بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

این که داستان‌های ترجمه در ایران، دقیقاً آن چیزی نیستند که نویسنده‌ی غیرایرانی نوشته، برای ما به یک پیش‌فرض تبدیل شده. گریزی هم نیست؛ چشم‌مان کور به زبان‌های مختلف مسلط شویم تا بتوانیم آثار خارجی را به زبان اصلی بخوانیم، یا دستِ‌کم زبان انگلیسی‌مان را آن‌قدر تقویت کنیم که بتوانیم آن‌ها را به زبان انگلیسی بخوانیم و گیر ندهیم به مترجمان زحمت‌کش و ارجمند. برخی حذف‌ها و کاستی‌ها هم که اساساً ناگزیرند به‌خاطر سانسور رسمی؛ که در این موارد هم یا مترجم در مقدمه‌ی کتاب این موضوع را بیان می‌کند، یا در خود متن با دیدن علامت سه‌نقطه‌ي معروف لعنتی متوجه می‌شویم، یا بعدها می‌فهمیم که چنین مواردی بوده و بدون آگاهی دادن به خواننده‌ی ایرانی از متن کتاب حذف شده. تا این‌جای کار هم هیچ انصاف نیست که به مترجم کتاب بد و بیراه بگوییم. ترجمه‌های ناهموار از آثار داستانی هم که ظاهرشان داد می‌زند و همین که خوانده نمی‌شوند، مترجم به سزای عملش می‌رسد که به هوای شهرت یا دو ریال پول یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت به‌خاطر حماقت، کاری کرده که در اندازه‌ی توانایی او نیست. پس چی؟

این که بخش یا بخش‌هایی از یک متن (داستان) بدون این که مشکل ممیزی داشته باشد، توسط مترجم از متن (داستان) حذف شود، به‌نظرم بیش از آن که ناراحت‌کننده باشد، گیج‌کننده است! برای مثال پارسال کتاب «زندگی شهری» مجموعه‌ای از داستان‌های دونالد بارتلمی را نشر بازتاب نگار منتشر کرد. بارتلمی از داستان‌نویسان جریان‌سازی‌ست که اتفاقاً در ایران بدجوری طرفدار دارد و احترامش را نگه می‌دارند. چند روز پیش ترجمه‌ی یکی از داستان‌های او را دوست جوانی به نام علی‌رضا کیوانی‌نژاد برایم فرستاد که آن را از نسخه‌ی اوریژینال کتاب به فارسی برگردانده و در مجموعه‌ای قرار داده برای چاپ. مقایسه‌ی تصادفی این ترجمه با ترجمه‌ای که قبلا از آن در کتاب «زندگی شهری» چاپ شده بود، پاک گیجم کرد. ترجمه‌ی کیوانی‌نژاد قطعاً ترجمه‌ی درجه‌ی یکی نیست (خصوصاً با توجه شهرت بارتلمی در زبان خاص آثارش)، ولی دستِ‌کم هیچ بخشی از آن حذف نشده و کامل است. برای اطمینان، این دو ترجمه به رؤیت یکی از مترجمان مشهور صاحب‌نظر هم رسید که باعث تأسف او هم شد.

کیوانی‌نژاد معتقد است مترجم قبلی از خیر ترجمه‌ی جاهای سخت داستان گذشته، ولی من نمی‌توانم باور کنم. مگر می‌شود؟ متن انگلیسی این داستان کوتاه با نام شب جشن مأموران پلیس (یا مجلس رقص برای پلیس‌ها) و متن هر دو ترجمه در اختیارتان است. حتا مقایسه‌ی سطرهای نخست دو ترجمه هم می‌تواند آشکارا راهگشا باشد؛ ولی پیشنهاد می‌کنم هر دو ترجمه را کامل بخوانید، با متن اصلی هم تطبیق بدهید و ببینید چه اتفاق جالبی افتاده! فقط یک احتمال نزدیک به محال می‌تواند این وضعیت را توجیه کند، و آن این که نسخه‌‌های متفاوتی از این داستان وجود داشته باشد! اگر چنین فرض ناممکنی ممکن شود، که هیچ؛ در غیر این‌صورت باید دست از گیجی برداشت و عصبانی شد!

