بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

منبع ترس اگر بی‌جان یا موهوم نباشد، منبع ترس اگر جان‌دار و معین باشد، هر قدر که طرفِ ترسیده با همه‌ی دست‌بستگی‌اش از هراس آزاد شود، به همان میزان بر هراس منبع ترس افزوده می‌شود و به مرور چنان در دایره‌ی ترس گرفتار می‌شود که ترس جایش را به وحشت می‌دهد. کور می‌شود، کر می‌شود. این‌گونه است که منبع ترس می‌شود منبع سابق ترس. و منبع سابق ترس، بلندتر اگر فریاد بزند، سرخ‌تر اگر نگاه کند، تیزتر اگر هجوم بیاورد، کورتر اگر شود، کرتر اگر شود، نشان آشکار این است که به چرخش معکوس در مخروطی وارونه افتاده است، که هم فروتر می‌بردش، هم به خود می‌فشاردش. آن پایین دیگر جایی برای نفس کشیدن هم نیست، چه رسد به اندیشیدن. ترسیده‌ی سابق هم دور می‌زند، اما خلافِ جهتِ منبع سابق ترس. تا برسد به بالای مخروط. که گسترده و گسترده‌تر می‌شود. تا آن‌جا که هم هوای آزادی دارد، هم آسمانی به هر رنگ که بخواهد و ببیندش.


نظرات خوانندگان
۱۶:۲۳ ۱۳۸۸/۰۸/۱۳ عالی بود. با این‌که از ظهر حالم بد بود، با خواندن این مطلب کوتاه بهتر شدم.
۱۷:۳۲ ۱۳۸۸/۰۸/۱۳ هميشه ترس آفرين آخرش زهره ترك شده و مرده !.. اين سرنوشت همه ديكتاتورها و دوستدارانشان است .. دير يا زود .. : ) ..
۱۷:۵۹ ۱۳۸۸/۰۸/۱۳ من که تازه ترسم ریخته.به هرحال ما بچه های جنگیم بجنگ تا بجنگیم.
۲۰:۵۸ ۱۳۸۸/۰۸/۱۳ من : ترسیده ی سابق
عالی بود
با امید روزهای سبز آینده
۲۲:۰۱ ۱۳۸۸/۰۸/۱۳ آسید مرسی به خاطر همه امیدهایی که مثل نور ضعیف یک شمع توی این مخروط وحشت آور تاریک روشن کردی تا برسیم به بالای مخروط. چراغ دلت روشن باشد سید
۰۱:۳۴ ۱۳۸۸/۰۸/۱۴ 22بهمن ماه يوم‌الله بوم‌الله!
D:
۰۵:۴۳ ۱۳۸۸/۰۸/۱۴ با سلام
حال‌واحوالِ شما و امثالِ شما که هم‌اکنون در اغماء به‌سر می‌برید، قابل درک است! هرچند که در ظاهر و به‌منظور جلوگیری از ریزش‌‌ها و ایجادِ روحیه‌ی کاذب، محکوم هستید -در ظاهر- طور دیگری بنامایانید.
سرانجام ِ دیکتاتورهای متوهم و طیف‌های محدود و زیاده‌خواهی که به قواعدِ بازیِ دموکراتیک ناپای‌بند می‌باشند، چیزی جز پشت‌کردنِ ملتِ خواهانِ تغییر واقعی، به آن‌ها و هوادارنِ ناآگاه و احساس‌گرای‌شان نیست و نخواهد بود.
امیدوارم به‌خود آیید.
ایرانِ عزیز را با آشوب، بلوا، عقده‌گشایی، نفرت و کینه‌های نضج‌گرفته‌ی ویران‌گر، نمی‌توان به سرمنزلِ مقصود رساند.
۱۰:۱۲ ۱۳۸۸/۰۸/۱۴ موسوی موسوی خدا نگه دار تو بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو....
زنده باد میر حسین
۲۱:۱۰ ۱۳۸۸/۰۸/۱۴ انسان به محض آن‌که خود را در جهان هستی بازشناخت ،با حس ترس آشنا شد . ترس چون آتمسفری پیرامون انسان را دربرگرفت آن‌قدر که زندگی انسان تبدیل به مقابله‌ای تمام عیار در برابر آن شد .بعد انسان برای ترس‌هایش نام‌هایی گذاشت و بر آن‌‌ها که نتوانست فائق آید ، طلسمی برایشان تراشید .
شاید همین ترس های ما باشند که ما را به جلو می برند چون مدام در حال راهی برای برون رفت از آن هستیم .جالب این که موضوع پست آخری من هم در همین باره است ،ترس. همه ی ترس های ما
۰۹:۱۵ ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ ترس حربه آتوریته دیکتاتور بر جامعه س . ملت میترسه دولت میترسونه اگه عکس شه دولت لرز میفته جونش نه ترس
۱۲:۳۷ ۱۳۸۸/۰۸/۱۵ از نوشته تان ترسیدم.......ترس ترس ترس
نیستان با قسمت چهارم از ترجمه هزاران لوکلزیو به روز است و همراهیتان مایه خرسندی است.
به دنبال کسی می گردم...
۱۵:۵۶ ۱۳۸۸/۰۸/۱۷ درود ، کما بیش خواننده ی مطالبتان هستم . به عنوان یک شهروند فقط و فقط یک شهروند معمولی دلم می خواهد بگویم :
جهات چهار گانه همواره ترس آورند تنها انسان است که ترس ندارد ، انسان خالص ...!!!؟
خوشحالم که از خوانندگان سایت شما هستم .
نیچه : دوبار گفتن -خوب است موضوعی را بی درنگ دو گانه بیان کنیم و به آن ، یک پای راست و یک پای چپ بدهیم . بریک پا ، حقیقت می تواند بیاستد ؛ اما با پای دیگر خواهد رفت و گرد جهان خواهد گشت .
از کتاب آواره و سایه اش
۱۶:۰۱ ۱۳۸۸/۰۸/۱۷ جالب بود.ممنون
۰۲:۴۵ ۱۳۸۸/۰۸/۱۸ سلام سید
تک و کوتاه نگاری بر تصویری که هم می خنداند و هم می ترساند مرا:
http://hybrid.blogfa.com/post-82.aspx
۰۸:۳۲ ۱۳۸۸/۰۸/۱۸ 8/8/ 88 و مزار قيصري كه پشت ميله ها اسير است ... ببينيد !
۰۰:۲۸ ۱۳۸۸/۰۸/۱۹ بی مناسبت اما بجا: سيد حالا ما بخيل نيستيم و نه حسود. اما هنوز مرکب چاپ کتاب درست خشک نشده درباره اش می نويسند در روزنامه ها! آخه رفيق بازی و باند بازی هم قواعدی دارد والله. بگو بهشون اين همه آبروريزی نکنن!
ببين:
http://www.etemaad.ir/Released/88-08-19/253.htm#165081

------------------
>>>> خوابگرد
می‌شه لطفاً بگین دقیقاً مرکب چاپ کتاب کی خشک می‌شه؟! اگه خواستی این لطف رو بکنی، لطفاً این رو هم معوم کنین که این «ما»یی مه نه بخیل است و نه حسود، دقیقاً کی هست، که ما هم خوشبخت بشیم از داشتن چنین آشنایانی نه بخیل و نه حسود؟!
۱۰:۳۵ ۱۳۸۸/۱۰/۲۸ 22بهمن همه با هم با كفن سبز مي آييم شما هم بياييد

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.