خوابگرد

باران داستان و عقربه‌های شتابان

می‌شناسیدم که زیاد اهل الکی‌ـ‌به‌روزـ‌کردن این‌جا نیستم؛ گاهی شده بولدوزر بوده‌ام، که نیاز موضوع و زمان بوده، گاهی هم لاک‌پشت بوده‌ام، ولی نه از سر تنبلی که از سر رخوتِ آن‌چه پیرامونم و پیرامون‌مان می‌گذرد. با این همه، این‌روزها داستان کوتاه از سر و رویم بدجور می‌چکد؛ پانزده روز بیش‌‌تر فرصت ندارم و همه‌ی وقت‌های آزادم را که زیاد هم نیست، و می‌خواسته‌ام ساز بزنم یا به خوابگرد برسم، گذاشته‌ام پای خواندن بیش از چهارصد داستان کوتاه مسابقه‌. به قول نازنینی، کاش ساعتی داشتم که در لحظه‌های شتابان عمر، اندکی خواب می‌ماند…