌هائیست که فکرمی‌کنم یک ‌روز در نهایت خونسردی باید خودش را بکشد. با وجود اینکه رفیق و هم‌صحبت خیلی خوبیست اما واقعاً بعضی‌وقت‌ها جلوی مردم حسابی خجالتم می‌دهد. به هرکس و ‌همه‌چیز بند می‌کند و می‌خواهد همراه همۀ مردها راه بیفتد و شب را با آنها بگذراند و خیلی بد است. من بعضی‌وقت‌ها فرار می‌کنم تا نباشم و نبینم. درست مثل فاحشه‌ها شده و اصرار هم دارد که این‌طور باشد.

شاهی‌جانم، چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب می‌شود و چون نمی‌تواند بقیۀ مسابقه راتماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را می‌شکند و بعد خودکشی می‌کند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند. قربانت بروم. من‌ که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم. من ‌که ترا دوست دارم.

دیگر نمی‌نویسم چون واقعاً حالم وحشتناک بد است.
تا فردا
می‌بوسمت
فروغ

[۱] اشاره به گلوریا فرخزاد است و همسرش هانس گاسنر و دخترشان یودیت .

[۲] Lawrenceburg

 

بازنشر مطلب با ذکر منبع و لینک به خوابگرد آزاد است
کانال خوابگرد در تلگرام [+]

این مطالب را هم خوانده‌اید؟

۴۵ نظر

  • Reply میرعزیز ۲۶ مهر ۱۳۹۵

    سلام. ممنون از نشر این نامه و مطلب. فقط نسخه ی دیجیتالی این کتاب را از کجا می تونیم تهیه کنیم

    • Reply خوابگرد ۲۷ مهر ۱۳۹۵

      هنوز منتشر نشده است. هر وقت منتشر شد، خبر می‌دهم.

  • Reply Niknaz ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    میشه لطفا بگین سیروس که توی نامه درموردش صبت شده کیه؟

  • Reply محمد ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    سلام، ببخشید سیروس کیه؟

  • Reply مهران ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    جالب بود دیدن این که از خلال این نامه اختلال شخصیت مرزی (borderline) فروغ معلوم است. «تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم.»
    یا «برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اطاق و با بچه‌ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم.»
    البته بسیاری از هنرمندها با همین اختلال‌ها است که از بقیه متمایز می‌شوند و می‌توانند چیزهایی را ببینند که بقیه نمی‌بینند و خلق می‌کنند.
    بقیه مشخصات شخصیت مرزی این که نمی‌توانند رابطه عاطفی پایداری را شکل بدهند و معمولا ازدواج موفق ندارند، زود دل می‌بندند و زود هم متنفر می‌شوند. بعض اوقات پر انرژی اند و بعض دیگر مریض احوال….

  • Reply احسان حمیدی ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    سلام
    سیروس داخل نامه کیست ؟

  • Reply مصطفی ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    سلام وعرض ادب
    تشکر ویژه از شما دارم بابت انتشار این نامه زیبا از فروغ که نهایت احساس ولطافت بود
    ماناباشید…

  • Reply محمد ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    سلام.ممنون بابت انتشار.
    خداست این نامه.قربان عشق فروغ عزیز …
    چقد عاشقانه.
    بقیه چیزها فرعی اند…
    این احساسات چقدر زیباست.
    عاقلان را در این دایره کاری نسیت…

  • Reply ندا کاوسی فر ۲۷ مهر ۱۳۹۵

    کاش این نامه هرگز منتشر نمی شد. نمی دانم اگر امروز فروغ بود دوست داشت نامه ی عاشقانه اش را بقیه بخوانند . آیا هنوز هم گلستان را همانطور مثل گذشته ها دوست داشت. کدام از ما عاشق بوده ایم و بعد ها نگاهی به پشت سرمان نینداخته ایم و حالمان ار انتخابمان از انچه که گفته ایم به هم نخورده است. به خودمان با خجالت نگفته ایم که یعنی ما بوده ایم که برای همچینین آدمی که در حق ما چنین کرد این کارها را کردیم. می دانید اتش به قلبم می زند این نامه امروز که فروغ را با گلستان مقایسه می کنم و می دانم که اگر امروز بود شاید قربان بند کفشهایش نمی رفت.

    • Reply HASSAN ۷ آبان ۱۳۹۵

      کاملا موافقم.

