بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

خوابگرد: آن‌چه می‌خوانید، متن کامل ایمیلی ست که برای انتشار گرفته‌ام؛ مشکلی شخصی که کاملاً جنبه‌ی عمومی دارد. معمولاً نویسندگان و منتقدان ادبی، در وب، کم‌تر اهل تولید و تعامل‌اند، ولی امیدوارم در این یک مورد، همت کنند و نظرشان را ـ حتا اگر مایل‌اند، بی‌نام و کوتاه ـ در کنار نظرهای دیگر خوانندگان بنویسند تا همگان بهره برند.

جناب آقای شکراللهی عزیز
با سلام و عرض ارادت و احترام
اکنون که این سطور را می‌نگارم، بیش از هر زمان دیگری مردد و سردرگم هستم. نمی‌دانم چه کنم و چه رویه‌ای پیش گیرم. تصمیم گرفتم موضوع را از طریق سایت پرمخاطب شما (که حتماً عزیزان و کارشناسان و صاحب‌نظران زیادی هم در آن‌جا رفت و آمد می‌کنند)، مطرح سازم.

من پویا نعمت‌الهی هستم. ۳۶ سال سن دارم و روزنامه‌نگاری می‌کنم. خب! مثل بیش‌تر ایرانی‌ها به ادبیات علاقه‌مندم و در این دو سه ساله‌ی اخیر، به مقوله‌ی داستان کوتاه گرایش بیش‌تری داشته‌ام. اما مشکل من چیز دیگری است. در این چند وقته که داستان کوتاه را جدی‌تر دنبال می‌کنم، مجموعه‌های زیادی را (متجاوز از ۱۵۰ مجموعه) تهیه و مطالعه نمودم  و از خیلی‌ها هم لذت برده‌ام. هم‌چنین با برخی از کارشناسان و نویسندگان هم به صورت حضوری و یا از طریق اینترنت تماس داشته‌ام و بحث‌های نوعاً مفصلی هم در مورد آثار نویسندگان ایرانی با آن‌ها به عمل آورده‌ام.

اما نمی‌دانم چرا بیشتر کارشناسان و نویسندگان وطنی (حداقل آن‌هایی که من افتخار مصاحبت‌شان را داشتم)، همواره به من توصیه می‌کنند که تا جایی که می‌توانم، داستان کوتاه ایرانی نخوانم. همین‌ها مرا بیش‌تر به سمت چخوف و براتیگان و آلن‌پو و بورخس و کارور و مارکز و... دلالت می‌کنند.

سوال من این است که آن‌ها بر چه پایه‌ای چنین توصیه‌هایی در حق من روا داشته‌اند؟ اما من واقعاً با بیش‌تر داستان‌های این بزرگان داستان‌نویسی، ارتباط برقرار نمی‌کنم؛ لذت نمی‌برم؛هیجان ندارم؛ هم‌ذات‌پنداری نمی‌کنم و...

با این اوصاف، من واقعا برای این که بخواهم اوقات خوشی را در قلمرو داستان کوتاه داشته باشم، آیا واقعاً باید داستان کوتاه ایرانی نخوانم؟ آیا من دچار مشکل هستم که نمی‌توانم با آثار خارجی ارتباط بگیرم؟ به راستی داستان‌های کوتاه ایرانی از چه نقایص ساختاری رنج می‌برند که یک تازه‌کار را از  خواندن آن‌ها بر حذر می‌دارند؟ آیا من درست فهمیده‌ام که پرهیز از داستان‌های کوتاه ایرانی، رفته‌ رفته می‌رود تا به یک ژست آوانگارد‌مآبی تبدیل شود؟

استدعا دارم هم جناب‌عالی و هم سایر کارشناسان و عزیزان محترمی که این مرقومه را می‌بینند، از بذل توجه و پاسخ‌گویی و راهنمایی به این حقیر کوتاهی نفرمایند.


نظرات خوانندگان
۱۹:۰۵ ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ بنظر من حتی اگر نظر اساتید ایرانی صحیح هم بوده باشد ، اکنون با شکوفا شدن روز به روز جامعه وبلاگ ایرانی ، تئوری آن عزیزان نقض میشود.
چرا که استعداد ها برای شکوفا شدن دیگر نیازی به مجوز کانالهای رسمی ندارند.
۲۰:۳۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ من هم چند سوال مربوط از آقای نعمت‌الهی دارم.
۱) چرا این سوال را خود کسان‌ای که چنین توصیه‌ای به‌تان کرده‌اند نپرسیده‌اید؟
۲) حضرات کارشناس و نویسنده‌ی وطنی‌ای که چنین توصیه‌ای کرده‌اند خود نویسنده‌ی چه هستند؟ رمان‌؟!
