بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

سه‌شنبه‌شب (۳۱ مرداد) شبکه‌ی دوم، فیلم «کافه ترانزیت» کامبوزیا پرتوی را نشان داد. بیچاره پرتوی، که اگر فیلم را دیده باشد چه حرصی خورده است از این همه قیچی که بی‌رحمانه به آن زده بودند! سانسوری که انجام شده بود، در حد یک تدوین مجدد بود، چون هم فصل‌هایی از فیلم و از داستان آن کاملاً حذف شده بود، هم جا به جا پلان‌هایی را با دقت بسیار از سکانس‌های مختلفِ فیلم درآورده بودند. واقعاً متأسف‌ام.

«کافه ترانزیت» را که دوباره می‌دیدم، یاد نکته‌ای افتادم که پس از دیدن فیلم «آفساید» جعفر پناهی به آن فکر می‌کردم:
«کافه‌ترانزیت» فیلم خوش‌ساخت، صادقانه، باورپذیر، بی‌ادعا و هنرمندانه‌ای‌ست با کاستی‌های خاصی در فیلمنامه و ریتم، که اگر بخواهیم رسالتی اجتماعی برایش درنظر بگیریم، در عرصه‌ی دفاع از حقوق زنان جا می‌گیرد. «آفساید» اما فیلمی‌ست پرمدعا، متظاهرانه و تصنعی، عذاب‌آور و بلاتکلیف و عوام‌فریب، با ادعای دهان‌پرکن حمایت از حقوق زنان. کامبوزیا پرتوی چندان اهل تبلیغات نیست، زیاد با رسانه‌ها نمی‌پرد، مایه نمی‌گذارد، پول خرج نمی‌کند و حال نمی‌دهد، و مثل برخی دیگر از فیلمسازان در سکوت کارش را می‌کند و رد می‌شود. جعفر پناهی اما عشق رسانه دارد، مشتری ذوق‌زده‌ی مصاحبه است و کشته‌مرده‌ی اعلامیه و بیانیه و خبررسانی و رابطه‌های خصوصی و نیمه‌خصوصی با خبرنگارها و...

کافه‌ترانزیت را فمینسیت‌ها ـ خصوصاً جوان‌های‌شان ـ یا تحویل نمی‌گیرند یا اصلاً نمی‌فهمندش. آفساید را اما فمیسنیت‌ها ـ خصوصاً جوان‌های‌شان و رسانه‌ای‌های‌شان ـ در بوق و کرنا می‌کنند و سنگش را به سینه می‌زنند و وبلاگ‌های‌شان را و صفحه‌های روزنامه‌های‌شان را پر می‌کنند از خبرها و گزارش‌ها و نقدهای پی‌درپی از این فیلم، و از پناهی اسطوره می‌سازند و حال بقیه را به هم می‌زنند.

«کافه‌ترانزیت» زخم کهنه‌ی نگاه بدبینانه به زنان بی‌سرپرست بی‌شوهر را به تلخی تمام وامی‌گشاید که درد مزمن جامعه‌ی سنتی ایرانی‌ست و از سوی دیگر فرارو می‌گذارد روایتی را از زنانی بی‌مرز که مثلاً بر اثر جنگ در میان جامعه‌ی مردان شهوتران دنیا رها می‌شوند و نابود می‌شوند (این تکه از داستان کاملاً سانسور شده بود). کافه ترانزیت برای روایت کردن این درد، تنها داستان تعریف می‌کند و بازی‌های زیبا نمایش می‌دهد و دیالوگ‌های سینمایی و دراماتیک به گوش می‌رساند؛ ولی «آفساید» به سطحی‌ترین شکل ممکن، دست‌به‌نقدترین و عامه‌پسندترین سوژه‌ی اجتماعی را دست‌مایه می‌کند برای فیلمی پر از دست‌انداز در داستان و روایت و منطق و باورپذیری و دیالوگ و بازی. دروغ، شعار و تکرار ملال‌آور ایده‌های «دیگرکهنه‌شده‌ی» سینمای درخشان کیارستمی از سرتاپای «آفساید» بیرون می‌زند.

با این اوصاف اما، فمینیست‌های قشنگ‌مان برای «آفساید» سر و دست می‌شکنند و «کافه‌ترانزیت» را اصلاً ندیدند آن زمان که باید می‌دیدند یا الان که دوباره باید می‌دیدند. سطحی‌نگری و تأثیرگرفتن از تبلیغات رسانه‌ها بلای جان این دوستان قشنگ‌مان هم هست. در این میان جعفر پناهی این شانس را می‌آورد که فیلم‌هایش در ایران توقیف می‌شود. بله، «شانس» می‌آورد؛ بعید می‌دانم او بدش بیاید از این توقیف‌های پی‌درپی.

