جایزه‌ی بهرام صادقی نقد و نظر

نسخه‌پیچی وحشت‌آور چند برگ داستان

۱۹ دی ۱۳۹۴
نگاهی سلیقه‌ای به داستان‌های جایزه‌ی بهرام صادقی

قبلاً هم اعلام کرده‌ایم که هر کس بخواهد تحلیلی کلی در باره‌ی مجموعه‌ی آثار برگزیده‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی بنویسد، برای انتشار آن در خوابگرد آماده ایم. آن‌چه می‌خوانید، یادداشت یکی دیگر از خوانندگان است که برای انتشار فرستاده. پیش از آن اما، چند نکته:

ـ تنها شرط انتشار یادداشت‌ها، نظرداشتِ «همه‌ی آثار» در یک مطلب است، با رعایت ادب و آداب نقد و بررسی.
ـ کاملاً روشن است که این یادداشت‌ها نظر شخصی نویسندگان آن‌ها ست و هیچ ربطی به نظرگاه برگزارکنندگان و نیز داوران ارجمند این جایزه ندارد.
ـ از طرف دبیر هیئت داوران این قول را به همه‌ی شما می‌دهم که این یادداشت‌ها هیچ‌گونه تأثیری، مثبت یا منفی، بر نظر داوران ندارد.
ـ اگر این جایزه با انتشار آثار برگزیده (با همه‌ی دردسرهایی که برای ما دارد) توانسته باشد به این شکل مخاطب را درگیر کند، تا همین‌جا هم به یکی از اهداف خود رسیده است.
ـ بحث‌های حاشیه‌ای در باره‌ی امتیازدهی کاربران در کتابخوان طاقچه، با همه‌ی سوء‌استفاده‌های احتمالی، خود بخشی از روندی ست که در فضای ادبی باید بگذرانیم تا به بلوغ و انصاف و احترام به آرای دیگران برسیم. با این حال، تنها اتفاقی که می‌تواند جمع‌بندی آراء خوانندگان را به واقعیت نزدیک‌تر کند، مشارکتِ «شمار بیشتری» از خوانندگان در این نظرسنجی ست.
ـ هدف اصلی ما از نظرسنجی از خوانندگان، در وهله‌ی نخست، پرهیز از برگزاری جایزه در خلأ و برقراری ارتباط مستقیم آثار و نویسندگان با جامعه‌ی مخاطب بوده. سایر مسائل، مزه‌های تلخ و شیرین این ضیافت ادبی اند.

نسخه‌پیچی وحشت‌آور چند برگ داستان
یا نگاهی سلیقه‌ای به داستان‌های جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

نویسنده‌ی مهمان: ماژلان
درک این حقیقت ساده که ممکن است معیارهای داوران در انتخاب و گزینش این داستان‌ها شامل سلیقه‌شان هم باشد، خیلی پیچیده نیست. با پذیرفتن این اصل چه در این مسابقه و چه در هر مسابقه‌ی هنری دیگری، علی‌الخصوص در مسابقه‌های ادبی، خیلی از گلایه‌ها و شِکوه‌ها از بین خواهند رفت. من به عنوان یکی از شرکت‌کنندگان در این مسابقه که داستانم جزو چهل داستان دور اول بوده، حالا فقط می‌توانم شاهد انتشار آثار بیست نویسنده (همکار و نه رقیب) بر روی نت باشم و یا از انتخاب نشدن داستانم دلخور شوم یا برعکس کار بهتری انجام دهم. آن‌ها را بخوانم و نظر شخصی خودم را راجع به این آثار در نت منتشر کنم. چون به هرحال من هم سهمی در پررونق‌تر کردن مسابقه‌ای خواهم داشت که در قدم اول دلم می‌خواست جزئی از برگزیدگانش باشم و حالا که نیستم، چه اشکالی دارد که هم‌چنان همراه دوستانم بمانم؟

شاید این قدم اولی باشد در نشان دادن اهمیت یک مسابقه ادبی برای نویسندگان و خروج از آن بی‌حسی که حسین سناپور هم درباره‌اش حرف زده و گله کرده بود. البته پیش از این کار باید بگویم که وقتی صحبت از دخالت دادن سلیقه می‌کنم، منظورم استفاده از این عبارت در وجه منفی‌اش نیست. به هرحال هرکسی به اقتضای تجربه و سواد ادبی خودش می‌تواند سلیقه‌ای متفاوت با سایرین داشته باشد، ولی باید بپذیریم که سلیقه‌ی متفاوت نه خوب است و نه بد. تنها یک ویژگی ست. یک ویژگی حاصل ادراک شناختی هر آدمی ست از جهان هستی و معانی متفاوت آن.