۳) آیا بیش‌تر ۱۵۰ مجموعه داستان‌ای که خوانده‌اید ایرانی بوده‌اند؟ طبیعی نیست اگر بیش‌تر سابقه‌ی مطالعه‌ی کس‌ای به یک ژانر از یک بومِ خاص بازگردد، سخت باشد که علاقه‌اش به ژانرهای دیگر یا نوشته‌های فرهنگ‌های دیگر برانگیخته شود؟
۲۲:۰۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ شخصا با توجه به مطالعاتم این نکته ی مهم را دریافته ام که داستان کوتاه ایرانی تقلیدیست از نوع خارجی اش.ایا صحیح است که اصل را ول کرده و به کپی اش بپردازیم؟
صادق هدایت یکی از بهترین داستان کوتاه نویس های ایرانی است.اما اثار او در بهترین حالت مشابه نمونه های غربی هستند. و حتی بسیار ضعیفتر.به طور مثال فرم پاراگراف اول و پردازش خاص ان جز در یکی دو داستان او در هیچ یک از نوشته هایش رعایت نمی شود.در حالی که نوشته های چخوف نمونه های نابی در این زمینه دارند.الگو هایی که هر کدامشان می توانند کلاس داستان نویسی باشند.
۲۲:۲۱ ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ من کارشناس نیستم ولی به‌نظر من هیچ‌کس در هیچ‌جای دنیا این حقّ را ندارد که به کسی بگوید چه بخواند و چه نخواند! دست‌کم درمورد انتخاب کتاب که خودتان می‌توانید تصمیم بگیرید.
نه؟
۲۳:۵۸ ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ من اول‌ها فقط داستان و رمان خارجی می‌خوندم و اصلن سمت متن‌های ایرانی نمی‌رفتم.ولی از موقعی که شروع به خوندن داستان‌های ایرانی کردم فهمیدم که نمی‌شه توی محیط ایران زندگی کرد و داستان ایرانی نخوند، چون با داستان ایرانی بهتر می‌شه رابطه برقرار کرد و صمیمی شد.گیرم که از نظر فنی و تکنیکی داستان ایرانی سطحش پایین تر باشه. خب من هم توی ایران زندگی می‌کنم.من هم ایرانی هستم و دوست دارم با جریان ادبی کشورم همراه باشم.
.
.
اما حس می‌کنم یه دلیل دیگه برای نفی داستان ایرانی وجود داشته باشه. اون هم این که خیلی از ماها توی رویاهامون می‌خوایم نویسنده باشیم و نوشته‌هامون مخاطب داشته باشه(مثل خود من) اما به هر دلیلی به این خواسته نرسیدیم و حالا می‌خوایم با نفی کل داستان ایرانی این کمبود خودمون رو فراموش کنیم.
از خدم مثال می زنم. وقتی با یه داستان ایرانی روبرو می‌شم که نویسندش تازه کاره اول به سنش نگاه می کنم و از شما چه پنهون وقتی می‌بینم هم سن خودمه یا از خودم کوچیکتره داستان رو با اعصاب خوردی کنار می‌ذارم و یا اینکه تا اخرش رو با حسرت می‌خونم.
البته شاید این بیماری مختص من باشه و نشه اون رو به اشخاص دیگه نسبت داد.
به قول معروف الله‌اعلم...
۲۳:۵۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ در گذشته‌ای که ما داستان‌ جدی خواندن را آغاز کردیم کلاس‌های داستان‌نویسی چنین قارچ‌مانند نمی‌روییدند و هر کسی داعیه‌دار داستان‌نویسی نبود. نتیجه آن می‌شد که مجموعه‌های محدودی از داستان‌های کوتاه فارسی به مرحله‌ی نشر می‌رسید و آن‌هایی هم که منتشر می‌شد غالبا تجدید چاپ بزرگان دیگر داستان‌کوتاه بود. در نتیجه به خاطر تعدد و تنوع داستان‌های خارجی، تمایل غالب به سمت خواندن آثار خارجی بود. وقتی هم ذهن به فضاهای بسیار تجربه‌شده‌ی این داستان‌ها عادت کند، دیگر شکستن این عادت دشوار است.
البته هنر بسیار سلیقه‌ای است و به نظر نمی‌رسد که نیازی باشد که شما به دنبال راه‌حل باشید. شما لذت خاص خود را ببرید و بگذارید دیگران هم از نوع دیگری خواندن لذت ببرند.
۰۲:۲۲ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ نمی‌دانم باید دقیقاً از کجا شروع کنم که چرا ممکن است به کسی توصیه کنم داستان کوتاه ایرانی نخواند. اول‌ این‌که خودم معمولاً سعی می‌کنم تمام داستان‌های کوتاه ایرانی که به هر طریقی چاپ و منتشر می‌شوند را بخوانم. اما اگر کسی ازم توصیه بخواهد برای این‌که دل‌زده‌اش نکنم می‌گویم که نخواند. کسی که در حوزه نشر ایران که این‌‌قدر محدود است، توصیه بخواهد یعنی نمی‌خواهد سراغ هر چیزی برود . به هر حال خیلی وقت‌ها عاقلانه نیست که کسی لذتی مثل خواندن را به وظیفه‌ شناسی آلوده کند. فقط به این دلیل که دور نماند از فضای ادبیات داستانی ایران.