به گمانم اگر فیلم‌های پناهی ـ از دایره به این سو ـ را اجازه‌ی اکران می‌دادند؛ پناهی نبود این چهره‌ی مشهور پرطرفداری که الان هست. مثلاً وقتی «طلای سرخ» را دیدم، حدس می‌زدم که اکر به آن اجازه‌ی اکران بدهند، پناهی تا دو سه سال جرأت حضور در سینما را پیدا نمی‌کرد! سوای مخالفتِ شدیدی که با سانسور دولتی دارم، توقیف فیلم‌های پناهی را نهایت ِ بدسلیقگی آن‌ها  و کمک به پناهی هم می‌دانم و به‌خاطر بیان این نکته واقعاً شرمنده‌ام! تمام کنم این انتقادم را با این کلام که جعفر پناهی با «آفسایدش» و هواداران او در میان برخی فمینیست‌های خیلی قشنگ‌مان دو روی یک سکه‌اند و نسبت آن‌ها، بازتاب عمق اندک ِ تاریخچه‌ی دفاع از حقوق زنان است البته در شکل رسانه‌ای‌اش: سطحی‌نگری، شعار، سانتی‌مانتالیسم، فاصله‌داشتن از بطن اجتماع، شهرت‌طلبی و جاه‌طلبی، و حقارت پنهان در گفتار و رفتار و آثار! جعفر پناهی برای من، به اندازه‌ی صداقت «بادکنک سفیدش» ارزش دارد؛ هم‌چنان‌که برخی دوستان قشنگ‌مان هم برای من به اندازه‌ی صداقت جاری در زندگی غیررسانه‌ای‌شان ارزش دارند.

پانوشت:
می‌دانم که این یاداشتم کمی آشفته به نظر می‌رسد، ولی فقط «به‌نظر می‌رسد»؛ آن‌چه را باید می‌گفتم، سربسته گفتم!

نظرات خوانندگان
۰۳:۱۳ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ بسيار خوشحال شدم که کسی بالاخره اين حرفها رو زد. و خوشحالتر اينکه شما هم اين چنين فکر می کنيد و اين اميد رو پيدا کردم که من به دور از جامعه و افکار جاری در اون نيستم؛ فقط هياهو زياده!
۰۵:۱۸ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ با درود
به نظرم هر دو طرف از بام افتاده اند البته من فيلم آفسايد نديده‌ام تنها چندتا صحنه‌ی تبليغی در تلويزيون. منظورم کلی است در مرد اين نوع فيلمها.
وفيلم کافه ترانزيت را ديدم- رئاليسم سنتی و نگاه از بيرون- نشان دادن مشکلات- عشقهای الکی و تعصبهای هميشگی- اما کمتر به درون زن پرداخته و همچنين به ريشه های مشکلات و درون افکار و ساختار انديشه مرد- اشاره گذرا به سنت و فرهنگ- ابزار تصوير جای هزاران کلمه و جمله را میتواند بگيرد... البته فيلم کافه ترانزيت در کلاس خودش (رئاليست و راست‌نمايی سنتی) کاری خوبی است.
اينکه حقوق زنها پايمال می‌شود يا رعايت نمی‌شود تنها بدبختی زنها نيست- بلکه بدبختی مردهايی نيز هست که با زن‌بارگی و تعصب احمقانه خود را آنقدر بی‌ارزش و پايين آورده‌اند و با پايمالی و گرفتن حقوق انسانی زنها می‌خواهند زندگی کنند و اين فرصت را به عده ای می‌دهند که به انسانيت و احساسات آنها تهاجم کنند و آنان را موجوداتی بی‌فرهنگ و بی‌شعور خطاب کنند و اينگونه خود را روشنفکر معرفی کنند
۰۷:۱۶ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ خوشبختانه ديروز فيلم کافه ترانزيت را در تلويزيون نديدم . قبلا در سينما ديده بودم و نميتونم درک کنم کسی از اين فيلم خوشش نيومده باشه .
حرفای شما هم مثل هميشه خواندنی است ...
