بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

چه بلایی دارد به سرمان می‌آید در جامعه‌ای که هیچ چیز سر جایش نیست و رشته‌ی امور از سیاست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و ارتباطات این‌طور پرشتاب از هم گسیخته می‌شود؟ همین ابتدا بگویم که دایره‌ی این انتقاد را تنگ و محصور می‌کنم به عرصه‌ی خبرنگاری و رسانه‌ها، آن هم فقط در حوزه‌ی فرهنگ و ادبیات، و تازه‌ترین نمونه‌های عجیب و غریب بلاهت، تازه‌به‌دوران‌رسیدگی و حتی وقاحت برخی خبرنگاران ادبی.

یادم نمی‌رود یکی دو سال پیش بود دوستی سراغ یکی از چندین رمان نویسنده‌ای مشهور را گرفت. گفت که همه را خوانده، مانده این یکی. گفت که هرچه مقاله و نقد و مصاحبه هم درباره‌ی آن نویسنده و آثارش گیر آورده مطالعه کرده، ولی می‌خواهد این یک کتاب باقی‌مانده را هم بخواند. برای چی؟ برای این که دو ماه بود مصاحبه با آن نویسنده را در برنامه‌ی کارش قرار داده بود. این دوست روزنامه‌نگارم کم کار می‌کرد، اما خوب و بی‌نقص و مفید. در گذشته‌های دور شاید اوضاع خیلی بهتر بود، ولی اکنون هم هستند هنوز روزنامه‌نگاران و خبرنگارانی که با چنین دقت و مراقبتی سراغ سوژه‌های‌شان می‌روند. ولی افسوس که نه صاحبان همه‌ی رسانه‌ها برای چنین کیفیتی ارزش و قیمت قائل‌اند و نه اساسا اوضاع فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی ایران جوری‌ست که رسانه‌ها چنین خبرنگاران و روزنامه‌نگاران حرفه‌ای داشته باشند. با این حال نمی‌شود روی برخی اتفاقات چشم بست و ندیدشان. گاهی آدم از رفتار غیرحرفه‌ای، غلط و عجیب برخی ایشان حرصش درمی‌آید، خصوصا که وقتی متوجه اشتباه‌ کارشان و یا اشکال خودشان شوند، به‌جای رفع اشتباه و یا جبران کاستی، چشم بدرانند، خودشان را به آن راه بزنند و یا بدتر و فاجعه‌آمیزتر این که خیره‌سری و دهان‌کجی کنند! می‌خواهم تازه‌ترین نمونه‌های این وضعیت را برای‌تان نقل کنم. لطفا به جای لبخند، زار بزنید!

کوچه‌ی علی‌چپ
چند وقت پیش تلفن یکی از بانوان معروف مترجم زنگ می‌خورد. خبرنگار یکی از خبرگزاری‌های معروف می‌خواهد مصاحبه کند:
ـ ببخشید خانم... شما به هنگام نوشتن داستان چه حسی رو تجربه می‌کنین؟
ـ خب این سؤال رو باید از یک داستان‌نویس بپرسید نه از من!
ـ مگه شما داستان‌نویس نیستید؟
ـ نه، من مترجم‌ام. مگه شما نمی‌دونین دارین با کی مصاحبه می‌کنین؟
ـ ببخشید، سردبیرمون یه سری اسم و شماره به من داده گفته سؤال‌هات رو از این‌ها بپرس. حالا اشکالی نداره؛ حداقل اسم چند تا از کتاب‌هاتون را الان بگید!

چشم‌دراندن
روزنامه‌ی آسیا در دوره‌ی تازه‌ي خود به‌رغم اقتصادی بودنش، هم توجه ویژه‌ای کرده به موضوع وبلاگستان و هم هفته‌ای یک روز چند صفحه با عنوان کتاب و ادبیات منتشر می‌کند، اما این دلیل نمی‌شود که مورد بعدی از این فجایع به یکی از خبرنگاران این روزنامه مربوط نباشد. خبرنگاری به نام «س...» با یکی از خانم‌های نویسنده ـ که اتفاقا این روزها کتاب تازه‌اش مورد توجه داوران ادبی قرار گرفته ـ تماس می‌گیرد:
ـ من کتاب شما رو خونده‌ام و ازش خوشم اومده.  بیست تا سوال هم طرح کردم که براتون می‌فرستم. شما تا ۲ ساعت دیگه به‌شون جواب بدین و با یه عکسی که تو اینترنت نباشه و قبلا هم جایی کار نشده باشه برای من بفرستین!