The Policemen's Ball
Horace, a policeman, was making Rock Cornish Game Hens for a special supper. The Game Hens are frozen solid, Horace thought. He was wearing his blue uniform pants. Inside the Game Hens were the giblets in a plastic bag... [متن کامل]

:: ترجمه‌ی کیوانی‌نژاد:
هوراس مشغول درست کردن مرغ‌های شکاری بود برای یک شام مخصوص. می‌دانست که مرغ‌ها یخ‌زده و منجمدند. داشت یونیفورم و شلوار آبی‌اش را می‌پوشید. درست کنار دست مرغ‌های شکاری، توی یک ظرف پلاستیکی، دل و جگر یخ‌زده‌ی مرغ بود. برای بیرون کشیدن دل و جگر یخ‌زده‌ی مرغ‌ها به چیزی شبیه انبرک احتیاج داشت. داشت با خودش فکر می‌کرد که امشب شب جشن مأموران پلیس است: «امشب به یه رقص و پایکوبی درست و حسابی احتیاج داریم.» ولی اول مرغ‌های یخ‌زده باید می‌رفتند تو اجاق‌گازی با درجه‌ی حرارت سیصد تا پانصد درجه... [متن کامل]

:: ترجمه‌ی منتشرشده در کتاب:
در تاریکی، بیرون مجلس رقص پلیس‌ها، وحشت‌ها در انتظار هوراس و مارگوت بودند. مارگوت تنها بود. هم‌اتاقی‌اش برای تعطیلات به پراوینس‌تاون رفته بود. مارگوت ناخن‌هایش را لاک صدفی زد تا با پیراهن صدفی تازه‌اش جور باشد. با خودش فکر کرد: افسرهای پلیس، تیمسارها، سرهنگ‌ها؛ همه آن‌جا خواهند بود. شخص سرفرمانده‌ی پلیس هم. مقابل سکوی مهمان‌ها پیچ‌و‌تاب می‌خورم و به بالا نگاه می‌کنم و مروارید چشمان‌ام با خاکستری فولادین عالی‌مقام تلاقی می‌کند... [متن کامل]

پیوندها:
:: در این سایت ـ که گویا سایت یکی از طرفداران دوآتشه‌ی بارتلمی‌ست ـ شما می‌توانید هر چه داستان و نقد و مقاله و... از و درباره‌ی بارتلمی روی وب است، یک‌جا در اختیار داشته باشید. [لینک]
:: داستان کوتاه دیگری از بارتلمی با نام «اولين اشتباه بچه» با ترجمه‌ی «يعقوب يادعلی» [لینک]

پس‌نوشت:
چه‌قدر خوب می‌شود که مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت که همسایه‌ی وبلاگی‌مان هم هست، وقت بگذارد و با توانایی و تسلطی که دارد، یک ترجمه‌ی‌ تمیز و درجه یک از این داستان به ما بدهد بلکه تکلیف ما معلوم شود!


نظرات خوانندگان
۰۹:۱۲ ۱۳۸۵/۰۲/۱۶ عجبا! عجبا! حيرتا! حيرتا! اميدوارم کرديد آقای شکرالهی. روح مرحوم ذبيح الله منصوری شاد
۰۰:۰۱ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ از همين روی فکر می کنم از ابتدای دهه هفتاد به اين سو و همزمان با شتاب گرفتن ترجمه آثار غرب نيازمند اظهار نظرهای جسورانه درباره متون ترجمه ای هستيم. کاری که رضا شکرالهی کرده است يعنی کنار هم گذاشتن متن اصلی و دو ترجمه در نوع خود تلاشی کم هزينه از هر نظر است و البته در آخر خواننده خود سره را از ناسره تخشيص خواهد داد و به نظرم بزرگترين کمکی که مخاطب می تواند به خود و به مترجم بکند همانا نخریدن ترجمه های بدی است که در بازار موجود است.
