

سفری به سوی راه داستان
معرفی سه کتاب و تشکر از یک مترجم 
رمان نفرين خاكستري را پيش از انتشار خواندم و هنوز هم قضاوت كردن دربارهي آن برايم دشوار است. هم آن را دوست دارم و هم احساس ميكنم با آن مشكل دارم. دوست داشتنم بهخاطر جسارتيست كه در اولين رمان يك نويسندهي زن بهوفور موج ميزند و نتيجه را به كاري با حال و هوايي متفاوت و قابل بحث تبديل كرده. ناخوشاينديام هم شايد بهخاطر وسواسي باشد كه شخصا به عنصر زبان در رمان دارم. البته مهسا محبعلي كاملا خودآگاهانه اين زبان سادهي نامهنگاري را براي كارش انتخاب كرده و از آن هم به خوبي دفاع ميكند، اما هنوز معتقدم شكستهنويسي نبايد طوري باشد كه خواننده را پس بزند.
به گمان من مهسا نويسندهي متفكر، با دغدغه و عميقيست كه در ميان نسل چهارميها جايگاه خاصي را براي خود برخواهد گزيد، البته اگر در آثار بعدياش هم همچنان وسواس بهخرج دهد و گذشتن از مرحلهي جواني، از جسارتِ تحسينبرانگيزش چيزي كم نكند.
و اما، محمدحسن شهسواري يك گفتوگوي اصطلاحا اختصاصي با مهسا انجام داده براي پنجرهي پشتي. گفتوگويش البته مفصلتر بود اما به رعايت مقتضيات فضاي وبلاگ، فشردهاش كرده. تا جايي كه يادم هست تنها مصاحبهاي كه از مهسا دربارهي رمانش خواندم، در روزنامهي همشهري خدابيامرز بود كه مريم افشنگ آن را انجام داده بود و مصاحبهي چندان خوبي هم نبود البته. مصاحبهي شهسواري با مهسا به لحاظ نويسنده بودن خودِ شهسواري يك مصاحبهي تخصصيست كه اگر نخوانيدش، حداقل ۱۰ دقيقه از عمرتان بر فناست. بسمالله!
خوابگرد: اسپيلبرگ براي تازهترين فيلمش، زندگي يك پناهندهي ايراني ساكن در فرودگاه دوگل پاريس را دستمايه قرار داده. عنوان فيلم هست؛ ترمينال. عكسي هم كه ميبينيد، خودِ آن ايراني نگونبخت است كه در همان فرودگاه گرفته شده. يادداشتِ زير، ترجمهايست از يك گزارش چاپ شده در يكي از روزنامههاي آمريكا كه حميد ستار آن را براي خوابگرد ترجمه كرده است، حاوي جزيياتِ مفصل ماجرا و همينطور داستان فيلم.
استيون اسپيلبرگ و تام هنکس برای سومين بار برای ساختن فيلم ترمينال در پاييز امسال همکاری خواهند کرد. اين فيلم دربارهی زندگی يک مرد(هنکس) در داخل ترمينال فرودگاه شهر نيويورک است. بهنظر غيرواقعی میآيد، نه؟ در واقع ترمينال برمبنای داستان واقعی زندگی مهران کريمی ناصریست که از سال 1988 تا کنون در داخل فرودگاه شارل دوگل در حومهی شهر پاريس زندگی کرده است.
اين حکايتِ غمانگيز و پيچيده هنگامی آغاز شد که آقای ناصری که از ايران بيرون رانده شده بود، بهعنوان يک پناهندهی سياسی در مسيرش به انگليس وارد پاريس شد تا برای اقامت در انگليس اقدام کند. اما در پاريس کيفدستی حامل مدارکش دزديده شد. به هر حال برای رفتن به لندن سوار يک هواپيما شد. اما چون هيچ گونه مدرکی نداشت، دوباره به پاريس برگردانده شد و ماموران فرانسوی بهخاطر ورود غيرقانونی، او را بازداشت کردند.
يک وکيل متخصص حقوق بشر مشكل او را دنبال کرد اما دولت فرانسه نمیتوانست به ناصری اجازه دهد که در خاک فرانسه بماند و جايی هم نداشتند که ناصری را به آنجا ديپورت کنند (اخراج کنند). بنابراين او فرودگاه را به عنوان خانهی خود انتخاب کرد و از آن موقع تا کنون در آنجا زندگی کرده است.
او در راهپلهي ترمينال شمارهي يک میخوابد و ساعت پنج و سی دقيقهی صبح، قبل از آن که مسافران از راه برسند، برای شستن دست و رو در دستشويی ترمينال، از خواب بيدار میشود. او هيچ پولی ندارد اما مغازهداران ترمينال او را عضوي از خانوادهی فرودگاه شارل دوگل ميدانند و آب و غذايش را فراهم میکنند. او هيچگونه پولی از کسی قبول نمیکند و بهخاطر صداقتش هم شهرت دارد (دوبار کيف پول گمشدهی مسافران را پيدا کرده و بازگردانده است). او به هنگام کريسمس کارت پستال دريافت میکند و مشترکِ هفتهنامهی تايمز است و ملاقاتکنندگانی هم دارد كه غالبا خبرنگاراني هستند از اطراف و اکناف دنيا. دکتر و کشيش فرودگاه هم بهطور هفتگی به ديدارش میآيند.
يکی از غريبترين پيچيدگیهای اين حکايت آن است که در سال 1999، دولت فرانسه بالاخره به ناصری اجازهی اقامت داد که با اين حساب او ميتوانست در فرانسه مقيم شود و به هر کجای اروپا هم که میخواهد مسافرت کند. اما او باز هم راضی نشد فرودگاه را ترک کند. بهنظر میرسد رنج اين سالها، روان او را آزرده است. آنهايي که به او نزديکترند، میگويند که او هنوز از ديپورت شدن هراس دارد.
(و اما دربارهي فيلم تازهي اسپيلبرگ) از دو چيز میتوان مطمئن بود: اول آن كه روايت سينمايی زندگی ناصری آنقدرها هم غمانگيز نخواهد بود چرا كه کاترينا زتا جونز برای ايفای نقش يک طرفِ عشقی در حال مذاکره است. ديگر آن كه بهواسطهی تنشهای سياسی جاری بين ايران و آمريکا، تام هنکس نقش يک ايرانی را (كه همان ناصري باشد) بازی نخواهد کرد. بلكه نامش در فيلم، آقای ويکتور ناورسکی خواهد بود كه اهل کشور سلوونیست (با اين تغيير در داستان) که هنگامی که کشورش صحنهی کودتا میشود، در فرودگاه جان اف کندی نيويورک گرفتار میشود. او که قادر بهخاطر دستگيرشدنش، نميتواند فرودگاه را ترك كند و به کشورش هم نمیتواند بازگردد، گرفتار دام تشريفات اداری میشود. بهرغم تلاش رييس فرودگاه در دشوارکردن شرايط زندگی برای او، ويکتور در عين حبس در ترمينال، بهطرز غيرمنتظرهای به زندگی مرفهی میرسد؛ همراه با يك داستان عشقی شيرين با يك مهماندار زيبا ولی سستپيمان هواپيمايي آميليا كه احتمالا زتا جونز نقش آن را بازي خواهد كرد.
نكته: اين كه اسپيلبرگ، بهخاطر تنشهاي سياسي بين ايران و آمريكا، شخصيت اصلي فيلم را از يك ايراني به يك غيرايراني تغيير داده، بهنظرم كمي غيرقابل هضم آمد. يا ما خيلي اوضاع فرهنگيمان افتضاح است و يا اين كه من دچار سوء هاضمه شدهام!
