۰۹ خرداد ۱۳۸۵
بخوانید تا بدانید چه شاهکاری کردهاید
فرشید فرجی، مستندسازیست که پارسال گرفتار آمریکاییها شد و مدتی را در زندان ابوغریب گذراند. پس از آزادیاش معلوم شد که اقدام جمعی بلاگرهای ایرانی در آزادی او نقش مستقیمی داشته. او چند روز پیش با نوشتن نامهای انتقادی به صلیب سرخ، سالروز زندانیشدنش را جشن گرفت! اکنون روایت شوقانگیز و در عین حال دردناک او را بخوانید از چگونگی آزادشدنش که به احترام شما و اختصاصاً برای شما بلاگرها نوشته و برای انتشار به من سپرده است.
فرشید فرجی: رضا جان، اینو برای تو و دیگر دوستهای وبلاگی مهربونم مینویسم: بذار یه خاطره براتون تعریف کنم تا بدونید چه شاهکاری کردید.
حدود چهل روز بود که توی اون جهنم بودم. بعدازظهر بود و مثل روزهای دیگه، از شدت گرما بیحال، خیس عرق توی چادر ولو شده بودم. مثل همیشه داشتم به ایران، به خانوادهام و دوستام فکر میکردم... و به این که بالاخره یه روز برمیگردم و... که یهو یکی از زندانیها سراسیمه پرید تو چادر و فریاد زد: ایرانی... ایرانی... و به بیرون چادر اشاره کرد و تکرار کرد: آمریکی... آمریکی... آمریکی... (عربها به آمریکاییها میگن آمریکی)
فکر کردم شوخیش گرفته و داره سر به سرم میذاره؛ اصلا حال شوخی نداشتم، پس بهش اعتنا نکردم، ولی او دوید جلو و منو کشون کشون برد بیرون چادر... وقتی رسیدیم جلوی در، دیدم پشت سیم خاردارها چند تا افسر که کلّی ستاره و نشان رو لباسهاشون چسبیده، با چند تا محافظ گردنکلفت ایستادن و به من نگاه میکنند! یواش رفتم جلو. یکیشون به فارسی ازم پرسید: شما ایرانی هستید؟ در حالی که از شنیدن زبان فارسی، بعد از اون همه روز ذوق زده شده بودم (زبان مادری که فکر میکردم لابد سالها از شنیدنش محروم خواهم بود) و داشتم شاخ درمیآوردم که یه نظامی آمریکایی داره بدون یه ذرّه لهجه، فارسی حرف میزنه، گفتم: بله.
پرسید: شمارهی ۱۷۳۲۱۷؟
گفتم:بله.
بعد ادامه داد: من دکتر Sam هستم.
و به کناریش اشاره کرد و گفت: ایشون جنرال فلانی هستند، فرمانده کل فلان...
نمیدونستم چی باید بگم. جنرال شروع کرد به صحبت، گفت: پروندهی شما تازه دیروز به اینجا رسیده و ما اومدیم شما رو ببینیم.
بعد Sam پرسید: متوجه شدی جنرال چی گفتند؟ انگلیسی بلدی؟
من با این که متوجه شده بودم، از بس تشنهی شنیدن زبان فارسی بودم، گفتم: نه!
اون هم برام ترجمه کرد. بعد جنرال گفت: شما به این زودیها به آزادی فکر نکنید و من آمدم که شما رو ببینم و اگر چیزی احتیاج دارید، بگید...
من که داشتم شاخ درمیآوردم، چون تا اون روز از آمریکاییها به جز توهین و بدرفتاری چیزی ندیده بودم، و اصلا فکر نمیکردم که میشه از اونها چیزی خواست، از فرصت استفاده کردم و بزرگترین نگرانیم که خونوادهام بودند رو مطرح کردم و ازشون تقاضا کردم که به خونوادهام خبر بدن که من دستگیر شدم. اونها هم قول مساعد دادن و کمی بعد رفتند.
