مهرماه ۱۴۰۱ در اوج جنبش «زن زندگی آزادی»، روزنامهنگار فقید رضا حقیقتنژاد دربارهی حامد اسماعیلیون، که از پرچمداران اعتراضات در خارج از کشور بود، میگفت «او رهبر اپوزیسیون نیست ولی مثال درست یک رهبر اپوزیسیون است؛ چهرهای که نشان داد اگر کسی برنامه و کاریزما داشته باشد، ایجاد حرکت منسجم میان مردم ممکن است».
بیش از سه سال از آن روزها گذشته و اکنون، در میانهی دور جدید اعتراضات در ایران که از هفتم دیماه آغاز شده، نام رضا پهلوی شناختهشدهترین نام اپوزیسیون است. همزمان این پرسش پررنگتر شده که با وجود این میزان شهرت و توجه رسانهای که رضا پهلوی از آن برخوردار است، چرا این سرمایهی نمادین کمتر به اقدامهای عملی همسنگ خود تبدیل میشود؛ نه ائتلافی پایدار شکل گرفته، نه سازوکار سازمانی روشن و فراگیر تثبیت شده و نه حرکتی که بتوان آن را «اقدام مؤثر و قابل سنجش» خواند.
اکنون که در نگاه بخشی از افکار عمومی و رسانهها، رضا پهلوی در جایگاه رهبر اپوزیسیون دیده میشود، آیا او «مثال درست یک رهبر اپوزیسیون» هم هست یا نه؟
این مقاله تلاش میکند بهجای داوری سیاسی، با نگاه تحلیلی توضیح دهد که چه عواملی میتواند باعث شود یک چهره مانند رضا پهلوی که از سرمایهی نمادین بزرگی برخوردار است، در جایگاه رهبر اپوزیسیون با محدودیتهای جدی مواجه باشد و چرا کمتر توانسته «موج سازمانیافته» بسازد یا آن را به «ظرفیت پایدار» تبدیل کند.
ذکر دو نکته هم از باب دفع دخل مقدر لازم است. نخست اینکه هدف نه رد یا تأیید بلکه این است که تفاوت میان «بسیج پروژهای» و «رهبری سیاسی» برای مخاطب ملموستر شود. دیگر آنکه این نوشتار نه توصیهی سیاسی است، نه نسخهپیچی برای جانشینی و نه ادعا دربارهی اینکه کس یا کسان مشخصی «باید» یا «میتوانند» جای کسی دیگر را بگیرند.
این مقاله صرفاً تلاش میکند تفاوتها را بر اساس چند شاخص روشن توضیح دهد: مشروعیت بسیجپذیر؛ هزینهی پیوستن؛ سبک سازماندهی؛ مدیریت اختلاف؛ کنترل پیرامون و اطرافیان؛ زبان و فن خطابه؛ و نسبت گفتار و عمل.
۱) سازماندهی پروژه در برابر رهبری سیاسی پایدار
در برهههایی از جنبشهای اعتراضی ۱۵ سال اخیر، بودهاند چهرههایی که بیشتر در قالب «سازماندهی پروژهای» دیده شدند: فراخوان برای یک تجمع بزرگ؛ هماهنگی شبکهای از داوطلبان؛ تمرکز بر یک پیام واحد؛ اجرای میدانی؛ و تولید روایت مشترک. این نوع سازماندهی لزوماً به معنای «رهبری سیاسی دائمی» نیست، اما در خلق اقدام و خروجی سریع مؤثر است.
در مقابل، رضا پهلوی عموماً در جایگاه «چهرهی سیاسی بلندمدت» قرار دارد. این نقش او توقعات متفاوتی ایجاد میکند، از جمله انتظار نهادسازی، راهبرد، انسجام، تیمسازی، سازوکار تصمیمگیری و مدیریت پایگاه اجتماعی. اگر این ابزارها روشن نباشند، سرمایهی نمادین، بهجای تبدیل شدن به ظرفیت عملی، به انتظارات و توقعاتی تبدیل میشود که مدام برآورده نمیشوند.
به بیان ساده، اگر بعضی چهرهها در مقاطعی توانستند «کار عملی و میدانی» پیش ببرند، پهلوی اما بیش از هر چیز یک «نماد شناختهشده» است. مسئله از جایی شروع میشود که این نماد نتواند به اقدامهای مشخص و اثرگذار تبدیل شود.