این‌که چرا نخواند، دلیل‌اش این‌هاست:
داستان‌های کوتاه ِ بد ِ ایرانی دو دسته‌اند: یا روح‌شان را فروخته ‌اند به نثر یا به فرم و بازی با شیوه روایت. در هر دو حالت آن‌قدر غرق می‌شوند که یادشان می‌رود مهم‌ترین اصل در داستان کوتاه، در این حجم کم این است که بدانی از چه می‌خواهی حرف بزنی و خواننده‌ات هم دقیقاً متوجه شود. که روایتی داشته باشی از چیزی. اما ممکن است شما داستان کوتاه پنج صفحه‌ای بخوانید که این‌قدر نویسنده قدرت خودش را در نثر و جریان سیال ذهن‌اش به رخ خواننده کشیده که تا صفحه‌ی آخر هنوز معلوم نیست که بالاخره نویسنده چه چیزی را در چه محدوده‌ی زمانی روایت کرده. این دامی نیست که فقط برای جوان‌ترهای ادبیات داستانی ما پهن باشد- گرچه همه‌ی آن‌ها در همین دام‌اند؛ یکی- دو داستان خوب دارند و بعد بقیه بازی با کلمات است، مثلاً‌ مصطفی مستور. معروف‌تر ها را مثال می‌زنم تا خطر انگ ِ "سرکوب کردن استعداد‌های جوان" در کار نباشد.
این که می‌گویم نه فقط مال جوان‌ترهاست، می‌خواهم بگویم مثلاً داستان‌ کوتاه‌هایی که شهریار مندنی‌پور یا منیرو روانی‌پور هم این اواخر نوشته‌اند همه در این دام افتاده است.
هیچ‌کدام‌شان را نمی‌شود ترجمه کرد. انسان‌ها همیشه آن‌قدر شبیه بوده‌اند به هم که از روایت قصه‌های بقیه فرهنگ‌ها هم لذت می‌برده‌اند. چه برسد به الان که زندگی‌ روزمره‌مان هم این‌قدر شبیه شده.
من نمی‌فهمم چطور کسی- جریان ادبیات داستانی ایران، مخصوصاً‌ داستان کوتاه ایرانی- می‌تواند این همه اثر غیر قابل ترجمه، غیر قابل فهم تولید کند.
داستان کوتاه ایرانی وقتی واقعاً‌ ارزش خواندن خواهد داشت که بشود ترجمه‌اش کرد. که ثابت کند این‌قدر متکی به نثر و فرم‌های پیچیده‌ی اغراق آمیز نیست و واقعاً‌ در پس کلمات حرفی هست برای گفتن. قصه‌ای برای روایت کردن.
۰۶:۲۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ ادبیات، ادبیات است.این چهارچوب ذهنی ماست که ما را از لذت بردن محروم می‌کند. داستان ایرانی و خارجی، داسنان زنان و مردان و .... واژه‌هایی هستند که حصار‌های ذهنی ما را می‌سازد.
۰۸:۵۴ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ سالهاست که نه تنها در زمینه ادبیات و داسنات های کوتاه که در بسیاری موارد برای عده ای مرغ همسایه غاز است.بطور مثال نگاه کنید که " کافکا " زده ها... چه بیدادی راه انداخته اند...زندگی کافکا، عشق های کافکا، نامه های کافکا، دوستان کافکا، چگونه کاغکا نویسنده شد...سبک کافکا، و...ده ها مورد دیگر اما به ایرانی ها که می رسد توصیه می کنند که داستان هایشان را نخوانید...دوست عزیز این فقط یک پُز و ژست است.
بنظر من پاره ا ی از داستانهای ایرانی آنچنان زیبا، پر کشش، خوش پرداخت و چنان جفت و جور است که نه تنها داسانان های یکنواخت چخوف که حتا مارکز در بورس هم داستان به آن استحکام و جذابی ندارند، خواسنید با ئی میل من تماس بگیرید تا بسیاری از آن ها را برایتان بفرستم تا هم شما وهم آنهائی که به شما چنین توصیه ای کرده اند متوجه بشوید که درست به عرض می رسانم
۰۹:۴۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ نمي دونم اسمش رو چي بذارم؟! سوءتفاهم!حماقت يا لجبازي!؟ من دوستان زيادي دارم كه با اعتقاد راسخ به خودشان و اين و اون توصيه مي كنند كه داستان ايراني نخونند. دلايل عجيب و غريبي هم دارند. يكي مي گه چون جامعه ي ايراني عقب مانده است پس نويسنده ي ايراني هم ... آدم عاقل دنبال آدم عقب مانده نمي ره! يكي مي گه چون ما زياد عمر نمي كنيم سعي مي كنيم در اين عمر كم بهترين ها رو بخونيم پس فقط خارجي ها رو مي خونيم كه به صورت مطلق بهتر مي نويسند! باور كنيد اين ها صحبت هاي خيلي از دوستان شاعر و نويسنده ي منه كه با جديت تمام دارند مي نويسند و من نمي دونم كه آثار خودشون رو كي مي خواد بخونه وقتي كه((پرده دار به شمشير مي زند همه را))؟!
من همه ي معايب داستان ايراني رو قبول دارم ولي باور كنيد توي اين مملكت آثار زيادي هستند كه خيلي خيلي ارزشمند ترند نسبت به آثار درجه چندم خارجي اي كه هر روز مد مي شن و دوستان من و شما با حرص و ولع مي رن سراغشون.
نكته ي مهم ديگري كه هميشه نسبت به اين رد كنندگان جديه داستان فارسي برام جالبه اينه كه اون ها اكثرن از كلمه تهي اند و هيچ گونه خلاقيتي در زبان آثارشون ديده نمي شه. اين هم شايد از محاسنه نخوندنه داستان ايرانيه!