وقتی اونها رفتند، هرچی زندانی اون دور و اطراف بود و تا اون موقع زل زده بودند به ما، فوری هجوم آوردن ببینن جریان چیه؛ ولی من خودم هم نمیدونستم... ابو حظیفه که دو سال بلاتکلیف در ابوغریب بود، گفت تا حالا سابقه نداشته که حتا یه افسر رده پایین به دیدن یه زندانی بیاد، چه برسه به جنرال و دار و دستهاش. راستشو بخواین نگران شده بودم؛ از این که نکنه پروندهام اونقدر سنگینه و به نظرشون من اونقدر خطرناکام که اومدن ببینن این کیه.
هر روز از صبح تا شب به اون ملاقات فکر میکردم. دیگران هم بعد از دیدن اون صحنه مدام در مورد من صحبت میکردن. چند نفری احتمال داده بودن که من جاسوس آمریکاییها باشم (که خوشبختانه تعدادشون زیاد نبود وگرنه...) عدهی زیادی مطمئن شده بودن که من از اون تروریستهای خطرناکام؛ مخصوصاً که میدیدن من مدام دارم دور چادر میدوم و جای بخیه روی پهلوم رو هم دیده بودن و هر چی میگفتم این مال جرّاحیه که وقتی بچه بودم... باورشون نمیشد. فقط ابوحظیفه بود که اعتقاد داشت همکارهای خبرنگارم بیرون شلوغ کردن و... و التماس میکرد که اگه آزاد شدم، برای اونها هم کاری بکنم... این یکی امیدوارکننده بود، ولی چطور کسی میتونسته فهمیده باشه که من زندانی شدم؟
حدود دو هفته گذشت تا این که یه سرباز اومد و شمارهی منو صدا کرد و منو برد برای بازجویی. تمام اون روزها منتظر بودم که Sam رو ببینم و امیدوار بودم به خونوادهام خبر داده باشن. قبل از بازجویی بهشون گفتم من انگلیسی و عربی بلد نیستم، دکتر Sam فارسی بلده، اگر بگید بیاد میتونه ترجمه کنه. با تعجب دیدم اونها هم گوش کردن (این اولین بازجویی بود که مترجم داشتم). بعد از ۷ ـ ۸ ساعت انتظار، Sam اومد و بازجویی شروع شد. یکی دو ساعت بعد توی یه فرصت که بازجو داشت حرفهای منو مینوشت، یواشکی به Sam گفتم که شما به من قول دادید که به خونوادهام خبر بدید، من خیلی نگران خونوادهام هستم، مخصوصاً پدرم که بیماره و...
Sam پزشک بود و وقتی اسم بیماری پدرم رو شنید، کمی مکث کرد و گفت میدونی که استرس و نگرانی برای پدرت خیلی بده.
گفتم: میدونم.
سرش رو پایین انداخت و بعد از چند لحظه سکوت، به دور و ورش نگاهی انداخت و گفت: نذار اینها بفهمن که من بهت گفتم؛ ولی نگران نباش، خونوادهات میدونن که تو دستگیر شدی.
باورم نشد. فکر کردم داره از زیر قولی که داده درمیره؛ گفتم از کجا میتونن فهمیده باشن؟!
گفت: نمیدونم، ولی من خودم چندین مطلب در مورد شما خوندم و بیرون حسابی شلوغ شده و دولت آمریکا به خاطر بازداشت شما شدیداً تحت فشاره.
نمیدونید چه حالی بهم دست داد. همون شب بهم گفتن که فردا آزادی!
و فردا شب در بغداد، توی هتل، یکی از خبرنگارهایی که برای مصاحبه با ما اومده بود، ما رو به دفترشون برد و پرسید: میخواهید بدونید در مورد شما چه خبرهایی شده؟
به کامپیوترش اشاره کرد و گفت: کافیه اسمتون رو search کنید.
و وقتی اینکار رو کردم، اولین چیزی که دیدم جملهی where is farshid faraji بود. نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه...
وقتی که به ایران برگشتم هم، مدام به وبلاگهایی که برای آزادی من نوشته بودن سر میزدم و اونها رو میخوندم. (خیلی از مطالب رو هیچوقت نتونستم تا آخر بخونم) هنوز هم با دیدن خیلی از اونها بغض گلومو میگیره. اصلاً نمیدونم احساسم رو در مورد شماها چطور بیان کنم. خودتون میدونید که چه هدیهی گرانبهایی به من دادید...