۲) مشروعیت بسیجپذیر و «هزینهی پیوستن»
بسیاری از مخالفان سرشناس حکومتها، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر، وجهه و نفوذ سیاسی خود را نه لزوماً از جایگاه حزبی یا ایدئولوژیک بلکه از نوعی سرمایهی اخلاقی و انسانی گرفتهاند، همچون تجربهای شخصی از رنج، بیعدالتی یا سرکوب که برای افکار عمومی «قابل لمس» و «فراتر از جناحبندی» است. چنین سرمایهای معمولاً کمتر قطبی عمل میکند؛ یعنی افراد با گرایشهای گوناگون و حتا مختلف میتوانند، بدون تغییر هویت سیاسی خود، دستکم برای یک هدف مشخص کنار آن بایستند و همکاری کنند.
رضا پهلوی مشروعیتش را عمدتاً از «نام» و «نقش تاریخی و غیراکتسابی» میگیرد. این برای بخشی از جامعه جذابیت آنی دارد، اما همزمان برای بخش دیگری حساسیتبرانگیز است و قطبیتر عمل میکند. نتیجه این است که «هزینهی پیوستن» بالا میرود. در بسیاری از فضاهای اپوزیسیون، همکاری با او یا حضور زیر یک چتر مشترک بهمعنای ورود به یک نزاع هویتی (سلطنت/جمهوری، گذشته/آینده) تعبیر میشود.
نقطهضعف عملی همینجا است. همگرایی نیروهای مخالف حکومت وقتی شکل میگیرد که همکاری کمهزینه باشد. اگر نام محور همگرایی از ابتدا هزینهی هویتی تولید کند، همگرایی یا شکل نمیگیرد یا سریع فرسوده میشود؛ همچنانکه ارائهی «دفترچهی دوران اضطرار» از سوی رضا پهلوی، بهجای کاستن از این هزینه، آن را تشدید کرد.
منتقدان میگویند وقتی طرحهای پیشنهادی دوران گذار بهگونهای نوشته شوند که شائبهی تمرکز قدرت، ابهام در مبنای حقوقی، یا تعریف نهادهای پراختیار غیرمنتخب را ایجاد کنند، بخشهای بیشتری از اپوزیسیون احساس میکنند ورود به این چتر مشترک به معنای پذیرش یک «پیشفرض هویتی» یا «چارچوب از پیش تعیینشده» است.
از نگاه این منتقدان، حتی اگر نیت «سپیدنامه» صرفاً نظمبخشی به روزهای نخست پس از فروپاشی یا سرنگونی جمهوری اسلامی باشد، نحوهی طراحی و زبان آن میتواند این پیام را هرچند ناخواسته بفرستد که مسیر گذار قرار است از بالا و توسط یک محور خاص هدایت شود. چنین برداشتی، بهویژه در فضایی که بیاعتمادی به شخصمحوری و تمرکز قدرت بسیار چشمگیر است، از بزرگترین موانع پیش روی رضا پهلوی برای ایفای نقش رهبری مؤثرِ طیفهای گوناگون مخالف جمهوری اسلامی است.
اکنون که بیش از یک هفته از دور جدید اعتراضات گذشته است، این عامل شاید بتواند به فهم بخشی از این پدیده کمک کند که چرا طیفهای گستردهای از مردم مخالف جمهوری اسلامی در برخی استانهای مرزی و کلانشهرها بهخصوص پایتخت هنوز به اعتراضات خیابانی نپیوستهاند.
۳) شبکهی داوطلبان در برابر هواداران پراکنده
تجمعها و اعتراضات موفق نیازمند شبکههای محلی، تیمهای داوطلب، هماهنگی رسانهای، طراحی پیام، و مدیریت روز اجرا هستند. پهلوی حتا اگر قادر به تدارک و راهبری همهی این عوامل نباشد، حضورش باید برای بسیاری نقش «گرانیگاه هماهنگی» داشته باشد: یک صدا، یک پیام، یک فراخوان.