تازگيها بهواسطهي محمدحسن شهسواري، با يك قصهنويس جوان آشنا شدهام كه البته سالهاست او را ميشناسد. اين قصهنويس جوان، برادرِ كوچكِ اوست. اسمش محمدحسين است. هفده سال دارد و البته قد و بالايي بلندتر از من حتا كه بالاي 180 سانت قد دارم. قصههايش هرچند بوي خامي ميدهد اما بعيد ميدانم خودِ محمدحسن در هفده سالگي چنين قصههايي نوشته باشد. خواستم كه يكي از قصههايش را در اينجا منتشر كنم؛ هم از بابِ خوشآمدِ خودم و هم از روي رفاقت. محمدحسن اما گفت كه از بين چند برادري كه هستند، اين حسين، برعكسِ همه درسش خوب است و از وقتي بچه بود، كِرمِ اين را داشت كه قصه بنويسد و البته او هم با همهي تواني كه داشته، مانعش ميشده تا بلكه رستگار شود. اما سماجتِ حسين بالاخره كار خودش را كرده است. و حالا برادر بزرگِ قصهنويس يك شرط براي ادامهي كار او گذاشته كه به گمانم شرطِ جالبيست. اگر حسين با اسم كاملش قصهنويس شود، بايد از اسم محمدحسين شهسواري استفاده كند كه شباهت بسياري با اسم محمدحسن شهسواري دارد. براي همين شرط گذاشته كه به اسم حسين شاهسواري قصه بنويسد. اين شرط را براي آن گذاشته كه كسي فكر نكند، داستانهاي او مال برادر بزرگ است و آبرويش برود! ولي انگار برادر كوچك از اين تغيير اسم راضيتر باشد، روزگار است ديگر! ]قصهي بزرگراه مورچهها را اينجا بخوانيد[
دربارهي يادداشت جديد محمدحسن شهسواري در پنجرهي پشتي، فقط همين را بگويم كه كتاب حسن محمودي دربارهي صادق چوبك، درحال حاضر تنها منبع جامع موجود دربارهي اين نويسندهي بزرگ معاصر است و اين، خودش ويژگي بسيار مهميست، آنقدر كه صرفا حضور پانزده داستان از چوبك در اين كتاب، تنها دليل معرفي آن نباشد! باقي ماجرا را ايـن جـا بخوانيد.
هاشمي رفسنجاني، حالا يا زورش نرسيد يا به نحوي معامله كرد، همشهري دو را واگذار كرد به حضراتِ عاليمقام. حضراتِ عالي مقام هم كه خوب ميدانستند همشهري صرفا يك روزنامهي پيشرو نيست و در اصل يك بنگاه اقتصادي سودآور است، كمي زيركي به خرج دادند و بنيانافكني نكردند. حتا تا جايي كه خبر دارم، پيشنهادهايي هم براي باقي ماندنِ برخي دوستان در ساختمان آيتك در جردن دادند. انتشار اولين شماره از همشهري دوي جديد هم با همان شكل و قيافه، تلاشيست در همين راستا.
واما تازهترين تلاش حضرات عاليمقام، جلب موافقت عليرضا محمودي براي به عهده گرفتن ادامهي انتشار همشهري جوان است. همشهري جوان، پيش از اين با سردبيري سحر نمازيخواه و روزهاي جمعه منتشر ميشد. اين روزها سردبير جديد همشهري جوان با استفاده از روابط حسنهي خود با برخي دوستان روزنامهنگار در حال جمعآوري تيم جديد است و احتمالا روز انتشار همشهري جوان هم از روز جمعه به يكي از روزهاي مياني هفته انتخاب خواهد شد.
خاطرم هست زماني كه تنها برنامهي روتين فرهنگي هنري شبكهي اول تلويزيون را ميساختم و صدا و سيما هم تازه افتاده بود به تب و تابِ تغيير مديريتها، خيلي از دوستان به من ايراد ميگرفتند كه چطور راضي شدهام به ادامهي كار در اين فضاي جديد و ضد روشنفكري. جوابم به آنها اين بود كه من، همراه شماري ديگر از دوستان نويسنده و كارگردان، هنوز اين امكان را داريم كه حتا اگر شده به قدر خبري كوتاه و يا اشارهاي كوچك، از ايجاد خلاء كامل جلوگيري كنيم. و اتفاقا اين روند ادامه داشت تا اين كه دريافتند و چنان كردند كه امروز را تنها به نوشتن در خوابگرد ميگذرانم!
مقصود آن كه حضور حتا يك روزنامهنگار روشنفكر در فضاي يك روزنامهي اينچنيني، بهرغم همهي غمنانها و غيرغمنانها، بهتر از بدتر است!
بهجاي مقدمه
درست است كه ادبيات داستاني ما مثل خيلي از چيزهاي ديگرمان هنوز به آن درجهي متعالي نرسيده كه بتواند با آثار ادبي خيلي از كشورهاي ديگر برابري كند، و درست است كه آدم نميتواند لذت خواندن مثلا آثار گرين يا سالينجر را با هيچ چيز ديگري عوض كند، و درست است كه چهقدر بايد چشم به راه بمانيم تا رماني دربيايد از يك نويسندهي ايراني كه ارزش خواندن و تامل داشته باشد، و درست است كه خيلي چيزهاي ديگر هم درست است؛ اما همهي اين چيزهاي درست دليل نميشود كه نگاهمان به قصههاي ايراني و آثار نويسندگان ايراني آنقدر تحقيرآميز باشد كه توجه نكردن به آنها را افتخار قلمداد كنيم و تازه كلي هم ادعاي خوانندهي حرفهاي بودن و يا حتا نويسنده بودن بكنيم. قصههاي ايراني، چه خوب و چه بد، قصهاند و بازتابي هرچند كج و معوج از انديشهي معاصر روشنفكري معاصر ايران. نميگويم كه بايد هر مجموعه قصه و يا هر رماني را خواند، نه. ميگويم كمي دست برداريم از اين در وطن خويش، غريب و براي بهتر فحش دادن هم كه شده، به آثار نويسندگان معاصر ايران، خصوصا نسل چهارميها، بيشتر توجه كنيم؛ همين!
و اما گزارش اين دوهفته:
جديدهاي ايراني
شايد مايهي كمي سرافكندگي باشد كه در ميان كتابهايي كه وارد بازار شدهاند، تنها دو كتاب را براي معرفي در اين بخش پيدا كنيم و سومي را هم با اغماض در آن بگنجانيم.
۱- مجموعه داستاني از فرامرز طالبي با عنوان موسيو يعني ويولون كه نشر گرايش آن را منتشر كرده.
۲- و همرنگ نامت، آبيِ آبي مجموعه داستاني از اصلان پاشا
۳- پيش از اين چهار جلد از كتاب داستانهاي كوتاه ايران و ساير كشورهاي جهان منتشر شده بود و تازگيها جلد پنجم اين سري به كوشش محمد ايوبي و محسن باقرزاده به كتابفروشيها آمده است.
تجديد چاپ ايراني
به فاصلهي كمي از توزيع آسمان خالي نيست رمان شيوا ارسطويي، چاپ دوم آمده بودم با دخترم چاي بخورم از همين نويسنده نيز به بازار آمده، همين!
جديدهاي خارجي
۱- z مثل زكريا رماني از رابرت او برايان، نويسندهي آمريكايي با ترجمهي فرزاد فربد. او برايان برندهي جايزهي ادبي ادگار آلن پو بوده است.
۲- از فرانسوا مورياك هم رماني با ترجمهي مهدي سمائي به بازار آمده با عنوان نامهاي به ايزابل. مورياك هم براي خودش صاحب كمالاتيست و در سال 1952 برندهي جايزهي نوبل شده است.
۳- از آندره ژيد هم كه به خاطر درِ تنگ و مائدههاي زمينياش در بين ايرانيها طرفدار دارد، رماني به اسم ايزابل با ترجمهي عبدالحسين شريفيان منتشر و توزيع شده. (اگر گفتيد، در بين آثار ايراني چه اسمي بهاندازهي ايزابل تكرار شده؟!)
۴- مجموعهي سه داستان از آرتور ميلر، جيمز سالتر و ميل ملوي هم در كتابي به اسم اجرا با ترجمهي الهام پورنظري جزو جديدهاست.
۵- چاپ اول ترجمهي ليلا حاتمي از نمايشنامهي گرترود اثر كارل تئودور دراير هم كه توسط نشر مركز منتشر شده بود، وارد بازار شده. مقدمهي اين كتاب به قلم بابك احمديست.
۶- دو مجموعه شعر خارجي هم در ميان جديدها به چشم ميآيد. يكي گزيده اشعار لرمانتف شاعر روسي با ترجمهي زهرا محمدي
۷- و ديگري شبتاب مجموعه اشعاري از رابيندرانات تاگور كه البته ناشر آن دارينوش است و...؟!
تجديد چاپ خارجي
۱- جنگ آخرالزمان ماريو وارگاس يوسا با ترجمهي عبدالله كوثري بر تارك اين بخش ميدرخشد.
۲- آهنگ عشق آندره ژيد هم تازگيها با ترجمهاي ديگر از عبدالحسين شريفيان و با عنوان جديد سمفوني كليسايي در ويترين كتابفروشيها نشسته است.
۳- و برميگرديم گل نسرين بچينيم اثر ژان لافيت كه چاپِ اول نشر نگاه است.
پرفروش ايراني
هرچند بارها گفتهام كه استفاده از عنوان پرفروش كاملا نسبيست، باز هم اين موضوع را تكرار ميكنم و با توجه به اين نسبيت به اطلاع ميرسانم كه:
۱- سمفوني مردگان عباس معروفي باز هم مورد توجه خريداران آثار ايراني بوده.