۰۸:۰۳ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ آفسايد رو نديده‌م. اما کافه ترانزيت رو سينما ديدم. فيلم ساده و بی ادعايی بود. نه برای فهميدن منظورش لازم بود به مغزت فشار بياری و نه شعاری و تو ذوق زن بود! اما تجربه‌ی خوبی از ديدن فيلم‌های سينمايی از تلوزيون ندارم. بدون فکر کردن به اينکه کارگردان برای هر پلان و هر ديالوگ حساب و کتاب داشته حذفش می‌کنند!
قبول جعفر پناهی هم يک فيلمساز مثل بقيه فيلمسازها. گرچه بعضی‌ها بیشتر دوست دارند کار کنند تا سر و صدا اما این یکی بجز علاقه‌ی شاید خودش، يک سری مسائل هم باعث معروفيت‌ش شده و ديگرانی که باهاش هم عقيده‌ند و دستشون به رسانه‌ای بنده هم به مشهوريتش دامن می‌زنند. اما اين فمنيست‌های «قشنگ» و دوستان «قشنگ» موضوعيت‌ش چيه اينجا؟ ؛)
۱۱:۱۴ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ شجاعت!!!اميدوارم از اين حرف بنده ناراحت نشويد.ولی خيلی خنديدم با اين مطلب!!!خصوصا با آن قسمتی که درباره بلاگر ها و حال به هم زدن نوشته بوديد.با حرفتان مخالف نيستم.کافه ترانزيت را دوبار در سينما ديدم و کلا معتقدم که فيلم های داخلی که از تلويزيون پخش می شود را نبايد ديد.آخر فکرش را بکنيد؟فيلم در مملکت خودمان با مجوز در سينماها اکران می شود ولی همان را در صدا و سيما سانسور می کنند.اين پارادوکس چه جوابی دارد؟تازه اگر به کافه ترانزيت فکر کنيم باز ميتوانيم کمی جای سانسور برايش باز بگذاريم.ولی خيلی دور-خيلی نزديک چه؟؟آن فيلم سراسر ...آن را هم سانسور کردند.و آفسايد...حرف هايتان در مورد پناهی درست.اصولا در اين کشور هر چيزی که منع بشود و مجوز نداشته باشد و توقيف بشود سر و صدا می کند!سلوک دولت آبادی به ناگهان در نمايشگاه سر و صدا کرد چون فروشش ممنوع شد.شايد تا قبل از آن آن همه استقبال نداشت.پناهی هم فرقی ندارد.ممنوعيتش ميشود دليل محبوبيتش(خدايی قافيه داشت ها!)آفسايد بعضی چيزهاش خوب بود.ايده ی پوشيدن لباس سربازی دختر جالب بود.ولی ريتم کار اعصاب خورد می کرد.زيادی می خواست طرف دختر های پشت استاديوم مانده را بگيرد.لابد تماس پناهی با پرستو را هم يادتان هست! نمی دانم...به هر حال آنکه ممنوع می شود می رود در دار و دسته ی ممنوعيت ها.دختران پشت استاديوم اگر پشت پناهی که فيلمی برايشان ساخته را نگيرند خب بايد چه کار کنند؟؟؟انتظار نبايد داشته باشيد که اين کار را نکنند.و در آخر اينکه کلا با مقايسه اين دو فيلم موافق نبودم.چون فکر ميکنم دليل نمی شود که اگر دايره پناهی خوب بوده آفسايدش هم خوب باشد و اگر کافه ترانزيت به مسائل فمينيستی می پردازد ...من هم دارم آشفته کامنت می نويسم.ماند يک نکته که من هم با شجاعت ميگم.به نظر خيلی از فمينيست نما ها (عجب اصطلاحی)دغدغه ی فمينيستی کافه تزانزيت از مد افتاده تر از آفسايد بوده.به هر حال زنی که در مقابل سنت ها و شهوترانی ها مقاومت ميکند کجا و اصرار دختران برای ورود به محيط مردانه ورزشگاه کجا!
۱۱:۱۵ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ ببخشید مگر فمنیست قشنگ هم داریم؟ هم از قشنگ ظاهری و هم قشنگ غیر مشنگ؟؟؟
۱۲:۰۹ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ خدا رو شكر كه شما نگاه كليشه اي به سينماي ايران نداريد. خيلي از روشنفكرها ي ما نگاهشان به سينما و كارگردانها تحت تاثير اين اتمسفر هستند. اتمسفري كه ما را به نديدن كليشه هاي سطحي در قالب نگاه روشنفكري ترغيب مي كند. بطور مثال آن همه كليشه هاي رايج در فيلم سگ كشي ( نگاه به منشي ، نگاه به انقلاب و چكمه و ...) را ببينيد و مقايسه كنيد با نگاه ضد كليشه و در واقع ضد اسطوره حاتمي كيا در فيلم آژانس شيشه اي . حال اگر كسي بيايد و بگوييد حاتمي كيا فيلمسازي به مراتب روشنفكرتر و اسطور ه زداتر از بيضايي است ، كمي عجيب به نظر نمي رسد؟ مثل قياس شما (پناهي و پرتوي ). در ضمن من آماده ام كه در صورت وجود ابهام توضيح بيشتري در اين خصوص دهم.