پهلوی هواداران پرشمار دارد، اما هواداری لزوماً سازمان نیست. سازمان یعنی اینکه نقشها مشخص باشد، تصمیمگیری قابل توضیح باشد، شبکههای محلی پایدار باشند، منابع شفاف باشد، و روالی برای حل اختلافها وجود داشته باشد. در نقدهای غیرجانبدارانه بسیار تکرار میشود که پهلوی بیشتر مخاطب و هوادار تولید میکند تا عضو و یا اصطلاحاً کادر.
به همین دلیل، حتا وقتی موجی در داخل کشور شکل میگیرد، نقش او اغلب به «حمایت رسانهای» تقلیل پیدا میکند: پیام حمایت، مصاحبه و تلاش برای جلب توجه خارجی. این نوع فعالیتها بهخودی خود نه تنها بیاهمیت نیست که لازم است، اما با معیارهای سازماندهی پایدار یکی نیست.
۴) سازوکار تصمیمگیری و «حاکمیت» در اطراف رهبر
در سیاست، کاریزما و محبوبیت بدون سازوکار مثل موتور بدون گیربکس است؛ صدا دارد، اما از انتقال نیرو خبری نیست.
در تجربههای ائتلافیِ خارج از کشور، یکی از مسائلی که بارها برجسته شد همین بود؛ اینکه تصمیمها چگونه گرفته میشود؟ چه کسی پاسخگو است؟ چه چیزی حاصل رأیگیری است و چه چیزی اعلام نظر فردی؟ در فقدان پاسخهای روشن، بیاعتمادی بیشتر میشود و حتا همراهان موقت کنار میکشند.
نقطهضعف پهلوی در این محور این است که مخاطبان گاهی او را در حال «رهبری» میبینند و گاهی در حال «نماد بودن»، اما سازوکاری که این دو را به هم وصل کند، مبهم است.
۵) مدیریت اختلاف و هنر اجماع
رهبری اپوزیسیون، بهویژه در تبعید، بیش از هر چیز «مدیریت اختلاف» است. این اختلافها در مورد مخالفان جمهوری اسلامی واقعی است: جمهوریخواه و پادشاهیخواه، چپ و راست، سکولار و دیندار، رویکردهای متفاوت به تحریمها و فشارهای خارجی، و دهها شکاف دیگر.
با این حال، رضا پهلوی، به دلیل جایگاه نمادین خود، غالباً اختلاف را با خود حمل میکند، حتا پیش از آنکه گفتوگو شروع شود.
نقطهضعف مهم دیگر کوتاه بودن عمر تلاشهای همگرایی است. وقتی یک ائتلاف زود از هم میپاشد، پیام پنهان برای مخاطب عام این است: «این محور ظرفیت نگهداشتن جمع را ندارد.» و در سیاست، ادراک عمومی گاهی از واقعیت هم مهمتر میشود.
میتوان به یاد آورد که در فروپاشی منشور همبستگی و سازماندهی برای آزادی ایران در جنبش «زن زندگی آزادی»، رضا پهلوی بهجای تثبیت جمع اولیه، مسئلهی «گسترش ترکیب» را به نقطهی اصطکاک تبدیل کرد و، بهگفتهی منتقدان، پیشنهاد او برای افزودن چهرههای جدید عملاً به یک آزمون قدرت تبدیل شد؛ یا جمع باید با پیشنهادهای او همراه میشد یا ائتلاف وارد بحران میشد. هرچند خودپهلوی بعدتر گفت بر سر این افراد «اجماع» حاصل نشد، اما پس از آن نیز غیبت یا فاصلهگرفتن او از «ترمیم شکاف» علامت خروج عملی یا بیمیلی او به پاسخگویی جمعی تفسیر شد.
برمیگردم به همان نکتهی مزبور: رضا پهلوی جایگاه نمادین دارد و دقیقاً به همین دلیل غالباً اختلاف را با خود حمل میکند، و این مانع بزرگ دیگری بر سر راه او در ایفای نقشی است که بهگفتهی طرفدارانش قرار است بهعنوان «رهبر خیزش ملی» ایفا کند.
۶) کنترل پیرامون: هواداران تندرو و هزینهی حیثیتی
نوع رابطه با هواداران پرشور و گاه مهاجم یکی از سختترین مسائل برای هر سیاستمدار است. در فضای اپوزیسیون ایرانی، این مسئله دوچندان است چون رقابتها شدید و فضای مجازی بیرحم است و در عین حال فعالیت گسترده و دیرپای نیروهای امنیتی و اطلاعاتی حکومت در شبکههای اجتماعی هم این بازار را آشفتهتر کرده است.