۲- و بعد از آن، دو دنيا اثر گلي ترقي كه اين روزها حرف و حديث و تبليغ پيرامون آن بسيار است.
پرفروش خارجي
همچنان با توجه به قضيهي نسبيت فوق، تيرهاي سقف را بالا بگذاريد نجاران و سيمور: پيشگفتار نوشتهي سالينجر بيش از آثار خارجي ديگر خريدار و طرفدار داشته است.
خدايگان كتاب
حالا كه تازهترين اثر سالينجر طرفدار پيدا كرده، از موقعيت استفاده ميكنم و اين كتاب را به عنوان پيشنهاد اين گزارش معرفي ميكنم. پشت جلد اين كتاب چنين آمده: "سيمور كه اولين بار در داستان كوتاه و تكاندهندهي يك روز خوش براي موزماهي قدم به جهان داستان گذارد و پس از گفتگو با دختركي معصوم در ساحل فلوريدا به اتاقش بازگشت و تيري در سر خود خالي كرد، بار ديگر ظاهر شده است تا شايد دلايل خودكشي اسرارآميز اين شخصيتِ به اسطوره بدلشده، بيش از اين در پس پرده نماند."
سيمور: پيشگفتار را كه خواندم، ديدم چارهاي ندارم جز موافقت با اين نظر محمد حسن شهسواري در پنجرهي پشتي كه: "اي سالينجرخوانهاي دوآتشه! اي آنهايي كه با الواتيهاي سالينجري صفا ميكنيد! اي همهي آنهايي كه فكر ميكنيد ناتوردشت كار درجه يكيست و دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم نظير ندارد! و اي...! براي همهتان متاسفم... به همهي حضراتي كه گاه هوس نوشتن داستان پستمدرنيستي ميكنند (ازجمله خودم)، توصيهي اكيد ميكنم اين رمان را بخوانند تا بفهمند (بفهميم) بهتر است درِ كوزه را بگذاريم تا بخورد آبش را."
خورشيد خانوم: بعد از پرشينبلاگ، بلاگ اسپات هم فيلتر شد. اولين وبلاگها را يادتان میآيد؟ فضای حاکم بر اينترنتِ دو سال پيش را يادتان ميآيد؟ پيشرفتی که در سايتهای ايرانی بعد از تولد پديدهي وبلاگ رخ داد را يادتان ميآيد؟
آقايان به کجا می رويد؟ از فيلترينگ به کجا میخواهيد برسيد؟ مگر پديدهي وبلاگ چه تهديد بزرگی برای شما بود که اينچنين به تضعيف يکی از عوامل موثر پيشرفتIT در ايران پرداختهايد؟ ]متن كامل[
طي سالهاي گذشته، استفاده از موسيقي در تلويزيون، به طرز وحشتناكي رواج پيدا كرده. وحشتناك از آن جهت كه بعد از سالهاي سال كه اساسا موسيقي در تلويزيون حرمت داشت و فقط از موسيقي سنتي و كلاسيك به طور محدود استفاده ميشد، اكنون اين حكم حرمتِ مجهولالمجتهد! را روي تاقچه گذاشتهاند و زرت و زرت از بلندگوي تلويزيون انواع موسيقي پاپ و جاز و راك و متال و غيره است كه شنيده ميشود و تازه فهميدهاند كه حرمتِ مذكور اتفاقا مربوط ميشده به موسيقي سنتي و كلاسيك؛ قصهاش تكراريست، نه؟
و اما استفاده از موسيقي در شبكهي قرآن تلويزيون، خودش حكايتيست. اوايل شروع به كار اين شبكه خاطرم هست كه مديران آن افتخار ميكردند به تهيه و پخش ساعتها برنامهي روزانه، بدون هيچگونه موسيقي. حالا بماند كه آهنگ تواشيح لابد موسيقي نيست و يك چيزيست كه همينجوريست (چه جوري؟!) چند وقتيست كه همين مديران شبكه به فكر ساختن برنامههاي نمايشي و داستاني افتادهاند و يكي از دوستان سابق بنده كه خداوند هدايتش كند! سفت و سخت چسبيده به مديران شبكه تا اولين سريال داستاني پرهزينهي اين شبكه را بسازد. هزارجور بلا بر سرش آوردهاند كه بهحق يا نابهحق بودنش به من هيچ ربطي ندارد. چيزي كه به من ربط دارد، تصور قيافهي اوست وقتي كه از مسئولان شبكه شنيده است، در صورتي با ساخت سريال چهارصد ميليون توماني موافقت ميكنند كه موسيقي متن نداشته باشد. قيافهاش وقتي ديدنيتر است كه مثلا فردا ميرود دفتر آقاي مسئول و مينشنيد به استدلال كه مگر ميشود هزار و يكصد دقيقه سريال پخش كرد بدون موسيقي متن؟ تصور كنيد مثلا در يكي از قسمتها شخصيت دختر منفي سريال بالاخره شخصيت مثبت سريال را خر ميكند و پاي بساط عروسي مينشينند. پيدا كنيد موسيقي مناسب اين صحنه را با اين شرط كه موسيقي نباشد؟ نميشود؛ ولي اگر بشود، چي ميشود؟!
حيف است تازهترين حكايت شيخ اجل، سروش را نخوانيد. گزيدهاي از اين حكايت:
آقای خاتمی! دير شده است، طفل انتظار پير شده است، دل صبر از اين شيوه سير شده است. اگر ايران است، اگر ايمان است، اگر کرامتِ انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه دستخوش تاراج و طوفان است. " کجاست شيردلی کز بلا نپرهيزد؟"...
امروز بهترين روزنامه آن است که بسته باشد، بهترين زبان آن است که بريده باشد، بهترين قلم آن است که شکسته باشد، و بهترين متفکر آن است که اصلا نباشد...
آقای خاتمی "ميروی و مژگانت خون خلق ميريزد" و در پس پشت، خرمنی از اميدهای سوخته و دلهای شکسته را به جا مينهی...
نميدانم آن چه مينويسم فريادی است بر سر چاه يا از تهِ چاه. هر چه هست حديث چاه و فرياد است يا کوه و فرهاد. نعرهي نوميدانهای است در سنگستان ناکامیها که تنها پژواکی از آن نصيب ما می شود...
تحشيه: خب، انگار سروش هم بالاخره رأياش را از خاتمي پس گرفت، چه پسگرفتني! حالا ديگر وقت آن است كه استاد احصايي(خطاط اصلاحطلب!) براي اصلاحطلبها، به ياد روزهايي كه لوگوي روزنامههاي دوم خردادي را مينوشت، تابلو خطي بنويسد بزرگ و زيبا كه: "رأي گرفته شده پس داده نميشود!"
مديران پرشينبلاگ (۷سنگِ دوهفته پيش): ...بعد ديديم که يکدفعه يک نفر نـامـه نوشت و نامه سريعا در آيتي ايران منعکس شد که «هشدار به مديران پرشينبلاگ». من بررسي کردم و تمام مواردي که ايشان اشاره کرده بودند يا ناشي از اين بود که ديد مناسبي نسبت به قضيه ندارند يا اينکه به آن عظمت و وسعتي که ايشان ميخواست قضيه را جلوه بدهد نبود. متاسفانه اين موج به اين شکل شروع شد و يک عده از وبلاگنويسان به شکلي برخورد کردند که انگار ما جرمي مرتکب شدهايم و يا تا الان حقي از اينها ميخورديم يا اغفالشان کردهايم که به پرشينبلاگ بيايند، يکدفعه هوس بلاگاسکاي به سرشان زد و به بلاگاسکاي رفتند و اينطرف هم پست گذاشتند... با اين حال اگر مسئلهي فني مطرح شود ما جواب ميدهيم. مثلا يک زماني يک آقايي که الان خودشان بهخاطر کلاهبرداري داخل زندان هستند، نامهاي به گويا نوشته بود که و مسائلي در زمينهي فني مطرح کردند که ما پاسخ داديم. از طرفي توجه داشته باشيد که ايميلهايي که به ما ميرسد حجم بالايي دارد. يکي از مشکلات ما اين است که نميتوانيم به حجم بالاي ايميلي که ميرسد جواب بدهيم . ضمن اينکه هيچ تعهدي نداريم... گاهي اوقات هم ايميلهاي جالبي به ما ميرسد. ايميلي به ما رسيده است که: «من اولين باره که با يه دختر دوست ميشم، چه جوري باهاش رابطه برقرار کنم!؟» ]متن كامل در ۷سنگ[
خوابگرد (۷سنگِ دوهفته بعد): …من آن نامهي تحسينآميز تهديدآميز را هنگامي نوشتم كه ايميلهاي پي درپيام به مديران سايت بيجواب مانده بود و سر و كلهي بلاگاسكاي هم پيدا شده بود. آن نامه را سرگشاده نوشتم و از سر دلسوزي براي آن كه شايد پاسخي بدهند و يا اقدامي كنند براي رفع مشكلات عديدهي سايت. انتشار نامه در آيتيايران با عنوان "هشدار به مديران پرشينبلاگ" و بازتاب آن در گويا نيوز و بسياري جاهاي ديگر، هيچ ربطي به من نداشت و به هيچ وجه قصد نداشتم در بهوجود آمدن يك فضاي منفي عليه آنها هيزمي به آتش ريخته باشم. اما افسوس كه آقايان مدير بعد از آن هم به خود زحمت ندادند پاسخ يكي از كاربران فعال خود را بدهند كه وبلاگش روزانه بين 200 تا 1000 بازديدكننده داشت؛ آن هم نه وبلاگي كه مطالب سكسي داشت و نه سياسينويس بود و نه حتا شخصي، بلكه نگاهي انتقادي بود به مسايل فرهنگي و هنري كشور. با اين وصف و بهرغم بياعتنايي آنها سكوت كردم و به نيش و كنايههاي ديگران توجهي نكردم... من همچنان در پرشينبلاگ نوشتم تا زماني كه توانستم آن را به شكل يك وبسايت مستقل درآورم. به هنگام كوچ هم حتا صريحا گفتم كه بهرغم نامهربانيهاي مديران سايت، اين كوچ صرفا بهخاطر افزودن امكانات خوابگرد براي پاسخگويي به نيازهاي خوانندگان آن انجام شده و بههيچوجه قهرآميز نيست.
