خوابگرد

بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

رمان‌های 



دانلود رایگان رمان‌های ملکوت


میم عزیزرمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان 
محمدحسن شهسواری . نسخه‌ی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.


برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، 
ایـن‌جـا را کلیک کنید.




عروسک‌سازرمان «عروسک‌ساز»
نخستین رمان
مریم صابری  که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد.

نسخه‌ی الکترونیک «عروسک‌ساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.

برای دانلود و مطالعه‌ی مطالب مربوط به این رمان، ایـن‌جـا را کلیک کنید.




برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

ادبیات محفلی یا محافل ادبی
مصاحبه در مورد «محافل ادبی» و «ادبیات محفلی» ست که گویا بعد از سه چهار سال، برخی دوباره دوست دارند در موردش حرف بزنند.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

شیرینی زبان ـ ۱۰

آقای خرچنگبرخی واژه‌ها هستند در فارسی که صورتی غریب دارند و تلفظی آهنگین و شیرین. مثل همین کلنجار، که هم خودمان به کار می‌بریم، هم پدران‌مان. عقب‌تر اگر برویم، از آن واژه‌ها ست که پدرانِ پدران‌مان هم به کار می‌برده‌اند. هرچند، در گویش تهرانی امروز می‌گوییم کَلَنجار به فتح کاف و لام، و آباء و اجدادمان می‌گفتند کِلِنجار به کسر کاف و لام یا حتا کالِنجار. و هرچند، در برخی گویش‌ها از جمله در جنوب ایران، صورتِ دیگری از آن را استفاده می‌کنند و می‌گویند کِرِنجال. کمی این ورتر یا شاید هم آن ورتر به آن کِلِنجک یا کُلَنجک هم می‌گویند. همه‌ی این صورت‌ها یک معنا بیشتر ندارد: خرچنگ.

البته لرها آن را برای عنکبوت هم به کار می‌برند. مثلاً بختیاری‌ها ضرب‌المثل شیرینی دارند از این قرار: «وِ کرنجال گودِن سی چی خل‌خل راه اِری، گو جوونیه و هزار چم و خم.» یعنی به عنکبوت گفتند چرا کج‌کج راه می‌روی، گفت جوانی ست و هزار چم و خم!

امروزه ما خرچنگ را خرچنگ صدا می‌کنیم و می‌نامیم، اما در استفاده از فعل ترکیبی «کلنجار رفتن» نه تنها هنوز از نیاکان خود پیروی می‌کنیم و معنای اصلی آن را زنده نگه داشته‌ایم که آن را توسعه داده‌ایم و مفهوم دیگری هم به آن بخشیده‌ایم. دو مفهوم این فعل را به نقل از دهخدا (البته خلاصه‌شده) بخوانید:

کلنجار رفتن با کسی یا چیزی؛ با حرکاتی بسیار، کاری کم کردن چون خرچنگ در شنا یا رفتن بر زمین: دیشب گربه تا صبح با درِ مطبخ کلنجار رفت. سر و کله زدن. ور رفتن با چیزی یا کسی. دست به یقه شدن. گلاویز شدن. درگیر شدن با کسی (به صورت بحث یا زد و خورد و غیره): این آدم خیلی اَرقه است، تو نمی‌توانی با او کلنجار بروی. (از فرهنگ لغات عامیانه‌ی جمال‌زاده).

پس یکی همان گلاویز و درگیر شدن با کسی ست، که الحمدلله رب‌العالمین، صبح تا شب همه از صدر تا ذیل جامعه به ارتکاب آن مشغول ایم و به خود هم می‌بالیم و از کرده‌های خود هم پشیمان نمی‌شویم. دیگری هم همان خرچنگ‌کاریِ ما ست. هزار جور تقلا می‌کنیم و خودمان را به در و دیوار می‌زنیم و جد و آباء همه را پیش چشم‌شان می‌آوریم و آخرش، مثلاً بعد از چهار سال یا هشت سال، از پس سفت کردن یک پیچ هم برنمی‌آییم و می‌زنیم باقی پیچ‌ها را هم هرز می‌کنیم و تحویل می‌دهیم به نفر بعد.