ـ کدوم کتاب؟
ـ همین دیگه، که انتشارات [...] درآورده.
ـ خوب شما اصلا از کجا شماره‌ی من رو گیر آوردین؟
ـ از خود انتشاراتی. اون‌ها به من گفتن که شما حتما با من مصاحبه می‌کنین!
ـ خب من الان زنگ می‌زنم می‌پرسم که چرا بدون اجازه‌ی من شماره‌ی من رو به‌تون دادن و چرا از طرف من قول مصاحبه دادن. ضمن این‌که من تازه با روزنامه‌ی... مصاحبه کردم و حرف تازه‌ای ندارم بزنم.
ـ نه، نه! اون‌ها قولی به من ندادند. حالا شما هم زیاد سخت نگیرین، من وقت گذاشتم کتاب‌تون رو خوندم و سوال درآوردم!

دهان‌کجی و وقاحت
متأسف‌ام که تازه‌ترین مورد هم به همین خبرنگار از همین روزنامه مربوط می‌شود و چون شرح ماجرا مفصل‌تر است، ترجیح می‌دهم مختصرش را بیان کنم این‌جا:
«س...» ایمیل می‌زند (نه به خط فارسی که با خط پینگلیش) به یکی از آقایان نویسنده و منتقد برای مصاحبه درباره‌ی تنها کتابی که تا کنون منتشر کرده، به این قرار: "با توجه این که کتاب اول‌تان منتشر شده، می‌خواستم در ستون... با شما مصاحبه داشته باشم. سؤال‌ها را [خودتان] میل کرده و پاسخ دهید + عکس خودتان و عکس روی جلد کتاب. با تشکر" آقای نویسنده در پاسخی محترمانه ولی در عین حال کاملا جدی به او می‌فهماند که اگر بنا به مصاحبه‌ی مکاتبه‌ای هم باشد، این کار عرف و آدابی دارد که تهیه و مطالعه‌ی کتاب طرف و طرح سوال «توسط خود خبرنگار» از مقدمات بدیهی این کار است. خبرنگار محترم هم بلافاصله پاسخ این نویسنده‌ی جوان را (باز هم با خط پینگلیش) می‌دهد و با بیان جملاتی هم‌چون جمله‌های زیر اعلام می‌کند که همین است که هست! به گمانم همین دو جمله کفایت می‌کند:
"لازم نبود وظایفم رو برام ذکر کنید... این یک‌جور توهین محسوب می‌شه... من خودم می‌دونم چی‌کار کنم..."
"... دوست دارید می‌شه تو یه کافه در ماه رمضان قرار بذاریم و بریم، من هم ضبطم رو بیارم... این کار آدم‌های بیکاره..."

یکی می‌گفت "این خطری‌ست که کوتوله‌های مغروری که به هیچ چیز اعتقاد ندارند متوجه نقد، ادبیات و روزنامه‌نگاری می‌کنند." من می‌گویم اما که مسئولیت این خطر متوجه دیگر کسان و دیگر چیزهاست: صاحبان رسانه‌ها که بخش‌های فرهنگی و ادبی رسانه‌ها برای‌شان نقش سس خردل را دارد ـ سیستم بیمار و از هم گسیخته‌ای که همه‌ی شؤون این ممکلت در این سیستم بی‌سیستمی تعریف شده و یواش یواش دارد سیل ویرانگری را راه می‌اندازد که مپرس ـ آشفتگی برآمده از اختلاط  سنت و مدرنیته در جامعه‌ی ایرانی که انگار نصیب ما از آن تنها ضایعاتش است ـ توهمی که وبلاگ‌نویسی در ذهن برخی ایجاد کرده و متوهم‌شان کرده هر بلاگری لابد خبرنگار و روزنامه‌نگار هم می‌تواند باشد ـ عقب‌افتادگی اقتصادی و توسعه‌ی نامتوازن که برآیندش جابه‌جاشدن‌های زیانبار است. سخنی هم اگر از «کوتوله» در میان است، نباید گناهش را گردن چنین خبرنگارانی انداخت؛ روزگار امروز ما از اساس روزگار میدان‌داری «کوتوله»هاست؛ تا کجا پیش رود و چگونه ته‌ریشه‌های باقی‌مانده‌مان را هم از بیخ و بن برکَنَد.

