بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

کلیک کنید کلیک کنید

کلیک کنیداینترنت هوشمند و پرسرعت ADSL در کرج

برخی آشنایان

این یادداشت صرفاً جنبه‌ی آموزشی دارد، چون اصلاً جنبه‌ی غیرآموزشی ندارد.
خبرگزاری فارس: عده‌ای كه قصد حضور در مراسم هشتمين سالمرگ احمد شاملو در امامزاده طاهر كرج را داشتند با ممانعت نيروی انتظامی مواجه شدند. نیروی انتظامی حاضر در محل، به خبرنگار فارس گفته است این مراسم فاقد مجوز قانونی است. عده‌ای که طبق هماهنگی قبلی با اتوبوس از تهران به کرج رفته بودند پس از مدتی سرگردانی به تهران بازگشتند. دعوت‌کنندگان به این مراسم، مدت‌هاست که غیرقانونی اعلام شده‌اند.

ـ غالباً کلمه‌ی «فقدان» و «فاقد» را در جای اشتباه به کار می‌بریم. «فقدان» به معنای گم کردن و از دست دادن است، نه «نداشتن» و «نبودن». در جمله‌ی بالا، بهتر این است که بنویسیم: این مراسم مجوز قانونی ندارد.
ـ استفاده از «طبق» به جای «مطابق» کاملاً غلط است. افزون بر این، «مطابق» یعنی موافق و برابر. پس استفاده از «مطابق» هم در خیلی از موارد به غلط مصطلح تبدیل شده. در جمله‌ی بالا، خیلی راحت می‌شود گفت "عده‌ای که «با» هماهنگی قبلی، با اتوبوس..."
ـ جمله‌ی آخر این بند هم از اساس بی‌معنا ست. نمی‌شود گفت و نوشت که "دعوت‌کنندگان غیرقانونی اعلام شده‌اند". آقاجان؛ این غلط است. یا باید بنویسیم: اقدام دعوت‌کنندگان کاری غیرقانونی بوده، یا باید مثلاً بگوییم: نهاد (یا انجمن یا کانون) دعوت‌کننده غیرقانونی ست.

خبرگزاری ایرنا: هشتمین سالگرد درگذشت شاعر فقید احمد شاملو عصر امروز (چهارشنبه) با حضور جمعی از مردم در آرامگاه وی در امامزاده طاهر(ع ) کرج برگزار شد. در این مراسم که با حضور شماری از دوستداران وی بر سر مزار مرحوم برگزار گردید، شرکت‌کنندگان با قرائت فاتحه و نثار تاج گل، گزیده‌هایی از اشعار وی را قرائت کردند.
ـ این خبر چون بدجوری واقعیت دارد، شبهِ ویرایش‌ نمی‌شود.

وزیر ارشاد: در حال حاضر استراتژی‌ای را قرار داده و مقداری اقدامات سلبی را انجام داده‌ایم. اگر با ایده‌آل مطلق عمل کنیم، باید دست آخر در سینماها را ببندیم؛ البته ما اجازه‌ی بستن در سینماها را نداریم و اجازه نداریم برخورد با سینما، برخورد حذفی باشد. [منبع: ایسنا]

ـ "قرار داده و... انجام داده‌ایم" غلط است. درست‌اش این است: "قرار داده‌ایم و... انجام داده‌ایم" یا "قرار داده، ... انجام داده‌ایم"
ـ "اجازه نداریم برخورد با سینما، برخورد حذفی باشد." این جمله از نظر معنا غلط است. درست‌اش می‌تواند این باشد: "اجازه نداریم که برخوردمان با سینما حذفی باشد."

رئیس دولت: در تمام ایران، حتا یک نفر پیدا نمی‌شود که از حقوق مسلم هسته‌ای سر سوزنی عقب‌نشینی کند. [منبع: ایرنا]
ـ این جمله هیچ‌گونه غلط ویرایشی ندارد.