۰۰:۴۶ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ آقاي شکراللهي ترجمه‌اي که از کيواني نژاد گذاشته‌ايد ترجمه‌ي خوبي نيست و حتا غلط هم دارد. کاش ترجمه‌ي بهتري از اين داستان مي‌گذاشتيد. البته به هر حال ترجمه هرچه‌قدر هم ضعيف باشد، فرق مي‌کند با اين که مترجم بخشي از داستان را به صلاحديد خودش حذف کند! به هر حال ممنون و اميدوارم خانم مقانلو توضيح قانع‌کننده‌ای بدهد که چرا بخشي از داستان را حذف کرده. اميدوارم حالا که پاي اين داستان به اين فضا کشيده شده، امیرمهدی حقیقت یا مترجم خوب دیگری آن را دوباره ترجمه کند تا چند و چون کار بهتر مشخص شود.
۰۳:۳۶ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ سلام. حالا ترجمه‌ی بد به کنار. اما وفاداری به متن چی می‌شه؟
اوخ... برای دادن نظر در اين نظرخواهی عجب کد خفنی بايد بنويسی.
۱۲:۳۰ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ اگر مترجم به هر دليلی بخشی از يک داستان بلند را حذف می کرد می شد کار او را يک اشتباه معمولی تصور کرد ولی حذف چندين سطر ابتدايی يک داستان کوتاه توسط مترجم در بهترين حالت کاری احمقانه است.
راستی يعنی خانم مقانلو متوجه نشده که اين داستان کوتاه چيزی کم دارد !!!
۱۲:۴۷ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ متاسفانه بعضی‌ها به خلق داستان به جای ترجمه داستان علاقه بسياری دارند. حال علتش چيست و برای چه دست به چنين کارهايی می‌زنندُ دلايل بسياری دارد که خارج از حوصله اين مقوله است. يکی از اساتيد با تجربه ترجمه که همه به سبب کارهای ارزنده‌اش به او احترام بسیاری قائلند به دانشجويانش در حين تدريس واحد ترجمه می‌گفت شما متن يک داستان را از اول تا آخر بخوانيد سپس آن را ببنديد و سعی کنيد بدون مراجعه به متن انگليسی آن را ترجمه کنيد. شايد اين مترجم که به وضوح اشتباهاتش در ترجمه ديده می‌شود و با عرض معذرت اقدام به نوشتن داستان جديد با الهام از نويسنده داستان کرده شاگرد اين استاد گرامی باشد.
۱۶:۰۲ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ من واقعا حیرت‌زده شدم. می‌دانستم پست‌مدرنیست‌ها کارهای عجیب غریبی می‌کنند، اما نه تا این حد! این سوءاستفاده‌ی آشکار از مرگ مولف است! راستش اول فکر کردم بروم کتابم را پس بدهم به خود خانم مقانلو و بروم خودم بنشینم کتاب را ترجمه کنم، اما متاسفانه کتابخانه‌ام به هم ریخته بود و پیدایش نکردم. بعد به فکرم رسید بروم به خود بارتلمی خبر بدهم و بعد هم بروم به خانم مقانلو بگویم خوبیت ندارد از مرگ مولف سوءاستفاده کنند و چون دست بارتلمی از دنیا کوتاه است این طوری تنش را در قبر بلرزانند و معصیت دارد! ولی ناگهان نسخه‌ی اصلی و چاپی کتاب را پیدا کردم و دیدم ای دل غافل! دست خانم مقانلو و جناب بارتلمی توی یک کاسه است و پدر مرده‌ی ادبیات پست‌مدرن برای اینکه بیخود بیخود بلوا راه بیاندازد، برداشته و متن اصلی کتابش را تغییر داده و دقیقا همان نسخه‌ای را نوشته که خانم مقانلو ترجمه کرده بودند!
