

جملهای با این مضمون که «بردن هیچ جایزه ادبی نمیتواند کسی را نویسنده کند و نبردنش هم کسی را از نویسندگی ساقط نمیکند» از فرط درستی، آن قدر کلاسیک شده که نمیشود دیگر آن را تکرار کرد. پس از آن درمیگذرم و به ادامه ماجرا میپردازم. [متن کامل]
«سمت تاریک کلمات» حسین سناپور
«رؤيای تبت» فریبا وفی
«یک سکه در دو جیب» علیاصغر شیرزادی
«جیبهای بارانیات را بگرد» پیمان اسماعیلی
«بیبی پیک» سهیلا بسکی
«کتاب اعتیاد» شهریار وقفیپور
«زیر پلکهای بسته» فریده رازی
«شبهای چهارشنبه» آذردخت بهرامی
«گنجشگها بهشت را میفهمند» حسن بنیعامری
«روی ماه خداوند را ببوس» مصطفی مستور
توضیح: گاهی برخی دوستانی مطبوعاتی لطف میکنند و ساعت دو نیمه شب زنگ میزنند و میگویند فردا صبح صفحهبندی داریم و یادداشتی کوتاه میخواهیم درباره فلان مجموعه داستان و یا رمان. و چون من به هیچ عنوان ادعای ضریب هوشی بالا ندارم که مطلبی در خور آن اثر ادبی را در این فاصله کم بنویسم بلافاصله میگویم نه. اما وقتی آن دوست میگوید صفحه مانده است و من که سالها کار روزنامهنگاری کردهام (خدا را صد هزار مرتبه شکر که در روزگار سیاه روزنامهنگاری دولت مهرورز مشغول این امر قبیح نیستم) میدانم صفحه خالی یعنی چی، میگویم چشم و بعد فحش میدهم به خودم که چرا قبول کردم و اما حالا چارهای نیست. یادداشتهایی که در ادامه میآید حاصل همین تندکاریهاست. دوستان نویسنده مرا خواهند بخشید و آن را به حساب مهر من به آثارشان بدانند و نه همان طور که گفتم مطلبی در خور آثارشان. [متن کامل]
سال هشتاد و سه، نظرسنجی کوچکی کردم در مورد معتبرترین جایزه ادبی ایران، میان صد نفر از کتابخوانهای حرفهای. در آن نظرسنجی، کسانی کتابخوان حرفهای اطلاق میشدند که در سال بیش از بیست رمان و مجموعه داستان ایرانی میخوانند. نتیجه این که پنجاه و سه درصد از پاسخ دهندگان جایزه ادبی هوشنگ گلشیری را معتبرترین دانستند. جایزهی بعدی سیزده درصد معتبر بود که این یعنی فاصلهی بسیار. نمیدانم امسال که سال هشتاد و شش است، چنین نظرسنجیای چه نتایجی در بردارد اما این که جایزهی هوشنگ گلشیری همچنان در صدر است واقعیتی انکار ناشدنی است؛ چه میان کتابخوانهای حرفهای و چه نویسندگان. و دقیقا برای همین است که حرف و حدیثها همواره پس از آن بسیار است که طبیعی ست. [ادامـه]
پیشینهی تحقیق
در سال تحصیلی ۱۳۷۸-۷۹ همین نظرسنجی در میان ۵۰۰ دانشجو، تقریباً با همین شرایط انجام شد. برای پرهیز از دوبارهگویی، برای فهم اهمیت این نظرسنجی و نتایج آن، و نیز خصوصیتهای آماری آن نظرسنجی، بهتر است به شمارهی ۴۴ ماهنامهی «ادبیات و فلسفه» و سایت خوابگرد که گزارشی کوتاه و گویا از این نظرسنجی در آنها به چاپ رسید، مراجعه فرمایید. [متن کامل]
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب
گرش نشانِ امان از بد زمان بودی
راستی را پرسش ِ بههنگام کدام است؟ چرا این روزها را شاد نمیزییم؟ و یا: چرا در این روزها از اساس به شادی فکر میکنیم؟
رمانکم به چاپ دوم رسیده است. مبارک است. طرفه برای من که آن را برای مخاطب نگاشته بودم و از تمام سلایق تجربهگرایانهام چشم پوشیده بودم تا او از خواندن لذت ببرد، اما شاد نیستم. حضرات مجوزش دادهاند برای انتشار، مجموعه داستانم را مشتمل بر سه داستان بلند که دوستشان دارم و یک داستان کوتاه که برایم خاطره انگیزترین است، اما شاد نیستم. مدت زمانیست نگاشتن رمانی را آغازیدهام که نهایت آرزویم بود؛ تجربهگرایی توأم با لذت خواننده. اندک یاران موافقی که خواندهاند، گفتهاند بدک نیست انگار، اما شاد نیستم. پژوهشی جذاب برای دلکم کردهام از دانشجویان در باب نویسندگان و رمانهای محبوبشان، اما شاد نیستم. در مجالست با داستاننویسان شهر کتاب، یکی دو کاتبِ خورشیدطالع یافتهام که اگر پیگیری من و پشتکار خودشان، یاریگرمان باشند، نوید ظهور نویسندگان بلندبختی را میدهند، اما شاد نیستم.
شاد نیستم، زیرا به هر دوست نویسنده که برمیخورم یا کتابی در انتظار مجوز ارشاد دارد و یا اندک کتاب منتشر شدهاش، زخمهای هولناکی از سانسور بر تن دارد. شاد نیستم زیرا که بهترین دوستانم در دو روزنامهی شریفِ هممیهن و شرق، حیران از این همه بیوقتی، فروغ نگاهشان به خاموشی گراییده است و دنبال شغلی دیگر برای خود و نانخورهایشان هستند. شاد نیستم زیرا جماعت ادبیاتی کشورم با همهی بیمهریهایی که بر آنان میرود، باز سکوت اختیار کردهاند و گویا بازی در نقش قربانیِ بیدست و پا را خوشتر میدارند. شاد نیستم. چرا؟ چرا این روزها به شادی فکر کنم هنگامی که یکی از بهترین دوستانم، هماتاقی دوران دانشکده، یکی از بهترین نویسندگان همنسلم، از خاطرات زندانش که برایم میگوید، همهی هراس، تنهایی و بیپناهی نویسندهی ایرانی را در نگاهش میبینم. میخندیم و تعریف میکند، اما هولناک است این همه طنز نهفته در آنچه رفته است و میرود بر او. طنز تلخی که گویا «یادعلی» خود آن را با آن زبان پالوده و نگاه تیز نگاشته تا هم بخندیم و هم هول برمان دارد که چرا از اساس باید به شادی فکر کنیم؟ و چه کمیاب متاعیست این شادی در روزگار لاکرداری که زیست میکنیم در آن.
چرا به یک نیِ قندش نمیخرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی ِ قلمی
پیوند: انتقاد به برخورد قضایی با فعالان حوزهی ادبیات (در گفتوگو با شهر)