خسرو شکیبایی

خبر را که دیدم، به همسرم گفتم: یه خبر بد بدم؟
گفت: ها؟! کسی مرده؟!
گفتم: هِه، آره، شکیبایی، خسرو، هامون.
سرِ پا مات ماند در آشپزخانه و خیره نگاهم کرد. دوباره لبخندی تحویل‌اش دادم و برگشتم پای میز کارم؛ که یعنی خب، مرده دیگه. چند ثانیه‌ای دوباره به مونیتور نگاه کردم و صدای فرستادن اس‌ام‌اس‌های همسرم را می‌شنیدم. هامون مرده بود. پسرم آمد که: چی شده بابایی؟
خسرو شکیبابی سکته کرده بود و از دست رفته بود. نگاه‌اش کردم. گفتم: یکی که خیلی دوست‌اش داشتم، رفته پیش خدا، بابایی.
گفت: مثل ننه که رفته پیش خدا؟
الان باید می‌رفت؟ زود نبود؟
گفت: آره بابایی؟
گفتم: اوهوم...
و ناگهان بلند گفتم از اتاق که: شکیبایی مرد، بیا این بچه رو ببر تا خفه نشدم...
وقت‌اش نبود حالا، نه. حق‌مان هم نبود حالا، نه. مگر چند نفر در زندگی‌تان هست که خبر مرگ‌شان استخوان‌ روح‌تان را می‌شکند؟ باید فیلم «هامون» را دوباره ببینم. باید زار بگریم؛ مثل چهار سال پیش که عزیزترینِ زندگی‌ام را از دست داده بودم. چرا خسرو شکیبایی را این قدر دوست می‌داشتم؟

محبوبیت خسرو شکیبایی جنس ظریفی دارد انگار. این درست که شخصیت دوست‌داشتنی «هامون» در جان و ذهن خیلی از ما برای همیشه زندگی می‌کند، ولی به جرأت می‌گویم که در میان خیل بازیگران قدیم و جدید، شکیبایی، محبوبیتی از جنسی دیگرگونه داشت. دوست‌داشتنی بودن‌اش حتا با محبوبیت «عزت‌الله انتظامی» بزرگ هم فرق می‌کند. سخنم بر کمی و زیادیِ آن نیست؛ این است که می‌خواهم بدانم شما، هریک، خسرو شکیبایی را چرا این‌قدر دوست داشتید و اکنون چرا این‌طور مبهوت مانده‌اید از رفتن‌ زودهنگام‌اش؟

کس نیاموخت علم تیر از من | که مرا عاقبت نشانه نکرد

احمد غلامییادداشت قبلی احمد غلامی را در بار‌ه‌ی شماری از کتاب‌های داستان سال ۸۶، در این‌جا می‌توانید بخوانید. او وعده داده بود که این رشته یادداشت‌ها را ادامه خواهد داد و چنین نیز کرد. در ادامه، مرور او بر شش کتاب «عشق روی چاکرای دوم» ناتاشا امیری، «کافه پری دریایی» میترا الیاتی، «مرکز خرید خاطره» فرشته ساری، «اژدهاکشان» یوسف علیخانی، ««پشت سرت را نگاه نکن!» فارس باقری، و «آواز جان مریم» علی حسینی را می‌خوانید. [ادامـه]

مشق آفتاببرای من که میان برخی جماعتِ کوته‌نگر، معروف‌ام به باندبازی، نفس سردبیری مینا اکبری و حضور کسانی چون حسن محمودی و نیز محمدرضا ساختمانگر به عنوانِ صفحه‌آرا در نشریه‌ی «مشق آفتاب» کافی ست تا در این‌جا بنویسم که فضای مطبوعات ایران چه‌قدر به وجود چنین نشریاتی نیازمند است که در حدِ فاصل فضای روشنفکری و جامعه‌ی عمومی می‌ایستند و این دره‌ی گشاد و عمیق را اندکی پوشش می‌دهند.

در فضای بسته‌ی مطبوعاتی ایران که روزنامه‌ها بود و نبودشان برای عامه‌ی مردم چندان فرقی نمی‌کند، و ماهنامه‌ها نیز همیشه مشتریان مخصوص و تخصصی دارد، تجربه‌ی موفق «شهروند امروز» نشان داده که هفته‌نامه‌ها و دوهفته‌نامه‌ها، خصوصا اگر رویکرد خبری ـ تحلیلی داشته باشند، کارکرد بیش‌تری برای آگاهی‌بخشی و پیش بردن مخاطبان دارند. اگر «شهروند امروز» را با نظرداشت محدودیت‌های ممیزی و فارغ از نظرگاه سیاسی خاص‌اش، پاسخگوی بخشی از نیاز مطبوعاتی جامعه‌ی روشنفکری ایران بدانیم، نشریه‌هایی چون «مشق آفتاب» می‌توانند پاسخگوی بخشی از نیاز عموم جامعه‌ای باشند که از یک سو از وجود روزنامه‌های آزاد در بیان محروم‌اند و از دیگر سو، در محاصره‌ی نشریاتِ ظاهراً «زرد» اما واقعاً «غیرحرفه‌ای» گرفتار شده‌اند.

