

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
تقريبا نيمی از بيست داستان مجموعهی «با گارد باز» را داستانهای بسيار کوتاه تشکيل میدهند؛ داستانهايی که ظاهرا در همه جای دنيا پذيرفته شدهاند جز ايران! من واقعا نمیدانم اين اساتيدی که اصولا اعتقادی به داستانهای بسيار کوتاه ندارند و در بهترين حالت ـ و اگر لطفشان شامل حال نويسندهی نگونبخت شود ـ داستانهای مذکور را طرحهايی ناتمام و ضعيف میدانند، کی قرار است از خر شيطان پياده شوند؛ اما اين را خوب میدانم که بررسی و تحليل چنين داستانهايی با معيارهای سنجش داستان کوتاه کاریست کاملا اشتباه. داستانهای بسيار کوتاه سناپور هم از نظر تکنيکی ـ بهتر است بگويم تکنيکها و اصول اوليهی داستاننويسی ـ ضعف خاصی ندارند. يعنی داستان از نقطهی A آغاز میشود (که اين نقطهی A بی هيچ مقدمه و حاشيهای کاملا در بطن ماجرا قرار دارد و محل مناسبی برای شروع داستانهايی از اين دست است) و با يک حرکت اصولی و منطقی به نقطهی فرضی B میرسد. حرکت منطقی و اصولی را اين طور تفسير کردهاند که نويسنده از ايجاد شاخههای جديد در داستانش بپرهيزد، حضورجملات ـ و حتا کلمات ـ اضافی را در داستانش به حداقل برساند و تصوير مشخص و گويايی را در فضايی محدود شکل دهد. داستانهای بسيارکوتاه اين مجموعه تقريبا ـ و نه کاملا ـ اين ويژگیها را دارند، اما با اين وجود لذتی که انتظارش را داريم به ما نمیبخشند.«حالا فهميدی که برای من باختن هيچ معنايی ندارد، همانطور که بردن هيچ معنايی ندارد. من از برد و باخت گذشتهام، و اين چيزیست که تو نمیفهمی و برای همين هم میبازی. حالا میتوانی بفهمی چرا با گارد باز بازی میکنم، و چرا به هر چی بيرون اين چهارگوش طنابپيچ میگذرد کاری ندارم...»
از داستان «با گارد باز»
آن طرف طنابهای گرهخورده، روی سکو ايستادهای. صدایمان را نمیشنوی. شايد هم دوست نداری که بشنوی. حق داری، همه چيز آنجايیست که تو ايستادهای. هياهوی ما فقط حواست را پرت میکند، نمیگذارد جدی باشی و فقط به کارت فکر کنی؛ جدی هم که نباشی دير يا زود کارت تمام است. صدایمان را نمیشنوی، اما ما باز فرياد میزنيم. میدانيم بين راندها، وقتی روی آن چهارپايهی کوچک و کهنه مینشينی تا چند ثانيهای نفس بگيری، حرفهای ما را با خودت مرور میکنی؛ همهی آن چيزهايی را که وانمود کردهای نشنيدهای. بعد يادت میافتد يک نفر از ميان جمعيت فرياد زده بود: چشمهايت را باز کن، گاردت را ببند!
دلمان میخواهد بدانی که «ماه و پروين» را دوست داشتهايم؛ بلندترين داستان مجموعهات را. همان که ما را به ياد رمانهايت میاندازد. فکر میکنيم اگر همان سال 69 که تمامش کردی، يا دست کم اوايل دههی ۷۰ منتشر میشد، يک اتفاق در داستان کوتاه آن سالها شکل میگرفت؛ حالا اما فقط يک داستان خوب به حساب میآيد که البته در قحطی اين روزها اصلا چيز کمی نيست. می خواستيم بگوييم شايد اگر «ماه و پروين» کمی ـ و فقط کمی ـ کوتاهتر میشد، بيشتر ذوقزدهمان میکردی.
دلمان می خواهد فرياد بزنيم «تاريکی» داستان خوبیست چون برخلاف بعضی داستانهايت به «موقعيت داستانی» بيشتر از «شخصيتپردازی» توجه کردهای. دوست داريم بگوييم ريتم، زبان، فضاسازی و نگاه خلاقانهی حاکم بر داستان «باگارد باز» را دوست داشتيم و ممنونايم از سه داستان کوتاه خوبی که هديه دادی بهمان. و بپرسيم مگر نه اينکه نويسنده بهتر است همپای زبان حرکت کند و حتا از آن پيشی بگيرد؟ مگر نه اينکه دورهی داستانهايی مثل «تير و کمان نشانه» و «طريق» همان سالهای پر شر و شور دههی هفتاد بود و ديگر کسی سراغی از آنها نمیگيرد؟ دوست داشتيم کنار گوشت زمزمه کنيم که نتوانستيم اين دو داستانت را تمام کنيم و حالا مدام از خودمان میپرسيم که ما عقب افتادهايم از زبان يا...؟
دلمان میخواهد باز برايت هورا بکشيم، برای رمانهايت بيشتر از داستانهايت البته؛ زنگ راند بعدی را اما زدهاند! فقط خاطرت باشد: «به خاطر ما هم که شده گاردت را ببند...»
پيوند
:: احترام به ويرانی نسل سوختهی انقلاب
نگاهی به رمان «ويران میآيی» ـ ۲۹ فروردين ۱۳۸۳!