در باره‌ی ریشه‌ی واژه‌ی «کلنجار» روایتی هم ثبت و ضبط است که دکتر علی‌اشرف صادقی آن را در کتاب «مسائل تاریخی زبان فارسی» آورده. آن را هم این جا می‌آورم تا از «کلنجار» چیزی مهم ناگفته نماند.

«می‌دانیم که کنیه‌ی چند تن از پادشاهان دیلمی «ابوکالنجار» بوده است که یکی از آن‌ها مرزبان پسر عضدالدوله است. کالنجار را بعضی مورخان مانند ابن‌اثیر به شکل کالیجار ضبط کرده‌اند. کالیجار صورت دیگری از کارزار فارسی و کاریزار پهلوی ست و بنابر این ابوکالیجار معادل ابوحرب عربی ست. صورت دیگر کالنجار، کالنجر است که ابوریحان بیرونی در آثار‌الباقیه ضبط کرده است. این ضبط‌ها نشان می‌دهد که این نام در قدیم به هر سه صورت مذکور متداول بوده است. همان گونه که دهخدا نوشته است، کلمه‌ی کلنجار در اصطلاح ِ «با چیزی کلنجار رفتن» در فارسی گفتاری تهران، صورت دیگری از کالنجار است.»

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+

درباره‌ی رمان «کشش‌ها» نوشته‌ی «دیدیه ون‌کولارت»
نویسنده‌ی مهمان: رها فتاحی

کشش‌ها۱ـ برخی کارها هستند، با این‌که ظاهری متفاوت دارند اما نخی نامریی آن‌ها را به هم وصل می‌کند. در داستان‌نویسی، نویسنده این نخِ نامریی را با تکنیک‌های گوناگونی انتخاب و جاگذاری می‌کند. اما همان‌طور که می‌شود حدس زد، نخِ نامریی مختصِ داستان‌نویسی یا فیلم‌های اپیزودیک نیست، این نخ در زندگی آدم‌ها نیز هست. مثلاً خنده‌ی مشترک یک قوم به جوکی خاص، نخی نامریی ست که آن قوم را در بسترِ همان جوک به هم وصل می‌کند، حال آن‌که قومی دیگر ممکن است هیچ واکنشی به آن نشان ندهند. این موضوع را می‌شود در پدیده‌های مختلف بشری گسترش یا تقلیل داد. از رازها و رمز‌های دو دوستِ صمیمی گرفته تا دستبندی به رنگِ مشترک بر مچِ یک ملت.


به داستان برگردیم. این‌جا و در بسترِ داستان‌نویسی باید دو ویژگی مهم را برای این نخ درنظر گرفت: ضخامت و دوام، و در عین حال ظرافت و نامریی بودن. یعنی شما باید نخی بسازید که تا حد ممکن نازک‌ باشد و در عینِ نازکی، مستحکم. کار دشواری ست، اما وقتی ساخته شد، می‌شود به آن افتخار کرد. برای فهمِ درستِ لذتی که از این ساختمان به سازنده و بیننده، همزمان دست می‌دهد، تصویر بندبازی را در ذهن بسازید که بر نخی ضخیم و مستحکم راه می‌رود، در مقابل بندبازی که هرچه تلاش می‌کنیم، نمی‌توانیم تمیز دهیم که بر هوا قدم می‌زند یا چه! لذتِ مشاهده‌ی کدام بیشتر است؟ لذتِ قدم زدن بر کدام بیشتر است؟