۱۱:۲۲ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ من البته کارشناس یا متقد ادبی نیستم اما فکر می کنم بسامد خوانده‌هایم در حیطه‌ی ادبیات آنقدر هست که لاقل یک خواننده‌ی حرفه‌ای ادبیات داستانی محسوب شوم. آقای نعمت‌اللهی اسمش را ژست آوانگارد‌مآبی بگذارد یا هر جیز دیگر، من هم جزء آن دسته از افرادی هستم که علاقه‌ای به ادبیات ایرانی، به‌‌خصوص نوع داستان کوتاهش ندارم (اگر تند نروم و نگویم تقریبا از آن منزجرم). به نظر من، شخصا، داستان‌های کوتاه ایرانی اغلب بی‌محتوا هستند بدین‌معناکه داستان خاصی برای تعریف کردن ندارد و هیچ نوع تجربه‌ی عمیق انسانی را با منِ خواننده‌شان در میان نمی‌گذارند. به نظرم بیش از نیمی از مجموعه‌هایی که به قول یکی از خوانندگان اینجا، فارچ‌وار سر از خاک نه‌چندان حاصلخیز ادبیات این مملکت بیرون می‌آورند، بازی‌های ناشیانه با فرم هستند که با کیفیت پایین و توی دوق زننده‌ای از روی دست ‌انواع غیرایرانی‌شان کپی شده‌اند. البته این‌که آدم این‌همه گزاره‌های کلی راجع به ادبیات یک مملکت بگوید و محض رضای خدا به یک شاهد مثال هم ارجاع ندهد، خیلی شبیه همین نویسندگان ناکام و حسرت‌کشیده‌ای می‌شود که باز یکی دیگر از خوانندگان این‌جا اشاره کرده و چون به طرز رفت‌انگیزی دست‌شان به گوشت نمی‌رسد، دماغ‌شان را گرفته‌اند و پیف‌پیف راه‌انداخته‌اند. از طرفی نام بردن از مجموعه‌های خاص و شاهد و مثال آوردن از آن‌ها هم اغلب جنجال‌های بیهوده‌‌ای را سبب می‌شود که ما را از اصل ماجرا دور می‌کند. این است که عجالتا من یک پیشنهاد دم‌دستی و البته کم‌هزینه برای آقای نعمت‌اللهی دارم که در عین مستند کردن این قضاوت‌های تندوتیز در باب داستان ایرانی و بدست دادن معیاری برای مقایسه و قضاوت، ما را از ورود به بحث‌های کشدار و فرسوده‌کننده در باب این مجموعه یا آن مجموعه‌ی خاص هم معاف می‌کند.
راستش من به آقای نعمت‌اللهی که گویا ادبیات را در درجه‌ی اول برای لذت و تجربه‌ی شخصی دنبال می کنند، تاحد زیادی حق می‌دهم کلاسیک‌ها (البته استثنائاً نه چخوف) را ملال‌آور بیابند، به‌هرحال تجربه‌ی زیسته‌ی خوانندگان قرن بیست‌ویکمی و دغدغه‌های‌شان آن‌قدر متفاوت از صد سال پیش هست که در نظر اول قالب و محتوای برخی از بزرگترین شاهکارهای ادبی را قدیمی و از مد افتاده جلوه دهد. اما فکر نمی‌کنم این احساس در مورد نویسندگان مشهور چند دهه‌ی گذشته هم صادق باشد. بر این مبنا من به آقای نعمت‌اللهی پیشنهاد می‌کنم این دو مجموعه داستان را اندکی دقیق‌ بخوانند: «بیست‌ویک داستان کوتاه از نویسندگان معاصر فرانسه» ترجمه ابوالحسن نجفی، نشر نیلوفر و «مجموعه‌ی نامرئی»، ترجمه علی‌اصغر حداد، نشر ماهی. این مجموعه‌ها را بخوانید و یک‌بار دیگر با آن150 مجموعه‌ی ایرانی مقایسه‌شان کنید یا اگر نگاه تاریخی‌تری دارید با داستان‌های هشتاد سال داستا کوتاه ایرانی منتخب حسن میرعابدینی؛ به گمانم تفاوت‌ها، اعم از تفاوت غنای محتوایی و اصالت فرمی، مشهودتر از آن است که نیازی به شرح و تفصیل داشته باشد یا لااقل به نظر من این‌طور می‌رسد. حتی اگر جناب نعمت‌اللهی این دو مجموعه را خوانده‌ باشند و کماکان بر نظرات بالا مصر باشند، لااقل آگاهی من از این مساله کمک می‌کند تا در بحث‌های احتمالی آتی زبانی مشترک و مستند را برای گفتگو با یکدیگر انتخاب کنیم.
بعدالتحریر: کامنت خانم سارا ن را همین حالا که می‌خواستم کامنت خودم را بگذارم دیدم، ناگفته پیداست که چقدر از دیدن این هم‌نظری و گفته شدن عین حرف‌هایم از زبان دیگری ذوق‌زده و کیفور شدم:)
۱۴:۳۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ راستش با دیگری کاری ندارم که سلیقه ها متفاوت است اما من به شخصه با داستان ایرانی شروع کرده و همچنان در کنار آثار خارجی، آثار داخلی را نیز می خوانم. دیدگاه من این است که نویسنده ایرانی چه کارش کوپی آثار نویسندگان خارجی باشد و چه نباشد، نویسنده ایرانی است و در وهله اول برای منِ ایرانی می نویسد و خواهد نوشت.