این پست‌مدرنیست‌ها احترام هیچ‌چیز را نگه نمی‌دارند! یکی نیست بگوید آقا شما مرده‌ای، به جای اینکه بنشینی داستان قدیمی‌ات را به نفع مترجم ایرانی‌ات تغییر بدهی بنشین کار خودت را بکن و داستان تازه بنویس که مثل کافکا معروف بشوی. اما حیف که هیچ‌کس گوش نمی‌کند. حیف که به جای اینکه دست از گیج بازی بردارند بیخود بیخود عصبانی می‌شوند و گیر بیخود می‌دهند و به جای تصحیح اشتباهات و کارهای بهتر، متن اصلی، آن هم متنی که در هزاران نسخه چاپ شده را تغییر می‌دهند.
حالا همه‌اش نگران تمام انگلیسی زبان‌هائی هستم که به نسخه‌ی اصلی که در سایت اینترنتی آمده دسترسی ندارند و مجبورند نسخه‌ی چاپ‌ شده‌ی جعلی را بخوانند. ؛) جدای از این‌ها، آقای شکراللهی عزیز، من نگرانی شما را برای ادبیات درک می‌کنم (هر چند خیلی شدید است به طوری‌که خشن‌ترین منتقدان این‌طور برخورد نکنند شاید)، اما بهتر نبود کمی حساب شده‌تر برخورد می‌کردید؟
اعتماد کردن به متنی که در یک سایت اینترنتی مخصوص طرفداران یک نویسنده منتشر شده و اعتماد کردن به ترجمه‌ای چنان ضعیف که منی هم که زبان انگلیسی‌ام بسیار ضعیف است بتوانم ایرادهای شاخدار در آن پیدا کنم، چندان منطقی نیست به زعم من؛ آن هم در شرایطی که هیچ‌کدام از خواننده‌های سایت شما که کامنت گذاشته‌اند (و حیرت‌انگیز کامنت گذاشته‌اند!! واقعا حیرت‌انگیز)، حتی فکر شک کردن به چنین ادعای عجیبی را به ذهن خود راه نداده‌اند.
(در ترجمه‌ی حیرت‌انگیز آقای کیوانی نژاد "سکسز" اجناس ترجمه شده و "ایج" تخم‌مرغ!!! و جمله‌‌ی "همه‌ی‌اونا! با هم" که رسما به عنوان فحشی فروخورده شده به کار رفته، در متن ایشان مثل عشق به مردم ترجمه شده! البته شما هم گفته‌اید ترجمه‌ی ایشان ایراداتی دارد و آقای جاوید هم اشاره‌ای کرده‌اند، اما خب! اینکه آدم جنسیت را خوار و بار بخواند و سن را تخم‌مرغ و... جائی حذف نشده، اما زبان انگلیسی دچار استحاله‌ی حیرت‌انگیزی شده! به‌هرحال برای این مترجم عزیز آرزوی پیشرفت دارم و پیروزی و به ایشان غبطه می‌خورم که حداقل موفق شده‌اند داستان را به زبان اصلی بخوانند، هر چند داستان را احتمالا درست نگرفته‌اند...)
نکته‌ی دیگر اینکه ای کاش تکه‌هائی مشابه از متن خانم مقانلو و آقای کیوانی را در صفحه‌ی اصلی می‌گذاشتید، چون اگر آدم حوصله نداشته باشد و لینک‌ها را دنبال نکند و فقط به حرف شما بسنده کند، خیال برش می‌دارد که خانم مقانلو فقط آخر داستان را ترجمه کرده‌اند و یا اینکه عمدا چنین انتخابی شده! دقت همیشه شایسته و ستودنی است و بی‌دقتی...