البته «مشق آفتاب» به دلیل تحریریه‌ی حرفه‌ای، باتجربه و روشنفکری که دارد، می‌تواند به جذبِ طیفِ آسایش‌طلب‌تری از روشنفکران هم امیدوار باشد. در باره‌ی این نشریه‌ی خاص، این نکته هم برای من جالبِ توجه بود که مدیر مسئول آن امیر رضا خادم، از نظر سیاسی عملکرد اصول‌گرایانه‌اش بسیار بیش‌تر از گرایش‌های غیرسیاسی‌اش به چشم آمده؛ ولی با این وصف، آن‌قدر دورنگر و هوشمند بوده که بداند برای موفق شدن نشریه‌اش، با چه کسانی کار کند. مینا اکبری و همکاران‌اش هم در همین هفت شماره‌ای که منتشر کرده‌اند، میزان وسواس، حرفه‌ای‌گری و نوآوری خود را، خصوصاً در مباحث پرونده‌ای و حتا در آرایش صفحات به خوبی نشان داده‌اند و دست مریزاد به ایشان باید گفت.

اما این‌ها دلیل نمی‌شود که نگویم از نام «مشق آفتاب» ـ خصوصاً بخش آفتاب‌اش ـ برای چنین نشریه‌ای خوش‌ام نمی‌آید و آن را مناسب نمی‌دانم که البته کاری‌اش هم نمی‌شود کرد، لابُدّ. ولی به گمان‌ام بتوانند برای طراحی لوگوی آن کاری کنند که، بسیار نامناسب است و مخاطب‌گریز، و آن‌قدر ضعف گرافیکی دارد که نخستین‌بار روی دکه که دنبال‌اش می‌گشتم، واقعاً به زحمت پیدایش کردم! امیدوارم برای لوگوی آن فکری تازه کنند؛ هرچند اگر نکنند، گفتن‌اش در این‌جا دستِ‌کم این خاصیت را داشت که باندبازدانندگانِ من، بدانند که من  این نشریه را از روی دکه خریده‌ام و خوانده‌ام!

باز هم یک داستان تازه: ترجمه‌ی داستان کوتاه «دلبستگی» نوشته‌ی Adam Hazlett را «مژده دقیقی» برای کتابخانه‌ی خوابگرد فرستاده است. در روزگار اوج سانسور ادبی، خواندن داستان‌های زیبایی مثل این داستان، به‌واسطه‌ی وب، مزه می‌دهد. داستان «دلبستگی» به تعبیر خانم دقیقی، داستانی ست درباره‌ی خویشتن‌داری و امنیتِ به یک حال ماندن. این داستان در سال ۲۰۰۳ در نشریه‌ی یِیل ریویو منتشر شده و در مجموعه‌ی بهترین داستان‌های کوتاه امریکاییِ همان سال نیز آمده است. نویسنده‌ی داستان، اَدم هَزلت (متولد ۱۹۷۰) در نیویورک زندگی می‌کند و مشاور حقوقی پاره‌وقت و استادیار دوره‌ی نویسندگی دانشگاه کلمبیاست. اولین کتابش را در سال ۲۰۰۲ منتشر کرد که مجموعه داستانی ست با عنوان «شما اینجا غریبه نیستید». این کتاب به فهرست نهایی جایزه‌ی ملی کتاب امریکا و جایزه‌ی پولیتزر راه یافت و جایزه‌ی وین‌شیپ/ پنِ نیوانگلند و جایزه‌ی داستان مجله‌ی نیویورک را به دست آورد. امیدوارم شما هم از خواندن این داستان لذت ببرید.

دلبستگی
...دیگر این‌جا آرام و قرار ندارم. همه‌چیز به طور مأیوس‌کننده‌ای آشنا ست و احساس می‌کنم قلاده‌ای به گردنم بسته‌اند. وسوسه شده‌ام همه‌ی خاطراتم را از آخرِ هفته‌هایمان، از شب‌هایی که با هم گذراندیم، بنویسم، فقط برای آن‌که بیش‌تر در ذهنم بمانند، ولی سوزناک می‌شود و تو خوش‌ات نمی‌آید؛ البته من هم برای همین دوستت دارم. اگر این رابطه تمام شده، به خاطر خدا به من بگو... [متن کامل داستان]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

۲۹۳۹امروز
۴۹۷۶دیروز
۱۴۰۰۶این ماه
۱۷۲۵۸۱۰۲۳از ابتدا
طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.