در ارزیابیهای رایج، یکی از ضعفهای پهلوی این است که نتوانسته (یا نتوانسته نشان دهد که توانسته یا به هر دلیلی نخواسته) مرزبندی مؤثر با بخشهایی از حامیان طردگرا، تخریبگر یا حملهمحور ایجاد کند. حتا اگر خود او لحن ملایم داشته باشد، که دارد، رفتار بخشی از پیرامون او میتواند پیام عملی دیگری بسازد: «هرکس نقد کند، زیر حمله میرود.» این فضا برای همگرایی سم است، چون افراد مستقل را دور و حلقه را بستهتر میکند.
البته خود رضا پهلوی و طرفدارانش هم از حملات در امان نبودهاند، اما برای شخص پهلوی، به علت قطبی بودن نماد، حملهورزیِ پیرامونش گاهی حتا توسط بخشی از پایگاه او «دفاع» تعبیر میشود و هزینهاش کمتر حس میشود.
۷) زبان، لحن و فن خطابه
«سخنرانی یا پیام خوب» همیشه «موجساز» نیست. سخنرانیهای رسمی برای مجامع بینالمللی معمولاً توضیحی، استدلالی و فهرستمحورند، اما موجسازی بهخصوص در بحبوحهی اعتراضات اغلب به عناصر دیگری نیاز دارد همچون قاب تکرارشونده، تصویرسازی حسی، ریتم کوتاه و شعارپذیر، و خلق جملههایی که مردم بتوانند آنها را بهشکلهای گوناگون، از جمله بهصورت شعار، تکرار کنند.
این بخش مشروحتر و با چند مثال ارائه میشود. ابتدا متن پیام رضا پهلوی در یازدهم دیماه ۱۴۰۴ (پنجمین روز اعتراضات جاری):
«هممیهنانم، درود بر شما و شرف و شجاعتتان.»
شروع پیام تلاش میکند با سه واژهی «میهن، شرف، شجاعت» رابطهی اخلاقی بسازد، اما از نظر بلاغی، فرم آن از استاندارد پیامهای سیاسی پیروی میکند: کوتاه، تشویقی، بیتصویر و بدون «قاب تکرارشونده».
«جمهوری اسلامی تلاش کرد با تعطیل کردن اماکن عمومی و دانشگاهها، شما را خانهنشین کند.»
اینجا یک روایت مینیمال از تلاش رژیم برای مهار اعتراضها میسازد. نقطهقوتش این است که یک کنش مشخصِ طرف مقابل را نام میبرد (تعطیلی اماکن/دانشگاهها) و داستان را از کلیگویی دور میکند. نقطهضعفش اما این است که تصویرسازی همچنان «اداری/خبرگونه» است. «تعطیل کردن اماکن عمومی» تصویر حسی نمیسازد و بیشتر زبان گزارش است تا زبان خطابهای که توان نفوذ در مخاطب داشته باشد.
«اما شما شجاعانه در خیابانها ایستادید.»
این جمله مهمترین نقطهی احساسی متن است و یک قاب دوگانه میسازد. با این حال، تصویر «ایستادن» یک تصویر قدیمی و کلی است، نه یک تصویر تازه و خاص. اگر ریتم جمله را هم در نظر بگیریم، هیچ عبارتی از آن با قابلیت تکرار دیده نمیشود.
«به تکتک شما افتخار میکنم.»
این جمله کارکردش تقویت رابطه و اعتبارِ اخلاقی گوینده است و مخاطب حس میکند دیده میشود. اما بلاغت مورد نیاز برای یک رهبر اپوزیسیون معمولاً باید از«افتخار میکنم» بگذرد و آن را به یک تصویر یا روایت ملموس تبدیل کند. این جمله بهتنهایی جملهای است کلی، رایج و قابل جایگزینی؛ یعنی اگر نام گوینده را بردارید، هر سیاستمدار دیگری هم میتواند همین را بگوید.
«نیاز به همبستگی هرچه بیشتر و حفظ خیابانها است.»