۱۳:۳۲ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ ای آقا شما به اينا می گی سربسته؟ به نظرم يادداشتتون هم آشفته است هم زيادی عصبانی و غرض ورزانه است. منم کافه ترانزيت رو دوست داشتم اما دليلی نمی بينم برای تعريف از اين فيلم يه کی ديگه رو اونم بی دلیل (حداقل در انظار عمومی بی دلیل)ضايع کنم.
۱۴:۰۱ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ قلمتان در مورد پناهی خیلی تند بود. قضاوت شما در مورد آفسايد و مقايسه آن با کافه ترانزيت هم به نظرم به دور از دغدغه های سينمايی است. چرا که به نظر من اين دو فيلم در دو سبک متفاوت ساخته شده اند. پرداخت پناهی خصوصيت های ويژه خود را دارد. شما می توانيد از اين سبک خوشتان نيايد اما مقايسه آن با کافه ترانزيت، که به نظر من هم فيلم خوبی است اما پرداختی کاملا کلاسيک دارد درست نيست. موضوع اين است که با چنين شناختی و با قائل شدن اين تفاوت ها، می توان از فيلم های کاملا متفاوت لذت برد. بحث بر سر تفاوت های دو سينما هم مفصل است و جايش اينجا نيست.
۱۵:۲۲ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ مقايسه آفسايد و كافه ترانزيت تنها با اين وجه مشترك كه هردو فيلمي هستند ساخته شده در ايران؟؟؟ ارتباط ديگري نمي بينم.
من يك نمونه از آن كساني هستم كه هر دوي اين فيلم ها را بسيار دوست داشتم و شما گفتيد وجود ندارند چتين جواناني.
نه قشنگم و نه فمينيست . اما در عجبم كه شما چگونه آفسايد رو چنين محدود و كوچك معنا كرديد؟
آيا گمان كرديد اين تنها فيلمي ست در مورد دختراني كه به استاديوم آزادي راه ندارند؟ دختراني كه تمثيلي بودند از ملتي
...
دلم براي جعفر پناهي گرفت.
باور دارم كه او يكي از معدود هنرمندان ايراني ست كه هنوز قلبش توان تپيدن داره
آقاي پرتوي پاينده باشند .
آيا در سرزميني اينچنين وسيع جا براي دو انسان زنده نيست؟.
۱۶:۳۳ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ آقا رضا کاری به این حرف‌ها ندارم اما تو را جان مریم مقدس (س) همه‌ی فمنیست‌ها رو یک کاسه نکن و همه رو به یک چوب نرون. آفساید جعفر پناهی بیشتر برای این مطرح شد که همزمان بود با تلاش‌های عده‌ای از فعالان زن برای ورود به استادیوم‌های فوتبال. وگرنه هر عقل سلیمی متوجه هست که موضوعی که در کافه ترانزیت مطرح می‌شه (زنان سرپرست خانواده) قابلیت توجه بیشتری رو داره. هر چند که بماند به نظر من ریشه‌ی هر دو (مسئله‌ای که در آفساید و کافه ترانزیت عنوان می‌شه) همون طور که خودت اشاره کردی درد مزمن جامعه است. حالا می‌خواد رفتن به استادیوم باشه که نه مشکل قانونی داره و نه شرعی و یا زن خود سرپرست که شما این‌جا زن بی‌سرپرست معرفیش کردی. ببینم مگه هر زنی باید سرپرستی داشته باشه؟
راستی باز هم از لطفتون ممنون.
۱۷:۴۸ ۱۳۸۵/۰۶/۰۱ همان طور که خودتان گفتيد، اين مطلب دقِ دليِ س بسته اي بود به يكي دونفر عوامفريب و مظلوم صفت. بنابراين مني كه وقت مي گذارمبراي خواندن: پشم.