مدتی پیش داشتم تاریخ اتفاقهایی که اونجا برای من افتاد رو با تلاشهایی که اینجا شد، مقایسه میکردم، به نکتهی جالبی رسیدم:
اون روزی که جنرال و افسرهاش به دیدن من اومدن، درست فردای همون روزی بود که با تلاش شماها، خبرنگاران بدون مرز بیانیهای صادر کرده بودن و گفته بودن که ما نگران فرشید فرجی هستیم که از زمان بازداشتش هیچگونه خبری از او در دست نیست و ارتش آمریکا باید فورا جواب بده که فرشید فرجی کجاست.
میبینید که قدرت شما با قوی ترین ارتش دنیا چه کرد؟
البته من در این مدت چیزهای عجیب بسیاری دیدم: وبلاگهایی که اصلاً نمیدونستم که چه نوع موجوداتی هستند و فقط اخباری شنیده بودم توی اون بگیر و ببندها، که خطرناکاند و... و آزادی رو به من هدیه کردند؛ نمایندگان صلیب سرخ که هر روز صبح به امید دیدنشون از خواب بلند میشدم که البته هیچوقت سر و کلهشون اون دور و ورا پیدا نشد و چند ماه بعد از آزادیام باهام تماس گرفتن و من از بس توی زندان مشتاق دیدنشون بودم که یادم رفت آزاد شدم و اونقدر هیجان زده شده بودم که...؛ سفارت کشورمون در عراق که فکر میکردم...! ولی کلافه بودن از تماسهای مادرم و مراجعات مکرر خبرنگاران بدون مرز برای اینکه ببینن برای ما چه کردهاند...؛ تلویزیونی که سالها براش کار کردم، و شبی که به ایران برگشتم، یکی از دوستهام که مثل من داشت براش کار میکرد، به فرودگاه اومد و از لحظهای که خونواده و دوستهامو به آغوش کشیدم تصویر گرفت، ولی بهش اجازه ندادند که اون تصاویر رو در برنامهاش پخش کنه و گفتند: این کیه و ماجرا چی بوده و چرا ما نمیدونستیم دستگیر شده؟! ( و گفته بودن شما میخواهید اینو نمایندهی مجلس کنید و...)؛
و بالاخره Sam که لباس همون آمریکاییها رو به تن داشت که اون جهنم رو ساختند و اون همه بلا سر من و دیگران آوردن و اون شب، وقتی که برگه آزادیام رو جلوم گذاشتن و من هنوز نمیدونستم که آزاد شدهام و مونده بودم که این دیگه چیه، به هوا پرید و منو بغل کرد و درحالی که من هنوز بهتزده سیخ ایستاده بودم، اشکش سرازیر شد و فریاد زد که: "تو آزاد شدی... خدایا شکرت... این قشنگترین شب زندگیمه... خدایا شکرت!"
رضا جان، اگه بخوام ادامه بدم باید تا سال دیگه تلق تلق تایپ کنم (میدونی که تازه تایپ رو یاد گرفتم و البته فقط برای ارتباط با شماها)، اما میخوام یکی از آخرین عجائبی که دیدم رو هم براتون تعریف کنم (ببخشید، این یکی را ندیدم، فقط شنیدم):
۴ ـ ۵ روز پیش پیغامی از تلویزیون خودمون گرفتم که میخوایم با شما مصاحبه کنیم! (بعد از یکسال). فوری با شمارهای که گذاشته بودن، باهاشون تماس گرفتم که ببینم جریان چیه. خودم رو معرفی کردم، پرسیدند: شما بودید که توی عراق... (بقیهشو ادامه ندادن)گفتم: بله (وبه این ترتیب بالاخره اونها هم از داستان مطلع شدند.) بعد گفتن: مدیرمون میخوان خودشون باهاتون صحبت کنن! گفتم: خواهش میکنم، من در خدمتام. بعد گفتن: البته ایشون الان رفتن بیرون و تا ۱۵ دقیقهی دیگه برمیگردن و باهاتون تماس میگیریم؛
و البته من الان چند روزه که منتظرم تا اون ۱۵ دقیقه... بهنظرتون اون مدیره برمیگرده سر کارش؟!