با این مقدمه لازم می‌بینم معیارهای بررسی این بیست اثر را با توجه به سلیقه‌ی داستان‌خوانی خودم همین اول معلوم کنم تا اگر کسی مایل به خواندن باقی متن نبود، وقتش تلف نشود. من این بیست داستان را با سه معیارِ جذابیت‌های زبانی، جذابیت سوژه و پایان‌بندی مورد خوانش قرار دادم. چون زبان برای من دعوتنامه‌ای به حضور در جشن خواندن یک اثر است، سوژه غذایی ست که در این میهمانی سرو می‌کنند و پایان‌بندی می‌گوید که وقتی از میهمانی بیرون رفتم خوش گذشته یا نه؟

زبان
کلمات تنها ابزار نویسنده‌‌ اند و کوشش ما به عنوان معماران یک متن ادبی، همیشه بر این مبنا شکل گرفته که اثری با امضای شخصی خودمان خلق کنیم. من قصد ندارم به آثاری با پیچیدگی‌های زبانی امتیازی ویژه بدهم چه این‌که داشتن زبان سهل و ممتنع هم اگر در جای خودش استفاده شده باشد، می‌‌تواند آن داستان را از باقی آثار متمایز کند. با این تفسیر، داستان «زورآباد» با زبانی سلیس و دلنشین اما سرشار از واژه‌های کم‌تر استفاده‌شده که لحن یک طبقه خاص را تصویر می‌کند، برجسته‌ترین داستان در میان این بیست اثر بود. هم‌چنین «نسخه‌پیچ» به‌خاطر استفاده‌ی موزون از کلمات کنار هم و القای حسی شاعرانه متناسب با حال و هوای سیال داستان در مقام بعدی قرار می‌گرفت. داستان‌های «بازخوانی زندگی وحشت‌‌آور …» و «شرط باخت‌باخت» به نسبت سایر داستان‌ها زبان شسته رفته‌تر و همخوان‌تری با ماجرای روایت شده داشتند و نویسنده‌ی «لگاح» با استفاده از کلمات بومی توانسته بود حال و هوای خوبی به داستانش بدهد و همین زبان به بُعد دادن به شخصیت‌های داستانی کمک زیادی کرده بود. اما در باقی داستان‌ها زبان تنها ابزاری برای روایت یک ماجرا بود. داستان «اترک» و داستان «وی» از نظر من اگرچه تلاش کرده بودند تا زبان ویژه‌ای خلق کنند، اما در نهایت متنی پردست‌انداز ساخته بودند که خواننده برای رسیدن به تصویر جامع داستان ناچار به صرف تلاشی مشقت‌بار می‌شد.

سوژه
داشتن سوژه‌ی جذاب برگ برنده‌ی یک داستان است. گاهی سوژه امری غریب است. داستان‌های «بازخوانی وحشت‌‌آور…»، «پیشانی سوراخ من»، «ستاره‌ی شمالی» و «مسعود بی‌برگ» داری چنین ویژگی‌ای بودند. در میان این چهار داستان، «مسعود بی‌برگ» و بعد «بازخوانی وحشت‌‌آور…» این امر غریب را به‌شکل ملموس‌تر و قابل فهم‌تری روایت کرده بودند. «ستاره‌ی شمالی» با زبان سردِ خود ابعاد امر غریب را برجسته‌تر نشان داده بود و «پیشانی سوراخ من» از فضاهای رنگین‌تری برای دلنشین‌تر کردن اثر بهره برده بود.

