بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابضمیر

ققنوسجابلاگی

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان



برای دیدن و دریافت پوستر در اندازه‌ی بزرگ‌تر، این‌جا را کلیک کنید.
سپاسگزارم از فرزاد ادیبی برای فرستادن این پوستر زیبا و هنرمندانه که آن را به ندا آقاسلطان و همه‌ی نداهای خاموش پیشکش کرده است.

محمدحسن شهسواری: دیدنِ کشتگان این روزهای‌مان مرا به واکاوی نوشته‌هایم واداشت. به قطعه‌ای رسیدم که در تیرماه هفتاد و هشت، پس از واقعه‌ی کوی دانشگاه نگاشته بودم. هیچ‌گاه شاعر نبوده‌ام، اما همواره کلمات تنها دست‌آویز برای نشاندن احساسات بر جانم بوده است. با دوباره خواندن این قطعه (به خصوص اینک که شب هفت کشتگان سی خرداد همین سال است و ما به جز «ندا آقاسلطان» حتا اسامی دیگر کشتگانِ مظلوم و غریب را هم نمی‌دانیم) آتشی هزارباره بر قلبم افتاد؛ چه رازی‌ ست در این مُلک که به خاک افتادگان را این چنین غریب می‌خواهد.



این کلمات را تقدیم می‌کنم به تمام جوان‌مرگانی که از هزارانِ پیش، دل‌شان بر تمنای بلندیِ این خاک تپید و به خاک افتادند:

شاید که چشم‌های تو، مرا دریابند
شاید قبرهای نیاکان ما
           روزی
به جوش آیند
           و من
به شهادت زیباییِ کفن پوسیده‌ی تو بنشینم.

صبر اگر هم شایسته باشد، سَرور من،
برای سرودی که از میان دندان‌های سرد تو می‌لغزد
تنها شیون کارساز است.

آه، ای همنشین غریب شب‌های تار!
دیگر نمی‌توانم
دیگر استخوان‌های سینه‌ام
توان این گوشت قرمزِ گندیده را ندارد.

آن‌جا همه چیز کدر شده
  و
براده‌های تیز و برنده‌ی نیکوتین
نفس‌هایم را به سرودی بی‌تربیت بدل کرده است:
                         خس خس خس خس خس خس

آه ای تنهاترین فریاد!
آیا کجا یک بار دیگر تو را خواهم دید؟

من
امروزی‌ترین تهوع این تپه‌‌ی پرخارم
                 تو
آهوی هراسان دشت پر علف.
ساقه‌ها گریان از زانوان ناآرام تو
خارها مسرور از پوست ضخیم زخم‌های من.

چرا این قدر نازک‌دلی؟
به خدا، من هم اشک‌های تو را روی پوست ماهِ تنها دیده‌ام
اما چه حاصل
پاهایم در نوازش ریگ‌‌ها ناتوان مانده‌اند.

هزار سال است که این جا
زیر همین بوته‌ی خار
نخوابیده‌ام و به ماهِ کم‌رو که هی چارقدش را سر می‌کُند و می‌کَند
نگاه می‌کنم.

به خدا اشک‌هایت را دیده‌ام.
اما چرا تو
       گاهی
دست‌های پذیرنده‌ات را
از زیر گیسوانِ سپیدِ ماه بیرون نمی‌آوری
تا بر پوست ترک‌خورده‌ی گونه‌هایم برکتی بنشانی.

فرشتگان از معامله‌ی ناراست من و تو و ماه
انگشت به دهان گرفته‌‌اند
شکایت ما را بارها به خدا برده‌اند
اما او
تنها انگشت بر لب نهاده‌ است؛
                       به نشانه‌ی سکوت و احترام.

سرزمین من همین تپه است
آیه‌ام، همین بوته‌ی خار
اُمتم، ماه
ایمانم، گیسوانش
و عقوبتم
چهره‌ی به تعجب‌مانده‌ی تو.

خواهرم، برادرم،
[...]



وطن امروز: برخورد قضایی با این نامزد انتخاباتی که با صدور بیانیه‌هایی تا به حال بدون آوردن مستندات لازم، ‌بارها آرای انتخاباتی مردم را مخدوش دانسته و خواستار ابطال تمامی آرا بوده است، ‌در حالی به درخواست عمومی فعالان سیاسی تبدیل شده که خانواده‌ی شهدای اخیر نیز خواستار برخورد قضایی با وی شدند... [متن کامل]



کیهان: بسیاری از قربانیان حوادث اخیر به وضوح اعلام كرده‌اند كه میرحسین موسوی را عامل اصلی جنایات و فجایع دو هفته اخیر می دانند و در همین زمینه نیز بیش از ۲هزار شكایت مردمی از طرف خانواده‌های كشتگان و مصدومان به مراجع ذی‌ربط ارسال شده است... موسوی چه بخواهد و چه نخواهد، مسئولیت مستقیم این جنایت‌ها از جمله، كشته شدن حدود ۲۰ شهروند بی‌گناه، صدها زخمی، ۲۰۰ مورد آتش‌سوزی بانک، ۲۰۰ مورد تخریب خودروی مردم و ۳۰۰ مورد تخریب اموال عمومی با اوست... [متن کامل]

پی‌نوشت برای اهل ادبیات:
دونالد بارتلمی داستان کوتاه معروفی دارد یا نام «چند‌نفر از ما به دوست‌مان‌، کالبي، اخطار داده ‌بوديم». این داستان این گونه شروع می‌شود: چندنفر از ما بارها به دوستمان ‌کالبی برای اين راهی که در پيش ‌گرفته ‌بود، اخطار داده ‌‌بوديم، و حالا که شورش را در آورده ‌بود، تصميم گرفتيم او را دار بزنيم. کالبی گفت؛ اين‌که او فقط شورش را درآورده، دليل نمی‌شود که دارش بزنيم... [متن کامل داستان]

پی‌نوشت برای همه:
روایت تاریخی شهادت عمار یاسر در جنگ صفین را بخوانید.

محمدحسن شهسواری: از آن جایی که بنده به طرز ساده‌لوحانه‌ای مثل یک انسان اهل مدارا هستم، تهیه و امضای هر بیانیه‌ای را حق هر شهروندی می‌دانم. دقیقاً به همین دلیل آوردن اسم افراد بدون اطلاع آن‌ها پای هر بیانیه‌ای را هم نهایت بی‌صداقتی می‌دانم. امروز با خبر امضای این بیانیه بیدار شدم و از این که روح سرگردانم همین طور بین زمین و آسمان چرخیده و این بیانیه را امضاء کرده، به رام‌کنندگان روح‌های سرکش آفرین گفتم. ضمن آن که بسیار خوشحال شدم جمعی از کارمندان صدا و سیما به کسوت هنر آراسته شده‌اند و از این که به قول امام خمینی در این مدرسه‌ی انسان‌سازی مشغول به کار هستم از خوشی سر به آسمان ساییدم.

خداوند همه‌ی بندگانش (بیش از همه این حقیر) را به راه راست هدایت کند و از گناه کبیره‌ی دروغ در امان بدارد. آمین یا رب‌العالمین.
محمدحسن شهسواری
یکم تیرماه ۱۳۸۸

احمد شاملو
همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.

۸ فروردین ۱۳۷۳




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.