واقعا نميدانم من چگونه و با چه لحن ديگري بايد اين اقدام را ميكردم تا ايشان التفاتي بفرمايند؟!... و ديگر آن كه نميدانم چرا مديران سايت در مورد صرفهي اقتصادي سايت اينقدر طفره ميروند؟ توضيح كلي جنبههاي اقتصادي سايت، نه تنها به شايعههاي عجيب و غريب دراينباره پايان ميدهد كه اساسا ميخواهم بگويم مگر چه اشكالي دارد كه ايشان از اين راه كسب درآمد كنند؟ [متن كامل در ۷سنگ]
درست است كه تقريبا هر روز يك يادداشت جديد در اينجا منتشر ميشود و لينكده هم دايما درحال بهروز شدن است، اما چند وقتيست خودم كمتر مينويسم. دو تا علت دارد؛ يكي اين كه نويسندگان مهمان خوابگرد، چنان دست به قلم ميبرند كه ديگر رويم نميشود هر يادداشتي را به قلم خودم اينجا بگذارم و در واقع كمي وسواسي شدهام. و اما دليل مهمتر اين كه اينروزها به كار فرهنگي ديگري مشغولام كه در خلال آن تنها فرصت ميكنم به امور روزانهي (سردبيري، خبرنگاري، حروفچيني، ويرايش، صفحهآرايي و انتشار!) اينجا برسم و فرصتِ نوشتن براي خودم باقي نميماند. اين كار فرهنگي يك تفاوت اساسي با چرخاندن خوابگرد دارد و آن اين كه اگر به سرانجام برسد، پشتش پول خوابيده و قبول كنيد كه گذران زندگي خرج دارد و به من حق بدهيد كه تا چند وقت ديگر هم به آن كار برسم شايد از خواب بيدارش كردم! هرچند انصافا اينجا هم بهرغم همهي اين گرفتاريها، سر و شكل يك نشريهي فرهنگي پيدا كرده و دستكمش آن كه دوستاني دارند براي آن قلم ميزنند كه هركدام در حوزهي تخصصي خود جايگاه ويژهاي دارند و شايد براي اولين بار است كه به عنوان نويسنده و يا مترجم مطرح ميشوند.
بازهم از دوستاني كه چشم به يادداشتهاي خودم دارند، به طرز وحشتناكي پوزش ميخواهم. شايد فردا كه 18 تيرماه است، چيزكي بنويسم. اندكي صبر...
و اما
تازهترين يادداشت محمدحسن شهسواري را هم در پنجرهي پشتي گذاشتم. اين يادداشت شهسواري، برخلاف نوشتههاي قبلي او، كمي رنگ و بوي وبلاگنويسي دارد؛ هم لحن و زبانش و هم فرم اطلاعرسانياش. شهسواري در اين يادداشت، نگاه فشردهاي كرده به تازهترين كتابهايي كه خوانده و قرار است چند وقت يكبار تكرار شود. هرچند من گمان ميكنم كه پنجرهي پشتي مخاطبان خاص خودش را پيدا كرده و 99% آنها بهخاطر حجب و حياشان مايل به ثبت نگاهشان پاي نوشتهها نيستند، اما چه خوب است كه نگذاريد شهسواري احساس غريبگي كند. بســـمالله!
نويسندهي مهمان: محمد ارژنگ
خدا را شكر كنيد كه فارسيزبان هستيد، چون اگر فارسيزبان نبوديد و با خواندن ـمثلاًـ يكي از اشعار حافظ هوس ميكرديد زبان فارسي را بياموزيد، به چاهي ميافتاديد كه هيچكس شيوهي خروج از آن را نميداند!
آنهايي كه معتقدند زبان فارسي، زبان سختيست، تنها نيمي از حقيقت را فهميدهاند زيرا زبان فارسي دشوارتر از زبانهاي ديگر نيست اما چيزي كه يادگيرياش را سخت ميكند، غيرعلمي بودن مراحل آموزش آن است. درحاليكه در زبانهاي ديگر (خصوصاً انگليسي و فرانسه كه ما آنها را بيشتر ميشناسيم) فعاليتهاي پيچيده و پيشرفتهاي براي حلاجي نظام آن بهكار رفته است. اما در زبان فارسي گاه بديهياتي را ميتوان يافت كه هنوز هيچ حركتي دربارهشان انجام نشده است؛ آوانگاري يكي از اين بديهيات است.
چون خط بسياري از زبانها صورت آوايي آن را بهطور كامل نشان نميدهد، براي جبران اين نقص از آوانگاري استفاده ميشود. براي اين منظور لازم است الفبايي جديد ابداع شود تا به درستي و كاملاً نمايانگر صورت آوايي كلمات باشد؛ كاري كه سالهاست براي زبانهاي اروپايي و حتا عربي شده است ولي هنوز زبان فارسي از آن محروم است. البته در فرهنگهاي فارسيِ موجود، هستند آنهايي كه تا حدي به اين كار دست زدهاند اما محصولشان ناقص و حتا گاه غلط بوده است. مثلاً در فرهنگ معين براي آوانگاري، از حروف لاتين استفاده شده كه اين حروف نه تنها بيانگر كامل صورت آوايي كلمات نيستند بلكه معلوم نيست چرا بايد براي آوانگاري زباني كه خود الفبايي انحصاري دارد، از الفباي زباني بيگانه استفاده كرد. در فرهنگ عميد گرچه براي رفع اين نقيصه از الفباي فارسي استفاده شده اما نتيجه، ناقص و پراشتباه بهنظر ميرسد. مثلاً براي آوانگاري كلمهي «گفتوگو» و «لحن» به ترتيب [گ٬ت٬گ٬] و [ل׳حْ] آورده شده كه ميبينيد با يكديگر همخواني ندارند چون در اولي براي حروف ساكن هيچ علامتي در نظر گرفته نشده اما براي دومي اينطور نيست؛ ونيز انتهاي كلمهي «گفتوگو» اشتباه آوانگاري شده است.
اين بود كه فكر كردم براي شروع بد نيست الفبايي را پيشنهاد بدهم تا با نظر متخصصان، تكميل و تصحيح شود. [متن كامل]
كتـابـچـه: دوستي وعده داده بودم دربارهي واپسين رمان ميلان کوندرا که سه سال پيش چاپ شده بود، اما امسال به زبان فرانسه درآمد، چيزکي بنويسم؛ و درباب اين که کوندرا در زبان فارسي دچار سوء تفاهم شده است. گرچه احمد ميرعلايي، براي نخستين بار کوندرا را به فارسي برگرداند، پرويز همايونپور بود که به طور جدي، با ترجمهي هنر رمان و بار هستي، فارسيزبانان را با هنر کوندرا آشنا کرد. پس از اقبال و استقبال خوانندگان، بازار ترجمهي کوندرا رونق يافت. جز ترجمهي حشمت کامراني از جاودانگي، غالب ترجمههاي ديگر را روان و دقيق نميدانم؛ جدا از آنکه برخي از آها از روي متن اصلي هم ترجمه نشدهاند. از ديگر سو، رمانهاي کوندرا که تنانديشي ژرف و تننگاري هنرمندانهاي در آن هست، به تيغ سانسور نيز گرفتار آمدند و شرحهشرحه شدند. از دستگاه سانسور البته انتظاري بيش از اين نميرفت و نميرود، اما اين به هيچ روي آسانخواري در ترجمه و شتابآلودگي و سرسريکاري را توجيه نميکرد و نميکند. از انصاف نگذريم دو دههي اخير، سياست و سانسور بر بسياري ضعفهاي فراوردههاي فرهنگي سرپوش نهاد. کار نقادي هم در ديار ما وضع روشن و البته تاريکي دارد.