۲ـ نخِ نامریی‌ای که زندگی آدم‌های روی زمین را به هم پیوند می‌دهد و قابل دیدن و حتا قابل سنجش و اندازه‌گیری نیست، «لذت» است؛ وجه مشترکِ تمام افعال بشری. از نیوتونی که سیب روی سرش افتاد و ادیسون در لحظه‌ای که صدای همکارش را شنید و... ـ که خدمات بسیاری به بشر کردند ـ گرفته تا هیتلر و استالین و... که تا توانستند دشواری نفس کشیدن را از سرِ آدمی باز کردند. از همین سبزی‌فروشِ سرِ کوچه گرفته تا استادِ ادبیات دانشگاه، همه و همه از انجام افعالی که مجبور به انجامش نیستند و خودشان انتخاب کرده‌اند، لذت می‌برند و این‌طور است که ما با تمامِ تفاوت‌هامان به هم متصل شده‌ایم. حالا هرچه وجه اشتراکِ آن‌چه از آن لذت می‌بریم بیشتر باشد، به هم نزدیک‌تر می‌شویم و انگار با هم «دوست‌تریم».

۳ـ «لذت ادبی»، به عنوان یکی از ظریف‌ترین و با دوام‌ترین لذت‌های بشری از بدو پیدایش زبانِ گفتار و بعد نوشتار، وجود داشته است. ما را به هم نزدیک کرده و انگار ورای تمام جوایز ادبی و نوبل‌ها و گنکورها و پولیتزرها ایستاده و ارزشمندترین جایزه را به نویسنده می‌دهد. مدالی که تا ابد می‌توان روی سینه نگه‌ داشت و به آن بالید. مدالی که فریاد می‌زند: من موفق شده‌ام هزاران انسان را روی کره‌ی زمین با لذتی مشترک به هم پیوند بزنم. مدالی که هر نویسنده‌ای آرزو دارد بر سینه بزند و به آن ببالد.

۴ـ این لذتِ مشترک (لذت ادبی) «کششی» بین ما خوانندگان ادبیات از جدی‌ترین گرفته تا عام‌ترین ایجاد می‌کند. کششِِ دورِ هم جمع شدن، با هم حرف زدن، از لذتِ مشترک گفتن (همان‌طور که از دردِ مشترک می‌گوییم) و... ما به واسطه‌ی همان نخِ نامریی که حالا می‌شناسیمش، بی‌آن‌که توانِ مقابله داشته باشیم، به سمتِ هم کشیده می‌شویم. این هیچ ارتباطی با رمانِ عامه‌پسند و حرفه‌ای ندارد که اگر این‌طور باشد چه طور می‌توان گفت «صد سال تنهایی» و «صد سال تنهایی»ها با این گستره‌ی خواننده عامه‌پسند اند یا حرفه‌ای؟ ما با هر میزان دانشی که داریم، حتا اگر فقط و فقط نگاهی فنی به یک اثر ادبی داشته باشیم، وقتی توانایی بالای متن را درمی‌یابیم، بی هیچ تردید لذت می‌بریم. این همان کششِ مشترک بین ماست؛ همان نخِ نامریی.

۵ـ «کشش‌ها»، نوشته‌ی «دیدیه ون کولارت» سرشار از همین نخِ نامریی ست؛ سرشار از لذت، سرشار از کشف و شهود، سرشار از شک و تردید، سرشار از حسرتی شبیه به حسرتِ یک قمارباز که: آخ! می‌توانستم بهتر بازی کنم.


در میان ژانرهای داستان‌نویسی شاید مهجورترین ژانرِ داستان‌نویسی در ایران، «پلیسی» باشد. وارسی ریشه‌ها و دلایل این موضوع در فرصتِ این یادداشت نیست اما می‌توان خواندن رمان‌هایی مانند «کشش‌ها» را پیشنهاد کرد تا برایِ اهلش حتا راه‌گشا باشد.