اما گاهی تجربه‌های زیست‌شده‌ی نویسنده در فضایی معمولی وقتی با جهان‌بینی او ترکیب می‌شود، سوژه‌ای جذاب می‌آفریند. داستان‌های «سگ نجس است»، «صلح در وقت اضافه»، «عصر یک چهارشنبه‌ی بارانی»، «رزم آفتاب‌پرست‌ها» و «نسخه‌پیچ »دارای چنین خاصیتی بودند. با این حال داستان «سگ نجس است» ذهنیت بیمارگونه‌ی راوی‌اش را با کلیشه‌های دم‌دستی البته برای خواننده‌ی علاقه‌مند به ژانر جنایی پیش برده بود و «صلح در وقت اضافه» تجربه‌ی تکراری از ده‌ها تجربه‌ی درخشان‌تر راوی مرده راجع به جنگ بود که نظیرش را در آثار سینمایی دیده‌ایم. «رزم‌آفتاب‌پرست‌ها» اگرچه تلاش کرده بود با استفاده از زبان استعاره مفهوم را به تصاویر گره بزند ولی در نهایت یک متن سرد و عاری از عنصر همدلی برای خواننده خلق کرده بود و «عصر یک چهارشنبه‌ی بارانی» درونیاتِ راوی سردرگم را با جهان واقعی به شکلی نسبتاً نامتناسب پیوند داده بود. در میان این داستان‌ها «نسخه‌پیچ» تنهایی یک سرباز و زندگی موازی او در جهانی غیر از عالم واقع را به شکل قابل قبول‌تری نشان داده بود.

گاهی پرداختن به یک واقعه‌ی خاص و از منظری متفاوت می‌تواند سوژه‌ی جذابی خلق کند. داستان‌های «اترک»، «مارپله»، «ققنوس» و «لگاح» دارای چنین خصوصیتی بودند. «اترک» نگاهی به وقایع اول انقلاب ایران و درگیری دسته‌ها و گروهک‌های خاص داشت اما وسواس نویسنده بر زبان‌آوری (که در این امر هم موفق نبود) باعث شده بود داستانی که لازمه‌ی جذابتیش داشتن ریتمی تند و هیجان‌انگیز است، به داستانی با ریتم کند تبدیل شود و در واقع سوژه فدای زبان شده بود. «مارپله» به وقایع سال‌های نخست‌وزیری مصدق و باز هم گروهک‌های خاص آن دوره می‌پرداخت. در مقایسه‌ی این داستان و داستان قبلی نویسنده، این یکی توانسته بود هماهنگی مناسبی بین ریتم و روایت برقرار کند. داستان «لگاح» به وقایع بعد از جنگ در منطقه‌ای جنگ‌زده و جنوبی می‌پرداخت که دستاورد تامل‌برانگیزی در ترکیب تجربیات نویسنده با واقعه‌ی خاص نداشت. داستان «ققنوس» راجع به پیدا شدن غواصانی بود که در عملیات کربلای چهار زنده‌به‌گور شده بودند. در میان تمام داستان‌های این گروه، «ققنوس» کم‌امتیازترین در این دسته بود. استفاده از کلیشه‌ی عاشقی چشم‌انتظار معشوق و بعد ترکیب آن با آن واقعه‌ی شگرف، داستانی ساخته بود رمانتیک که ممکن بود خوانندگان حرفه‌ای را نه تنها علاقه‌مند نکند که برعکس دلزده هم بکند.

باقی داستان‌ها سوژه‌هایی متوسط داشتند، حالا یا خیلی غریب نبودند و یا تجربه‌ی زیست‌شده‌ی خاصی، درون‌شان به چشم نمی‌خورد.

پایان‌بندی
چرا پایان‌بندی مهم است؟ چون پایان‌بندی نتیجه‌ی نهایی ترکیب سوژه‌ی جذاب و زبان دلنشین است. پایان‌‌بندی معلوم می‌کند که نویسنده فی‌البداهه شروع به خلق تصاویر جذاب کرده یا برای آن تصاویر، تمهیدی جهان‌بینانه! اندیشیده. پایان‌‌بندی نشان می‌دهد که استفاده از زبان دلنشین در نهایت، لذتی ماندگار به خواننده خواهد داد یا نه. و در مدت زیادی که خواننده‌ی داستان‌های کوتاه نویسندگان تازه‌کار بوده‌ام، دیده‌ام که خیلی‌هاشان ازخلق یک پایان‌ خوب برای داستان‌هایشان ناتوان اند. درست مثل تیم فوتبال‌مان که همیشه تا جلوی دروازه حریف می‌رود، ولی کسی نیست که گل آخر را بزند! در این داستان‌ها و از نظر من سه جور پایان‌بندی داشتیم: خوب، بد و بی‌ربط