هفته گذشته در کتابفروشي صادق هدايت در برلين چشمم به کتابي خورد با عنوان جهالت اثر ميلان کوندرا که با يک نگاه دريافتم بايد برگردان رمان تازهي کوندرا باشد با اين عنوان و مشخصات کتابشناختي:
Kundera, Milan, L’ignorance, Gallimard, Paris, 2003
بر دريغم افزوده شد که مترجمان، قرباني ديگري از کوندرا گرفتهاند. ترجمهي عنوان رمان کوندرا به جهالت، خود نشان ميداد ميزان درک مترجم را از اثر و سنجهاي بود براي دقت ترجمهي سراسر کتاب. گويا اين ترجمه با فاصلهي بسيار کمي از انتشار متن فرانسهي کتاب در تهران چاپ شده است.
L’ignorance که تقريباً برابر واژه انگليسي Ignoranc است بيشتر به معناي غفلت کردن، ناديدهگرفتن و خودآگاهنبودن و ندانستن چيزي است که انتظار دانستن آن ميرود. همانگونه که خوانندگان کوندرا ميدانند، سبک وي تحليل موقعيتهاي انساني از راه تأمل هنرمندانه و ادبي در آنهاست. او گاه شماري از اين موقعيتها را در صورتبنديهاي شبهفلسفي تحليل ميکند که به کار برخي از آثار ادبي فيلسوفان اگزيستانسياليست نزديک ميشود. بنابر اين «غفلت» از اين نکتهي کانوني، ميتواند سبب ناآگاهي و دوري از گوهر رمانهاي کوندرا شود. گمان دارم اگر در همين رمان کسي، دستکم، معناي واژگاني عنوان آن را نفهميده باشد از خود اثر هم درکي تمام نخواهد يافت.
پس از انتشار رمان «هويت» ناقدان ادبي در فرانسه بدان بيمهري کردند و در نسبت به ديگر آثار کوندرا آن را اثري بياهميت و نشانهي افول هنري وي دانستند. کوندرا رمان L’ignorance را سه سال پيش، سال دوهزار، منتشر کرد اما نه به زبان فرانسه که رمانهاي اخيرش را مينوشت. حتا ترجمهي اسپانيولي اين کتاب هم خيلي پيشتر از متن فرانسه منتشر شد. گويا کوندرا هم با عرصهي فرهنگي فرانسه قهر کرده بود. وقتي انتشارات گاليمار که ناشر اصلي کوندراست L’ignorance را چاپ کرد با استقبال گستردهي فرانسويان رمانخوان رويارو شد. همان هنگام ضميمهي کتاب روزنامهي لوموند که هر جمعه منتشر ميشود و از معتبرترين نشريههاي نقد کتاب در فرانسه است، صفحهي نخست خود را يکسره بدان اختصاص داد. نشريات ادبي ديگر هم نوشتند و آن را اثري قابل اعتنا شمردند، از جمله مجلهي ادبي magazine littéraire که در شمارهي ماه آوريل امسال، شماره چهارصد و نوزده، مطلبي نوشت با عنوان «ميلان کوندرا: کتاب تبعيد». ماري لور دلورم اين کتاب را «تابلويي فوقالعاده از انساني ديروزي توصيف کرد که در جهان امروز زنداني است. گفتاوردي که اين مجله در معرفي رمان کوندرا از آن برگزيده بود اين پاره بود:
«دربارهي آينده همه اشتباه ميکنند. آدمي نميتواند جز از زمان حال مطمئن باشد. ولي آيا واقعاً همين طور است؟ آيا واقعاً آدم ميتواند از زمان حال آگاه باشد؟ آيا ميتواند دربارهي آن داوري کند؟ مطمئناً نه. براي اينکه کسي که نميتواند از آينده خبر داشته باشد، چگونه ميتواند معناي زمان حال را دريابد؟ اگر ندانيم که به سوي کدام آينده، زمان حال ما را مي برد، چگونه خواهيم توانست بگوييم اين زمان حاضر خوب است يا بد، شايستهي تأييد است يا بياعتمادي يا نفرت؟»
داستان، روايت نوستالژي انسان تبعيدي است که براي او طبيعتي ثانوي ميشود و حتا زماني که به وطن خود بازميگردد باز هم در نوستالژي است و در وطنش خود را تبعيدي حس ميکند. داستانِ زني از پراگ است، تبعيدي پاريس که به پراگ آزاد بازميگردد. براي من که در پاريس و پراگ زندگي ميکنم، رماني بسيار گيراست. فراتر از آن حکايت يک وضع انساني است که پراگ و پاريس نميشناسد و مفهوم تبعيد را حتا به مرتبهي مابعدطبيعي فراميبرد... [متن كامل]

امسال اولين آلبوم مستقل همايون شجريان با عنوان نسيم وصل منتشر شد. همايون اين بخت و اقبال را داشته كه هنرجوي مستقيم و هميشگي شجريان پدر باشد. پيش از اين در آلبوم آهنگ وفا با صدا و تواناييهاي او آشنا شده بوديم و اكنون نسيم وصل جماعت اهل موسيقي سنتي را براي اولين بار و بيواسطه با آوازخواني پرشور و توانمند آشنا كرده است. بهنام بهزادي كه موسيقي سنتي هم از دلمشغوليهاي اوست ، احساس خود پس از بارها شنيدن اين آلبوم را در يادداشتي بيان كرده كه شايد خواندنش براي غيراين اهالي كمي دشوار بهنظر بيايد ، اما تحليلي كه او از ناشادي اين نوع موسيقي (كه در كار همايون جوان هم موج ميزند) ارائه كرده ، به گمان من بسيار قابل توجه است ؛ خصوصا براي نااهالي! حرفهاي همايون دربارهي اولين آلبومش را هم ميتوانيد اينجا بخوانيد.
نويسندهي مهمان: بهنام بهزادي
برای دوست سفرکردهام حميد و بهجای گپهايی که دراينباره میزديم.
جدای ازصورت هنری درهر اثر، بخش تفکری آن، يا به عبارتی تفکر نهفته در آن، عامليست که میتواند سطح کيفی اثر را ارتقا بخشيده و مخاطب را به درک و کشف آن فرابخواند و او را در اين کشف به حظ و لذت بالاتری از صورت هنر برساند.
موسيقی بهرغم آن که وجه فرمی وصوری برجستهای دارد و در معنای خاصش حتی فرم مطلق است، اما هنگامی که شکل توصيفی مييابد و از آن بالاتر، وقتی کلامی ميشود، ميتواند در عرصهي انديشه جولان بيشتری بدهد. بهخصوص آن که بهصورت يک مجموعه و با هدف و رويکردی آشکار و پنهان طراحی، اجرا و ارائه شود.
موسيقی ايرانی هم طبعا از اين قائده مستثنا نيست و بهرغم همهي آنچه راجع به کهنگی و لختی و بهروز نبودنش گفته میشود (جدای از بهجا يا نابهجايی اين گفتهها) بهعنوان يک هنر، ميتواند عرصههای تازهای را بپيمايد؛ چنانکه نمونههايی از اين دست هم در آن کم نيستند. [متـن كامـل]
آيا ناتاشا اميري يك اتفاق جوان در قصهنويسيست؟ اگر فعلا نيست، ميتواند باشد. اين، نظر شخصي من است. از ناتاشا تنها يك مجموعه قصه منتشر شده به اسم هولا...هولا كه همين كتاب اول، خيليها را مشعوف كرد و لابد خيليها را هم مغبون! يكي از دوستان پس از خواندن همين مجموعه، بهطنز ميگفت كه بايد از ناتاشا ترسيد!
قصهي "ما سكوت" از اين مجموعه برندهي جايزهي بهترين داستان كوتاه نشريهي "عصر پنجشنبه" شد. "خانهي داستان" هم جايزهي بهترين مجموعهي سال را سال گذشته مشتركا داد به همين هولا...هولا و مجموعهي "ميترا الياتي". و بالاخره اين كه اولين كتاب اين نويسنده، كانديد بهترين مجموعهداستان بنياد گلشيري و جايزهي ادبي "يلدا" هم شد.