ون کولارت۶ـ سه داستانی که رمانِ کشش‌ها را می‌سازند، یعنی: «شما سوژه‌ام هستید»، «کشش» و «بانوی خانه» سه داستان جنایی ـ پلیسی ‌اند که ورای لذتِ کشفِ اصلِ واقعه با محتواهای مشترکی به هم گره خورده‌اند. محتوای غرق شدن در زندگی مدرن (که ردپایش در گوشه‌وکنار رمان هست)، محتوای زندگی با مرگ (که ظاهراً سوژه‌ی اصلی رمان است)، عشق (که بیشتر شخصیت‌ها با آن درگیر اند) و... در هر سه داستان وجود دارد. اما شاید آن‌چه بیش از همه‌ی این‌ها، کشش لازم را در مخاطب ایجاد می‌کند که کتاب را زمین نگذارد، پیدا کردنِ خُرده‌ریزهایی است که با آن می‌تواند سه داستان را مانند تکه‌های پازل کنار هم قرار دهد و تصویر واحدی بسازد.


بی‌هیچ تردیدی، تکنیکی که ون کولارت برای این کار استفاده کرده، در ادبیات داستانی فارسی جایش خالی ست. او انگار پازلش را ساخته؛ یک پازل هزارتکه‌ی بزرگ. بعد نشسته سرِ صبر، تکه‌هایی را انتخاب و از تصویر جدا کرده، بعد ایستاده و به تابلوی حالا ناقصش خیره شده و در لحظه‌ای مناسب مشتش را باز کرده و تکه‌ها را بی‌نظم روی تصویر ریخته. این‌طور است که با پیدا کردنِ هر تکه از پازل، تازه مرحله‌ی دوم بازی شروع می‌شود: حالا باید جایِ آن تکه را در تصویر پیدا کرد.


به تمام این‌ها، ترجمه‌ی خوبِ «حسین سلیمانی‌نژاد» را هم اضافه کنید؛ ترجمه‌ی روانی که زبانی مناسب و متناسب با سوژه را برای رمان ساخته است. زبانی که بسیار روان است و هرگز سدی برای مخاطب ایجاد نمی‌کند و در عین‌حال واضح است که به نویسنده و زبان مادری‌اش وفادار است.


اگر مخاطب اید، «کشش‌ها» را بخوانید، از آن لذت ببرید و با این نخِ نامریی ورایِ رنگِ پوست و نژاد و زبان‌تان، به مردمِ سرزمین‌های دیگر وصل شوید. لذتی که در این همزیستیِ مسالمت‌آمیز با دیگران هست، در هیچ چیز نیست.


اگر نویسنده‌ اید، «کشش‌ها» را بخوانید، به تکنیک‌های نوشتنش هم فکر کنید، حتا به این فکر کنید که در سرزمینی که فقط چیزی حدود ۵درصد حوادثش در رسانه‌ها منعکس می‌شود و همان ۵ درصد این همه است، چه طور ما چنین داستان‌هایی نداریم. داستان‌هایی بی‌نهایت انسانی، بی‌نهایت پرمحتوا و از همه مهم‌تر بی‌نهایت جذاب.

+ رها فتاحی در خوابگرد

شیرینی زبان ـ ۹
عمه‌ای دارم کهن‌سال و خوش‌تعریف که زبان مادری‌اش ترکیِ محلی ست. ما بچه‌های برادرش یا به قول خودش کاکایش را که می‌بیند، آن قدر ذوق می‌کند که نه می‌تواند از تعریف‌های شیرینش بگذرد، نه به رعایتِ بی‌سوادی ما، همه را فارسی بگوید. ماییم و این عمه‌ی هنوز روستانشین و فارسی‌ترکی حرف زدنش. اتفاق بامزه وقتی می‌افتد که برخی واژه‌ها را فارسی و ترکی باهم به کار می‌برد. مثلاً می‌گوید: گَنَه دوباره گوفتم. که «گنه» در زبان ترکی محلی او همان «دوباره» در فارسی ست. یا می‌گوید: ایندی حالا بیلمیرم چی کار کنم. که «ایندی» (indi) در زبان او همان «حالا»ی فارسی ست.