از طرفی، نمی‌دانم چه چیز ِ آن چند خط اول به نظر شما دشوار آمده، که تصور کرده‌اید خانم مقانلو از آن گریخته‌اند و ترجمه‌اش نکرده‌اند. یعنی ایشان توان آن راداشته‌اند که باقی متن را با آن دقت و به آن روانی و خوبی ترجمه کنند، بعد فقط سر این چند خط اول زبان انگلیسی را از خاطر برده‌اند (یا جوهر خودکارشان تمام شده؟). به هر حال، به نظر من که متن انگلیسی داستان را به سختی و ناقص خواندم، همه‌ی این داستان دشوار است و طبیعی است که بگویم ترجمه‌اش هم سخت است! اما مشخصا هیچ‌کدام از ما مترجم آن داستان نبوده‌ایم و شواهد نشان می‌دهند که خانم مقانلو از پس کار ترجمه به خوبی برآمده‌اند و هم جاهای سخت سخت را ترجمه کرده‌اند و هم جاهای آسان را، بدون هیچ تبعیضی!
به‌هرحال اگر لینکی که در پایان یادداشت آمده را دنبال کنید، به تصویر متن اصلی و چاپ شده خواهید رسید و امیدوارم که با استناد به سند معتبر اقدام به تصحیح این ادعا بفرمائید. بی‌شک سپاسگزار اقدام سریع شما خواهیم بود، هم من و هم خوانندگانی که به خواندن نقدها و ادعاهای معتبر علاقه‌مند ترند. سرخوش باشیدو پیروز. تصویر صفحات نخست کتاب مورد بحث و متن کامل همین داستان را در وبلاگی آپلود کرده‌ام تا هم مشکل فیلترینگ پیش نیاید احتمالا و هم اینکه صفحات در کنار هم دیده شوند؛ در این نشانی: http://citylifebarthelme.blogspot.com
۱۷:۰۵ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ سلام!
من هرچه از بزرگترها خواهش کردم تا نظری به داستانهای من بیاندازند، کسی اجابت نکرد. شما که همچون من دچار وسواس درست‌نویسی هستید، این لطف را می‌کنید؟ :)
۱۷:۴۰ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ آقای ِ عاصی، می‌شه صفحهء پنجاه و سه همون کتاب رو هم در وبلاگت بگذاری؟ محض ِ محکم‌کاری که عنوان ِ‌چاپی داستان رو هم داشته‌باشیم نه عنوان ِ دست‌نوشته‌اش رو.
راستش من یک مرجع ِ دیگر پیداکردم، به تاریخ ِ امروز، که دقیقاً همان شروع ِ داستان مرجع ِ خوابگرد را گذاشته:)
http://query.nytimes.com/gst/fullpage.html?res=9A01E6D81539F937A35753C1A967948260&pagewanted=all
(شروع از پاراگراف ِ سوم(.
در ضمن به مورد دیگری مشابه همین مورد در ترجمهء ِ چاپ‌شدهء داستان ِ دیگری برخوردم که متن ِ اصلی و توضیح را در وبلاگم گذاشتم.
۱۸:۴۹ ۱۳۸۵/۰۲/۱۷ آقای ساسان . م . ک . عاصی عزیز
من در یادداشتم هم اشاره کرده‌ام که ترجمه‌ی آقای کیوانی‌نژاد ترجمه‌ی قوی‌ای نیست (ولی کامل است نه ناقص)، هم گفته‌ام که خود من هم باور نمی‌کنم مترجم قبلی از روی سختی متن ، بخشی از داستان را حذف کرده باشد.
با این حال و به رغم گفته‌ی خودتان که به متن روی وب اعتماد نمی‌شود کرد، شما زحمت بکشید و در کنار صفحه‌هایی که اسکن کرده‌اید و در آن وبلاگ گذاشته‌اید، لطفا صفحه‌ی ۵۳ آن کتاب را هم اسکن کنید و بگذارید (که نام داستان هم دیده شود، بدون دست‌نویس کردن آن) تا خیال همه راحت شود که نسخه‌‌ی دیگری از این داستان موجود است. هم‌چنین لطف بفرمایید و حالا که این کتاب در اختیارتان است، مشخصات دقیق ناشر، سال نشر و... و نیز تصویری از صفحه‌ی فهرست این کتاب را هم اعلام بفرمایید و منتشر کنید.