اين روزها ناتاشا اولين رمان تازهتمامشدهاش را دارد ميان دوستان صاحبنظرش ميچرخاند براي نقد و نظرهاي پيش از چاپ و ما هم منتظر چاپش ميمانيم. از محمدحسن شهسواري كه پنجرهي پشتي را آب و جارو ميكند خواستم، نقدمصاحبهاي را كه بههنگام انتشار هولا...هولا تهيه كرده بود و چاپ نشده بود، در پنجرهي پشتي بگذارد. محمدحسن عنوان اين نقدمصاحبه را گذاشته آخر،من عاشق بارانام. خواندن حرفهاي ناتاشا اميري دربارهي چند و چون نوشتن اولين مجموعهاش همراه با نقطهنظرهاي محمدحسن دربارهي آن، براي خود من كه مفيد بود. از دوستاني كه اين يادداشت را ميخوانند و قصههاي ناتاشا را هم خواندهاند، خواهش ميكنم باب گفت و گو را پايين آن باز كنند.
من و شهسواري و ديگر دوستان همكارم در خوابگرد كه پولي حتا براي چرخاندن اينجا نميگيريم، چشممان به اين است كه دستكم شما مشاركت كنيد و با حرف و حديثهايتان (حتا اگر دشنام باشد و ناسزا!) به گرمتر شدن فضاي ادبي و فرهنگي اينجا كمك كنيد. بسمالله!
آثار ميلان كوندرا كه در بين جماعت قصهخوان ايراني طرفداران بسياري دارد، هميشه با سانسورهاي موردي در ايران منتشر شده و مانده بود رمان آهستگي كه يكجا مشكل مميزي داشت و آن هم بالاخره در دوات منتشر شد تا واقعا با كاركرد نشر الكترونيكي آشنا شويم؛ شيوهي مناسبي براي مبارزه با سانسور در ادبيات.
و اما شوخي، اولين رمان كوندرا وقتي منتشر شد، در مقدمهاش از زبان فروغ پورياوري- مترجم اثر از انگليسي به فارسي- خوانديم كه "فصل ۴ از بخش ۵ اين كتاب بهخاطر توصيف لحظه به لحظهي يك ديدار كاملا حذف شده." پری آزاد ، مترجم جوان و پرانرژي همت كرد و اين فصل از رمان را به فارسي برگرداند. او اين فصل را از متن فرانسهي شوخي (به ترجمهي مارسل امونن) ترجمه كرده و حتما شما هم ميدانيد كه تمام رمانهاي كوندرا كه از چك به فرانسه برگردانده شدهاند، بين سالهاي ۱۹۸۵تا ۱۹۸۷ كاملا توسط خود كوندرا بازخواني و تصحيح شده و در واقع همان ارزش و اصالت متن اصلي را دارند.
اكنون متن كامل اين فصل از رمان شوخي، به زبان فارسي در اختيار شماست.
فقط درنظر داشته باشيد كه اين ترجمه صرفا براي انتشار در خوابگرد تهيه شده و هرگونه بازنشر چاپي و الكترونيكي آن نه تنها كار نادرستيست كه چه بسا مايهي دردسر هم باشد. پس لطف كنيد و براي انتشار آن فقط به مرجع اصلي ارتباط دهيد. [متـن كامل ترجمـه]
اشاره: هرچهقدر ميخواهم فضاي عمومي اينجا را از تب سياست دور نگه دارم، انگار نميخواهد كه بشود. همه چيز در ايران انگار در حالتي از انتظار و بلاتكليفي بهسر ميبرد؛ از فروش يك رنوي قراضهي مدل ۶۲گرفته تا گفتگوي دولت انگليس با ايران! همه انگار منتظر ۱۸تير ماهاند. كتاب هم يكي از قربانيان فرهنگي اين بلاتكليفيست، همچون همهي روزگار اين ديار. در حالت معمولياش، توجه به ادبيات حماقت فرض ميشود، چه رسد به اوقات اينچنيني كه نگفتن حكايتش به از گفتن.
اما ما همچنان به حماقت خود ادامه ميدهيم و گزارش دوهفتگي كتاب را دنبال ميكنيم. شايد بهخاطر اين سرودهي يدالله رويايي كه: "بر لبهاي ما ابديتي خفته است، بزرگتر از فضايي كه در برابر نگاهمان خاليست."
جديدهاي ايراني
- چه خوب است كه اولين عنوان كتاب هم به يدالله رويايي تعلق داشته باشد. امضاها اثر اين شاعر بزرگ معاصر پس از سالهاي دراز به همت نشر كاروان، به عنوان چاپ اول منتشر شده كه در طراحي و آرايش كتاب هم سنگ تمام گذاشته است.
- دعوت با پست سفارشي هم عنوان رمانيست از فرزانه كرمپور. اين نويسندهي پا به سن گذاشته، تا كنون سه مجموعه داستان منتشر كرده با اين عناوين: توفان زير پوست ۱۳۸۰، ضيافت شبانه ۱۳۷۸و كشتارگاه صنعتي ۱۳۷۶.
- حسن اصغري هم همهي قصههاي كوتاه خود را در يك كتاب جمع كرده با نام نقش باغ نگارستان كه البته برخي قصههاي اين مجموعه، پيش از اين منتشر شده و يكي از آنها به زبان ايتاليايي و يكي هم به زبان لهستاني ترجمه شده است.
- مايلام شمارهي جديد سمرقند را هم در اين بخش بگنجانم كه اختصاصا دربارهي ويرجينيا وولف است و آثارش.
جديدهاي خارجي
- هفتهي مقدس اثر لويي آراگون و با ترجمهي محمدتقي غياثي.
- مجموعهداستاني از وينو بودزاتي با عنوان كولومبره و پنجاه داستان داستان ديگر، كه اين كتاب را محسن ابراهيم ترجمه كرده و ناشر آن نشر مركز است.
- و سومين كتاب، شعر خوان راون خيميس است به اسم من و پلاترو با برگردان عباس پژمان.
پرفروش
و چقدر خوشحالام كه در دوهفتهي گذشته، بالاخره كتابي پيدا شد، آن هم ايراني، كه ميشود به آن گفت پرفروش؛ رمان كمحجم شيوا ارسطويي: آسمان خالي نيست كه انتشارات علم آن را به بازار عرضه كرده است.
خدايگان كتاب
فريدريش دورنمات، نام آشنايي براي همهي ماست. دورنمات به آثار پليسي و جنايياش بيشتر شهره است؛ و قـول، رماني كه با ترجمهي عزتالله فولادوند در ايران چاپ شد، پيشنهاد اينبار ما براي مطالعه است. فولادوند در پايان رمان توضيح داده كه "خود دورنمات عنوان فرعي كتابش را گذاشته: فاتحهي داستان جنايي... اما هركسي با سير تحولي رمان و انديشه در ادبيات غرب آشنا باشد، بهآساني درمييابد كه درونمات در اين كتاب، مقولهي داستانسرايي محض را فرسنگها پشت سر گذاشته و وارد قلمرو هنر شده و در همين چند صفحه، يكي از برجستهترين نمونههاي "رمان انديشه" يا "رمان فلسفي" را پديد آورده است..."
فارغ از موافق بودن يا نبودنمان با نظر خود دورنمات در فاتحهي داستان جنايي بودن اين كتاب، شايد بد نباشد بدانيد كه آثار او هميشه دستمايهي فيلمسازان هم قرار گرفته كه از آن جمله است: ازدواج آقاي ميسيسيپي در سال ۱۹۶۱به كارگرداني كورت هوفمان، ملاقات با بانوي سالخورده در سال ۱۹۶۴با كارگرداني برنهارد ويكي و بازي كويين و اينگريد برگمن، قاضي و جلادش در سال ۱۹۷۶و كارگرداني ماكسيميليان شل و بالاخره همين رمان قول كه چند وقت پيش در ايران هم اكران شد.
■ اگر وبلاگنويس هستيد، با بازنشر الكترونيكي اين گزارش، خواهندگان بيخبر را خبر كنيد.
مهدي خلجي تازگيها به جمع وبلاگنويسها پيوسته و چند روزيست كه لينك ثابت آن را هم در بخش فرهنگ و انديشه گذاشتهام. كتابچه با زبان اختصاصي خلجي نوشته ميشود و براي اهل پژوهش كه وبگرد هم باشند، وبلاگ بسيار مغتنميست.
يادداشت او را كه به هنگام ديدار از كتابفروشي عباس معروفي در برلين نوشته، بخوانيد.
