رمان «میم عزیز»
هفتمین کتاب و چهارمین رمان محمدحسن شهسواری که ادارهی سانسور وزارت ارشاد به نسخهی کامل آن مجوز نشر نداد. نسخهی الکترونیک «میم عزیز» در آذرماه ۱۳۹۱ با ویرایش سیدرضا شکراللهی در خوابگرد منتشرشد.
برای دانلود و مطالعهی مطالب مربوط به این رمان، ایـنجـا را کلیک کنید.
رمان «عروسکساز»
نخستین رمان مریم صابری که نوشتن آن را در سال ۱۳۸۷ تمام کرد، ولی ادارهی سانسور وزارت ارشاد طی دو مرحله به طور کامل آن را رد کرد. نسخهی الکترونیک «عروسکساز» در آذرماه ۱۳۹۰ در خوابگرد منتشر و از آن بسیار استقبال شد.
برای دانلود و مطالعهی مطالب مربوط به این رمان، ایـنجـا را کلیک کنید.
باز هم میم عزیز
میم عزیز یک پله از شب ممکن پایینتر است و دو پله از پاگرد، یا تکهای تازه از پازل رمان فارسی ست که یک پله آن را بالاتر برده است؟ 
سومین آدرس خوابگرد را نیز فیلتر کردند، همین امروز بعدازظهر، در آستانهی سالگرد فیلتر شدن آدرس اصلی خوابگرد، چهار سال پیش در چنین روزهایی.

برای خوابگردخوانی، افزون بر استفاده از فیلترشکنهایی که در اختیار دارید، پیشنهاد میکنم به صفحهی خوابگرد در فیسبوک بپیوندید در این آدرس:
https://www.facebook.com/khabgardblog
یا صفحهی خود من در گوگلپلاس را پی بگیرید در این نشانی:
https://plus.google.com/u/0/113891210283132167155
این هم نشانی فید مطالب خوابگرد:
http://www.khabgard.com/rss.asp
و آدرس فید لینکدهی خوابگرد به صورت جداگانه:
http://www.khabgard.com/linksrss.asp
به من لطف کنید و این نشانیها و لینکها را به دوستانتان و دیگران هم برسانید. تا دامین تازهای برای بهروزرسانی خوابگرد تهیه و نصب کنم چند روزی طول میکشد. سبز و قشنگ باشید.
دم غروب پنجشنبه است. میرحسین در این عکس لبخند میزند. من اما هر چه میکنم، جلو این اشکهای گرم را نمیتوانم گرفت. اختیار صبوری و طاقتآوریِ این دو سه هفته از کفم رفته است. دوستی با ایمیل، خوابگردِ هشت سال پیش را به یادم آورده که بامداد ۴ تیر ۱۳۸۴ نوشته بودم "گرامی باد پیروزی جهل بر ظلم!" خواسته در بارهی فردا چیزی بنویسم.
فردا قرار است چه بر چه پیروز شود؟ چه باید بنویسم؟ از فردا دیگر چه میتوان نوشت وقتی رئیسجمهور ما را در حصری ستمکارانه و ناجوانمردانه حتا از حال مردم خویش هم بیخبر نگه داشتهاند؟ برای فردا چه میتوان نوشت یا تیتر زد وقتی تیتر پیروزی چهار سال پیش میرحسین هنوز پشت در چاپخانهی مردم خاک میخورد و این همه تیتر حصر و حبس و شکنجه و خون و بیداد و فقر و چپاول به خبرنامهها امان نمیدهند؟ فردا برای من نه روز مشارکت در مشروعیتبخشی به نظام است، نه روز انتخاب رئیسجمهور. من رئیسجمهورم را چهار سال پیش برگزیدهام. فردا برای من روز انتخابات نیست، فقط روز حفاظت از دمدستترین سرمایهی سیاسیمان «نهاد صندوق انتخابات» است تا آن را هم بیزحمت به یغما نبرند. و روز آبیاری بزرگترین سرمایهی اجتماعیمان، «امید».
