بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

اگر وبلاگ هنوز در حد يک پديده قابل بررسی‌ست، حسين درخشان بلاگر هم هنوز در حد يک پديده توجه آدم را به خودش جلب می‌کند. اين که در اين چند خط می‌خواهم درباره‌اش بنويسم، به خاطر ايميل‌های زيادی‌ست که در اين يکی دو هفته گرفته‌ام و بی‌رحمانه از من خواسته‌اند درباره‌ی آمد و رفت درخشان به ايران چيزی بنويسم تا شايد او به احترام من هم که شده پاسخ درستی به انتظارات، توهمات و حدس‌های مخاطبانش بدهد. می‌نويسم اما نه برای انگيختن درخشان به پاسخ‌دادن؛ بلکه برای روشن کردن يک نقطه‌ی کور در ذهن و ديد اهالی وبلاگ‌شهر تا دست‌ِ‌کم از من ديگر انتظار واکنش نداشته باشند و بگذارند هرکس راه خودش را برود.

قبلا در بحث شيرين ابتذال [+ و +] گفته‌ام که به نظر من درخشان آدمی‌ست باهوش، زيرک و آگاه که هم خوب می‌داند چه می‌کند و هم خوب می‌داند چه بکند. تابلويی که بيش‌تر اهالی اين شهر از او دارند، صرفا منحصر است به وبلاگ فارسی او، حرف‌ها و نظرهای غالبا سياسی او در اين وبلاگ و حواشی اندکی از فعاليت‌های اصلی او به عنوان يک بلاگر تمام‌وقت. بنابراين شخصا حق می‌دهم به کسانی که چندوقت يک‌بار در برابر برخی نوشته‌های او و يا کارهايش تعجب کنند و علت رفتار او را درک نکنند. همين تابلوی ناقص است که باعث ايراد گرفتن‌های متناوب از او می‌شود. در حالی که درخشان نه مغز خر خورده که متوجه کلام و رفتارش نباشد  و نه آدم کودن و هردن‌بيری‌ست که به جايگاه و حد خودش آگاه نباشد. هرچند او به‌خصوص پس از بحث ابتذال دريافت که نبايد به هر موضوع و عرصه‌ای مدعيانه وارد شود و به قول معروف فهميد که مسجد جای گوزيدن نيست، ولی آن ماجرا اين بدی را هم داشت که اشتباها تنها عرصه‌ی باقی‌مانده برای او عرصه «سياست» شد؛ موضوعی که دست‌ِکم در کشور ما به هيچ دانش و قوه‌ی تحليل و پشتوانه‌ی فکری نياز ندارد و جايگاه آن چيزی‌ست در حد و شکل مستراح عمومی؛ به همان اندازه کثيف و بدبو، و به همان اندازه آزاد برای اظهار لحيه‌ی نوشتاری، سمعی و بصری.

با همه‌ی اين احوال، درخشان ناگزير بود به عنوان شاگرد نخاله‌ی کلاس هم که شده، هميشه حضور داشته باشد، و سياست بهترين و دم‌دست‌ترين بهانه‌ی اين حضور بود. درخشان آگاهانه و از سر اجبار ناشی از کاستی‌های خود در برابر طيف مخاطبان ايرانی‌اش ترجيح داد فروتنانه همين نقش نخاله را به عهده بگيرد و آن را بازی کند. و می‌دانيم که نخاله‌ها از سر «محبوبيت» نيست که همواره حضور دارند بلکه از سر «شهرت» ناشی از شيطنت‌شان است که چاره‌ای جز حضور ندارند. شمار زيادی از اهالی وبلاگ‌شهر به حضور چنين شخصيت‌هايی بين خود عادت کرده‌اند؛ اين نخستين نکته‌ی مغفول.

و اما اگر بخواهم گره از ارتباط ظاهرا غيرمنطقی برخی گزاره‌های بالا باز کنم، باز درايت او را يادآوری می‌کنم در سير فعاليت‌های او به عنوان يک بلاگر تمام‌وقت در عرصه‌ای که از ديد بيش‌تر مخاطبان ايرانی او کمی پنهان مانده. درخشان، هم خيلی زود فهميد که با توجه به مهاجرتش به کانادا و نيز کاستی‌های بسيار او در درک و دريافت موضوعات روزمره‌ی مربوط به فرهنگ و اجتماع ايران، حرف چندانی برای گفتن نخواهد داشت، و هم به فراست دريافت که تسلط او به ريزه‌کاری وب در کنار سواد انگليسی‌اش می‌تواند بهترين سرمايه‌ی او باشد برای ايفای نقش مشهورترين بلاگر ايرانی در چشم غيرايرانی‌ها. آن‌ها که سير نوشته‌های او را در وبلاگ انگليسی‌اش پی‌گرفته‌اند و به‌خصوص ردپای او را در فعاليت‌های حاشيه‌ای (و مهم) سوای وبلاگش در سايت‌های انگليسی‌زبان و وبلاگ‌های غيرايرانی دنبال کرده‌اند، می‌دانند که درخشان آگاهانه و با زيرکی، و نيز با زحمت بسيار توانسته به جايگاهی که دنبالش بوده، برسد. در طول زمان، هرچه او چشم‌انداز روشن‌تری از دست‌يابی به اين جايگاه (که اهميتش موضوع اين نوشتار نيست) ديده و زحمت بيش‌تری برای نزديک شدن به آن کشيده، در مقابل، در برابر مخاطبان ايرانی يلگی اختيار کرده و احترام و شعور و انديشه‌ی عمومی مخاطبان ايرانی‌اش را به پشم خود گرفته. تأکيد دارم بگويم که تحقير او با واژه‌هايی چون احمق، بی‌شعور، نفهم، کج‌انديش و... بسيار نادرست است. درخشان شايد متوهم، خودخواه، فرصت‌طلب، کينه‌جو و حتا بی‌مايه باشد، ولی نادان و احمق نيست. و دقيقا به همين دليل به نظر من ـ در اين يک مورد ـ درخور نکوهش نيست که چه بسا درخور ستايش هم باشد. نهايتا برخی می‌توانند عصبانی باشند از ظرفيتی که وبلاگ درخشان برای ايجاد فضاهای مناسب دارد و او برخلاف گذشته‌ی خوبش، از خير اين ظرفيت هم گذشته. و يا برخی ديگر عصبانی باشند که برآيند سير فعالبت او در وبلاگ فارسی‌اش، نماد برتر بی‌مقداری (و يا غرض‌ورزی) وبلاگ‌شهر شده در چشم ارباب حکومت و يحتمل ديگران چوب اين نماد اشتباهی را می‌خورند!

