Browsing Category

جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان خاطرات عینک دودی
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان «خاطرات عینک دودی»

امثال ما زیادند: دانشجویان فنی که لیسانس‌شان را از دانشگاه‌های سراسری تهران یا شهرستان‌های موجه گرفته‌اند و برای تحصیل در مقاطع تکمیلی راهی غرب می‌شوند. احیاناً مقرری ریزی هم از دانشگاه دریافت می‌کنند که برای زندگی مسکینانه‌ای کافی‌ست. اسمش را می‌گذارند بورسیه یا فاند…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان غوطه‌ور در فرمالین
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان «غوطه‌ور در فُرمالین»

نمی‌دانند من کی‌ام. یا بودم. نه اسمم را می‌دانند، نه شغلم را. برای خودشان، روی من اسم گذاشته‌اند. هر کسی اسمی گفت. یکی گفت: بگذاریم شاهین، به دماغ عقابی‌اش می‌خورد، که همه زدند زیر خنده. تا اینکه او گفت، بگذارید «دامون» پسرها، دخترها داشتند…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان حدس بزنید کی
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان «حدس بزنید کی»

دقیقه‌ی صد و بیست‌و‌هشتِ فیلم "افسانه‌‌ی هزار و نهصد" به کارگردانی جوزپه تورناتوره، آنجا که مرد تپل دارد از پیرمرد صاحب مغازه‌ می‌پرسد چرا تابلوهای نقاشی‌ یکهو از روی دیوار می‌افتند؟ آن‌هم وقتی سال‌ها با همان میخ خاص به همان دیوار خاص وصل بوده‌اند…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان دبه‌ها و جبه‌ها
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان «دَبّه‌ها و جُبّه‌ها»

به آقا که گفتم، گفت: فراموش می‌کنی. نکردم. البته حافظه‌ام جواب نمی‌دهد تا از زیر و بم آن تجاوز ِ فجیع در آخرین عصر اعزام و نگاه دریده کارگرهای منبع آب تصویر تهوع‌آوری خلق کنم اما آن دو دَبّه را همیشه توی چشم‌هام دارم؛…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان کوتاه تاسیان
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان کوتاه «تاسیان»

انگار خودم گذاشتمش توی قبرش. چون یک شب که رو به دیوار خوابیده بود و صبح بعد از باز شدن چشم هایش اولین تصویری که دید سفیدی بی انتهای دیوار بود، فریاد زد و اسمی را صدا کرد که نفهمیدم کیست. وقتی آمدم همه‌ی…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان نگاه بی‌قرار و چشم سرگردان
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان «نگاهِ بی‌قرار و چشمِ سرگردان»

اعتراف می‌کنم آن شب با مفهوم تازه‌ای از آهستگی آشنا شدم. چندان دچار هیجان نبودم. بارها روی پرده‌های چوبی و درهای کشویی و موزه‌ی دیواری مدرسه عکس‌هایش را دیده بودم. با وجود این پدرم هیچ وقت آن را از من پنهان نمی‌کرد. کیوتو آفتاب…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان زمستان شغال
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان کوتاه «زمستان شغال»

می‌روم و همه را برای پوران می‌گویم اگر تنها باشد. نباشد مهلتش نمی‌دهم. قبل از گفتن اما خودم باید بفهمم. باید آن‌قدر دوره ‌کنم بلکه یک رشته، یک نوار نهفته بیابم اگر باشد و بشود این تصاویر خرده پاشیده، این زمان‌های پر از حفره…

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان کوتاه انباری آبی
آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان کوتاه «انباریِ آبی»

به جز آن چهار پیرمرد، چند دختر و پسر هم توی پارک فرشته بودند و از نگاهشان می‌شد حدس زد منتظرند آن‌ها زودتر شرشان را کم کنند. پیرمردها همگی کت و شلوار پوشیده بودند، با پالتو و کلاه و شال گردن. ولی باز هم…

۲۶ دی ۱۳۹۵