نه، برای فردا هیچ نمیتوانم از این انتخابات دردناک نوشت، جز از همان که میرحسین میفرمود و مینوشت:
"زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبود كسان پیوند زدند سرانجام ـ حداقل با فقدان او ـ سرخورده شدند... مردمی كه میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی کريمانه را تجربه كنند، جا دارد كه از نخستین قدمهایی كه به ناكامیشان میانجامد با بیشترین دقتها پیشگیری كنند." (از بيانيهی سيزدهم میرحسین)
نه، فردا برای من روز انتخابات رئیسجمهوری نیست، که چه بر چه پیروز میشود یا که بر که. یا اصلاً نام چه کسی را باز متقلبانه و کودتاگرانه بر خواهند کشید. فردا در پای صندوق هم ـ که سبزپوش خواهم رفت ـ برای من روز میرحسین است. با همین نگاه امیدبخش، با همین لبخند معجزهگر و با همان بیان صمیمانه و دلربا که میگفت:
"مردم ما میتوانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیشبینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیشبینیها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هستهی درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزارهها زنده نگه داشته چنین کردند. بهویژه با جوانان میگویم که اگر میخواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینههای خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن میکند و جان هر کسی را که هنوز ایرانی باقی مانده است در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزار درمیآورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند." (از بيانیهی نهم میرحسین)
چگونه میتوان این سطرها را خواند و اشک نریخت برای هزارمین غروب و به پرواز درنیامد برای هزارمین صبح روشن فردا؟
یادآوری چند نکتهی بدیهی در بارهی انتخابات
نامهی رسیده: عنوان این مطلب گواه میدهد که قرار نیست هیچ تحلیل درخشان و یا اطلاع نامکشوفی در سطرهای زیر بخوانید. اما یکجا آوردنِ این بدیهیات شاید کمک کند که رگهای گردنمان کمی فروکش کند و در کنار تعصّب جایی برای تعقّل بازکنیم.
۱- عرصهی سیاستورزی نبرد کفر و ایمان نیست که یک بار برای همیشه جبههها و بازیگرانش معین شوند و از هبوط آدم تا سقوط عالم ثابت بمانند. لازمهی تصمیم درست ارزیابی دائم شرایط از وضعیت موجود است. در خرداد ۱۳۷۶ جمع کثیری از ایرانیان برای اولین بار رأی دادند و بعد از انتخاباتِ ۱۳۸۸ بسیاری از ایرانیان برای اولین بار برای بیانِ خواستِ سیاسی خود به خیابان آمدند. اکثر اینان از کردهی خود پشیمان که نیستند هیچ، افکار عمومی ایران و جهان اینان را در صف تحولخواهان و شورندگان بر علیه وضعیت موجود به شمار میآورد.
۲- آنها که در جمهوری اسلامی بابتِ داشتنِ دستگاه ویدئو جریمه شدند و شلاق خوردند بهترین شاهدانند بر اینکه امور حتی در جمهوری اسلامی قابل تغییر و بهبود است. دلیلش هم این نیست که گردانندگان نظامِ مقدس به رواداری و تساهل و حقوق بشر معتقد شدهاند (هرجند که بخشی چنین تغییری کردهاند و از گردونهی قدرت خارج شدهاند). بلکه علاوه بر تغییر جهان و گسترش تکنولوژی وشاید بعضا به سببِ این تغییرات، حاکمان به این نتیجه رسیدهاند که ادامهی بعضی روشها دیگر ممکن نیست. به همین دلیل مثلاً نظام مقدس با خانواده شهید محراب دستغیب توافق میکند که بهتر است بیشتر آثار نامبرده منتشر نشود؛ یا تنوع کانالهای رادیویی و تلویزیونی به همین دلیل است. رسیدنِ به این نتیجه هم تنها حاصل “سرعقل آمدن” نبوده. بخش مهمی از این نفسِ نیمهای که میکشیم حاصل پایداری، ازجانگذشتگی، و تحمل شلاق، شکنجه، زندان، و محرومیت است. آنچه فاصلهی ما را تا “وضعیتِ کرهی شمالی” طولانیتر میکند نیز همین پایداریهاست.