راستشو بخواین اصلا منتظر اون و دیگر آدم کوچیکهای این دنیا نیستم و دارم از زندگیام لذت میبرم که آزادم و در کنار شما دوستهای خوب و خونوادهی مهربونم هستم، و آزاد... و آزادم... و تنها چیزی که انتظارش رو میکشم، رسیدن شما دوستهای مهربون و همهی آدمخوبای این دنیای کوچیک به آرزوهای قشنگتونه.
فدای شما: فرشید
[۰۲:۳۲] شما هم دو کلمه برای فرشید، و برای خودمان بنویسید. (۳۰)
مرتضا katibehezakhm@yahoo.com
قشنگترين اتفاق، آزادي فرشيد عزيز است که افتاد. باقي بهانه است. اين تيغ دولبهي رسانهاي چون وبلاگ، اگر با خرد و احساس جمعي همراه شود، شاهکار ميکند وگرنه دستهاش را هم خواهد بريد. باور کن آدم وحشت ميکند اينروزها از نتايج جستجوي کلماتي مثل ايران، کاريکاتور، تعصب،غيرت...
سالگرد آزاديت مبارک
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۰۳:۱۲
کوروش paradoxblog@yahoo.com
سلام
خیلی جالب بود و خوشحالم که این کار بلاگرهای ایرانی تأثیرگذار بود.
این باعث میشه که هر بلاگری با وسعت نظر بیشتر و امیدواری به تأثیرگذاری کارش، به فعالیتشون ادامه بدهند.
در ضمن با اجازتون لینک وبتون رو در وبلاگم قرار دادم، از مطالب ارزشمند گذشتتون کمال بهره رو بردم.
همیشه سبز باشید.
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۰۶:۳۸
ابن محمود ebnemahmood@yahoo.com
رضا جون نميدوني كه چه طور از خوندن خاطرات فرشيد اشك تو چشام جمع شد. آخه ما آدماي مستعار هم دل داريم. از فرشيد متشكرم كه با آزاديش اهميت ما را اثبات كرد. بغض راه انگشتامو بسته و نميتونم بقيه شو تايپ كنم. فدات بشم فرشيد.
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۰۷:۴۸
نقش خيال hzandi@gmail.com
فرشيد خان عزيز
خوشحالم که در ميان ما هستی.
پيشنهاد: فرشيد خان (اگر هنوز اقدام نکردهاید) يک وبلاگ راه بياندازید و از ابوغريب و خاطراتش و البته از خودتون توش بنويسید.برای ساخت وبلاگ و جوانبش من در خدمتم.
مخلص آقا رضای عزيز هم هستيم همچنان.
(اين سيتم جديد کامنت ايراد داره گويا. دوبار فرستادم نشد)
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۰۸:۳۵
دوست
چه شانسی آوردی فرشیدجان!که در اینجا نبودی و در عراق بودی. اگر اینجا بودی حالا می شدی مثل جهانبگلو شاید یا خیلی های دیگر. آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. آدم رو اگه قراره بگیرن همون بهتر که تو عراق بگیرن. این جوری یک امیدهاای هست اینجا...چه عرض کنم!
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۰۸:۴۱
من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه کرد...
آقای فرجی عزیز، سهیم شدن در احساس شادمانی شما بسیار زیباست و از آن زیباتر نقش حرکت جمعی وب لاگ نویسان ایرانی. اما یکی دو سوال باقی میماند از خودمان: ارتش آمریکا به درخواست سازمان خبرنگارن بدون مرز که توسط وب لاگ نویسان ایرانی از ماجرا مطلع شده بود، واکنش نشان داد و به وضعیت شما رسیدگی و در نهایت موجبات آزادی را شما فراهم کرد. آیا حکومت ما در ایران به درخواست هزاران هازان نفر در قبال آزادی رامین جهانبگلو، نویسنده و فیلسوف زندانی، منصور اسانلو رییس سندیکای کارگران شرکت واحد و دانشجویان دستگیر شده واکنش نشان میدهد؟ آیا نگرانیهای جامعه ایران و جامعه جهانی در مورد گرفتاری ناحق جهانبگلو، پاسخی در خور میگیرد؟ شما را بیگانگان در بند کردند...شاید از بیگانه انتظاری جز این نیست ولی آشنا چی؟
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۱۰:۵۹
آوات awat_hiva@yahoo.com
آقای فرجی شانس آورديد اگه تو ایران بودید که گوش هیچکس به این طومارها و نامهها بدهکار نبود.