ز شعر دلکش " حافظ " کسی بود آگاه
که لـطف طبع و سخن گــفتن دری داند
۱۵:۰۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ آمدم بقیه نظرات را بخوانم. کامنت آروین( بهاره آروین؟ اگر اشتباه نکنم . که ندیده انگار یک مسابقه نا گفته گذاشته بودیم با هم در خواندن همه ی کتابهای ادبیات داستانی کتابخانه دانشگاه تهران) ذوق زده ام کرد. مخصوصاً این جمله که "داستان‌های کوتاه ایرانی اغلب بی‌محتوا هستند بدین‌معناکه داستان خاصی برای تعریف کردن ندارد و هیچ نوع تجربه‌ی عمیق انسانی را با منِ خواننده‌شان در میان نمی‌گذارند." آخرین خط ها خواندم که او هم ذوق زده شده.
می خواهم بگویم که می شود یک کتاب نوشت در آسیب شناسی ادبیات داستانی ایران. و این نه از نویسندگان و نه حتی منتقدین قدیمی و حرفه ای ادبیات داستانی ایران( که فکر می کنم دقیقا در همان دامی افتاده اند که نویسندگان و نه از بالا که از درون ادبیات داستانی را نقد می کنند) که از خوانندگان حرفه ای ادبیات داستانی بر می آید. کسی که در هیچ شرایطی در روابط فضای ادبی ایران ذینفع نیست.
۱۶:۰۲ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ يك نكته‌ي مهم: هيچ طالبي تا با فرهنگ،ادبيات و هنر وطن خودش آشنا نشود نمي‌تواند باور ساير سرزمين‌ها را پذيرا باشد.
در اينكه ادبيات ايران دچار ضعف است شكي نيست، اما ضعف ادبيات مانع از خواندن آثار مخلوق در آن نمي‌شود. شما هر چه بيشتر اثر ايراني بخوانيد،تبحرتان در درك آثار خارجي بيشتر و بيشتر مي‌شود!
اين توصيه را جدي بگيريد!!!
۱۷:۲۲ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ در بلاگ نیوز لینک داده شد.
۱۷:۵۳ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ خوب همين نويسندگان برزگ خارجي كه اسم برديد نه تنها داستان نويس بلكه انسانهاي بزرگ والگوهاي بجايي هستند براي ما ،اما آيا خارجي وايراني داريم؟ نوشتن از درونيات ودرد مشترك انسان در قالب داستان كوتاه مرزبندي ميخواهد ؟چطور وقتي ما به اشعار مثلا مصر باستان نگاه ميكنيم با اينكه چند هزار سال ميگذرد هنوز انسان امروز ناگفته هايش را در انها ميبيند ،من خودم از داستان نويسان ايرانيم واز داستان نويسان خارجي چيزها ياد گرفته ام ،اما اين اشتباه محض است كه داستان ايراني نخوانم چون ادمهاي نكته بين وبا استعدا همه جا هستند مثل يك گل قشنگ كه ممكن است در يك بيابان برويد
۲۰:۱۴ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ كي حق داره درباره لذت هاي آدم تصميم بگيره اونم لذاتي كه به كسي آسيب نمي رسونه . براي لذت بردن هر چيزي كه دوست داري بايد بخووني. داستان هاي كوتاه ايراني هم بعضي ها شون واقعا عالي اند. اما براي ياد گرفتن تكنيك داستان نويسي خووندن كارهاي خارجي لازمه ، براي اين كه ببيني ريشه ي خلاقيت ها تا كجا عميق بوده و چه طور تكينك هاي جهاني داستان نويسي بعضي ها شون ايراني شدن.
۲۰:۵۴ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ داستان ایرانی اگر فریفته‌ی زبان‌بازی نشود به جهت اینکه از دور و بر ما می‌نویسد می‌تواند به ما نزدیک‌تر باشد. در ثانی من به آینده‌ی داستان کوتاه در ایران امیدوارم. تنوع سبک‌ها و نگاه‌ها و لوکیشن‌ها زیاد شده و کم‌کم غل و زنجیر ایسم‌ها و زبان‌بازی‌های تقلیدی دارد از قلم نویسندگان ما رها می‌شود. در هرحال من فکر می‌کنم در توصیه‌ی آن اساتید کمی هم غرض‌ورزی و حسادت‌هایی که همیشه در فضای فرهنگی ایران وجود دارد بوده.
البته در نهایت این داستان خوب است که خوب است حالا چه ایرانی باشد چه خارجی. اما داستان ایرانی می‌تواند کانال‌های ارتباطی ما به عمق جامعه، تاریخ و ریشه‌های هویتی ما باشد. حکمی نباید صادر کرد. داستان خوب را باید خواند. همین!
۲۰:۵۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ اینو هم یادم رفت بگم یکی از دلایل توصیه‌های اساتیدی چنین، خودکوچک‌بینی ایرانی و حس عقب‌ماندگی جهان سومی ما هم هست. همان‌طور که برعکس‌اش را در همین کامنت‌ها می‌توانیم ببینیم!