  • Reply محمد ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    چقدر معمولی و چقدر ابتدایی!
    این ابدا با تصویری که از یک زن فرهیخته در ذهن داشتم نمیخواند. آن همه ذوق در نمایش عشقی با شکوه و احساساتی پرطمطراق کدام گوری رفته؟
    نمیتوان به حریم خصوصی فروغ و گلستان تعدی کرد. من هم اصلا با فحوای کلام این زن کاری ندارم. اما ابتذال متن این نامه برایم نا امید کننده بود.
    من نامه های نویسندگان و شاعران بزرگ زیادی را خوانده بودم. هرگز اینقدر ابتدایی نبودند.

    • Reply پرستو ۲۸ مهر ۱۳۹۵

      بنده کاری به متن نامه ندارم. اما با توجه به توصیفات حال ایشان در لحظه نگارش نامه (با آن حال تب و مریضی و سرفه و سرماخوردگی و در حال هذیان) واقعا انتظار یک نامه پر طمطراق رو دارید؟ خود شما تا بحال در حال مریضی و تب چیزی نوشتید؟ مسلما انتظار یک شاهکار نباید داشت از آدمی که در غربت داره در گرمای تب میسوزه و غم دلتنگی و تنهایی همونجوری که توصیف کرده، آزارش میده.

    • Reply HASSAN ۷ آبان ۱۳۹۵

      گل گفتی. این نامه ها واقعا مبتذل است و علاوه بر این باید حریم خصوصی هنرمند رعایت شود و اصلا چاپ نشود.

  • Reply رضا ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    بس که قحط مطلبه یواش یواش لیست خرید مشاهیر گذشته رو هم منتشر میکنیم مگر نظری جلب بشه

  • Reply زهرا ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    سیروس ؟؟؟؟خیلى ها پرسیدند ممنون میشم جواب بدید

  • Reply محمد ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    ندا کاوسی فر عزیز:
    من نمیدانم تجربه شما از عشق و از انتخابتان چه بوده، اصلا نمیدانم نگاهتان به عشق چیست و تا چه حد و مرتبه آن را چشیده اید!
    اما باید عاشق باشی ، آن هم از نوع عشق فروغ عزیز و گلستانش!
    خدایا ! وقتی میگوید قربان بند کفش هایت …
    چقدر عاشق بوده فروغ…
    چقدر میفهممش!
    ما حق قضاوت نداریم.
    حق نداریم چرا و چگونه و اما و اگر بیاوریم!
    من با این نامه فروغ بیشتر عاشقش شدم.
    حالا خیلی بیشتر از گذشته دوستش دارم.
    آفرین به فروغ… :-)

  • Reply چخوف ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    سلام چون خیلی از دوستان پرسیده بودن سیروس کیه میگم، منظور فروغ سیروس دین محمدی میباشه
    خدافظ

  • Reply محمد ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    پرستو جان!
    به نظر من که نامه فروغ ، حتی با حال مریضی و تب و … یه شاهکاره.
    من نمیدونم دنبال چه خصوصیاتی باید باشیم که یک نامه یا متن رو شاهکار قلمداد کنیم، اما همین نامه برای امثال منی ، بخصوص برای گلستان یه شاهکاره.
    العاشق یکفیه الاشاره!

  • Reply مینا ۲۸ مهر ۱۳۹۵

    پیشداوری نمی‌کنم، اما چون موجی راه افتاده میگویم: مدتیست این جمله‌ی خانم میلانی را اینطرف آنطرف خوانده‌ام که با انتشار نامه‌های فروغ، با روی و چهره‌ی دیگری از فروغ آشنا خواهید شد. و از جایی با خبر شدم نامه‌هایی که گلستان در اختیار خانم میلانی گذاشته گزینش میشود. آیا این کار اخلاقی است؟ آیا گزینش نامه‌ها خود یک سانسور نیست؟ آیا این فروغی که با این نامه‌های سانسور شده برای ما تصویر میکنند فروغی نیست که خانم میلانی برای ما تصویر خواهد کرد؟

  • Reply بیژنی ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    سیروس همان پرویز شاپور نیست؟شوهرش

    • Reply خوابگرد ۲۹ مهر ۱۳۹۵

      نه.