۰۰:۰۵ ۱۳۸۵/۰۶/۰۲ خب به نظرم آفسايد افتضاح ترين فيلمی بود که روش اين همه تبليغ شده بود. وای خدا! افتضاح که می گم منظورم خود افتضاحه
۰۴:۳۸ ۱۳۸۵/۰۶/۰۲ کلبه ی شعرم همچنان در انتظار زیارت هموطنان است اگر میل داشتید به شعرگاهم سرکی بکشید. متشکرم
۰۰:۱۳ ۱۳۸۵/۰۶/۰۳ عالی بود دقيق زدی تو خال . به منم سر بزن کتابخانه ات رو لينک کردم .
۰۱:۰۵ ۱۳۸۵/۰۶/۰۳ سلام...
درست ميگی...
ايول داری
۰۳:۰۰ ۱۳۸۵/۰۶/۰۳ ببخشید ولی اینهایی که نوشتید بیشتر به داد و بیداد های یک آدم عصبانی میماند تا نقد و یا حتی نظر در مورد فیلم ! اولا اینکه فمنیستها فیلمی را در بوق و کرنا کنند از ارزش آن کم میکند ؟ به بیان ساده تر آیا بوق و کرنا و رسانه داشتن ملاک خوبی و بدی یک اثر است ؟ دوما آیا واقعا به نظرتان لحن روایی آفساید سطحی ترین شکل ممکن است ؟ سوما آیا داستان محدودیت ورود زنان به استادیوم دم دست ترین و عامه پسند ترین است ؟
راستی چه چیزی در آفساید شما را یاد ایده های دیگر کهنه شده ی سینمای کیارستمی میاندازد ؟ استفاده از بازیگران آماتور؟ پلان سکانسهای طولانی ؟ میبینید متنی نوشته ایید پر ناسزا و بی ارجاع ! باور کنید سر هم کردن لغات و در لابلایش بد و بیراه چپاندن نه اسمش نقد است نه لزوما نشان دهنده ی آگاهی و اشراف نویسنده به موضوع
۰۲:۰۴ ۱۳۸۵/۰۶/۰۴ سلام:
من سعادت ديدن هر دو فيلم را داشته ام. نمي خواهم با به ميان كشيدن بحث اجازه اكران ندادن به يكي از كارگردانها متاسفانه مثل شما كمي به قضيه غرض ورزانه نگاه كنم. اما خوب واقعيتي است اين بگير بگير هايي كه در حاشيه كارهاي پناهي وجود دارد موجب شد حس كنجكاوي ملت تحريك و ايشان كمي بيشتر از حدشان تاكيد میكنم كمي! بيشتر از حد و توانشان بزرگ و مشهور شده اند. مثلا كار ((دايره)) ايشان کاری نبود که اينقدر نياز به ساز و سورنا داشته باشد و اصلا اين الکی سانسور کردن اين فيلم به همان يه خورده هنری هم که در ساختش نهان بود ضربه وارد کرد...
اما کار جديد ايشان ((آفسايد)) را می پسندم و من با کلمات توصيفی شما با کمال احترام مخالفم. شما نبايد از جدا از فيلمنامه و داستان از تفاوت قدرت هنرپيشه گان دو فيلم غافل باشيد. جايی که اساتيدی همچون پرستويی ايفای نقش ميکنند با جايی که چند بچه مدرسه ای...
جای بحث زیاد است. شاید اگر عمر یاری کرد پستی به همین موضوع بنویسم. به هر حال برای تمام دلسوزلان واقعی فرهنگ و هنر اين مملکت آرزوی موفقيت دارم.... يا حق/
۰۲:۰۹ ۱۳۸۵/۰۶/۰۴ سلام بر خوابگرد نازنین. فیلم کافه ترانزیت رو تنهایی رفتم سینما دیدم. خیلی ازش لذت بردم. از لجظه لحظه‌اش. سر سختی ریحان در عین ساده بودنش.
یه آدم معمولی که می‌خواد زندگیشو خودش اداره کنه.
خیلی دوست داشتم این فیلمو با همسرم ببینم. روزی که قرار بود تلویزیون این فیلمو بده کلی خوشحال شدم و ازش خواستم خونه بمونیم.
وقتی سانسورها شروع شد انگار سطل آبی سردی روی سرم خالی کردن. هی می‌گفتم اینجاش اینطوری بود. اینجاشو زدن. اونجاشو کاملا حذف کردن...
رابطه‌ی عشقی زیبای ریحان با مرد یونانی که کاملا ضایع شده بود. همینطور قسمت دختر پناهنده‌ی روسی...
خلاصه که اعصابم خورد شد.