۲۳:۵۵ ۱۳۸۷/۰۶/۲۱ درود بر شما ... داستان کوتاه نیز مثل فیلم کوتاه در ایران چندان جدی گرفته نمی شود و اگر بپذیریم که اینها مقدمه ای بر خلق داستان و فیلم بلند هستند عمق فاجعه بیشتر نمایان می شود و اینجاست که می فهمیم چرا -حداقل در این سه دهه - فیلم یا داستانی در ایران خلق نشده اند که عالمگیر باشند.
معبد نویسندگان به روز شد: واژگان و امثال
۰۱:۲۳ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ منم با اون نویسندگان موافقم. بیشتر داستان‌های ایرانی از حادثه ، اتفاقات و تجربه های ناب خالی هستند.
اگر قبول کنیم همیشه یک پای داستان رویدادهایی است که برای نویسنده در طول زندگی اتفاق افتاده، آن وقت می‌توان بهتر به علل ضعف داستان ایرانی پی برد.
حادثه در سفر اتفاق می‌افتد. در جابه‌جایی‌ها و تجربه‌های ناب.
نویسندگان ایرانی به علت بنیه مالی ضعیف تجربه‌ی سفر ندارند. حتا تجربه‌ی زندگی در زیر پوست جامعه را هم ندارند. اکثرن کسانی هستند که یک زندگی خطی داشته‌اند و با اتکا به همان زندگی عادی و تخیلات خویش داستان نوشته و می‌نویسند.
تجریبات گابو را کدام نویسنده‌ی ایرانی دارد؟ یا همینگوی، چخوف و...
تازه یوسا برای نوشتن کتاب جدیدش سفر به چند کشور را آغاز کرده. کدام نویسنده ایرانی قدرت انجام چنین کاری را دارد؟
۰۲:۵۱ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ سلا سيد عزيز
متعجبم كه بزرگان داستان نويسي توصيه به نخواندن آثار ايراني ميكنند ؟! ببينم نكند بزرگان داستان نويسي ايران همه خارجي هستند ؟؟؟؟!!!!
۰۵:۲۶ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ سلام
اینکه رمان یا داستان کوتاه ایرانی را نخوانیم را اصلا قبول ندارم
ما درایران در حوزه ی نثر پیشرفت زیادی داشتیم کارهای کسانی مانند گلشیری معروفی هدایت بهرام صادقی از نسل قبل در دوره ی خود بسیار عالی بوده است
مثلا همین بهرام صادقی سال 40 داستان کوتاهی نوشته که با مبانی پست مدرنیسم بسیار همخوانی دارد اما ان زمان مورد تمسخر قرار گرفت.
دراین دوره نیز در حوزه ی داستان خوب بوده ایم اثار کسانی مثل پیرزاد ابوتراب خسروی مندنی پور و ...
این پیشرفت تا حدی بوده که میتوان گفت سیطره ی 1000 ساله ی شعر بر ادب فارسی به پایان رسیده
ما در این دوره اثار زیادی در حوزه ی نثر داریم که ارزش خواندن دارد اما به جرات میتوان گفت که یک شعر زیبایی در این دوره نداریم.
فقط درباب داستان ایرانی انچه می توان گفت این است که اگر چه داستان بر پایه ی واقعیت نمایی است اما ما ایرانی ها از انجا که واقعیت گرا نیستیم در اثار داستانیمان این نقیصه تا حدی مشهود است.
نباید با این حرف ها ارزش کار نویسندگان خودمان را نادیده بگیریم.
۰۵:۳۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ من با نظر "صبا " کاملا موافقم. ما اصولا مردمانی هستیم که توصیه زیاد می کنیم.کافی ست کسی سر درد بگیرد تمام داروها و روش های درمان را می دانیم.
کار نوشتن و ترجمه را مدت کوتاهی ست که شروع کرده ام اما محدوده ای که برای هر دو انتخاب کرده ام مشترک و معاصر است. به این وسیله شاید توانسته ام از راه مقایسه تفاوت های آثار ایرانی و خارجی را در یک گونه یکسان برای خودم مشخص کنم. مقایسه داستان های مینیمال خارجی و ایرانی.نتیجه آن را هر چه باشد در حد بضاعت و توانایی ام زمانی که کامل شد در اختیار می گذارم.اینرا گفتم که کمی از این تجربه ساده را با شما در میان بگذارم فکر می کنم تنوع ایده و خلاقیت و ایجاز در کارهای ایرانی اصلا با آثار خارجی قابل مقایسه نیست. و از طرف دیگر تکنیک سبک و مرز پذیری آثار خارجی پدیده ای ست که سالها طول می کشد تا به دست ما برسد. من توصیه ای به شما ندارم غیر از اینکه این بساط استاد چه بکنیم و چه نکنیم را...کنار بگذارید و کمی تحقیق کنید.
دیگران را در این نتیجه سهیم کنید و تجربه کسب کنید. ادبیات ایران دچار ضعف نیست ما به شدت تنبلیم ...
۱۲:۳۰ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ معتقدم هر رای ونظری بدون اشاره به مصادیق و با دید گاه مطلق گرایی فی نفسه مطرود است.