بی‌ربط
پایان‌بندی بی‌ربط ممکن است یک پایان‌بندی خوب اما نسبتاً بی‌ربط به داستان باشد. با این تعریف پایان «میدان آزادی»، «اترک»، «شرط باخت باخت»، «پیشانی سوراخ من»، «ستاره‌ی شمالی»، «وی» و «سگ نجس است» پایانی بانمک یا جذاب و یا قابل تحمل داشتند ولی در نهایت به کل داستان وصله شده بودند. در این دسته، پایان «سگ نجس است» از همه‌ی پایان‌ها بی‌ربط‌تر به‌نظرم رسید.

بد
هیچ پایانی بدتر از یک پایان کلیشه‌ای و قابل حدس نیست، هم‌چنین پایانی که به اندازه‌ی کل روایت جذاب نباشد یا روایت باشکوه را به سطحی عادی تنزل دهد هم پایانی بد است. از نظر من پایان داستان‌های «در خیال بر درختی …»، «چال»، «عصر یک چهارشنبه‌ی بارانی»، «ققنوس»، «رزم آفتاب‌پرست‌ها»، «زورآباد» و «لگاح» در این دسته جا می‌گرفتند. در این دسته «عصر یک چهارشنبه بارانی» باز هم در جایگاه کم‌امتیازترین‌های این دسته قرار می‌گیرد.

خوب
اما یک پایان‌خوب با تفاسیر بالا پایانی ست که به کل حرفی که نویسنده قصد داشته بزند بخورد. جذابیتِ هنریِ خودش را داشته باشد و در نهایت بتواند خواننده را قانع کند که از داستان یک حال خوب گرفته. داستان‌های «مسعود بی‌برگ»، «مارپله»، «بازخوانی وحشت‌آور…»، «صلح در وقت اضافه»، «گروه پزشکی ۶۳»، و «نسخه‌پیچ» دارای پایان‌های قابل قبول و حتی دوست‌داشتنی بودند. در این دسته، پایان «نسخه‌پیچ» از همه‌ی‌ داستان‌ها پایانی چندبعدی‌تر و دلنشین‌تر داشت.

خب با این تفاسیر به‌نظرم می‌رسد که به عنوان یک داور تک‌نفره اجازه داشته باشم که رتبه‌های خودم را هم به داستان‌ها بدهم. دقت کنید که تمام این نتیجه را با همان پیش‌فرضی که در پاراگراف اول شرح دادم استنتاج کرده‌ام. از نظر من سه داستان «نسخه‌پیچ»، «مسعود بی‌برگ» و «بازخوانی وحشت‌آور زندگی … » به‌خاطر داشتن سه ویژگیِ زبان خاص‌تر، سوژه‌ی جذاب‌تر یا پایان بهتر سه رتبه‌ی اول خواهند بود و سه داستان «چال»، «ققنوس» و «عصر یک چهارشنبه بارانی» به ترتیب رتبه‌های آخر را می‌گیرند.

در نهایت، تمام این یادداشت را برای این منتشر کردم تا به زعم خودم سهمی در رونق بخشیدن به این جایزه داشته باشم و جز این اگر بود، اسم مستعار برنمی‌گزیدم. برای تمام نویسندگان راه‌یافته به مرحله‌ی دوم و برگزارکنندگان مسابقه آرزوی موفقیت‌های پیاپی دارم.

***

بیست داستان برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

شما هم تا هفتم بهمن‌ماه ۹۴ فرصت دارید که به داستان دلخواه‌تان امتیاز بدهید. روی هر عنوان که کلیک کنید، به متنِ داستان در سایت خوابگرد می‌رسید. و در مقابلِ هر عنوان، لینکِ متنِ آن اثر در کتابخوان طاقچهدرج شده برای امتیاز دادنِ شما. برای مطالعه‌ی داستان‌ها در طاقچه و امتیاز دادن، باید اپلیکیشن آن را روی موبایل یا تبلتِ خود نصب کنید. نسخه‌ی اندرویدِ آن را می‌توانید از این لینک و نسخه‌ی آی‌او‌اسِ آن را می‌توانید از این لینک بگیرید.