اینجا پیام از ستایش به سمت «تجویز» میرود. از نظر سیاسی روشن است: همبستگی بهاضافهی حفظ خیابان. از نظر بلاغی، «حفظ خیابانها» نسبت به بسیاری از عبارتهای انتزاعی، عملیتر و ملموستر است، اما عبارت «نیاز به… است» فرم اداری/توضیحی دارد و ریتم و لحن خطابهای را میکاهد.
«بنابراین از شما میخواهم در روزهای آینده از هر فرصت و گردهمایی و رویدادی برای گسترش این حرکت استفاده کنید.»
این بخش «فعل بسیجگر» دارد، اما مشکل توان موجسازیاش این است که بیش از حد عمومی است: «هر فرصت/هر گردهمایی/هر رویداد»؛ یعنی هیچ کنش مشخصی برجسته نمیشود. برای مخاطب عام، فراخوانهایی موجسازند که یک دستور کوتاه و تکثیرپذیر بدهند (یک حرکت مشخص، یک زمان/قالب مشخص یا یک جملهی فرمانی کوتاه). جملهی بسیجگر پهلوی بیشتر به یک «توصیهی عمومی» از زبان هر کس دیگری میماند.
«من و تیمم همچنان در جهت بسیج بیشتر نیروها، و ریزش بیشتر از نظام، و همچنین رساندن صدای شما به جهانیان تلاش خواهیم کرد.»
این جمله، از نظر ساختار، یک فهرست از اهداف است که چند نکتهی بلاغی مهم دارد. با آوردن «من و تیمم»، متن بهطور ناخودآگاه یک فاصلهی روایی میسازد: شما (در خیابان) در برابر ما (تیم بیرون). این فاصله میتواند از حس همنفسی و دوشادوشی کم کند. واژههایی مثل «بسیج»، «ریزش»، «رساندن صدا» نیز واژگان ستادی/سازمانی هستند که بیشتر برای برنامهریزی مفیدند و کارکرد شورآفرینی ندارند.
«پیروزی از آنِ ما است.»
این جمله بهترین تلاش متن برای یک «فرود شعارساز یا شعارپذیر» است: کوتاه، جمعی، قابل تکرار. اما چون بسیار رایج و عمومی است، امضای زبانی خاص تولید نمیکند. مخاطب آن را میپذیرد، ولی حس نمیکند «جملهای تازه» شنیده باشد که ارزش تأمل یا تکرار یا بازتولید داشته باشد.
این نمونهای تحلیلی از یک پیام بود. چکیدهای از تحلیل چند پیام دیگر خطاب به مردم در روزهای اخیر و یک پیام به دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، هم در ادامه آورده میشود برای نشان دادن اینکه چرا بعضی متنها و لحنها بیشتر «پیام رسمی و توضیحی» باقی میمانند و نمیتوانند در فضای عمومی «موج» بسازند.
در مجموع برای سنجش «بلاغت موجساز» میتوان شش عنصر ساده و قابل مشاهده را در نظر گرفت به این قرار:
ـ آیا متن یک قاب تکرارشونده (ترجیعبند) دارد که بهراحتی به شعار و یا کلیپ تبدیل شود؟
ـ آیا تصویرسازی حسی و صحنهپردازی میکند یا بیشتر با مفهومهای انتزاعی سروکار دارد؟
ـ آیا ریتم و جملهبندیاش «پلهای» و بازنشرپذیر است یا پیوسته و توضیحی؟
ـ آیا از نظر ضمیرها و روایت، یک «ما»ی یکپارچه میسازد یا فاصلهی «من/شما» پررنگ میشود؟
ـ آیا یک کنشگفتارِ تکثیرپذیر تولید میکند، یعنی یک دستور یا فرمول کوتاه که مردم بتوانند تکرار یا اجرا کنند؟
ـ و در نهایت، آیا متن نوعی امضای زبانی و وجوهی از خلاقیت دارد که جملهها را اصطلاحاً «مال خودش» کند یا در چارچوب زبان رایج سخنرانیهای سیاسی باقی میماند؟
در پیامهای اخیر رضا پهلوی، علاوهبر فقدان تصویر مؤثر و ترجیعبند خلاقانه، دو ضعف بلاغیِ تکرارشوندهد مهم دیده میشود که، فارغ از داوری سیاسی، مستقیماً روی «برد بسیجگر» و «اقناعپذیری رهبری» اثر میگذارد.