آقای نعمتی از کسی که این توصیه را به تو کرده بخواه بصورت تصادفی چند اثر ایرانی و خارجی را در حضورت نقد و بررسی کند. و برای ادعایش تنها به سلیقه ی شخصی و یا ذکر تئوریک های فراتر از متن اشاره نکند. آنوقت تو مطمئن خواهی شد که ما به ازای هر اثر هنر بعنوان یک خواننده یا منتقد خلاق باید واضع یک تئوری جدید باشیم.
اینکه به ما به صرف ایرانی بودن باید تا آخر عمر حتی اگر ذاتا کاراکتر نویسندگی داریم ننویسیم چون به حکم کلی بعضی ها "داستان کوتاه ایرانی پیشاپیش دور انداختنی است" مثل اینست که زنی را در دوران باروری اخته کنند. افتخار خوانندگی کتابهایی که فقط نام نویسنده ای آنطرف مرز های وطنی را پشت جلد دارد و بدون اشاره به دلایل این خوش آمدن از درون متن ، نام دیگری به غیر از فرهیختگی دارد.
۱۳:۲۸ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ من خودم داستان می نویسم و در بین داستان های ایرانی می توانم شاهکارهایی پیدا کنم همان طور که در بین داستان های کوتاه غیر ایرانی می توان به نمونه های بدی برخورد .اما این ها متعلق به گذشته است .شاهکارها را می گویم در ادبیات اروپا هم همین طور گویی عصر غول های نویسندگی به پایان رسیده ولی با این دوست عزیزم به شدت موافقم که داستان فارسی رفته رفته به ژستی آوانگارد مآب تبدیل می شود و ضمنا فضای وبلاگ به جای این که داستان ما را غنی تر کند تهی تر می کند .مشکل بزرگ ما ایرانیان کتاب نخواندن و تجربه ی زیستنداشتن است وقتی هم که هر بار نویسنده ای مد می شود مثل کارور همه کارور نویس می شوند .این خصوصیت تقلیدی بودن که ناشی از جهان سومی مان ست به عرصه ی فرهنگ هم کشیده شده و ما در نوشته هایمان خود را غیر مستقیم نفی می کنیم .
۱۵:۱۴ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ من خودم از ان جایی که هم در کارگاههای داستان نویسی شرکت می کنم و هم در کتاب فروشی کار می کنم .می تونم بگم . که هر دو را باید خوند .هم ادبیات غربی را و هم ادبیات خودمون را .هم داستانهای کوتاه نویسندگان ایرانی را تا با سبک کارشون اشنا بشیم و طز فکر و نگارششون و هم داستانهای کوتا ه غربی را .یاد بگیریم انچه که خودمون می خواهیم .اما تقلید نکنیم .
داستانهای کوتاه غربی .خیلی خوب به ما سبک نگارش در مورد هر چی را یاد می ده . و ...
اما داستانهای ایرانی همون یاد می دن که مخاطب ما چی را دوست دارند از خوندن چه چیزی لذت می برند
البته این را هم باید د رنظر داشته باشیم .از چه کسی داستان می خوانیم و اینکه بعضی از داستانها فقط تقلید هست و ...
اما شخصا ترجیح می دم داتانهای خارجی را بخونم .و اینکه بشدت هم پیگیر جهان نو داستان نویسی خودمون هستم و می تونم کتابهای زیادی را برای خوندن معرفی کنم
۱۵:۲۶ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ لطفاً به آخرین پست وبلاگم سر بزنید و در صورت تمایل به پرسشی که مطرح کرده ام پاسخ دهید . کمک بزرگی می کنید . مرسی .. :)
۱۶:۲۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ کتاب خوب را باید خواند،ایرانی و خارجی،چه فرقی می کند؟
۲۰:۵۴ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ نخست درود به آقاي نعمت‌اللهي عزيز و دست‌مريزاد بابت موضوعي که پيش کشيد و واکنش‌هايي که برانگيخت.
بعد اين که خوب درست است که در نوع داستان کوتاه در غرب شمار بسيار بيشتري آثار محکم و ژرف نوشته شده است که غالبن به درستي معياري مي‌شوند براي سنجش داستان‌هاي کوتاه در ايران و به گمان من يک دليل‌اش اين است که اين نوع ادبي زاييده‌ي آن سرزمين‌هاست و جز اين هم نمي‌توان انتظار داشت، ولي چه کسي مي‌تواند به شما پيشنهاد کند که داستان کوتاه ايراني نخوانيد!؟
نه تنها در ميان داستان کوتاه‌هاي ايراني هم نوشته‌هاي قابل تأمل کم نيست ديگر اين که البته خواندن نوشته‌هاي داراي ضعف هم بي‌شک به نوشتن شما کمک مي‌کند و به‌تان مي‌آموزد که چه کاستي‌هايي را در داستان‌نويسي‌تان تکرار نکنيد.
تا داستان‌هاي ايراني خوانده و نقد نشود اين نوع ادبي در ادبيات ايران پيشرفت خواهد کرد؟ هر چند پيشنهاد کارشناسان محترم به نوقلمان بوده است نه به منتقدان. البته تمام پيکان‌ها را هم به کارشناسان ادبي نشانه نرويم. نويسندگان ايراني هم در اين نوع پيشنهادها بي‌تقصير نيستند!