۳- وضعیتِ افرادی چون آیتالله منتظری و برخی از زندانیان جنبش سبز باید به کودنترین شاگردان سیاست هم آموخته باشد که افراد در مرور زمان چقدر مستعد تغییرند. از سوی دیگر توجه به مؤلفههای شخصیتی افرادِ درون یک جبهه یا حزب و تمایزهایی که این مؤلفهها ایجاد میکند ضروری است. مثلاً خوب است که در حوادث بعد از انتخاباتِ سال ۱۳۸۸، به فرق مصطفی تاجزاده با محمد خاتمی، یا فرق دو حزب دولتساختهی مشارکت و کارگزاران، فرق تقرب گزیدگان و مغضوبان توجه کنیم. این گوناگونی و تکثّر وجوه شخصیتی، حتی در میانِ زندانیان جنبش سبز نیز نظرگیر و درخورتوجه است. مقصودِ من اصلاً ترسیم طیفی که یک سر آن خوبها و سوی دیگرش بدها باشند نیست. غرضم اشاره به پیچیدگی و چند وجهی بودن افراد است که با هیچ تحلیل تک خطی وابستگی حزبی، موقعیت شغلی، پایگاه طبقاتی، خصوصیات فردی قابل ارزیابی نیست. مثلا مناظرههای تلویزیونی نشان داد که محمد غرضی چقدر درمیان همین از فیلتر گذشتگان “برجسته” یا آن خلبان خوشتیپ چقدر “قاطع” است.
۴- راهِ خلاص شدنِ از تنگناهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران راهی است دشوار و طولانی. تجربهی کوتاه دورهی اول ریاست جمهوری محمد خاتمی گواه این مدعاست. درنتیجه امیدها و ارزوهایمان برای این انتخابات را در قد و قوارهی این نظام نگه داریم تا نامید و سرخورده نشویم. درعوض انرژی، بینش، برنامهریزی خود را برای گسترش نهادهای مدنی نگه داریم برای بعد از انتخابات که زندگی دشوارتر ادامه خواهد داشت. دشوارتر حداقل از این جهت که دیگر آن شرِّ مطلقی که در قالب “احمدی نژاد” ظهوریافته بود و همهی مصائب را به وی منسوب میکردند، وجود نخواهد داشت.
۵- برای خواستارانِ دموکراسی، پیمودنِ راه دشوار رسیدنِ به شرایطِ حداقل جز از طریق مدارا و گفتگو میسر نیست. تمام حقیقت را در کف دستِ خود دیدن و انتخاب خود را یگانه انتخاب مطلوب دانستن تکرار شعار قدیمی “حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله” است. اگر بر سر رأی دادن و ندادن در میان زندانیان جنبش سبز اختلاف وجود دارد، بپذیریم این اختلاف ممکن است بین دیگران نیز وجود داشته باشد. ادبیاتی که طرفدارانِ رأی دادن یا تحریم را به “خیانت، بیبصیرتی، میدان را خالی گذاشتن، آب به آسیاب رژیم ریختن، دست در خون شهیدان شستن، بیغیرتی، کوفیصفت بودن، منافع ملی را ندیدن، خارج نشین بیدرد بودن، دنبال منافع حقیر بودن و …” متهم میکند مناسبتی با دموکراسیخواهی ندارد.
۶- توصیهی پایانیام به طرفدارانِ مشارکت در انتخابات برای بهبود وضعیت موجود است. برای ترغیب دیگران به رأی دادن، بهترین تاکتیک “دماغت را بگیر و رأی بده” است. این تاکتیک اولا مبتنی بر دروغ و دغلبافی و “حُسنتراشی” نیست. ثانیاً همدلی شما با مخالفانتان بر سر رذائل داوطلب موردنظر کارایی تأثیرگذاری بیشتری دارد. انتخابات ۱۳۸۴ باید از این حیث به شما درس آموخته باشد.