فاصلهی روایی بین من/شما
در پیام ۱۲ دی (هممیهنانم…)، تا نیمهی متن، گوینده در نقش تشویقگر کنار مخاطب میایستد («شما… ایستادید»، «به تکتک شما افتخار میکنم»). اما در لحظهای کلیدی، روایت دوپاره میشود: «من و تیمم… در جهت بسیج بیشتر… و رساندن صدای شما به جهانیان تلاش خواهیم کرد.»
اینجا «شما» عملاً به «بدنهی داخل» تقلیل پیدا میکند و «من و تیمم» به «ستاد بیرون». این تقسیم نقش شاید از نظر کارکردی طبیعی باشد، اما از نظر رتوریک، همنفسی را به رابطهی نمایندگی/واسطهگری تبدیل میکند؛ یعنی گوینده به جای اینکه با مخاطب یک «ما»ی بیواسطه بسازد، در نقش «نمایندهای که صدای شما را میبرد» مینشیند. نتیجه: بخشی از مخاطبان حس میکنند پیام بیشتر «گزارش کار بیرون» است تا زبان یک رهبر درون جمع.
در نامه به ترامپ، این فاصله شدیدتر میشود و از یک «فاصلهی روایت» به یک «ادعای نمایندگی» تبدیل میگردد: «مردم ایران… پیامی را همراه با مسئولیتی بزرگ به من سپردهاند…»
از نظر بلاغی، این جمله قصد دارد اتوس (اعتبار و اعتمادپذیری) گوینده را بالا ببرد؛ یعنی نشان دهد او مأموریت دارد و نماینده است. اما درست همینجا نقطهضعف ایجاد میشود، چون متن سازوکار این تفویض را توضیح نمیدهد. وقتی یک رهبر اپوزیسیون خطاب به یک رئیسجمهور خارجی چنین جملهای میگوید، مخاطب سوم (افکار عمومی) ناخودآگاه میپرسد «چگونه و با کدام معیار؟» و این پرسش دقیقاً همان شکافی را تقویت میکند که دیگر گروههای مخالف جمهوری اسلامی به آن حساساند.
به زبان دیگر، رضا پهلوی آگاهانه و بهدرستی میخواهد «پل مشروعیت» بسازد، اما چون این پل بر ستونهای قابل مشاهده تکیه ندارد، گروههای مخالف او و اقشاری از مردم مخالف نظام که دل در گرو رهبری پهلوی ندارند، آن را «ادعای از بالا» میخوانند، و همین فاصلهی روایی بین «من» و «شما» را بیشتر میکند.
در پیام «تسخیر خیابانها» (۱۲ دی) متن به ظاهر جمعی است («راه پیش روی ما…»)، اما با جملهی آغازین باز همان جایگاه شکل میگیرد: «امروز میخواهم تصویر روشنتری… با شما در میان بگذارم.»
لحنِ «من توضیح میدهم/شما دریافت میکنید» یک لایهی آموزشی-هدایتگر دارد که در متنهای بسیجگر، اگر زیاد شود، احساس «بالا به پایین» میدهد. در حالیکه نمونههای موجساز معمولاً بهگونهای هستند که گوینده کمتر «معلم نقشه» است و انگار بیشتر «صدای درون جمع» را بازتاب میدهد.
در این پیامها، مشکل اصلی این است که رضا پهلوی غالباً بین سه نقش جابهجا میشود: حامی مردم؛ برنامهریز/ستاد؛ و نمایندهی مردم نزد جهان. اما زبانش این سه را به یک «ما»ی بیواسطه تبدیل نمیکند و نتیجهاش یک فاصلهی روایی است که برای اثرگذار بودن رهبری خود او مانع ایجاد میکند.
امضای زبانی و خلاقیت
امضای زبانی یعنی مخاطب بعداً بتواند یک بخش را بدون نام گوینده هم به او نسبت دهد، چون در زبان و استفاده از سخن خلاقیت به خرج داده است. در پیامهای رضا پهلوی، چند ویژگی باعث میشود این امضا دیده نشود و یا در بهترین حالت ضعیف بماند.