پیوند
:: از رنجی که می‌بریم / وبلاگ دنیای کامپیوتر و ارتباطات


نظرات خوانندگان
۱۹:۵۷ ۱۳۸۴/۰۷/۲۷ زیرا نوری برای پیدا کردن راه درست نمی یابند...
۰۱:۰۲ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ اصلا بحث را به حوزه فرهنگ و اديبات محدود نکن. تمام حوزه های خبری که بروی وضع به همين منوال است.
از حوزه سياسی که بگذريم و آه و فغان همه را بلند کرده وضع در ميان اقتصادی ها از همه بدتر است.
معلوم نيست دلالی مي‌کنند يا خبر نگاری! صبر کن وضع بدتر هم خواهد شد....
۰۳:۴۰ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ ممنونم که روی موضوع مهمی دست گذاشتيد. وقاحت مدتهاست در اين کشور نهادينه شده، و متاسفانه ربط چندانی هم به حکومت ندارد! يعنی نمی شود همه ی گناهش را به گردن سياست يا حکومت انداخت. اين مصيبتی فرهنگی است که در بين روشنفکران خودخوانده هم بسيار نمود دارد؛ و البته در مطبوعات هم بيداد می کند.
۰۷:۵۸ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ خوابگرد عزيز مشکلی که از آن نوشته ای خيلی مهم و به شدتگريبان گير جامعه ی ادبی است. دست مريزاد. البته نخواندن آثار مشکل فراگيرتری است و بعضی از دوستان نويسنده را هم شامل می شود . اما به هر حال از خبرنگاران هم می شود انتظار داشت لااقل اسم کتاب های سوژه ی مصاحبه ی خود را بدانند که اغلب نمی دانند.
۰۸:۳۵ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ سيد عزيز سلام. اين خانم س... که شهره آفاق است با آن مثلا داستان ها و گفتگوهايش. نمونه چنين برخوردهای احمقانه اش را از دوستان زيادی شنيده ام. با تحکم با همه برخورد می کند و انگار نه انگار آدمی است بيست و يکی دو ساله که تازه سر از تخم درآورده. رواج آماتوريسم که می گويند همين است سيد عزيز و خوب کاری می کنی با اين نوشته هايت که آدم هايی مثل ما جراتش را ندارند. ولی مطمئن باش حمايتت می کنيم.
۱۱:۰۸ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ روزگار امروز ما از اساس روزگار میدان‌داری «کوتوله»هاست، بو داره آقا، بو!
متاسفانه مشکل به اين حوزه محدود نيست، در همه حوزه‌ها می‌توان شاهد بود.
۱۱:۴۵ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ گاهی آدم از واژه جوانگرایی حالش به هم می‌خورد. این هم یکی از آن موارد است. همانطور که دوستان اشاره کردند رد خرابکاری این غوره نشده‌‌های مویز شده در همه حوزه‌ها پیداست.
۱۲:۲۲ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ سرم ميندازم پايين و انتقادات منطقی شمارو ميخونم.چی بگم؟اسمش رو بذاريم کسب تجربه يا هر کی هر کی پاشو تو روزنامه بذاره.