باور کنید بنده از صمیم قلب خوشحال می‌شوم اگر بفهمم که خطای مترجم قبلی در حذف بخش‌هایی از داستان بدون اطلاع خواننده، ناخواسته بوده.
و نهایتا این را هم عرض کنم که صفحه‌ی این داستان روی وب، مربوط به خود سایت طرفدار بارتلمی نیست، بلکه صفحه‌ای‌ست که سایر سایت‌های خارجی نیز به همین صفحه لینک داده‌اند. اگر کمی دقت کنید این صفحه مربوط به سایتی‌ست در مورد نویسندگان جریان‌ساز که بخشی از آن به بارتلمی مربوط است. آدرس اصلی‌اش این است:
http://amb.nbu.bg/american/5/contents.htm
در این سایت، این داستان بارتلمی دقیقا به شکلی آمده که در نسخه‌ی کتاب اوریژینال آن وجود دارد.
۲۲:۰۷ ۱۳۸۵/۰۲/۱۸ سلام. آقاى ِ حقیقت در وبلاگش پاسخي‌گذاشته‌اند
http://www.amirmehdi.com/blog/1385/02/18/381.htm
که چون "خوابگرد ابراز امیدواری کرده توضیحی دهم تا نکته‌ی مبهمی نماند. من هم این کار را می‌کنم". باز هم جاى شکرش باقى‌است که شما را قابل‌دانستند:) اگرچه برخلاف ِ عرف نه در وبلاگ ِ‌شما خبرش را داده‌اند نه در وبلاگ ِ من. بهرحال با نادیده‌گرفتن ِ رفتارِ ایشان عین ِ این متن را در نظرخواهى ایشان هم گذاشته‌ام.
حرف ِ اصلی ایشان، این است که متن ِ‌مرجع ِ‌ایشان با متن ِ مرجع ِ من متفاوت بوده،‌ یعنی همان حرف ِ‌ آقاى ِ عاصی در این نظرخواهی. البته ایشان تصویر ِ صفحهء اوّل داستان را در وبلاگشان گذاشته‌اند و مشخصه‌هاى ِ کتاب مرجعشان را هم ذکر‌کرده‌اند. ولى چون هیچ مترجمى در ترجمهء یک داستان کوتاه از فرانسه به انگلیسی بدون ِ‌اشاره یک سوّم متن را حذف‌نمى‌کند، اظهار‌کرده‌اند که احتمال ِ‌ خلاصه‌شدن ِ‌ داستان توسّط ِ مترجم مى‌رود. منتها مدّعي هستند که " یک احتمال این است که این یکی تلخیصی از داستان باشد؛ که در کتاب باید به این موضوع اشاره ای می‌شد، که نشده". به بیان ِ‌ دیگر مسئول ماجراى ِ حذفِ بدون ِ اشاره را ناشر ِ کتاب مى‌دانند که در غیر ِ این صورت وظیفهء آقاى ِ حقیقت بود که در ترجمه‌شان به این موضوع اشاره‌کنند.