برای نمونه، همان «پیروزی از آنِ ماست» جملهای مثبت و کوتاه است، اما بهشدت عمومی است و میتواند پایان هر پیام سیاسی باشد. امضا نمیسازد. «کشتیِ در حال غرق شدن» استعارهای بسیار رایج است و سریع فهمیده میشود، ولی نوآوری ندارد. «صندلی لرزان» هم با اینکه تصویرساز است، از همین جنس است؛ کلیشهای و بسیار عمومی. حتی ارجاع به «ضحاک» هرچند ایرانی و پرتصویر است، اما در ادبیات سیاسی فارسی آنقدر استفاده شده که برای بسیاری «آشنا» است و وجهی از خلاقیت ندارد.
در متنهای موجساز، یک قاب ثابت چند بار تکرار و به موتوری برای بازنشر تبدیل میشود. در پیامهای رضا پهلوی، به جای قالب و یا قاب ثابت، معمولاً فهرستگویی یا گزارههای توضیحی داریم. واژههای ستادی «غلط» نیستند، مشکل این است که چسبندگی عاطفی و تصویری ندارند و بهسختی تبدیل به نقلقول موجزا میشوند.
جمعبندی این بخش آنکه در مجموعهی پیامهای پهلوی، دو مشکل ساختاریِ بلاغی تکرار میشود. از یک سو زبان او میان «شما در خیابان» و «من/تیمم در بیرون» ولو ناخواسته شکاف میاندازد و در مواردی با موضوع نمایندگی مردم این شکاف را حساستر میکند. و از سوی دیگر، بهدلیل اتکای زیاد به واژگان ستادی و استعارههای آشنا، امضای زبانی خلاقانهای نمیسازد که پیامهایش را به شعارها و روایتهای ماندگار تبدیل کند تا اثر موجآفرینی داشته باشند.
۸) نسبت گفتار و عمل: مشکل «خروجی قابل لمس»
برای مخاطب عام، سیاستمدار زمانی جدی گرفته میشود که بین حرف و عمل او یک پل قابل مشاهده باشد؛ همچون نهادسازی، شبکهسازی، کارزارهای پایدار، حمایت حقوقی از زندانیان، زیرساخت رسانهای و مالی شفاف، یا حتا موفقیت در هماهنگ کردن چند گروه متعارض.
در چارچوبی غیرجانبدارانه، یکی از نقدهای اصلی به پهلوی این است که خروجیهای قابل اندازهگیری کمتر از سطح توقعات است. به همین دلیل، یک الگوی تکرارشونده شکل میگیرد به این شکل که هر اعتراضی که در داخل ایران رخ میدهد، او حمایت میکند، اما این حمایت به اقدام سازمانیافتهای که عملاً روند اعتراض را تقویت کند، تبدیل نمیشود.
نکتهی مهم در سیاست ایتن است که تکرار این الگو در نهایت به این برداشت میرسد که نقش پهلوی بیشتر «واکنشی» است نه «کنشمند و پیشرو».
۹) مسئلهی کاریزما: از جاذبه تا جریان
کاریزما فقط جذابیت شخصی نیست؛ توانایی تبدیل توجه به پیروی داوطلبانه و تبدیل پیروی داوطلبانه به اقدام جمعی است. در مورد رضا پهلوی، ممکن است جاذبه و توجه بسیار باشد، اما تبدیل شدن آن به اقدام جمعی پایدار با این موانع روبهرو است:
۱. قطبی بودن نماد که هزینهی همگرایی با دیگر گروههای مخالف حکومت را بالا میبرد.
۲. تبدیل نکردن پایگاه هواداری به سازمان نقشمحور و پاسخگو.
۳. ابهام در سازوکار تصمیمگیری و مدیریت تیم که اعتماد مورد نیاز برای همگرایی را کاهش میدهد.
۴. ناتوانی (یا دستکم ناکامی ادراکی) در مهار حاشیهها و هواداران تهاجمی که دیگران را دور میکند.
۵. سبک خطابهی رسمی و انتزاعی که کمتر جملههای موجساز و «امضای زبانی» تولید میکند.
۶. شکاف میان سطح انتظار و سطح خروجی قابل لمس که نقش او را «واکنشی» جلوه میدهد.
اینها لزوماً به معنای «بیاثر بودن» نیست بلکه توضیح میدهد چرا اثرگذاری پهلوی معمولاً در سطح نماد و رسانه بیشتر دیده میشود تا در سطح سازماندهی و ظرفیت پایدار، و اینکه چرا، دستکم تاکنون، نتوانسته است در روند اعتراضات هشت سال گذشته «موج سازمانیافته» بسازد.