ـ اترک  [در طاقچه +]
ـ بازخوانی زندگی وحشت‌آور آقای هدایتِ جبرپور در تشییع جنازه‌اش  [در طاقچه +]
ـ پیشانی سوراخ من  [در طاقچه +]
ـ چال  [در طاقچه +]
ـ در خیال بر درختی میوه‌ می‌دهد  [در طاقچه +]
ـ رزم آفتاب‌پرست‌ها  [در طاقچه +]
ـ زورآباد  [در طاقچه +]
ـ ستاره‌ی شمالی  [در طاقچه +]
ـ سگ نجس است  [در طاقچه +]
ـ شرطِ باخت‌باخت  [در طاقچه +]
ـ صلح در وقتِ اضافه  [در طاقچه +]
ـ عصر یک چهارشنبه ی بارانی  [در طاقچه +]
ـ ققنوس  [در طاقچه +]
ـ گروه پزشکی ۶۳  [در طاقچه +]
ـ لگاح  [در طاقچه +]
ـ مارپله  [در طاقچه +]
ـ مسعود بی‌برگ  [در طاقچه +]
ـ میدان آزادی  [در طاقچه +]
ـ نسخه‌پیچ  [در طاقچه +]
ـ V «وی»  [در طاقچه +]

این مطالب را هم خوانده‌اید؟

۸ نظر

  • Reply وحید ۱۹ دی ۱۳۹۴

    نقدی بود مافوق سلیقه ای.
    آنقدر سلیقه ای بود و جانبدارانه که بیشتر خنده دار مینمود تا ناراحت کننده. انگار شخص نویسنده سطور بالا میخواهد تبلیغ یک داستان را بکند و برود. از یک داستان بگوید و برود. میخواهد بگوید من از یک داستان خوشم آمد، بقیه دیگر داستان نیستند. داستان نویس نیستند.
    لزومی نبود تا ایشان با اسم مستعار نقد بنویسند. وقتی جزو بیست شرکت کننده اصلی نیستند!

    اگر منتقد، سوژه را میفهمد، زبارن را و پایان بندی را،آنهم آنقدر خوب که به خود اجازه میدهد تا راجع به بیست داستان دیگر به راحتی نظر بدهد و تعداد زیادی را اینطور بشکند و بیربط و بد بنامد، پس چرا داستان ایشان، جزو بیست داستان برتر نیست؟

  • Reply وحید ۱۹ دی ۱۳۹۴

    در ضمن داستانی که منتقد این صفحه ، مدام سنگش را به سینه زده، به همراه داستانی دیگر ، داستانی است که در مجله همشهری چاپ شده و پس از چاپ و مشخص شدن اسم نویسنده، به جمع بیست داستان راه پیدا کرده.
    گرچه جناب شکرالهی جوابی به این اعتراض یکی از دوستان داده بودند، اما جواب قانع کننده و معقولی نبوده و نیست. متاسفم برای این بی قانونی واضح.

  • Reply م . ر ۱۹ دی ۱۳۹۴

    سلام وسپاس از سید بزرگوار – شکرللهی عزیز
    می دانم و می دانیم جنابعالی یکی از سخت ترین کار ممکن در این مملکت را دارید به انجام می رسانید و این یک حقیقت بدیهی است که مخالفین شما بعدتر ها به این امر اعتراف خواهند کرد.
    اما شایسته است دوستان داستان خوان ومنتقد و علاقه مند به این نکته دقت کنند که مخاطبین داستان خوان آنقدرها هم ناشی و نا آگاه نیستند که بعضی ها در قالب نقد – هرچند سلیقه ای – اقدام به ” نسخه پیچی ” !!! داستانهای دوستان جان شان کرده و بقیه داستان ها را از سر بی اطلاعی و عدم شناخت عناصر داستانی از دم شمشیر می گذرانند !!
    نگاهی به روند امتیاز و ستاره دادن در سایت طاقچه نشان می دهد که کدام باند و دسته حاضرند به هر طریق – حتی ساختن ایمیل و یوزر های فله ای – هم برای خودشان نام بخرند هم نان !!
    بازخورد هر داستان در آینده معلوم می شود وعیار نویسنده ها نیز در آتیه محرز خواهد شد درست مثل دور اول جایزه ادبی بهرام صادقی که پس از یک دهه به بار نشسته است .
    بنابرین جای نگرانی ندارد که بعضی ها از لطف و مهربانی و فرهنگ بالای دبیر جایزه ادبی بهرام صادقی سو استفاده می کنند و با نقد و نظر – شما بخوانید تبلیغات مثبت برای دوستان و تبلیغات منفی برای رقبا – خودشان صرفا نیت درونی شان را به همگان نشان داده اند تا مخاطبین فهیم نیم لبخندی به کنج لبش بنشیند و بگوید : بعله …