سومين نکته‌ی مغفول در اين ميان، گرايش هميشگی او به کانون‌های قدرت در ايرن و نيز نمايش اين گرايش توسط اوست. نه از پيشينه‌ی خانوادگی او اطلاعی دارم و نه به روابط پشت پرده‌ی او اعتقادی دارم، بلکه نوشته‌های او را اگر يک‌جا بنگريد، می‌بينيد که برخلاف عموم بلاگرها ـ به‌ويژه دايره‌ی روشنفکران فرهنگی، اجتماعی و سياسی ـ رنگ و بوی تعلق خاطر و ميل به کانون‌های قدرت در او کاملا آشکار است. آمد و رفت او به ايران هم برای من در ادامه‌ی همين گرايش قابل تعبير بود. چگونگی و نتيجه‌اش مهم نيست، نفس اين گرايش می‌تواند برای ايرادگيران مهم باشد. اگر چنين خصلتی را در او سراغ داشته باشيد، مسافرت او به ايران نبايد غافل‌گيرتان می‌کرد. گروهی از بلاگرهای ايرانی ساکن کانادا ناراحت و عصبانی به من می‌گويند «درخشان پيش از سفر به ايران با لاریجانی سفیر ايران در کانادا صحبت کرده و پدر حسین که گویا حرمتی یا روابطی نزد موتلفه داشته یا دارد وساطتتش را کرده که ماجرا به یک بازجویی در فرودگاه ختم شود.» ايشان و نيز ديگر بلاگرهای عصبانی هيچ‌کدام سند و مدرکی برای حرف‌های‌شان ارائه نمی‌دهند و صرفا با توجه به برخورد شديد حاکميت با برخی بلاگرهای ايرانی غالبا ناآشنا که خطای‌شان (به زعم حاکميت) بسيار ناچيز و کم‌تر از درخشان بوده، و نيز با توجه به برخی نشانه‌ها در نوشته‌های درخشان به چنين تحليل و خبری می‌رسند. از طرف ديگر خود درخشان هم توضيحی در اين‌باره می‌نويسد که مخاطبان عصبانی‌اش را اصلا قانع نمی‌کند، شماری از ناسزاهای تند و تيز خوانندگانش را منتشر می‌کند و بعد سکوت. در اين که يک جای کار او می‌لنگد هيچ شکی نيست، ولی اين که پای او در زمين چه کس و يا چه نهادی لنگيده، موضوعی‌ست که يا خود او بايد آن را بازگشايد يا صاحبان زمين؛ نه هيچ کس ديگر. ديگران می‌توانند فقط عصبانی باشند.

آخرين نکته‌ی مغفول اين است که مخاطبان ايرانی درخشان به موضوعی حساسيت نشان می‌دهند که درخشان پيشاپيش نسبت به آن آگاه بوده. گمان نبريد که او را غافلگير کرده‌ايد و يا داريد غافلگير می‌کنيد. اگر تحليل مرا از سير فعاليت‌های درخشان به عنوان بلاگر قبول داشته باشيد، ناگزيريد بپذيريد که او با سفر به ايران، در پی به دست‌آوردن هر منفعتی که بوده ـ خارج از اين که به آن رسيده يا نه ـ آب پاکی را روی دست طيف آگاه مخاطبان ايرانی‌اش ريخته و رسما خودکشی کرده است. اين خودکشی نتيجه‌ی منطقی و خودخواسته‌ی رويکرد دووجهی اوست در نااميد شدن از مخاطب ايرانی و چشم اميد داشتن به جامعه‌ی بلاگر خارجی. اکنون او می‌تواند با ضميری آرام هم‌چنان از اعتماد و محبوبيت که «تأثيرگذاری» را در پی می‌آورد، چشم بپوشد و با تکيه بر شهرت خويش، هم بر درجه‌ی جايگاه‌ی خود در چشم جامعه‌ی بلاگرهای غيرايرانی بيفزايد و هم شمار ثابت بازديکنندگان معتاد ايرانی‌اش را با به‌روز کردن باری به هر جهت وبلاگش حفظ کند و ايشان از جمله مرا هرشب از خماری درآورد! خدواند رحمتش کند؛ بلاگر خوبی بود...



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.