در برلين هستم، ميهمان اکرم و عباس. ديشب ديرهنگام رسيديم. تا چهار صبح با عباس نشستيم. در و ديوار خانهاش بوی ايران میدهد و نقاشیهای اکرم که ديوارهای خانه را میشکافد؛ هزار پنجره میگشايد به نمیدانم کجا. چهار که عباس رفت، کتاب خواب و خاموشی شاهرخ مسکوب را خواندم تا شش صبح. صبح هشت، برخاستيم. ساعتی بعد در کتابفروشی عباس بوديم؛ کتابفروشی صادق هدايت، در خيابان کانت. برای رونق اين کتابفروشی، چه دشواریها برده عباس؛ از دور می ديدم. کتابها روی سينهى ديوار لميدهاند، باز هم کنار تابلوهای اکرم. زنی که در ميان بيشتر اين تابلوها نشسته، آشنای غريبی است که از درونهى تاريخ سرکشيده و روی چشمت چنگ ميزند.
اين سال ها، اين جاها، فرصت بودن در يک کتابفروشی ايرانی دير و دور دست داده. کتابفروشی عباس، انگار همه چيزش در خدمت ادبيات است. ترجمهي آلمانی شماری از متون کهن و معاصر فارسی، و کتابهای فارسی، از هر گونه اما بيشتر ادبيات و خاصه رمان. نشستهام پشت کامپيوتر کتابفروشی و می نويسم. عباس دارد حرف می زند از نوشتن، و اين که نويسنده به هنگام نوشتن مخاطبی خاص را در نظر می آورد و برای اوست تنها که می نويسد. ماه منير در برابرش و نويسندهای ديگر در کنارش. چقدر عباس شور نوشتن دارد.
اگر بخواهيد حدس بزنيد كه اين عكس متعلق به كدام كشور و يا شهر است، چه ميگوييد؟ موضوع اين معماري چيست؟ آيا پرچم سياهِ بالاي بنا را ميبينيد؟
اين، عكس يك امامزاده است؛ امامزادهاي مثل هزاران امامزادهي ديگر در سراسر ايران. از موضوع امامزادهها كه بگذريم، اين بناي تاريخي مربوط است به دورهي تيموري كه در شهرستان چابهار بنا شده و از جاذبههاي جهانگردي اين منطقه بهحساب ميآيد و عكاس آن هم نادر مظلوميست. نكتهاي كه باعث شد آن را به عنوان عكس امروز انتخاب كنم، تلفيقي از سه معماري متفاوت است كه در اين بناي تاريخي ديده ميشود؛ معماري هندي، آفريقايي و اسلامي. غريبگونگي آن هم شايد به همين خاطر باشد. وقتي اين تلفيق در معماري را با مناسبت برپاشدن آن كنار هم ميگذاريد، آيا چيز خاصي ذهن شما را قلقلك نميدهد؟
گزارش زير برداشتيست از گزارش سرويس فرهنگي ميراث خبر
در حال حاضر تنها ۳جايزهي ادبي با بهرهگيري از نام بزرگان ادبيات معاصر ايران، نامگذاري شده است. در سالهاي قبل از انقلاب، تنها يك جايزهي ادبي با نام يكي از قله هاي ادبيات معاصر ايران اهدا مي شد: جايزه «فروغ فرخزاد» كه تنها ۳ دوره در دهه ۵۰ برگزار شد. در سالهاي پس از انقلاب نيز جايزهي «نيما» تنها طي يك دوره برگزار شد؛ سپس پس از گذشت دو دهه توقف، جايزهي «هوشنگ گلشيري» شكل گرفت كه سال گذشته دومين دورهي خود را پشت سر گذاشت. در سال ۱۳۸۲، اولين دورهي دو جايزهي «بيژن جلالي» و «صادق هدايت» نيز طراحي شد و شكل گرفت كه جايزهي بيژن جلالي از حيث توجه و گزينش بهترين نقد و پژوهش ادبي در حوزهي شعر، داراي اهميت بود. اين در حالي است كه اگر دوره مشروطه را آغاز ادبيات نوين ايران بدانيم و اگر مروري سردستي بر آثار و نام قله هاي ادبيات نوين ايران در صد ساله گذشته داشته باشيم آنقدر به نامهاي بزرگ كه برخي جهاني هستند، برميخوريم كه ناخودآگاه اين پرسش در ذهن ايجاد ميشود كه چرا نام اين بزرگان بر جوايز ادبي كه قرار است مشوق نويسندگان و شاعران جوان باشد ديده نمي شود؟
محمد شمس لنگرودي- شاعر، پژوهشگر و مولف كتاب تاريخ تحليلي شعر معاصر ايران- در پاسخ به اين كه چرا جوايز ادبي، كمتر استمرار مييابد، ميگويد: «جوايز ادبي و حركت هايي نظير آن براي آن كه ادامه پيدا كند بايد به نهاد تبديل شود. تشكيل نهاد نيز در شرايطي كه سركوبهاي مختلف اجتماعي و سياسي وجود دارد امكان ناپذير است. از سوي ديگر نهادها زماني شكل مي گيرند كه جامعهي فرهنگي به ضرورت شكلگيري چنين نهادهايي پي ببرد.» لنگرودي با اشاره به جايزهي فروغ فرخزاد و نيما يوشيج كه ديگر وجود ندارند، ميگويد: «نميدانم اگر روزي تلاشهاي خانم فرزانه طاهري نباشد جايزهي هوشنگ گلشيري ادامه پيدا ميكند يا نه. تا روزي كه اين نهادها تثبيت نشوند چنين نگرانيهايي وجود دارد و اهداي جوايز ادبي، متكي بر ارادهي فردي خواهد بود نه بستر مناسب فرهنگي.»
امير حسن چهلتن- نويسنده- عقيده دارد كه داشتن چنين جوايزي نيازمند حمايتهاي لازم از نويسندگان است: «يك معني حمايت چاپ آثار است. ما چگونه ميتوانيم جايزهي هدايت را برگزار كنيم در شرايطي كه بوف كور او بدون جرح و تعديل اجازهي چاپ ندارد؟ در جامعهاي كه نويسنده مهجور است و براي عقايد انساني و اجتماعياش هزينههاي سنگيني ميپردازد، جايزهي ادبي جايگاه پيدا نميكند. بايد كاري كرد تا نويسندگان بتوانند به ارتباط سازندهاي با مخاطبانشان برسند. از كتاب خواندن وحشت نداشته باشند و همه چيز سر جاي خودش قرار بگيرد. در چنين شرايطي است كه جوايز ادبي كاركرد راستين خود را خواهد يافت.»
جهانگير هدايت- نويسنده- بر لزوم غير دولتي بودن اين جايزهها تاكيد ميكند و ميگويد: «در شرايطي كه برخي از نويسندهها نميتوانند در رقابت جايزههاي ادبي دولتي شركت كنند، ما بايد به جايزههاي نهادهاي غير دولتي روي آوريم.» او در عين حال از لزوم حمايت دولتي از اين جايزهها سخن مي گويد: «پارسال زماني كه ما ميخواستيم جايزهي ادبي هدايت را برگزار كنيم ابتدا قرار بود اين مراسم در فرهنگسراي ارسباران برپا شود اما بعد خيلي ساده جلوي پاي ما سنگ انداختند و نگذاشتند كه از آن محل استفاده كنيم.»
شمس لنگرودي در عين حال از كساني كه قرار است نامشان بر تارك يك جايزهي ادبي بدرخشد، ميگويد: «نويسنده يا شاعر بايد به مقامي رسيده باشد كه بتوان اسمشان را بر جايزهاي گذاشت اما اگر قرار باشد هر نويسندهاي نام خود را بر جايزهاي بگذارد ديگر اين جايزهها ارزشي نخواهد داشت.» او تاكيد مي كند كه خوشبختانه اين اتفاق تا به حال در ايران روي نداده و معدود بودن جوايز ادبي با نام قله هاي ادبي، اتفاق مباركي است.» شمس لنگرودي جوايزي كه به نام نويسندگان طراحي شده است را سبب شناسانده شدن آن نويسندگان به مردم نمي داند: «آقاي هدايت، گلشيري و جلالي به جايي رسيدهاند كه تثبيت شدهاند و كارشان را مردم ميشناسند، بحث اصلي اين است كه در يك جامعه بايد شرايط فرهنگي به گونهاي مساعد شود كه انديشهي اين بزرگان در قالب برنامههاي فرهنگي مختلف پاس داشته شود و بهراحتي نيز به مخاطب جوان، معرفي و منتقل شود.»