مشکل اینجاست که انتشارات ِ‌ مورد ِنظر کتابی با عنوان‌Red hot link ندارد و در روى ِ وب هم کتابى با این مشخصه‌ها نیست. انتشارات ِ‌مورد ِ نظر کتابى با مشخصه‌هاى ِ مورد ِنظر ایشان، ولی با عنوان ِ متفاوت دارد که شامل ِ‌ داستان ِ موردِنظر هم هست. با توجه به اشتباههاى‌ ِ‌ فاحش و مکرّر ایشان،‌ که بخشی را خودشان هم پذیرفتند، احتمال این هست که عنوان را اشتباه‌ذکر‌کرده‌باشند. براى ِ همین براى روشن‌شدن ِ مطلب، و اثبات اتهامی به ناشر مى‌زنند فکرمى‌کنم لازم‌است همان طور که شما از آقاى ِ عاصى خواستید تصویر ِ مشخصه‌هاى ِ کتابشناسى ِ کتاب (که اوّل هر کتابی هست) را به همراه تصویر جلد و فهرست ِ مطلبها در وبلاگشان قراربدهند. . اوّلين وظیفهءِ هر مترجمی، هرچقدر هم تازه‌کار،پيدا‌کردن ِ معتبرترین متن ِ ممکن به زبان ِ اصلى است. در اين مورد مرجع مجانى روى وب در دسترس بود و ایشان به‌دنبالش‌ نرفته. ولی موضوع اینجاست که کتاب ِ مورد ِنظر حتی با توجه به تک صفحه‌اى که تصویرش در وب هم هست به احتمال ِ‌قوى از جمله کتابهاى ارزان قیمت و مصّور ِ‌ کودکان است. اگر کتاب کتاب ِ کودکان‌باشد، که به سادگى قابل ِ اثبات‌است، یعنى مرجع ِ‌ ایشان براى ِ استفادهء کودکان ساده و بازنویسی‌شده و به عنوان ِ متن ِ مرجع براى ِ بزرگسالان فاقد‌ارزش‌ است. چیزى شبیه بازنویسى‌هاى ِ قصه‌هاى ِ‌خوب براى بچه‌هاى‌ ِ خوب در ایران. به هر حال پیش از اظهار ِ نظر باید منتظر دیدن ِ تصویرهاى گفته‌شده ماند.
۰۲:۰۵ ۱۳۸۵/۰۲/۱۹ من‌که درنیافتم که چه شد، شما برگردان ِ کیوانی‌نژاد را پسندیدید!
بسنده‌ است به این بند نگاهی بیندازید:
A bartender thought: Who is that yellow-haired girl in the pearl costume? She is stacked.
شیوا مقانلو:
یک متصدی بار در این فکر بود: آن دختر موطلایی با آن لباس صدفی‌رنگ‌اش کیست؟ خوش سر و سینه است.
کیوانی‌نژاد:
یه نفر که پشت بار ایستاده بود، داشت فکر می‌کرد: «اون دختره با اون موهای بور تو اون لباس مرواریددوزی شده کیه؟»
برگردان من: یک بارنگه‌دار اندیشید: آن دختر زرمو در جامه‌ی مرواریدی کیست؟ خوش سروسینه است!
stacked یک‌ زبان‌زد ِ آمریکایی‌ست که پارسی‌اش همان "خوش‌ سروسینه" یا خوش‌پیکر می‌شود! ولی کیوانی‌نژاد این بخش را زدوده!
افزون‌برین شما نیز بخش ِ نخست ِ برگردان ِ شیوا مقانلو را نیاورده اید، بار دیگر بخوانید!
روی‌هم‌رفته، من برگردان مقانلو را بیش‌تر می‌پسندم! اگر دوست داشتید، رایانامه‌ای به من بفرستید تا برگردان ِ بی‌کم‌وکاست ِ این داستان را برای‌تان بفرستم.
۰۲:۴۳ ۱۳۸۵/۰۲/۱۹ حامد گرامی
عجیب است که با این همه تکرار، شما باز هم متوجه نشده‌اید که بحث بر سر پسندیدن ترجمه‌ی آقای کیوانی‌نژاد نیست. بحث بر سر حذف بخش هایی از داستان توسط مترجم دیگر است. مترجم ضعیف، ترجمه‌اش یا ضعیف است یا غلط، ولی هیچ مترجمی، حتا یک مترجم خیلی خیلی حرفه‌ای و خوب و مشهور هم حق ندارد بخشی از داستان را بدون اطلاع خواننده حذف کند، مگر این که از روی اشتباه باشد، که گویا در این مورد اشتباهی هم در کار نبوده است!
امیدوارم متوجه شده باشید نکته‌ی اصلی چیست.
۰۹:۱۶ ۱۳۸۵/۰۲/۱۹ درود بر شما
سخن من هم همین است.