من و عمه
نظیر این تکرارها در فارسی حرف زدن و نوشتنِ خود ما هم کم نیست:
ـ کیست که تا حالا از «پس بنابراین» استفاده نکرده باشد؟ مگر «پس» همان «بنابراین» نیست؟
ـ یا مثال‌های معروفِ «سنگ حجرالاسود» و «شب لیلةالقدر» را با یاد بیاورید.
ـ «اگر چنان‌چه» را هم حتماً زیاد می‌شنوید در سخنرانی‌های مقامات معظم. مگر «اگر» همان «چنان‌چه» نیست؟
ـ از این‌ها پرکاربردتر «بر علیه» است که گویی خنجری ست آخته و بس فرورفته در قلب اغلب ویراستاران، ولی استفاده از آن در میان مردم و حتا نویسندگان و روزنامه‌نگاران به قدری شایع است که دیگر به سختی می‌توان آن را غلط شمرد و هی توضیح داد که «بر» همان «علی» است و بنویسید «علیه» یا «بر ضد».

مثال‌های پرکابرد دیگری می‌زنم:
ـ می‌گوییم مصلای نماز، ولی مصلا دقیقاً به جایی می‌گویند که نماز می‌خوانند. البته بماند که چند سالی ست در مصلاها نمایشگاه کتاب و پوشاک برگزار می‌کنند. همان طور که در دانشگاه نماز می‌خوانند.
ـ می‌گوییم صفحه‌ی مانیتور، ولی مانیتور خودش همان صفحه‌ی نمایش است.
ـ می‌گوییم به وضوح آشکار است، انگار بعضی‌ چیزها به وضوح پنهان اند!
ـ می‌گوییم دستاوردهای بزرگی به دست آورده‌ایم، لابد بعضی دستاوردها را با پا آورده‌ایم.
ـ بسیار می‌نویسیم مانند فلان می‌ماند، به جای اینکه بگوییم به فلان می‌ماند یا مانند فلان است.
ـ یا می‌نویسیم شانزدهم آذر به «نام» روز دانشجو «نامیده» شد، به جای اینکه بنویسیم شانزدهم آذر روز دانشجو نامیده شد.
ـ می‌گوییم مفیدِ فایده یا مثمرِ ثمر، انگار ما مفیدِ ضرر هم داریم.
ـ یا بسیار می‌نویسیم «آن چه که» و نمی‌دانیم که «چه» در این جا همان «که» است.
ـ از «حسنِ خوبی» هم که بگذریم که زمانی فقط شوخی بود، حالا شوخی‌شوخی، جدی شده است!


به این‌ها در دستور زبان فارسی می‌گویند «حشو» از نوع «قبیح». وارد بحث آن نمی‌شوم چون بسیار مفصل است، اما همین قدر اشاره می‌کنم که «حشو» به كلمه يا عبارتی مي‌گويند كه وجودش در جمله از نظر دستوري زائد است و حذف آن آسيبي به معناي جمله وارد نمي‌كند. البته «حشو» انواعی هم دارد که نه تنها قبیح نیستند که در متون ادبی کارکرد زیباشناختی هم دارند.

عباس پژمان مقاله‌ای دارد در این باره با عنوان «زیبایی‌شناسی حشوها» که در آن به‌درستی اشاره می‌کند که هیچ متن ادبی‌ای نيست كه کاملاً عاری باشد از هر نوع حشوی. مثال خوبی هم می‌زند از سعدی در ديباچه‌ی گلستان که با آن همه ایجاز معجزه‌گونش، نزدیک به بيست مورد حشو در آن دیده می‌شود. جمله‌ی اول اين ديباچه را حتماً به یاد دارید: منت خدای را عزّ و جلّ كه طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. در این جمله، معنای «به» همان معنای «اندر» است که از نظر دستور زبان «حشو» محسوب می‌شود. نکته این است که در متون ادبی باید به کارکرد زیبایی‌شناسیک حشوها هم توجه کرد و هر حشوی غلط نیست.