    همه بیست داستان اگرچه در یک سطح نیستند اما کاش قلم به دستانی که قصد نقد ونظر و سلیقه دارند در خوانش داستانها و تطبیق آنها با عناصر اولیه داستانی و اندیشه و شخصیت پردازی و فضا و … ( ساختاری ) بحث کرده و داستانها را به چلش بکشانند . نه اینکه برای تبلیغ یک یا چند اثر از دوستان و نان قرض دادن اقدام به تخریب خود و همان دوستان کنند . چرا که تجربه نشان داده نقد ونظرهایی به این سبک و سیاق نتیجه عکس دارد!

    باز هم سپاس از سید رضای دوست داشتنی

  • Reply ما چند نفر ۱۹ دی ۱۳۹۴

    چرا اقای خوابگرد نظرهای این چنینی نباید در خوابگرد تایید شود و نویسنده مجبور شود آن را در طاقچه منتشر کند.فکر می کنم اعتراض به دو داستان نسخه پیچ و لگاح به علت چاپ شده بودن در مجله بیش از حد بوده و بهتر است که خوابگرد تجدید نظر کند و در موردشان تصمیم جدیدی بگیرد.ببینید برای چی ما حق حرف زدن نداشته باشیم و کسانی که با ما هم عقیده هستند نمی توانند نظر بگذارند.این نظر زیر داستان لگاح نوشته شده و شما چرا آن را منتشر نکردید؟چون میدانید که اعتراض به این قضیه زیاد شده.در صورتی که نظر درستی داده.

    سلام. هرچند به این داستان زیبا و نویسنده محترم آن چهار ستاره دادم .
    اما از آنجا که نظرم رو در سایت خوابگرد تایید نکردید، و علت تایید نشدنش رو نمی دونم.
    سوالم رو مجددا اینجا میپرسم.

    این داستان و داستان نسخه پیچ، با تمام زیبا بودن و سطح بالا بودن، به علت اینکه قبلا در کاغذ انتشار پیدا کردند، حقشون نبود در این رقابت شرکت کنند،
    حالا به اون بهانه ای که شما میگید همشهری کتاب نیست، مجله است.
    خنده داره.
    مهم اینه که داستان برای اولین بار باشه که به دست مخاطب میرسه، حالا چه در سایت، چه در مجله، چه کتاب.

    مطمین باشید اگر این مورد رو دقیق تر برای مخاطب مشخص میکردید، داستان های دیگری هم در جشنواره شرکت میکردند.

    از زحماتتون کمال تشکر رو دارم.
    کاش همین بی توجهی رو هم مرتکب نمی شدید.
    چون خیلی ها به این مورد، اعتراض کردند.

    ممنونم
    با تمام احترام برای نویسندگان این دو اثر

    • Reply خوابگرد ۱۹ دی ۱۳۹۴

      دلیل منتشر نکردن کامنت شما، تکراری بودن آن بعد از توضیحی ست که بیان شد. بنا به آیین‌نامه‌ای که خود ما آن را تدوین کرده‌ایم، شرکت هیچ یک از این دو داستان منع قانونی نداشته و ندارد. هرگونه استدلال شما با هر مقدار تکرار و با هر تعداد نفر تأثیری در این قضیه ندارد و دلیل نمی‌شود که برخلاف آیین‌نامه‌ی جایزه، حتا اگر آن را قبول نداشته باشیم، عمل کنیم.