  • Reply احمد ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    البته بسیار زیباست عشق، در الی که فروغ آنرا تجربه می کند، با عشق سال۲۰۱۶ منتهی به۲۰۱۷! به هیچ عنوان قابل مقایسه و قابل قیاس نیست! هیچ ربطی به عشق امروز در هیچ کجای جهان ندارد
    باید تجربه کرده باشید، باید برای کسی تب کرده باشید و از ندیدنش رنج( به معنی واقعی کلمه رنج) برده باشید باید سلول به سلول تن تان درد گرفته باشد! وقتی نمی بینیدش! اینها برای امروز، عجیب است مبتذل است! یا … در حالی که نیست و این خصوصی ترین وضعیت و حالت آدم است که هیچ ربطی هم به کسی ندارد! و کسی حق قضاوتش را هم ندارد
    اگر بارها بخوانیم و سیر نشویم حق داریم این یک علقه ی جانی و روحیست پیچش تار و پود یک زن است به یک عشق با تمام حرارت و شور و شیفتگی که یک زن می تواند و در توانش هست تا بروزش دهد ، ویران کننده است اگر مردی این عشق را ببیند و ببوسد و ببوید و رهایش کند چو دیگر تا آخرین لحظات زنده مانی ، نمی تواند تکرارش را ببیند! حتا اگر هزار و یک معشوقه عوض کند
    این یک افسوس مرگبار است اگر از دست برود یا از دستش بدهی یا به هر دلیلی و با هر بهانه ای برود
    اینها در یک کلام و یک بیان عشق است
    با همه ی کوتاهی و شیرینی اش با همه ی تکرار ناپذیری اش
    دنبال هیچ چیز دیگر درین بیانات و در این کلمات و این سحر مطلق نباید باشید جز معنای عشق
    چیزی که شاید تا آخر عمر، نتوانید حتا یک ثانیه اش را تجربه کنید!
    حقیقت تلخیست
    اما امروز، آموزش می بینند، تحصیل می کنند، زحمت می کشند تا…مبادا عاشق شوند
    بهمین علت سالها تربیت!! و تلاش برای عاشق نشدن! را نمی توان با یک نامه _ هر چند از فروغ باشد_ باطل کرد و اثرات اش را از بین برد

  • Reply به بهانه بوسیدن بند گفش‌هایش | پایگاه خبری 40کلاغ ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    […] قسمتی از متن نامه برگرفته از خوابگرد: […]

  • Reply اراد ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    اوایل که با شعرو شخصیت فروغ اشنا شدم نسبت بهش حس تعصب گونه داشتم و بدلیل
    علاقه شدید به این چهره ادبی، دوست نداشتم
    راجع به زندگی خصوصی و حواشی کنجکاوی خاصی داشته باشم یا حتی چیزی بشنوم. اما الان انتشار این نامه از نظر من از انتشار شعراش هم مهم تره
    چون اولا خود این نامه یکی از بهترین شعرهای عاشقانه است که تا بحال خوندم.
    بعدشم اون نامه مال فروغه و به اندازه اثارش و بلکه بیشتر از اثارش هم واجد اهمیته و هم اثر گذار تره.
    یه وقتی باید این نامه و بقیه نامه ها منتشر میشد چه بهتر در مقطع زمانی منتشر شد که فردی مثل
    من زنده باشه و بتونه بخونه.

  • Reply محمد ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    Ravensburg درسته نه Lawrenceburg
    تو متن فارسی درسته ولی اسم انگلیسیش رو غلط نوشتین. Lawrenceburg در ایالت متحده است و نمیتونه فروغ از اونجا هر هفته به دیدن ابراهیم گلستان برده

  • Reply فرزین ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    یک موقعی جوان که بودم همه اینها برایم چقدر جذاب بودند، چقدر فروغ فرخزاد برایم بت بود، ولی گذر عمر به من ثابت کرد بهتر است فقط ببینیم و بشنویم و بگذریم و اگر چیزی به دلمان نشست فقط دوستش داشته باشیم و دنبال اسطوره نباشیم ـ
    جایگاه فروغ شاعرغیر قابل انکار است اما انتشار این نامه فقط تشفی دهنده حس فضولی کردن ماست و بس ـ از این نامه چه جنبه ای از شاعر برایمان روشن می شود ؟ هیچ ! فقط یک زن جوان عاشق ( آنهم در لحظه، که شاید روز دیگر این چنین خودش را شیفته معشوق نبیند ) دارد وراجی می کند و قربان صدقه معشوق میرود – البته کمی آوانگادرتر از همسالان معاصر خود و با زبان شاید متفاوت تری – وگرنه متن نامه مطلقا هیچ چیز جالبی ندارد .
    شنیده ام خود گلستان این نامه را به میلانی داده ، البته برای خواندن، حالا تا چه اندازه اجازه چاپ این نامه و بقیه نامه ها که قرار است چاپ شوند را داده، خدا عالم است، البته از شخصی مثل گلستان بعید نیست این اجازه را هم داده باشد . کسانی که با وی آشنا هستند می دانند آدم باسواد ولی کمی عوضی است که جز خودش کمتر کسی را قبول دارد، از او بعید نیست بعد از این همه سال در این سالهای پیری به فکر جنجال به پا کردن حتی با انتشار نامه های خصوصی معشوقه سابق باشد ، نامه هایی که اگر بقیه اش مثل این باشد ارزش ادبی ناچیزی دارند، ………شنیده ام وقتی فروغ می میرد گلستان حتی در تشیع جنازه اش هم شرکت نمی کند ، … بماند !!