اگر مقانلو، بخشی از داستان را زدوده، کیوانی‌نژاد هم همین کار را به‌گونه‌ای دیگر انجام داده! دوی دیگر این‌که من سرنمی‌آورم، بند ِ نخست ِ داستان چه داشته که مقانلو نیاورده! شاید لغزشی رخ داده است!
۰۳:۳۱ ۱۳۸۵/۰۲/۲۲ ۱-با توجه به اين که متن اصلی پيش رويمان نيست و نه ما مترجم هستيم نه شما و نه کسی که شما مترجم می ناميد پس از بسم الله پيش فرضتان رد است
۲-حق مسلم ماست که اين قدر خودمان را دست بالا بگيريم و هی به همه گير بدهيم آخر ما))(من و شکرالله) جزو جريان سازانيم دلمان خوش است به به به و چه چه بعضی کوتوله ها...
۳-هفتانم باز نمی شد ..وارد خوابگرد شدم...بسی خوابم برد...اسم شيوا مقانلو مثل ستاره برق زد و چون به نور حساسم بيدار شدم و آشی که بوی سيرش همه جا را گرفته را مشاهده کرده و چه روغنی....
۴-۰موافقم سيد جان ..کاملا...جايی که عاشقيت در پاورقی که مشق نويسندگی هم در ورقهای کتاب قلبی اش پيدا نمی شود جزو آثار ادبی مطرح ..مطرح شود و جايی که زير پرچم مهسا جان سينه بزنند بايد هم از شيوا مقانلو اين چنين حرف زد..آخ که چقدر دل گنجشکی تان به جشنواره گلشيری خوش است
۵-سيد عزيز کمی برتنز بخوانيد و ببينيد نقد سنتی و مدرن چيست بعد وارد حوزه شويد و شیپور بوق بزنيد
۶-افسوس ...شايد هم نقد نيست نظر است..نظر ها مال عمه تان...برويد برای گروه خودتان بوق بزنيد
۷-جايی که شما به کسی فحش دهيد ما به آن کس سر تعظيم فرود می آوريم به همين دليل است که هفتان اگر باز نشود از خوابگرد وارد می شويم
۸-واسلام
۰۰:۴۶ ۱۳۸۵/۰۲/۲۳ ديروز كه اين متن انگليسي باز نشد...بعد هم مگه ما همه مثل شما زبان بلديم..!!اما فارسي بلديم...متن مورد قبول شما بهترين قسمتش همان جايي است كه گذاشتيد....
من همين جور در عجبم كه شما چقدر انرژي صرف خانم مقانلو مي گذاريد...اين كه بد تر تبليغ است ما كه در حيرت انگشت به دهنيم...
اما از آن جا كه پيزر لاي پالان مهسا مي ذاريد و به زور مي خواهيد كه كوه البرز موش بزايد خنده ام مي گيرد.............بهتر است شما با همين گروه خودتان بازي بازي كنيد و ديگران را با مسائلتان محبوب تر نكنيد...مردم امتحان خودشان را داده اند...
يك اگزازپام بخور و لا لا كن...و به فكر من نباش اگر شب هنگام بوي سوخته از رخت خوابت شنيدي..آمبولانس را نگير آتش نشاني را خبر كن..نترس سيد جان اين حسد است كه آتش به رخت خواب مردم مي اندازد..قلقلكت آمد.....جونم....شما چقدر ماهيد...فردا پماد ضد سوختگي براتان مي فرستم.
بدرور مستر
۰۱:۵۸ ۱۳۸۷/۰۹/۲۲ مگر نه اینگه برخی متن ها اصلاً قابل ترجمه نیستند؟ شما انگار هیچ اعتقادی به این مهم ندارید یا ... نمیدانم چرا نگاهتان را به این سمت نمیبرید. مترجمی بخشی از متن را غیرقابل ترجمه- البته ترجمه ی وفادار و درست میداند, پس البته با اطلاع دادن به مخاطب در خود کتاب میتواندرهایش کند. هضم این حذف از اثر برای سادهتر و منطقی تر می نماید تا خواندن ترجمه ی خاماین آقای کیوانی.

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.