منتظر کمک های فکری شما هستم
۱۲:۴۲ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ وقتی هسچ کس سر جای خودش نيست و برای هيچ چيزی مهارتت را نمی سنجند ديگر چه جای شکايت؟
۱۳:۱۰ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ جناب شكراللهي سلام شايد جالب باشه يك مورد ديگر هم من برايتان بگويم دو هفته يكي از همين دوستان خبرنگار كه به قول خودشان تخصص در زمينه ادبيات دارند با من تماس گرفته و پيشنهاد كرد با توجه به اينكه كتاب دوم در دست چاپ هست در ازاي گرفتن مبلغ ناچيز 15 هزار تومان مصاحبه اي در يك ستون و با مبلغ 70 هزار تومان يك مصاحبه در اندازه نصف صفحه انجام دهد و اگر مبلغ 100 هزار تومان پرداخت كنم مصاحبه اي يك صفحه اي با اين امكان كه خودم سوال هار ا طرح و جواب بدهم ترتيب مي دهد تازه اين آقا درخواست كرده بود كه" به دوستاي ديگه هم بگو اگر پايه باشن به من بگن!!!" مورد جالب توجه اين است اين اقا مدعي ست در چند روزنامه مي تواند اين مصاحبه را چاپ كند!! حالا اينكه چرا بايد افراد سود جويي تحت عنوان با ارزش خبرنگار در بيايند فكر ميكنم بايد بيشتر تامل كرد
۱۶:۱۵ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ سلام عزيز...
اگر دردم يکی بودی چه بودم... اگر غم اندکی بودی چه بودم.
به شما لينک دادم. به روز ما سر بزن
۱۸:۲۶ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ دمت گرم سید. حرف حساب!
۲۰:۱۷ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ رضا جان! مطلبت بسیار عالی بود. بهت بگم که حدود یک ماه پیش یکی از خبرنگاران یکی از روزنامه هایی که نام بردی به من ایمیل زد (بازهم به پینگلیش) و به من گفت ما می خواهیم درباره این مسئله سد سیوند با شما مصاحبه کنیم. من هم گفتم بفرمائید. طرف گفت اگر می شه چون شما اینکاره هستید، خودتون سوال و جوابها رو تهیه کنید و برای من به یونیکد بفرستید! جل الخالق!
در ضمن، پارسال دوست امسال آشنا! عکست رو گذاشتم آن لاین، دیدی؟
۲۰:۲۳ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ اينکه دوران کوتوله هاست درست است
تعبير (شايد)مرحوم فروغ باشد :
در سرزمين قد کوتاهان
معيارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
ولی لابد مايی هستيم که روزنامه هاشان را می خوانيم جواب سوالهاشان را می دهيم و سرقفلی ! ستون ها را می پردازيم
۲۲:۰۶ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ افسوس که نان پخته خامان دارند////اسباب تمام ناتمامان دارند////آنان که به بندگی نمی ارزیدند////امروز کنیزان و غلامان دارند.
۲۲:۰۷ ۱۳۸۴/۰۷/۲۸ عصبانی می‌شوی تازگی‌ها! ريزه‌خوارهای خوان ادبيات بايد هم وقيح باشند حضرت! وگرنه از روزنامه‌نگاری مريدانه که نان درنمی‌آيد!
۱۶:۳۴ ۱۳۸۴/۰۷/۲۹ جناب شکراللهی، ابتدا از بابت اينکه اين پيام ارتباطی با يادداشت فعلی‌تان ندارد، عذرخواهی می‌کنم. راستش نمی‌دانم چگونه بگويم که مايه‌ی رنجش خاطرتان را فراهم نياورد و سرکنگبين صفرا نیفزايد. اميدوارم آن اندازه سعه صدر داشته باشيد که گزندگی احتمالی سخنم را ناديده بگيريد. يادداشت شما را در مورد مجری سيما خواندم و بی‌تعارف بگويم که متاسف شدم. متاسف شدم از اين بابت که چرا رضا شکراللهی بايد آنچنان در ژست هميشه منتقد خود غرق شود و آنچنان سرمست شمشير انتقاد را به جولان درآورد بی‌آنکه دمی تامل کند مبادا به بيراهه افتاده باشد. جناب! باور کنيد نه فرزاد حسنی را می‌شناسم و نه قرابتی با وی دارم؛ ولی چنان که شما بر وی تاخته‌ايد (آن هم بدون ملاحظه و با لحنی عصبی) شائبه‌ايی در خواننده به وجود می‌ايد که مبادا يادداشت شما نه از سر دلسوزی که از باب عقده‌گشايی‌های شخصی نگاشته شده! باور نداريد به عنوان يک خواننده و اصلآ به عنوان رضا شکراللهی که انگار يادداشت شخص ديگری را می‌خواند، نظری به نوشته‌ی خود بيفکنيد. سيد! باور کنيد هميشه منتقد بودن می‌تواند به مثابه‌ی سمی کشنده برای روح باشد. پس اندکی تامل! ... باشد که يک سوزن به خود بزنيم و آنگاه يک جوالدوز به ديگران!