با این حال، فراموش نکنیم که موضوع سخن، حرف زدن روزمره و نوشتن‌های روزانه‌‌ی ما ست، نه متون ادبی. شیرینی زبانِ عمه‌ی مهربان من به خاطر این است که سعی می‌کند به زبانی حرف بزند که با آن فکر نمی‌کند. ولی ما فارسی فکر می‌کنیم، فارسی هم حرف می‌زنیم. پس این قبیل حشوها در زبان روزانه‌ی ما از چیست؟ شاید از دقیق نشدن به واژه‌هایی باشد که با آن‌ها هم فکر می‌کنیم، هم حرف می‌زنیم، هم می‌نویسیم.


:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+  

بی‌نام جاشوا فریسجاشوآ فریس [+] از نویسندگان معروف امریکا ست که سن و سال زیادی هم ندارد. به نویسنده‌ی چهل‌ساله‌ای که شهرتی تا این حد یافته، انصافاً باید گفت جوان. کتاب «آن گاه به پایان رسیدیم» نخستین رمان او بود که ترجمه‌‌ی آن سه سال پیش در ایران هم منتشر شد. [+] «بی‌نام» دومین رمان او ست که تازگی با ترجمه‌ی لیلا نصیری‌ها به بازار آمده. [+] خودم هنوز این کتاب را نخوانده‌ام، ولی رفیق‌مان محمدحسن شهسواری بعد از خواندن این رمان، خطاب به خود لیلا متنی احساسی نوشته بود که با اجازه‌ی خودش تکه‌ها‌یی از آن را این جا می‌آورم:

 

«دو هفته پیش بی‌نام را شروع کردم. تا یک ساعت پیش. الان از خواب بیدار شدم. راستش چهار بار گریه کردم وسط رمان. هر بار هم گفتم به‌تان خواهم گفت. سر دفعه‌ی سوم گفتم خاک بر سرت. انگار فقط گریه می‌کنی تا به لیلا بگویی. به خودم گفتم وقتی این‌طور با حساب و کتاب گریه می‌کنی، محال است دیگر گریه‌ات بگیرد. بعد دفعه‌ی چهارم شد. اشک‌هایم که تمام شد، تازه یادم آمد چه حرفی به خودم زده‌ام. که دیگر گریه نمی‌کنم. همان آخرهای رمان بود. که...

راستش چند سالی هست که مترجمان ما ـ که خیلی مدیون‌شان هستیم ـ به نویسندگان معاصر اقبال نشان می‌دهند: جومپا لاهیری، مک‌اوئن، موراکامی، استر، حتا بوکوفسکی، اورهان پاموک، و این آلمانی‌زبان‌هایی که آقای حسینی‌زاد ترجمه می‌کند. همین مودیانو، یا آن خانم مجارستانی‌الاصل فرانسه‌زبان، آگوتا کریستوف. همه‌شان متوسط هستند. و من اعتماد به نفسم بالا رفته بود. که ما هم می‌توانیم. هم‌سطح این‌ها می‌توانیم رمان بنویسیم. اما لعنتی این جاشوای شما. بدجور زد توی برجکم. نکند کلی نویسنده‌ی گردن‌کلفت دیگر هم هستند که ما نخوانده‌ایم. ترجمه نشده‌اند...»

 

القصه، از لیلا خواستم تجربه‌اش از ترجمه‌ی این رمان را برای خوانندگان خوابگرد بنویسد. نوشت و می‌خوانید. اگر مثل من هنوز این رمان را نخوانده‌اید، مطالعه‌ی این یادداشت شما را مشتاق‌تر خواهد کرد.