    • Reply bib ۳۰ مهر ۱۳۹۵

      مگه نامه باید ارزش ادبی داشته باشه؟! تو هم که از نوشته ات کاملا پیداست خیلی آدم فراری از خاله زنک بازی و وراجی هستی! بماند!!

      • Reply فرزین ۱ آبان ۱۳۹۵

        آقا یا خانم “بیب” معذرت میخواهم که وراج یا خاله زنک هستم ، ولی برای نمونه میتوانی برای اینکه مفهوم ” نامه ادبی ” را برای یک بار هم که شده درک کنی به کتاب هشتاد و دو نامه صادق هدایت به حسن شهید نورایی مراجعه کنی مراجعه کنی ، شاید نظر مبارک عوض شد ، آنوقت یکی از آن نامه ها را با نامه “قربون بند کفشهات برم ” فروغ خانم کنار هم بگذار مقایسه کن تا به معنی خاله زنک وراج پی ببری

  • Reply محمدعلی آتش سودا ۲۹ مهر ۱۳۹۵

    به نظرم فروغ انسان بزرگی بوده که اینقدر صادقانه و راحت به کسی که دوست می داشته ابراز عشق کرده است. ابراز عشق با این صداقت و صراحت کاری است که از عهده ی هر کسی بر نمی آید اگرچه حرفش را زیاد می زنیم. روحش شاد.

  • Reply تندیس ۳۰ مهر ۱۳۹۵

    چرا نظرم رو چاپ نکردین؟ حالا مطمئن شدم که این حرفها دروغه. در زمان زندگی فروغ هم کسانی بودند که به ایشون بدترین تهمتها رو زدن اما به قول شاعر تنها صداست که میماند.

  • Reply نادر ۱ آبان ۱۳۹۵

    عشق هم جزء کلک های بشر است امروز عاشق می شود فردا متنفر . اگه لیلی و مجنون به هم می رسیدند چهار روز بعدش تا می تونستن به خواهر و مادر هم دشنام می دادن هیچ بعید نبود که لیلی می رفت و با شاگرد بقال سر کوچه دوس می شد و تا شوهرشو براش بکشه و جسدشو به آتش بکشه . البته من که اینا رو نوشتم باید بگم که فروغ رو دوس دارم خب گلستان خیلی جذاب بوده -دلداری

  • Reply بامداد امید ۱ آبان ۱۳۹۵

    فروغ ،ماه بی غروب
    در همان حال زار هم نشان می دهد بی حرف است
    این تکرار سه تایی را در خیلی از شعر های فروغ می تواند عزیزم ها ….دوستت دارم ها

  • Reply Vahid ۱ آبان ۱۳۹۵

    با عرض سلام
    فک نکنم اینکه نامه های شخصی ادمارو بدون اجازه خودشون یا خانوداشون پخش کنیم کار درستی باشه .
    زندگی‌ شخصی هنرمندا در کنار اثارشون در حاشیه قرار می گیره . کسی چه میدونه اگه از زندگی شخصی حافظ و مولوی با خبر بشیم چه دیدی نسبت به اونا پیدا میکنیم. زندگی هر کسی به خودش مربوطه ، این آثارشونه که به ما مربوط میشه .
    یه انتشاراتم میخواد تمام نامه ها در صورتی که پوران فرخزاد و پسر فروغ فرخزاد ناراضی و مخالف هستن پخش کنه . این دیگه اوج بی فرهنگیه . کاش کمی به کارامون فک کنیم

