

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
این که بخش یا بخشهایی از یک متن (داستان) بدون این که مشکل ممیزی داشته باشد، توسط مترجم از متن (داستان) حذف شود، بهنظرم بیش از آن که ناراحتکننده باشد، گیجکننده است! برای مثال پارسال کتاب «زندگی شهری» مجموعهای از داستانهای دونالد بارتلمی را نشر بازتاب نگار منتشر کرد. بارتلمی از داستاننویسان جریانسازیست که اتفاقاً در ایران بدجوری طرفدار دارد و احترامش را نگه میدارند. چند روز پیش ترجمهی یکی از داستانهای او را دوست جوانی به نام علیرضا کیوانینژاد برایم فرستاد که آن را از نسخهی اوریژینال کتاب به فارسی برگردانده و در مجموعهای قرار داده برای چاپ. مقایسهی تصادفی این ترجمه با ترجمهای که قبلا از آن در کتاب «زندگی شهری» چاپ شده بود، پاک گیجم کرد. ترجمهی کیوانینژاد قطعاً ترجمهی درجهی یکی نیست (خصوصاً با توجه شهرت بارتلمی در زبان خاص آثارش)، ولی دستِکم هیچ بخشی از آن حذف نشده و کامل است. برای اطمینان، این دو ترجمه به رؤیت یکی از مترجمان مشهور صاحبنظر هم رسید که باعث تأسف او هم شد.The Policemen's Ball
Horace, a policeman, was making Rock Cornish Game Hens for a special supper. The Game Hens are frozen solid, Horace thought. He was wearing his blue uniform pants. Inside the Game Hens were the giblets in a plastic bag... [متن کامل]
:: ترجمهی کیوانینژاد:
هوراس مشغول درست کردن مرغهای شکاری بود برای یک شام مخصوص. میدانست که مرغها یخزده و منجمدند. داشت یونیفورم و شلوار آبیاش را میپوشید. درست کنار دست مرغهای شکاری، توی یک ظرف پلاستیکی، دل و جگر یخزدهی مرغ بود. برای بیرون کشیدن دل و جگر یخزدهی مرغها به چیزی شبیه انبرک احتیاج داشت. داشت با خودش فکر میکرد که امشب شب جشن مأموران پلیس است: «امشب به یه رقص و پایکوبی درست و حسابی احتیاج داریم.» ولی اول مرغهای یخزده باید میرفتند تو اجاقگازی با درجهی حرارت سیصد تا پانصد درجه... [متن کامل]
:: ترجمهی منتشرشده در کتاب:
در تاریکی، بیرون مجلس رقص پلیسها، وحشتها در انتظار هوراس و مارگوت بودند. مارگوت تنها بود. هماتاقیاش برای تعطیلات به پراوینستاون رفته بود. مارگوت ناخنهایش را لاک صدفی زد تا با پیراهن صدفی تازهاش جور باشد. با خودش فکر کرد: افسرهای پلیس، تیمسارها، سرهنگها؛ همه آنجا خواهند بود. شخص سرفرماندهی پلیس هم. مقابل سکوی مهمانها پیچوتاب میخورم و به بالا نگاه میکنم و مروارید چشمانام با خاکستری فولادین عالیمقام تلاقی میکند... [متن کامل]
پیوندها:
:: در این سایت ـ که گویا سایت یکی از طرفداران دوآتشهی بارتلمیست ـ شما میتوانید هر چه داستان و نقد و مقاله و... از و دربارهی بارتلمی روی وب است، یکجا در اختیار داشته باشید. [لینک]
:: داستان کوتاه دیگری از بارتلمی با نام «اولين اشتباه بچه» با ترجمهی «يعقوب يادعلی» [لینک]
پسنوشت:
چهقدر خوب میشود که مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت که همسایهی وبلاگیمان هم هست، وقت بگذارد و با توانایی و تسلطی که دارد، یک ترجمهی تمیز و درجه یک از این داستان به ما بدهد بلکه تکلیف ما معلوم شود!