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۱۳:۴۲
نقاب biglarkhany@yahoo. com
نمدانستم این چند تا حروف و کلیک اینقدر قدرت داره.
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۱۳:۵۱
سين s.charehjoo@gmail.com
سالگرد آزاديت مبارک.
فعاليت رسانه ای و فشار از طريق سازمان خبرنگارن بدون مرز فقط برای دولت های دمکرات فايده دارد. ۱۰۰ سال دیگر هم بنویسیم باز هم نمی توانیم کسانی را که در اوین زندانی هستند آزاد کنیم. شاید چون آدمی مثل دکتر سم نداریم!!!
اما آزادی شما یک نفر هم برای تمام تاریخ وب لاگ نویسی دلیل است. آزاد بمانيد.
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۱۴:۰۸
محمود mahneshin@yahoo.com
با سلام خدمت آقا رضا
کاش وبلاگ نويسان از آقای مانا نيستانی و سردبير روزنامه ی ايران هم همين حمايت را می کردند حتی اگر اين حمايت در حد قراد دادن لوگوی وبلاگ آزادی برای مانا نيستانی در پايگاهشان باشد .
http://freemana.blogfa.com
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۲۰:۳۸
بلاگ نیوز
به اين مطلب شما در بلاگ نيوز بدون فيلتر لينک داده شد.
۱۳۸۵/۰۳/۰۹ | ۲۳:۰۶
اميد iran.azaad@gmail.com
خوشحال شدم. به همان اندازه هم از لغو حکم اعدام ولی الله فيض مهدوی. اون هم کم مانده بود که بدست جمهوری اسلامی اعدام بشه که خوشبختانه فشارهای وبلاگ نويسان در لغو حکم اعدام او هم موثر بود.
موفق باشيد
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۰۰:۳۲
سرزمین رویایی dreamlandweblog@yahoo.com
خوشحالم که سالگرد آزادیات را بیرون آن جهنم میگیری. من اما هنوز به پتیشن و لوگو و امضا جمع کردن اعتقاد دارم. گرچه از بس ما بلاگرها برای آزادی اینهمه انسان دربند امضا جمع کردیم که کمی اثربخشی اش را از دست داده اما هنوز به گمانم موثره. خوشحالم که این حرفها را از زبان تو شنیدم شاید اینگونه کسانی که مخالف این کارها هستند کمی به خودشون بیان. زنده باشی همیشه و آزاد دوست نادیدهی دوست داشتنی :)
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۰۲:۱۹
يه با خبر از گود
من نمی تونم خوشحالی خودم رو از آزادی فرشيد پنهون کنم همونطوری که نتونستم در باره ابوطالب اينکارو بکنم ولی يه نکته ای برام جا نيافتاده٬ همه حکايت رفتن و گير افتادن فرشيد و سعيد به يه چيزی برميگرده و اون تا حد زيادی حس خود بزرگ بينی ادم هايی مثل اونهاس!
سعيد ابوطالب وقتی رفت يه مستندساز تلويزيون بود که خيلی ها او رو نمی شناختن ولی وقتی برگشت يه به اصطلاح قرمان بود که اون هيچ کسی رو نمی شناخت!!!
اون شايد ندونه و شايد نخواد که بدونه که در نبودنش چه بی خوابی ها که کشيده نشد و چه زجرهايی که بر همه تحمیل نشد!
کاش می تونستم اسم بیارم و بگم که همون هایی که سعید ابوطالب رو در بوق کردن و فریاد آزادی اش رو سر دادن هدفشون با اونهایی که برای آزادی فرشید فرجی فریاد زدن یکی بود ولی آیا همه شون به بهانه هایی که سعيد و فرشيد برای اون به عراق پا گذاشتن اعتقاد داشتن؟؟؟؟
من حرفی رو می زنم که شايد به مزاق فرشيد خوش نياد ولی فرشيد جان کاش تو ابوطالب نشی! و بدونی که ادم ها در اوج شهرت و به اصطلاح قهرمانی بايد بدونن که چی بودن و چی شدن.
تا بعد....