  • Reply Tara ۲ آبان ۱۳۹۵

    می دانید این “سیروس″ که فروغ او را “فاحشه” و با “جنسیت مشکوک” می خواند و می گوید “بعضی‌وقت‌ها جلوی مردم حسابی خجالتم می‌دهد”، کیست؟ شاعری آلمانی زبان و ایرانی تبار که در زمان حیات تنها عضو ایرانی تبار “آکادمی زبان و شعر آلمان” بود و منتقدان آلمانی معتقدند، شعرهایش به غنای زبان آلمانی افزوده است. شاعری که گوتفرید بِن، شاعر اکسپرسیونیست نامدار آلمانی شعرهای او را می ستود و الیاس کانتی با او دوستی داشت. افزون بر این ها، مترجم توانای شعرهای حافظ، مولانا، خیام و شاعر نابینای عرب، ابوالعلاء معری به زبان آلمانی بود. بیش از بیست کتاب از او بجا مانده است و چندین جایزۀ ادبی به او اعطا شد. آری، او همجنس خواه بود و نمی کوشید این گرایش جنسی خود را پنهان کند. شگفت آور آن که فروغ با آن که خود رابطۀ جنسی آزاد داشت و به معشوق اش چنان نامه ای می نویسد، گرایش و رابطۀ جنسی “سیروس″ را با مردان برنمی تابید. بسیار مایلم بدانم که ابراهیم گلستان در پاسخ این نامۀ فروغ دربارۀ “سیروس″ چه نوشته است.

    • Reply محبوبه ۶ آبان ۱۳۹۵

      فروغ به فاحشگی سیروس و اینکه با هر مردی میره اعتراض داشت. فرقشون اینه تو رابطه فروغ و گلستان عشق وجود داشت.

  • Reply حسن ۷ آبان ۱۳۹۵

    به دلیل تحمیل نگرش فاشیستی بر جامعه ایران است که در کشورمان، آزادی بیان و بررسی آثار هنرمندان، در عمل متوقف شده. و در این شرایط سکون با تحرکات ضدعلمی، و گاه مغرضانه‌ای روبرو می‌شویم که نقد و بررسی علمی آثار هنری به بررسی آنچه «شخصیت واقعی» هنرمند معرفی می‌کنند، تبدیل می‌شود. و در کنار این به اصطلاح «شخصیت‌شناسی»، که بر پایه پوشالی شایعه و خاطره و نقل‌قول استوار شده، کار به قضاوت اخلاقی در مورد هنرمند هم می‌کشد.

    به طور مثال، بجای بررسی آثار فروغ فرخزاد، مانند خاله‌زنک‌ها به قضاوت در باره مسائل زندگی خصوصی وی می‌نشینند و جای تعجب نیست! اگر فردی جذب نگرش حاکم بر جامعه‌ مبتلا به طاعون فاشیسم استعماری شود،‌ قادر نخواهد بود میان هنرمند و هنرش تفاوتی ببیند! طاعونیان، شعر فروغ فرخزاد را تابعی از زندگی خصوصی وی می‌انگارند و همچون خاله‌زنک‌ها می‌خواهند از طریق بررسی جزئیات زندگی غیرحرفه‌ای وی به «کُنه» نگرش فروغ دست یابند! فرض می‌کنیم پایه و اساس رابطه فروغ فرخزاد با ابراهیم گلستان بر عشق استوار بوده. همچنین فرض می‌کنیم، تحقیقات فرزانه میلانی در مورد فروغ فرخزاد، با هدف «تخریب» وی صورت نگرفته. ولی با توجه به ‌اظهارات اخیر ابراهیم گلستان در مورد «حریم خصوصی»،‌ و گزارش‌های بی‌بی‌سی از «تحقیقات» فرزانه میلانی و … و از همه مهم‌تر متن عامیانه و بازاری نامه‌های عاشقانه منتسب به فروغ فرخزاد، به نظر می‌رسد که هدف اصلی از این تحقیقات و حواشی‌‌شان بیشتر ارائه تصویر خاله‌زنکی و روان‌پریش از فروغ فرخزاد، و «عادی‌سازی» روابط ـ تجاوز به حریم خصوصی ـ باشد. ادامه در…
    http://nahidroxan.blogspot.com/

  • Reply یاد برگ سبز پاییزم ۷ آبان ۱۳۹۵

    مسخره ترین متنی بود که دیدم. کاملا ساده و بی‌محتوا. البته این نامه صرفا ربطی به این نداره که اون بدبخت باید الزاما تمام عمرش نویسنده می‌بوده. بدبختی مردم ایران اینجاست: از هر کس و ناکسی بت می‌سازند برای خودشون.
    حالا این یکی با نامش رسوا شد وای به حال اون‌هایی که خدا رسواشون نکرده تا حالا –
    هر کسی که ادیب باشد لزوما با ادب نیست حالا جدای از بحث چقدر آدم سالم در دنیا کم شده.