 

من ترجمه‌ی داستان خوب را تجربه کرده‌ام

نویسنده‌ی مهمان: لیلا نصیری‌ها

لیلا نصیری‌هاعموماً این را از نویسنده‌ها می‌پرسند که آیین نوشتن‌شان چگونه است. چه‌طور می‌نویسند و برنامه‌ی روزانه‌شان را چه‌طور می‌چینند. این سؤال را کمتر ممکن است از مترجم‌ها بپرسند. شاید دلیلش این باشد که امر ترجمه را مسئله‌ای دست‌ دوم می‌دانند. بگذریم از ترجمه‌ای مثل «خانواده‌ی تیبو» که یادم است یک‌بار آقای احمد غلامی در باره‌اش گفت که به اندازه تألیف ارزشمند است یا ترجمه‌ای مثل «گفت‌وگو در کاتدرال» که نه تنها باید جایزه‌ی کتاب سال را تقدیم مترجمش می‌کردند که فرش قرمز هم برای آقای عبدالله کوثری پهن می‌کردند. در مورد این بزرگواران نه ‌تنها آیین روند پشت میز نشستن‌شان مهم است که ای کاش روزی عقل و همت کنیم و رفتارشان را، رفتار محترمانه‌شان را، با اثری که ترجمه می‌کنند، مستند کنیم.


درست است که من دیگر چند سال است فهمیده‌ام چه رمان‌هایی را دوست دارم، اما این را هنوز نفهمیده‌ام که در پروسه‌ی ترجمه‌ی هر رمان چه راهی را می‌خواهم بروم. دیگر می‌دانم رمان‌هایی را دوست دارم که شخصیت‌های اصلی‌شان  دردکشیده، عزلت‌گزیده و دربه‌در اند. چه در «مون پالاس»، چه در «بی‌نام» و چه در رمانی که ترجمه‌اش را مدتی ست تمام کرده‌ام، آدم‌هایی را  انتخاب کرده‌ام که خودشان با خودشان تنها هستند. دوروبرشان حتماً هستند آدم‌هایی که روزی در گذشته، حال یا آینده کنارشان باشند، اما این آدم‌ها مال خودشان‌ اند.

 

غیر از آیین‌های همیشگی که موقع کار کردن روی همه‌ی رمان‌ها تکرار می‌شود، می‌دانم که هر رمان حال و هوای خودش را دارد. بنابراین، اینکه چه می‌خورم و چه جور موزیکی گوش می‌دهم و چه‌قدر می‌توانم افسرده بشوم، از هر رمانی با رمان دیگر فرق می‌کند.

 

یادم است آخرهای ترجمه‌ی همین رمان «بی‌نام» بودم. دوستی صمیمی از اتریش مهمان‌مان بود که گاهی بعضی روزها که حوصله نداشت از خانه بیرون برود، توی خانه می‌نشست و وسط کار و برای رفع خستگی با هم حرف می‌زدیم. همان موقع‌ها گفت، لیلا افسرده شده‌ای. می‌گفت افسرده‌ای و من می‌دانستم دلیلش چیست. می‌دانستم مشکل «تیم» (شخصیت اصلی داستان «بی‌نام») قرار است به کجا ختم شود. می‌دانستم چه‌قدر با خودش درگیر است و من برای اینکه این درگیری را درست دربیاورم، چه‌قدر درگیرترم.


فریس می‌گوید آدم‌های درگیر، آدم‌های به فنا رفته، آدم‌های درب‌وداغان بهترین سوژه‌ها برای نوشتن داستان هستند. می‌گوید حتا نویسنده‌هایی که از این خانواده‌های از هم گسیخته می‌آیند، حرف‌های داغ‌تری برای نوشتن دارند. شاید برای همین باشد که از پس تعریف کردن داستان تیم به‌خوبی برآمده. تیم به جنگ خودش می‌رود، همه‌ی زمانی که دارد می‌جنگد، فکر می‌کند می‌جنگد تا برگردد پیش خانواده‌اش، تا برسد دوباره به زن و زندگی‌اش. به همه‌ی آن چیزی که در طول یک عمر با خونِ جگر به دست آورده و با چنگ و دندان به‌شان چسبیده تا از دست‌شان ندهد. اما وقتی زمانی می‌رسد که می‌تواند بالأخره یک‌جورهایی برگردد، فکر می‌کند که هنوز بازنده است، هنوز به خودش، به آن خودِ ذهنی‌اش بدهکار است، چون نتوانسته خودش را در مقابل خودش شکست بدهد. برای همین باز هم راه می‌افتد و آن قدر می‌رود و می‌رود تا بزند دهان خودش را سرویس کند.