توضيح خوابگرد
البته حكايت جوايز چندان هم غمانگيز نيست. طي چند سال گذشته كه جوايز گوناگون ادبي با همين بضاعت اندك برپا شدهاند، توانستهاند تاثير خوبي بر جامعهي خوانندگان بگذارند و به اين فضاي دخمهاي كمي طراوت ببخشند كه شواهدش را نويسندگان، خوب ميدانند. براي رسيدن به مرحلهي ايدهآل هم بهنظر من بايد همه چيز موزون پيش برود و سواي فضاي فرهنگستيز حاكم، هم نويسندگان و هم خوانندگان به مراحل بالاتري از جايگاه ادبيات در فرهنگ و هنر ايران دست پيدا كنند
مصطفي قوانلو قاجار: سرنوشت روزنامهيهمشهري مشخص شد. با پيروزي محافظهكاران در انتخابات شوراي شهر تهران، اين مساله كه سرنوشت روزنامه «همشهري» چه ميشود به مسالهاي بحث انگيز در محافل سياسي و مطبوعاتي تبديل شده است. مدير مسئول همشهری و صاحب امتياز همشهری محمود احمدی نژاد است و بر اساس خبر روزنامهي جوان شيخ عطار سفير سابق ايران در هند به عنوان قائم مقام مديرمسؤول و مديرعامل مؤسسهي همشهري انتخاب شده است. همشهری جوان جمعهي اين هفته برای آخرين بار منتشر میشود. ضمن اين که تمامی تحريريهي همشهری دو (ضميمه) به روزنامهي جديدی به نام شرق منتقل میشوند. اين روزنامه در ۲۴ صفحه وبه همان سبک همشهری۲ منتشر ميشود. سردبير شرق محمد قوچانی است وعطريانفر به عنوان سياستگذار روزنامه فعاليت خواهد کرد...[متن كامل] و گزارش بيبيسي:[همشهري هم از دست اصلاحطلبان رفت]
خوابگرد: آيا واقعا هاشمي رفسنجاني موسسهي عظيم همشهري و تريبون اختصاصياش را واگذار كرده؟ من كه از كارهاي او چيزي سر درنميآورم. ولي اميدوارم تنها گروه روزنامهنگار حرفهاي ايران (همشهري۲ ) بتواند در شرق، طلوع تازهاي بيافريند.
خيلي خوشحالام كه محمدحسن شهسواري به اندازهاي كه من اينجا را جدي گرفتهام، پنجرهي پشتي را جدي گرفته. يادداشت قبلي او با عنوان جايگاه ادبيات در تاريخ تمدن كمي سوالبرانگيز شد. شايد نبايد مثال از فرهنگ ايراني را در آن يادداشت ميآورد، اما به هرحال ذكر اين توضيحات را دربارهي آن مطلب، ضروري ميدانم.
۱- تكنولوژي اساسا يك محصول فرهنگ غرب است. چيزهايي كه باعث انفجار تكنولوژي در غرب شد، عبارت بودند از كاغذ، باروت و قطبنما كه هرسه را چينيها اختراع كردند، اما برخي انديشمندان معتقند كه تفكر شرقي لزوما به تكنولوژي ختم نميشود و نمونهاش همين اختراعات چينيها كه به كار غرب آمد و نمونهي ديگرش، فعاليتهاي علمي زكرياي رازي كه سرانجامش به تكنولوژي نينجاميد.
۲- مسئلهي ديگر برداشتي بود كه برخي دوستان مثل پدرام به اشتباه از سابقهي تاريخي پستمدرنيسم دچار آن شده بودند. كلمهي پستمدرن براي اولين بار در سال ۱۸۷۵ميلادي توسط "چاپمن" و دربارهي آثار نقاشي خودش بهكار رفت. پستمدرنيسم در ادبيات اما مربوط به قرن بيستم است و نه نوزدهم كه لابد دوستان از تاريخچهي آن آگاهاند.
۳- و بالاخره سومين نكتهي مناقشه برانگيز، چرخهاي بود كه شهسواري به آن اشاره كرده بود و دوستان اعتقاد داشتند كه اين چرخه قابل تعميم به فرهنگ و تمدن ايراني نيست. شهسواري هم كاملا موافق است كه اين نظريه قابل تعميم نيست، همچنانكه هر نظريهي ديگري قابل تعميم نيست.
و بالاخره اين كه
پنجرهي پشتي براي دوستان ادبياتي گوشهنشين درنظر گرفته شده و چه خوب است كه يواش يواش دارد خوانندههاي خاص خودش را هم پيدا ميكند. اگر جزو اين گوشهنشينان هستيد، نگاهتان به هركدام از يادداشتهاي آن را چه موافق و چه مخالف، حتما بنويسيد تا باب گفت وگو بيشتر باز شود. يادداشـت جديـد پنجرهي پشتي نگاهيست به يك روش از دستهبندي رمان با جستجو و مصداقيابي در آثار نويسندگان ايراني. اگر ادبياتي هستيد بسمالله!
امروز را با لينكده سر كنيد تا فردا.
راستي تا حالا هيچ كس نگفته اوضاع لينكدهي ما چه طوره؟ خوبه؟ بده؟ بيخاصيته؟ عاليه؟ مزخرفه؟ اگه حالش رو دارين، بنويسين كه توي لينكدهي اين جا انتظار چه چيزايي رو دارين؟ همين جوري خوبه يا حال و هواش رو عوض كنم؟ يا شايد اصلا تا حالا متوجه اون نشدين؟!!!
سازمان ميراث فرهنگي قصد دارد "كافه نادري" را بهعنوان يكي از آثار ملي كشور ثبت كند، اما روزنامهي كيهان حقايقي را دربارهي اين كافه فاش كرده كه عبارت است از:
- احمد شاملو در اين كافه يك ليوان مشروب خورده.
- پاتوق اصلي "دواخوري" اكثريت روشنفكران نامدار پيش از انقلاب بوده.
- در دوران رضاخان، جايگاهي بوده براي عرضهي فاحشههاي چشمآبي لهستاني يا روسيتبار.
- پاتوق صادق هدايت نبوده.
- جلال آل احمد حتا يك بار هم در اين كافه ديده نشده.
- باعث رواج انواع ابتذالات و اعتيادات در ميان هنرمندان و اهالي قلم شده.
- در تمام سالهاي دههي چهل، محلي بوده براي رد و بدل كردن هروئين ميان روشنفكران.
- هنرمندان بسياري مثل فرهاد (خوانندهي فقيد) در آن به دام اعتيا افتاده و نابود شدند.
- رژيم پهلوي با ارائهي غذا و مشروب ارزان، آرمانگرايان اهل قلم را در اين محل كنترل ميكرده.
- روشنفكران جوان شهرستاني بهخاطر ارزاني خدمات آن، به اين جا ميآمدند و اسير آن ميشدند.
- و از همه مهمتر اين كه احمد اللهياري ( نويسندهي مقالهي مذكور در كيهان) جواني زيبايش را در گوشهي اين كافه به آتش كشيد و حالا درمانده و اسير، چشم به پايان زندگي دوخته است.
يك پيشنهاد حياتي
روزنامهي كيهان پيشنهاد كرده كه با توجه به اين وضعيت، ميراث فرهنگي دست از اين اقدام بردارد، اما من معتقدم با اين همه مصيبت جبرانناپذير كه در اين كافهي لعنتي بر جامعهي روشنفكري ايران وارد شده، ميراث فرهنگي حتما آن را به عنوان آينهي عبرت نسل جديد و جوان روشنفكر ثبت نام ملي كند تا شايد چراغ راه آيندگان شود.
در سال ۱۳۳۴ رحيم موذنزادهي اردبيلي كلام اذان را در گوشهي روحالارواح بيات ترك اجرا ميكند و علاوه بر دعاهايي كه بين آنها ميآورد، لهجهي محلي خودش را هم چاشني آن ميكند تا از آن پس هر بار كه اين اذان را ميشنويم، روحمان پر بكشد تا ناكجاآباد و فارغ از مسلمان بودنمان حتا، نگاهي به تيغ آفتاب ظهر بيندازيم و زير لب چيزي بگوييم...
كتاب پنجم از سري داستانهاي هري پاتر شب گذشته وارد بازار جهاني كتاب شده است. ۱۳ ميليون نسخه براي فروش اول كتاب و سفارش پيشخريد يك ميليون جلد از طريق سايت آمازون، فقط دو ركورد انتشار اين كتاب است. ميگويند تا حالا هيچ كالايي با اين سرعت از طريق اينترنت فروخته نشده. اين كتاب هنوز به هيچ زباني ترجمه نشده اما خيلي از كشورهاي اروپايي و غير اروپايي، از فرانسه گرفته تا دانمارك و هنككنگ به شدت مشغول فروش هري پاتر جديدند. و بالاخره اين كه در شش سال گذشته، ۲۰۰ميليون نسخه از چهار كتاب اول هري پاتر به ۵۵ زبان در سراسر دنيا منتشر شده و اين زن اسكاتلندي را به عنوان نويسنده، از فرش به عرش رسانده. گزارش كامل را در اين صفحه از بيبيسي بخوانيد.