  • Reply محمود ۸ آبان ۱۳۹۵

    گر مرید راه عشقى فکر بدنامى مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار کرد. مولانا هم میگن کوزه شراب رو دوش برده براى شمس .یا وقتى گفته شاهد پسرش رو معرفى کرده گرچه شمس نه شراب خوار بوده ونه شاهد باز

  • Reply محسن ۸ آبان ۱۳۹۵

    از این که دل نوشته های یک عاشق منتشر میشود حس خوبی ندارم انگار یکی را برهنه دید زدن است اما در مورد خود فروغ همیشه ی زن تاثیر گذار تو زندگیم بوده عاشقانه دوستش دارم یک عاشق بی ریا دوست داشتنی و پر انرژی و پر محبت

  • Reply موسي ۹ آبان ۱۳۹۵

    وقتی نامه ای میخوانی از هزار توی ناگفته هایی که هست درباره پری شاهدخت شعر فارسی فروغ نازنین و به پلشتی دنیای روشنفکری ان زمان پی میبری .که همواره فروغ می نالید ازشان نامه به یه نفر که دوستش می داشت .چیزی از ارزش و احترام این بانو کم نمیکند .واقعیتی است انکار ناپذیر عشق بین خودشان هست و بود لابد به ما چه که داوری کنیم در حریم خصوصی این بزرگواران . همسان ما انسان هستند و با غرایز و احساسات که همه ما ان را دارا میباشیم .یکی کامنت میگذارد که از چشم من افتاد بزا ربیفتد از چشم شما ملالی نیست ایا از ارزش و جایگاه شعریش چیزی کم میشود هرگز این نامه نثر فروغ دارد به گلستان نزدیک می شود مقطع مقطع و اهنگین دارد خود فروغ گلستان دیگری میشد و از استاد جلو میزد اگر عمر ش کفاف میداد بت نمیخواهیم بت درست کردن عوارض دارد بیایید فروغ را انگونه که هست و بود قبول کنیم شعرهایش را میخوانی به مرور به پختگی شعرش پی میبری . این جز با همنشینی بزرگ مردی چون گلستان دست نداد دنیای فروغ با همنشینی با گلستان و دیگر شعرا و نویسندگان دوربر گلستان شکل گرفت پخته شد .با نواوری های خود فروغ و رشد که خودخواست و به قله رفیع شعر رسید .چشمها را باید شست .انگ زدن و تخریب دردی را دوا نمیکن این حق زندگی فروغ بود از زندگیش بهره و لذت ببرد سرک کشیدن در زندگی و دقیق شدن چه دردی را دوا خواهد کرد و حرف های خاله زنکی .بیائیم زندگی را انگونه که هست بخواهیم نه ان گونه که دیگرانش میخوانند .هرکسی خود مسول زندگی خویش میباشد .به ما چه که با معیار کسی بخواند یا نخواند

  • Reply حسن رفیعی ۱۱ آبان ۱۳۹۵

    البته «شاهی» می تواند «شاپور» شوهرش باشد، نه گلستان!

  • Reply محمود ۱۵ آبان ۱۳۹۵

    ایا نوشتن چنین نامه ای به یک مرد متاهل درست است؟
    ادمی به هر درجه ای که برسد باید اول انسان باشد.

  • Reply محمد ۱۲ آذر ۱۳۹۵

    کاش حریم خصوصی او را حفظ میکردید…

  • Reply انتقاد شدید ابراهیم گلستان (معشوق فروغ فرخزاد) از جلال آل احمد و پرویز ناتل خانلری ۱۲ آذر ۱۳۹۵

    […] دیروز که شنبه بود همراه گلُر و هانس و دختر کوچکشان[۱] و سیروس رفتم به راولنسبورگ[۲] تا تعطیل آخر هفته را […]

  • Reply کیمیا ۱۳ آذر ۱۳۹۵

    سلام.چه قدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود! خوشحالم که هنوز هست.

  • شما هم نظرتان را بنویسید



    12 − 2 =

    نظر