 

وقتی از فریس می‌پرسند چه‌طور توانسته داستان همچین آدم به فنا رفته‌ای را این قدر واقعی تعریف کند، می‌گوید از سیزده سالگی می‌نوشته. به داستان‌های اکشن و حادثه‌ای خیلی علاقه داشته. از آن طرف هم مادری داشته که کلاً آدم راحتی بوده، آن قدر که از همان سال‌های نوجوانی فریس، اگر فحشی هم به دهانش می‌رسیده، خودش را جلوی بچه سانسور نمی‌کرده. فریس می‌گوید، روزی به‌اش گفتم، من وقتی می‌توانم داستان واقعی بنویسم که هر چه دلم می‌خواهد بنویسم، که فحش بدهم و راحت باشم. مادرش در جواب می‌گوید، تا وقتی چیزی که می‌نویسی در خدمت داستان  است هیچ مشکلی ندارد. خود فریس این توصیه را یکی از بهترین حرف‌هایی می‌داند که برای نوشتن از آدم‌های مستأصل به کار می‌آید.

 

می‌دانم دارم زیادی شورَش می‌کنم. من آرتیست نیستم، نویسنده هم نیستم. شاید این اداهایِ آیینیِ از نظر من خوشایند، از طرف کسانی معقول باشد که خالق واقعی باشند، نه مترجمِ  نه چندان کتاب‌داری مثل من. ولی چه دیگران بخواهند و چه نخواهند، چه خودم بخواهم و چه نخواهم، ترجمه‌ی نوشته‌های یک نویسنده روی من تأثیر می‌گذارد. من از خانواده‌ی پیچیده‌ای نیامده‌ام، تجربه‌های از سر رفته‌ای هم نداشته‌ام که نوشتن‌شان جانم را آن قدر بی‌قرار کند که مثل همینگ‌وی حتا فرصت نشستن پشت میز را هم نداشته باشم و آنچه را می‌خواهم با ماشین‌ تحریر مدل کرونا تایپ کنم، ایستاده تایپ کنم. مثل مرحوم دکتر غلامحسین یوسفی، مصححِ گلستان و بوستان سعدی، هم نیستم که وقتی از دفتر کار شخصی‌اش در خانه‌اش سردرآوردم، فهمیدم که از حاشیه‌نویسی‌های آقای دکتر بر کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی خصوصی‌اش می‌توان ده جلد کتاب منتشر کرد.

 

من مترجمی هستم که وقتی تصمیم می‌گیرم زندگی «تیم فانرزورث» رمان «بی‌نام» را به فارسی ترجمه کنم، می‌دانم ساعت‌ها به پهنای صورتم اشک خواهم ریخت، هر چند که داستان زندگی تیم داستان زندگی من نباشد، هر چند که من از خانواده‌ی سرراستِ روبه‌راهی آمده باشم و هر چند که هنوز ترس‌های بزرگ زندگی‌ام را تجربه نکرده باشم. من فقط این را می‌دانم که دیگر داستان خوب را از داستان بد تشخیص می‌دهم، داستان آدم‌های پیچیده‌ی به فنا رفته‌ی درب‌وداغان را می‌پسندم و آیینم در پروسه‌ی ترجمه‌ی این داستان‌ها، تجربه کردن همه‌ی زندگی‌هایی ست که از زندگی من از این جا تا ثریا فاصله دارند. من فقط این را می‌دانم که ترجمه‌ی داستان خوب را تجربه کرده‌ام.

پیوند:
گفت‌وگوی خبرگزاری مهر با لیلا نصیری‌ها در باره‌ی این رمان [+]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.