بازنشر از اینجا
حمید دباشی: چهار سال پیش میرحسین غزل زیبایی را با ما سرود و به جستجوی قافیهاش به حصر خانگی رفت. ما ماندهایم و یک غزل ناتمام. قصهی تاریخ معاصر ما: از صدر مشروطه، از جنبش تنباکو،... و بعد هم به این طرف. به سوی نهضت ملی شدن نفت. به غزل ناتمام مصدق. از غزلسرودهای سیاهکل تا اعدامهای...
اصل ادامهی آن غزل ناتمام است. یافتن قافیهای که میرحسین را به حصر خانگی کشاند. رأی دادن یا ندادن فرع بر آن اصل است. اگر رأی میدهیم به جستجوی اتمام آن غزل ناتمام باشد و نه از سر استیصال. و اگر رأی نمیدهیم باز هم به جستجوی آن قافیه و نه از سر لجاجت و ناامیدی.
پس، در روز فردای انتخابات از همین الان به فکر سرتیترهای خودمان باشیم. نه آقای شریعتمداری؛ "ملت حرف آخر را نزد." نه؛ "ملت کار را تمام نکرد". ملت به جستجوی قافیهی آن غزل زیبایی ست که مصدق و میرحسین با ما سرود.
یافتن آن قافیه در تحقیر جلیلی نیست. تحقیر جلیلی تحقیر ملیونها انسانی ست که او را دوست خواهند داشت و با اعتقاد به او رأی خواهند داد. یافتن آن قافیه در قهرمان ساختن از روحانی و عارف نیست. روحانی و عارف را همان شورای نگهبانی تأیید کرد که آقای خاتمی به ذکاوت فهمید او را تأیید نخواهد کرد.
اگر هشت گردو، هشت خربزه، هشت هندوانه، هشت کدو قلقلی را هم شورای نگهبان دستچین کرده بود و به سوی ما قِل داده بود، باز هم در بین آنها تفاوتهایی بود. در دام این بازی نیفتیم. حتا یا بهخصوص اگر رأی به رأی دادن داریم. رأی را بدهیم یا ندهیم در جهت فردای روز انتخابات، در جهت فردای جنبش سبز، در جهت فردای انقلاب مردمی... در جهت فردای نهضت ملی شدن صنعت نفت.
فکر کنیم اگر مصدق امروز بود و اگر میرحسین میتوانست به راحتی حرف بزند چه میگفت، چه میکرد. نه این که رأی میداد یا نمیداد. سکان این کشتی بیلنگر ما را به چه جهتی میبرد.
آنها را که رأی میدهند تحقیر نکنیم. آنها را که رأی نمیدهند به ناحق مسئول نامردمیها و مظالم قبل و بعد این حکومت... ندانیم. ما ملت بیداری هستیم. زن و مرد و پیر جوان دستها را بالا بزنیم: نه به دیکتاتوری، نه به تحریمها، نه به حملهی نظامی. آزادی زندانیهای سیاسی و عقیدتی، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات صلحآمیز، آری به همهی مردم این جهان و به آیین مردمی. آری به تسامح و به سازگاری. آری به این اصل همیشگی که حکومت و حکومتیان خدمتگزاران مردم اند نه آقایانِ آنها...
نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانیم.
"مرغ میگوید: به سامان باز خواهد آمد خلق بیسامان."
حمید دباشی، ۱۸ خرداد ۱۳۹۲، نیویورک
پ.ن:
تأکیدها به صورت بولد از من است. در چند جا هم که با نقطهچین معلوم کردهام، عباراتی را حذف کردهام، به دلایلی که احتمالاً حدس میزنید و درک میکنید!