  • Reply ماژلان ۱۹ دی ۱۳۹۴

    ضمن تشکر از نظر دوست خوبم وحید درباره صحبت‌هاشون چند کلمه حرف داشتم: درباره تبلیغ یک داستان که البته یکی نبوده و سه تا بوده و عنوان مطلب هم همین رو به خوبی نشون داده خب خیلی طبیعیه که من از چیزی که همخوان با سلیقه‌ام بوده با دلایل خودم دفاع کنم وگرنه اسمش نقد سلیقه‌ای نبود. شما هم یه نقد ذوقی بنویس و از داستان‌هایی که خوشت اومده دفاع کن. خدا رو شکر که این سایت امکان اظهارنظر به همه می‌ده و این خیلی فرصت ارزشمندی هست که شما می تونی ازش استفاده کنی و مثل من وقت بگذاری و نقدی بنویسی. به سه دلیل این کار خوبیه، اول این که جذابیت مسابقه بالاتر میره دوم این که داستان‌نویس زحماتش رو بی‌اجر نمی‌بینه و از این که حداقل یه نفر از داستانش اونقدر خوشش اومده که احساسش رو توی یک نقد باهاش شریک شده خشنود میشه. و سوم این که نقدهایی از این دست نوعی ادای دین خواننده‌ها هست به داستان‌هایی که رایگان خوندن و ازشون خوششون اومده و این دین بر گردن هر خواننده‌ایست که دلش برای ادبیات می‌تپه و از این میهمانی رایگان لذت می‌بره. همچنین ایشون گفتن که اگه من جزو بیست نفر نبودم چرا به اسم مستعار نوشتم به این خاطر که من جزو چهل نفر بودم و خوابگرد سایت معتبر و پربازدیدی در میان ادبیاتی‌هاست. نمی‌خواستم این شائبه پیش بیاد حالا که از ادامه راه باز موندم دنبال اسم و رسم کسب کردنم از این موقعیت وگرنه اسم مستعار این فرصت رو به من می داد که در چارچوب ادب نقد تندتری بنویسم که حتی سلیقه من رو شفاف‌تر هم نشون بده اما ترجیح دادم نقدی متعادل بنویسم که فقط رونق‌بخش باشه تا صرفاً سلیقه‌ای. اما راجع به مافوق سلیقه‌ای بودن این نقد ذوقی، شما رو ارجاع میدم به بند اول یادداشت راجع به اینکه چرا سلیقه من متعلق به منه و مهم نیست کسی ازش خوشش بیاد یا نیاد همون طور که سلیقه شما برای خودت محترمه و قرار نیست اگه من ازش خوشم نیومد قضاوتت کنم. در واقع اولین هنر «داستان» برای خالقش باید بالا بردن قدرت درک آرای متفاوت باشه وگرنه نویسنده خوبی نمی شه. همچنین این که چرا داستان من جزو چهل تا نبوده باز هم شما رو ارجاع می‌دم به دوباره خوانی بند اول پاراگراف مخصوصاً اون بخشی که راجع به سواد ادبی و تجربیات هرکسی مربوطه. و لابد بر طبق سواد ادبی و تجربیات داوران محترم که البته از من بسیار بیشتره داستانم خوب نبوده. حالا چون بالا نیومده پس باید حق اظهار نظر رو از خودم بگیرم؟ این طرز فکر یه مقدار فاشیستی نیست به نظر شما؟ درباره بند آخر حرف‌هاتون حرفی ندارم چون به نظرم اونقدر نامعقوله که فقط باید بهش لبخندی ملیح بزنم.
    پ.ن: فکر می‌کنم ادامه دادن بحث با دوستان ناقض عقیده خودم باشه وقتی میگم ما باید تحمل و قدرت درک بالایی داشته باشیم در شنیدن آرای متفاوت حتی اگر به تندترین وجه ممکن بیان شده باشن پس این آخرین نظر من راجع به یادداشتم و نظرات دوستانه. دوباره ممنونم از این فرصت نابی که خوابگرد به من داد.

  • Reply پیمان ۲۰ دی ۱۳۹۴

    درود به دوستان برگزار کننده این جایزه .