فیلم آفساید رو ندیدم. فقط موضوعش رو می‌دونم که راجع به راه ندادن خانم‌ها به ورزشگاه‌هاست. موضوعی که یه عده.....
بهتره نگم...
مخلص کلام رو خودتون گفتید...
۰۸:۱۸ ۱۳۸۵/۰۶/۰۵ rss سایتتان خطا می‌دهد! فکری به حالش بنما
۰۱:۱۹ ۱۳۸۵/۰۶/۰۷ آفسايد سينما نيست يک بيانيه کودکانه سياسی است. پناهی و ده نمکی دو روی يک سکه اند.
۱۷:۵۰ ۱۳۸۵/۰۶/۱۳ من نمیدانم تا کی ما باید شاهد جهبه گیری های بی مورد و بچه گانه ای باشیم که برای بالا بردن افرادی خاص افراد دیگر را آنچنان نقش بر زمین کرد که حتی لیاقتشان از آنهایی که بالا بردیم بالاتر است. چرا کامبوزیا پرتو اهل تبلیغ نیست، اتفاقا افرادی مثل این آقا هستند که سینمایی میسازند باب میل دولت تا بلکه اکران شوند. چرا افرادی مثل کیارستمی و مخملباف رو اینقدر تحقیر میکنم. هم از جانب به اصطلاح روشنفکرها و هم از جانب آقایون دولتی. من کاری به پناهی ندارم ولی سینمای کیارستمی سینمایی نیست که هر کسی بتونه نقدش کنه و خوشش بیاد. چرا فیلمهای چرند و گیشه ای مثل "آتش بس" که نه محتوا داشت نه طنز رو مثال نمیزنید و میرید سراغ "آفساید"؟ اتفاقا چون آفساید عامه پسند نیست اینقدر در رسانه ها در موردش صحبت میشود و افرادی همچون این افرادی که اینجا کامنت گذاشتند خوششان نمی آید. فیلم به اصطلاح فمینیستی "آتش بس". مطمئنان کیارستمی ها و مخملباف ها و امثال آنها فیلمی میسازند مورد تمایل خود و دید و درک خود رو از جامعه به تصویر میکشند نه اون چیزی که دولت یا من و شما دوست داریم به همین دلیل است که در جشنواره های مختلف راه پیدا میکنند. آیا این آقای کامبوزیا پرتوی فیلمی به زیبایی و جذابی "زیر درخت گیلاس" رو تونسته بسازه؟ بهتر است اینقدر با اطمینان خاطر حرف از افراد مورد علاقه خود نزنیم که آن موقع چرند میشود.
۱۰:۲۷ ۱۳۸۵/۰۶/۱۴ آقای خوابگرد عزيز لازم به گفتن نیست که به نکته ی خوبی اشاره کرديد.
چرا بايد فمنيست ها از اين فيلم طرفداری نکنن؟ تا باشه از اينجور زن ها که حاشا به غيرتشون. من که شيفته ی شخصيتش شدم. راستش دلم سوخت که چرا بلد نيستم غذاهای به اون خوشمزه گی درست کنم. ميدونی من کلا با فمنيستی مخالفم. بنظرم يکجورهايی انگليسی وار به سلطه کشيدن زنها هست. با مرد سالاري هم مخالفم. شرايط اين با اون تقريبا يکی هست. از اينها بگذريم من هميشه عاشق يک همچين انسانهای با غيرت و شهامتی هستم که تن به هر خفت و خواری نمی دن.
فکرشو بکنک يک هوو شمال خونه يک هوو جنوب همون خونه. به نظرت اينا ربطی به دين ما نداره؟
۲۲:۳۱ ۱۳۸۵/۰۷/۰۹ جعفر پناهی در شماره شهریور ماه مجله فیلم جواب نامه احمد طالبی نزاد را داده است .عنوان این جوابیه از ما کسی پیر نمی شود می باشد پیشنهاد می کنم آنرا بخو ا نید . بعد از آن کمی درباره نوشته خودت فکر کن.شاید آنوقت اگر وجدانت را قاضی کنی معنی (سطحی‌نگری، شعار، سانتی‌مانتالیسم، فاصله‌داشتن از بطن اجتماع، شهرت‌طلبی و جاه‌طلبی، و حقارت پنهان در گفتار و رفتار و آثار) را خواهی فهمید .و شاید تلاش کنی کمی در نوشته هایت از سطحی‌نگری، شعار، سانتی‌مانتالیسم....، فاصله‌ بگیری.
متشکرم

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.