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۰۹:۴۵
shirin whitefishir@yahoo.com
سلام فرشيد جان.. خيلي خوشحالم برات... راستش من از اون دسته آدما هستم كه دوستام بهم سفارش مي كنند كه تو رژيم غذائيم عدس اضافه كنم كه يه كم رقيق القلب بشم.. ولي نمي دونم چرا وقتي نوشته ات رو خوندم زدم زير گريه... نمي دونم چرا دلم گرفت.. من اصلا آدم سياسي نيستم اگه بيايي تو وبلاگم خودت متوجه مي شي... نمي دونم چرا براي تو گريه كردم... مخصوصا كه نگران بابات بودي شايد تو اونجا يه درد مشترك حس كردم...
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۰۹:۵۸
فريدون fridoun@yahoo.co.uk
فرشيد عزيز سلام... نامه ات سرشار از احساس و الهام دوستی و همبستگی است. هنگام خواندن در آن قسمت آن که خبر آزادی تو بود بی اختيار اشک شوق از چشمانم جاری شد. اميد که هميشه آزاد و شاد و موفق در کنار خانواده ات باشی
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۱۱:۰۵
مليحه malihe_malih@yahoo.com
حس همدلی و مشارکتی که تو نوشتت موج ميزد کلی خوشحالم کرد
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۱۲:۰۶
کامران محمدی kmn90@hotmail.com
سلام
اگه سری به نسل پنجم بزنی باعث خوشحاليه
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۱۲:۳۱
رضا persan@rsf.org
با سلام
آقای شکراللهي عزيز و فرشيد ارجمند
شاعری سالها پيش نوشته بود :
"زيبايي دويدن از زيبايي رسيدن زيباتر است"
گاه شنيده ام که تلاش هايي اينگونه بي ثمر است!
برای من همان و هميشه " پرثمر بودن" زيبايي ست
اما اين نوشته ی فرشيد شايد خسته نباشيد برای همکارانم باشد
آن شب که اطلاعيه گزارشگران بدون مرز ( و البته نه خبرنگاران!) نوشته مي شد، دوستي که او هم نيمه شب بيدار بود وقتي ماجرا را شنيد، از من پرسيد
فايده ای هم دارد؟
همين شعر کمال رفعتي صفا را برايش نوشتم و تلاش هزاران خط که در وبلاگ ستان جويبار به نظر مي آيند اما خود به دريايي پر شور بديل مي شوند.
سلامت باشيد
رضا معيني
از گزارشگران بدون مرز
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۱۴:۱۰
وبلاگ کلبه اندیشه alihasani110@yahoo.com
قابل توجه دوستان عزيزي که وبلاگ دارند:
با وجود عدم پوشش اين مصاحبه تا کنون صدها بازديدکننده داشته است. از آنجا که اين مصاحبه تا حدود زيادي منعکس کننده خط فکري حوزه ي مستقل شيعه مي تواند باشد چنانچه مذهبي هستيد به خاطر تبليغ دين و در غير اينصورت به منظور آزادي بيان و انتشار نظراتي که تا کنون توسط هيچ جناحي فرصت تبليغ نيافته اند با لينک دادن به مطالب اين مصاحبه ، توانايي مان را در اطلاع رساني يکدست بدون هيچ کمک رسمي به ثبوت برسانيد
montazerim.blogfa.com
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۱۵:۵۹
وبلاگ کلبه اندیشه alihasani110@yahoo.com
منظورم مصاحبه ای است که جدیدا چند قسمت آن در کلبه ی اندیشه منتشر شده و وبنوشت ابطحی هم بعد از انتشار قسمت اول بقیه را سانسور کرد
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۱۶:۰۳
پارسا موسوی apmoosavi@yahoo.com
این لطف خدا و نتیجه زحمت دوستان وبلاگی بود که شما آزاد شدی و جالب است که انسانها تاثیر آزادی بیان و رسانه و این تکنولوژی شگفت(اینتر نت) را ببینند و حکومتها نیز نباید با سانسور و تحدید آزادیها و فیلترینگ مانع تعامل و رابطه بشر با یکدیگر که خدا او را آزاد آفرید باشند! در ضمن فرشید جان اگر از تو چیزی برای صدا و سیما و...! می ماسید یا میشد از تو استفاده ابزاری کرد برای اغراض سیاسی مطمئن باش تا حالا از تو صدها خبر و تصویر پخش کرده بودند!!!! توجهی نکن خودت را بسپار به خدا و در اعتلای فرهنگ بشریت و خدمت به انسانها و نزدیکی دلهای آحاد بشر تلاش کن و مطمئن باش خدا با بندگان مخلص و فداکار و تلاشگر است.