    با توجه به نوع کلمات قاطعانه ای که دبیر محترم در پاسخ به دوستان منتقد داده اند نفرات اول و دوم و سوم منتخب هیئت داوران تاکنون مشخص شده و به دبیرخانه اعلام شده است .
    لذا احساس می کنم دوستان با درک این قضیه باید با حوصله و بررسی اصولی مبادرت به نقد بیست داستان برتر نمایند .
    ضمن اینکه منتظر نقد آثار برتر توسط داوران محترم بخصوص دکتر پاینده و خانم احمدی و آقای شهسواری هستیم . ازبین اینها نیز باید به پیشواز نظرات کارشناسانه خانم احمدی و اقای شهسواری می رویم چرا که ایشان همراه با نقد بایستی دلایل انتخاب و برتر بودن بیست داستان نهایی را به طور منطقی ارائه دهند . و قطعا در این میان نگاهشان بسیار امیدوارانه و منعطف تر و معقول تر است و شائبه دوستی یا عداوت و رقابت نیز وجود نخواهد داشت .

    جناب شکراللهی …سپاس از زحمات بی دریغ تان

  • Reply م.ر ۲۰ دی ۱۳۹۴

    سلام و سپاس
    در پاسخ ” نسخه پیچی ” نویسنده محترم – با نام مامستعار ماژلان !!!!! – سعی دارم ساختاری و به دور از حب وبغض مطالب ذیل را عنوان کنم :

    شرینی شروع و میانه داستان ” نسخه پیچ ” با پایان آن کمی کمرنگ شد.
    نقاط روشن : داستان نقاط روشن زیادی دارد . زبان مناسب و شخصیت پردازی های قابل قبول . فضا هم دست مخاطب می آید . هیچ چیزی در داستان رها نمی شود و این از هنر نویسنده است که اگرچه از روش خاطره استفاده کرده اما به عناصر و اتمسفر داستان خودش تسلط دارد. گفتگوها گاهی لبخندی به گوشه لب خواننده می اندازد که این امر لزوما به معنای طنز نیست .
    نقاط نیمه تاریک : اگر نام داروها را از متن داستان برداریم دو امر اتفاق می افتد : ۱- ممکن است نظام داستان و روایت به بریزد . ۲- ممکن است خواننده بدون هیچ مانعی به خود داستان توجه کند .
    نکته نیمه تاریکش اینجاست که نام داروها باعث شده گاهی خواننده از خود داستان دور مانده و علیرغم اینکه چشمش به سطور بعدی رسیده اما ذهنش هنوز درگیر نام داروهاست . در واقع ذهن و چشم باهم داستان را به پیش نمی برند .
    نکته دیگر اینکه پایان بندی داستان بلافاصله داستان را در ژانر داستانهای تیپیک و لطیفه ای قرار داده است . یعنی از متن یک دست که مدام خبر از یک داستان با پایان بندی معنا دار خواهد داد به یکباره شاهد نزول کیفیت هستیم و در پایان احساس می کنیم رو دست خوردیم . از این لحاظ که نویسنده ما را دست کم گرفته و صرفا با انتخاب پایانی لطیفه وار حق کشف و شهود و سفید خوانی را از ما گرفته است.
    نقاط تاریک : داستان در مرحله اول خوانش نقاط تاریک تاریک ندارد. اما فرض را براین استوار کنید که جامعه داستان خوان اطلاعات دارویی شان بالا باشد .آیا بازهم داستان همین جذابیت را دارد؟ آیا پس از اطلاع خواننده از کارکرد هر دارو بازهم به همین میزان کشش دارد.؟
    پس تنها نقط تاریک داستان ” تاریخ مصرف دار بودن ” و ” دستمال یک بار مصرف ” بودن آن است . داستان نباید بعد از خوانش مثل دستمال یک بار مصرف به دور انداخته شود .
    نقط سرخط : به هر صورت داستان استخوان دار – به لحاظ ساختاری – بوده و از نگاه بنده نمره قابل قبولی خواهد گرفت اما در میان داستان های خوب دیگر – وبه خصوص سه داستان برتر – جایگاهی ندارد.

  • شما هم نظرتان را بنویسید



    five × three =

    نظر