۱۶:۴۱ ۱۳۸۴/۰۷/۲۹ همه اين‌هايی که گفتی يه طرف، اما اون نمونه سومی که آوردی (وقاحت) اعصابم رو ريخت به هم. يعنی يکی که می‌ره خير سرش خبرنگار شه، حتا به اولين مقدمات و ملزومات خبرنگاری هم پشت‌پا می‌زنه؟؟؟ بعد فحش می‌دم، می‌گن چرا فحش می‌دی!!!
چه خوبه که باز اين‌جا از اين حرف‌ها زده می‌شه. تا ما آدم‌ها بفهميم که همه آدم‌های فرهنگی!!! اون طوری که خيال می‌کنيم هم مشغول کار فرهنگی!!! نيستند. که اگه بودند، وضعيت فرهنگ ما اين جور هم نبود. که کبّاده کش چه زياده و پهلوان چه کم! ياعلی
۱۸:۵۸ ۱۳۸۴/۰۷/۲۹ آدم کوچيک هر کجا باشه کوچيکه. هرچند تو عرصه ای که روزگاری عرصه ی بزرگان بوده اين کوچيکی بيشتر به چشم مياد. و چه بد که روزگاريه که کوچک بودن عيب نيست البته در صورتی که جسور ( بخونيد وقيح) باشی. بزرگان هم که هميشه دور از شأنشونه آستينی بالا بزنن و سکان اين قايق شکسته رو از دست کوتوله ها دربيارن!
۱۰:۵۰ ۱۳۸۴/۰۷/۳۰ جناب اقای شکراللهی عزيز؛
از يک طرف درباره عدم رعایت شان خبرنگار و روزنامه نگار و هزار جور کار فرهنگی در وبلاگتان می نالید و از سویی وقتی خبرنگار جوانی که در ابتدای راه هم هست. حرفه اش داستان نویسی است یعنی با این مسائل آشناست و سوالاتی را هم که مطرح کرده در راستای همین دانسته هایش بوده٬ به سراغ دوستان گرانقدر و نویسنده جناب عالی می آید تا مگر بتواند صفحه یا ستونش را پر کند تا هم پولی بیندوزد هم دیگران را با نویسندگان جوان جامعه آشنا کند٬ دوستانتان انگار از دماغ فیل افتاده باشند تاقچه بالا می گذارن که شماره تلفن مرا از کجا آورده ای و این سوالات دیگر چیست و هکذا... بد نیست کمی هم واقع بینانه مسائل را ببینیم و از بالا به قضیه نگاه کنیم. این خودخواهی ما و این به خودشیفتگی مان آیا پایانی دارد ؟ اگرچه من از نظر اخلاقی واکنش خبرنگار جوانمان را تائید نمی کنم اما باید دید در پس پشت قضیه چه خبر است و ما را چه شده .
۱۶:۳۹ ۱۳۸۴/۰۷/۳۰ آقای شکراللهی واقعا شاید وقت ان است که دقیق تر به این مقوله پرداخته شود. کاش می شد پرونده ی اين افراد را که بی هیچ پشتوانه ی علمی و فرهنگی عمیق و با اندک دانش و آگاهی مهر روشنفکر بر پيشانی خود زده اند و از دوم خرداد به بعد همچون موجی بالا آمدند و فراگير شدند، باز کرد. آنان که به قلم خود سعی در ساختن افکار عمومی دارند و در اصل تنها به آن توهین می کنند و بس. شايد نتوان ايراد گرفت بر اين جوانان که در آغاز راهند و تنها جویای نام. بالا دستانی زير سوال اند که برای پر کردن صفحات روزنامه های خود مردم را به مسخره می گيرند و مخاطب را احمق می پندارند.
۲۱:۳۳ ۱۳۸۴/۰۷/۳۰ جناب آقای شکرالهی:
به آن درجه از قدرت ، شهرت و تاثیرگذاری در فضای وب رسیده اید که بتوانید به کمک آن نظراتتان را و یا بهتر بگوییم نقدهای دور از منطق و تخریب کننده تان را به صورت مطلوب و عامه پسندی عرضه کنید.