به همین دلیل، در عین حال که میتوان گفت رضا پهلوی سرشناسترین رهبر اپوزیسیون است، دستکم هنوز نمیتوان گفت مثال درستی برای یک رهبر اپوزیسیون هم هست.♦
زمان نگارش این یادداشت آغاز هفتهی دوم دور جدید اعتراضاتی است که از هفتم دی ۱۴۰۴ آغاز شد.
















۱ نظر
سلام و ارادت.
احساس کردم ـ از بیم همان حملههای طردگرا که در متن به آن اشاره شده بود ـ خیلی محافظهکارانه نوشته بودید. یک متن تقریبا طولانی بدون نام بردن از کسی غیر از یک شخص و یک نقلقول از شخصی که دیگر در قید حیات نیست، ناخواسته مخاطب را به این پیشداوری میکشاند که این بیم جهانشمول است. هم مربوط به کاربران و کنشگران ساکن ایران که از هرگونه دادخواهی عادلانه محروماند و هم ساکنان کشورهای توسعهیافته در سایه امینت و عدالت تقریبا مقبول.
نوشتهاید رضا پهلوی یا نتوانتسه یا «نتوانسته نشان دهد». به نظر بنده نخواسته. اینکه از ادمین شبکههای اجتماعیات درخواست کنی اکانتهای «علی کریمی» را بهخاطر ادبیات دون شأن یک کنشگر و یک سلبریتی حذف کند کار سخنی نیست. شاید هزینهای داشته باشد، اما قطعنا بدون فایده هم نیست و گمان من این است که فایده آن بیشتر است.
یا اینکه شخصی را که زمانی باور حدود یک میلیون باورمند شیعه را به تمسخر گرفته و این تمسخر را دستمایه یک ترانه کرده، بعدا در رفتاری کاملا شرمناک و واجد بیحیایی محض، خود را روی صحنه عریان کرده، به عنوان هموند و همیار معرفی کنی و فالوور او در همهجا باشی نشان میدهد ارادهای برای داشتن زبانی همدلانه نزد این نماد قدرت نیست.
جای یک نقد بنیادین در این نوشتار بسیار ارزشمند خالی بود. اینکه رضا پهلوی حاضر نمیشود رک و شفاف نسبت خود را با سوگندی که در نوجوانی یاد کرده، و ادعاهای متناقض امروزش مشخص تعریف کند. حتی گاهی ناخواسته، خواسته قلبی خود را که «نشستن بر تخت و گذاشتن تاج بر سر» است را علنی اعلام میکند. رسما میگوید: اگر انتخاب مردم این بود حاضرم. بهجای آنکه بگوید: اگر مردم به اشتباه چنین تصمیمی بگیرند، سعی میکنم مجابشان کنم که این تصمیم با تجارب تاریخی و تعریف مدرن دولتـملت مناسبتی ندارد.
در پایان من میخواهم داوری خودم را اعلام کنم: رضا پهلوی و تیمش چیزی برای ارائه ندارند جز کارنامه پدر و پدربزرگ. در شعارهای مردم هم این تاییده عیان است: «رضا شاه روحت شاد» مردم حتی کاری به «محمدرضا شاه» ندارند. رضاشاه را قدر میشناسند که از فلاکت قجری رهایشان کرد. زیرساخت توسعه را بنیان گذاشت. از رضا شاه دانشگاه تهران و عدلیه داور و مملکت ایران بهجای ممالک محروسه یادشان میآید.
اما از فرزندش هرچه خوبی باشد، زیر تخریبهای «ساواک» مدفون میشود. و شوربختانه رضا پهلوی و بسیار بیشتر، هواداران جاهل قاصر او نه تلاش برای سفیدشویی ساواک، که حتی سفیدشویی ثابتی هم میکنند. و همینها اجازه پیدا میکنند به محضر رضا پهلوی شرفیاب و با او سلفی گرفته و با افتخار در صفحههای شخصی خود منتشر کنند.
با این اوصاف بهنظر میرسد اگر اعتراضات این دوره به نتیجه ملموسی دست نیابد، رضا پهلوی دیگر مهرهای سوخته تلقی خواهد شد.