۱۳۸۵/۰۳/۱۰ | ۲۲:۴۷
ندا
عزیز دل برادر! این قدرت وبلاگ نویس ها نبوده! قدرتِ آزادی گردش اطلاعات، و قدرتِ نهادهای مدنی مستقل ( مثل سازمان خبرنگاران بدون مرز) در دنیای ذهنی و عینی ای است که آن «ارتش بزرگ» در آن زندگی می کند. وگرنه ازاین اتفاق ها باید برای خیلی های دیگر و خیلی جاهای دیگر دنیا هم می افتاد.
۱۳۸۵/۰۳/۱۱ | ۰۸:۱۷
ذبينش bineshmoaaser@yahoo.com
الحمدلله که دردست آدم هايی بودی که اين چيز ها را می فهمند.شاداب و کم رنج باشی.
۱۳۸۵/۰۳/۱۲ | ۰۱:۱۳
قلندر
سلام و درود بر اصالت قلم و آنچه از آن بر می تابد.آه بر آنان که اين دنيای رسانه ای و ژورناليستی را به بدترين تهمت ها نزديک کرده اند.بايد بدانيم قوانين تعريف هر پديده ای را ما آدميان بنا می کنيم و چنانچه تفکرات و نيت های شفاف و روشنی در پی باشد فضای الکترونيکي،مکتب ديگری خواهد بود برای پرورش روح متعالی انسانی.
تبريک،که آزادی آقای فرجی يک نمونه ی آن است...
اما داستان حکومت ايران و اين تلاش های اجتماعی بماند که....!!!!!
یا حق
۱۳۸۵/۰۳/۱۴ | ۱۲:۴۸
کاوه
خوبه که در آن جهنم که گفتی دری هم به روی بهشت باز بود و هست . اینجا - در ایران چطور؟۱۱۱ بهر صورت خوشحالم که واقعیت را بیان کردی . و اینکه این مدیرهای کوتوله از اول همین بودند .جنابعالی واقعیت ها را یا نمی دیدید یا باور نمی کردید.که خوشبختانه ....
۱۳۸۵/۰۳/۱۴ | ۲۲:۳۸
hoderpad hoderwatch@gmail.com
در دفاع از يک بلاگر
http://hoderwatch.blogspot.com/2006/06/blog-post_03.html
۱۳۸۵/۰۳/۱۴ | ۲۳:۳۵
Sima farangopolis@gmail.com
فرشيد عزيز
سالروز آزادی ات مبارک. به اين اميد که همه زندانيانی که به ناحق در ابوغريب و در بند زندان بان های ديگر هستند هم آزاد شوند. موفق باشی.
۱۳۸۵/۰۳/۱۸ | ۲۲:۳۰
حميد h@yahoo.com
سلام آقاي فرجي ... من هم سالروز آزديتون رو تبريك مي گم ... اما مي بينيد چقدر فرق بين ماها و آمريكايي هاي جنايتكار هست؟؟؟ شما و سعيد ابوطالب خبرنگار و مستند ساز هستيد ... زهرا كاظمي هم خبرنگار بود ... شما رو آمريكاي جنايتكار در كشوري جنگزده به عنوان جاسوس بازداشت كرد ... كاظمي رو حكومتي مردمي و مسلمان در كشور خودش دستگير كرد ... فرجام چه شد؟؟؟ ابوطالب مجلسي شد شما آزاد شديد و كاظمي كشته شد ... حتي نمي گويند قاتلش كيست و ...
۱۳۸۵/۰۳/۲۱ | ۱۱:۱۹
نسیم سحری nasim_862007@yahoo.com
خوشحالم که این دوست عزیزمون طعم آزادی را چشید و کار دوستان وبلاگر تاثیر داشت و متاسفم از برخورد صدا و سیما .
۱۳۸۷/۰۸/۰۱ | ۰۰:۰۰
©
2009, Khabgard.com. All rights reserved.
بازنشر مطلب و عکس فقط با ذکر مأخذ آزاد است.