سید بزرگوار یادتان نرفته که به گفته خودتان غم نان مدتی شما را از فضای وب دور کرده بود ؟
تنها چند درصد فکر نکردید شاید این خبرنگار هم از اجبار غم نان و....در تکاپوی تهیه گزارشی باشد؟
به ظاهر نقد نظر شما درباره فرزاد حسنی هم بماند...
آقای شکراالهی شما خود دارید به بیشتر شدن این ابتذال وبلاگستان دامن می زنید، ابتذال این ( بی سروته ستان) را به دنیای واقعی هم می کشید( کشیده اید البته (...
متاسف هستم که هیچ کدام از ما قادر به استفاده از موقعیت خودمان در ارتقای سطح محیط اطرافمان ( چه وب، چه محیط کاری) نبودیم. نیستیم و صد البته نخواهیم بود.
اگر چه از این مطلب من هم به مانند خیلی چیزهای دیگر خواهید بی تفاوت خواهید گذاشت...
کورسوی امیدی باشد برای آنان که هنوز در ابتذال غرق نشده اند...
۰۱:۰۶ ۱۳۸۴/۰۸/۰۱ ما نه انيم که می نماييم و نه انکه ميخواهيم باشيم
درست مثل آنکه از يک طرف برای منافع مالی هر دروغ و دونگی که باشد قبول ميکنيم و به روی مبارکمان نمی آوريم و از روی ديگر حسين حسينمان همه جا را پر کرده.......................................
۱۸:۲۸ ۱۳۸۴/۰۸/۰۲ شايد اين گسيختگی ادبی خود ارمغانگر انسجامی شود که برآمده از تضارب تمامی اين عقايد به ظاهر متناقض است .شايد ديدمان را بايد وسيعتر کنيم و تنها از دريچه يک معيارسنج بدان ننگريم.البته با بی قاعدگی کامل هم نمی توان بدان انسجام رسيد .شايد بی قاعدگی نسبی خود يک قاعده باشد.
پايدار باشيد
۱۶:۳۲ ۱۳۸۴/۰۸/۰۳ البته خيلی خوب بود که يک طرفه به قاضی نمی رفتيد و در مورد بعضی از مسايلی که مطرح فرموديد بيشتر کنکاش می کرديد/بقول معروف تا آدمهای باتجربه ای مثل شما با اين وقاحتها اين چنين به تريش قبای مبارکشان برمی خورد خب اميدی به اصلاح جوانهای دنيا نديده ای مثل ما نيست.
۲۳:۵۶ ۱۳۸۴/۰۸/۰۳ فرزاد دیدن لیاقت میخواد!!!!!(مربوط به پست قبلی)
۰۰:۰۲ ۱۳۸۴/۰۸/۰۴ که شما فکر کنم ازش بهره ای ندارید) مربوط به کامنت بالا(
۰۱:۵۰ ۱۳۸۴/۰۸/۰۷ سلام سيد جان.خوب و ظريف زخمه می زنی.اما بايد بگم داری بنيانگذار نهيليسم اسلامی می شی.يه پارادوکس قرن آخری
۱۸:۵۸ ۱۳۸۴/۰۸/۰۷ سلام... من مشتری هر روزه سايت شما هستم. موفق باشی به خاطر هفتان هم
۱۲:۳۴ ۱۳۸۴/۰۸/۰۸ به نظرم ما در ايران دچار اپيدمی خودبزرگ بينی يا خود خواهی يا چيزی شبيه به اون شديم ... يکی بايد ما رو درک کنه! نه به اندازه کافی! بلکه بيشتر ! ....... درگيری بين مردم بومی و محروم قشم و نيروی انتظامی باعث آتش گرفتن يک پاسگاه انتظامی شد. اگه دوست داشتيی به اين خبر لينک بديد. وبلاگ سياورشان.
۱۹:۰۳ ۱۳۸۴/۰۹/۰۹ بسیار عالی بود.
۲۱:۱۶ ۱۳۸۶/۰۹/۱۶ مشکل اینه که مردم به بی ادبی عادت کردن. حذف تیتر و سلسله مراتب یک مساله است و ادب داشتن یک مساله!

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.