۲۲:۰۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۲ حقیقت در کل یکتاست. اصلا با این حرف موافق نیستم که رمان های ما کپی بردای ازخارجی هاست یا بالعکس.
وقتی مولانا به حقیقت میرسد فرقی با حقیقتی که شکسپیر به آن دست یافته ندارد.
صحبت در مورد یکتایی از بعضی جهات به هم شبیه می شود . پس نمی توان گفت نویسندگان فلان جا از نویسندگان بهمان جا تقلید می کنند.
مهم نیست چه می خوانید مهم است چه برداشتی از آن دارید. منی که هم رمان ایرانی و هم رمان خارجی مطالعه می کنم خودم می توانم تشخیص دهم کدام خوب و کدام بد است . پس چرا باید دیگری نظرش را بر من تحمیل کند؟
۰۲:۵۳ ۱۳۸۷/۰۶/۲۳ بر خلاف دوستانی که به شما توصیه می کنند از خوندن داستان کوتاه ایرانی پرهیز کنید من شما رو به خدندن بیشتر داستانهای جدی کوتاه ایرانی دعوت می کنم .مسلما بیشتر با حال و خوا امروز ایران آشنا میشیم ..روزگار امروز در این داستانها حتی در لایه های پنهان تر بیشتر خودش رو نشون میده
۱۱:۴۳ ۱۳۸۷/۰۶/۲۳ قصدم فقط راهنماييه نه هيچ چيز ديگه. وقتي نامه رو خوندم اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود: چرا نامه اشو با اين ادبيات نوشته؟
من خودم داستان نويسم. توصيه ي من اينه: داستان و رمان و سينما و روانشناسي. بخون و ببين. اون چيزي رو كه بايد برداشت كني و به فكر و سليقه ادبي تو بخوره خود بخود برداشت ميشه. موفق باشي
۱۳:۲۱ ۱۳۸۷/۰۶/۲۳ چون ما در ایران چیزی به نام ادبیات نداذیم . ادبیات واقعی ما از غرب گرفته شده . ایرانیها مقلد در داستان کوتاه و هر نوع زانر ادبی امروزی است
۱۵:۱۸ ۱۳۸۷/۰۶/۲۳ پيكان، داستان كوتاه ايراني، سريال ايراني، آدم ايراني و... بايد از نو ساخته شوند(و حتما توسط يك خارجي متخصص) و از آنجا كه ساختار ما اجازه‌ي چنين نوسازي‌اي نمي‌دهد پس رها كنيد و برويد شهروند درجه دوي فرنگستان شويد. اگر آنجا تا فيها خالدون‌تان را براي پيدا كردن بمب گشتند آن را نشانه‌ي با ارزش بودن جان انسان بدانيد و اگر اينجا دربان اداره‌اي جوياي دليل ورودتان شد او را مامور ديوانسالاري عقب‌مانده‌ي جهان‌سومي بدانيد. من چيزي از ادبيات و هيچ چيز ديگر سرم نمي‌شود اما متحيرم از اين همه انكار خود. مگر ادبيات هم ساختار مهندسي و كنترل پروژه مي‌خواهد كه ما نداريم؟ چرا چون ترجمه‌پذير نيست، به درد نمي‌خورد؟ آيا اين خود نشاني از بومي بودن نيست؟ دست‌بالا بگوييد بين‌المللي نيست. آيا منطقي است كه همه‌ي ادبيات ايران را با قله‌هاي غير ايراني مقايسه كرده و حكم كلي بدهيم؟ اصلا آن قله‌ها بر چه بستري روييده‌اند؟...
حال همه‌ي ما خوب است اما تو باور مكن!
۱۵:۲۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۳ طبیعی است که تنوع ادبیات جهان بیش از ادبیات ایران است. در خوش‌بینانه‌ترین حالت ما کمتر از صد سال داستان نوشته‌ایم. واقعیت این است که در واقع این عدد در تاریخ ادبیات ما کمتر از پنجاه سال است. کمتر از پنجاه سال است که "جریانی" قابل تشخیص و بررسی در ادبیات داستانی ایران شکل گرفته است. این چه پرسشی است که برخی دوستان در مقام پاسخش بر آمده‌اند؟ چیزی که شما به عنوان راه‌حل به آن اشاره کرده‌اید درست هم معنای این است که به یک جوان عاشق معماری پیش‌نهاد بدهید فقط به دیدن و بررسی معماری جهان بپردازد و از معماری ایرانی دوری کند. طبیعتن تعداد، تنوع و گستردگی معماری جهان، بیش از معماری ایران است. این موضوع چه چیزی از ارزش‌های میدان نقش جهان می‌کاهد؟ چه کسی خلاقیت را نقشه‌کشی می‌کند و مرز می‌بندد و حد تعیین می‌کند؟ ادبیات تازه کار خلاق ایران، تنوع و تعداد کمتری دارد. در این بحثی نیست. اما آیا در مورد عمق و کیفیت خلاقیت و چند و چون لذت بردن از خلاقیت هم می‌توان نظر داد؟ پدروپارامو، کیفیت خلاق‌تری دارد یا ترس و لرز ساعدی؟ چه ربطی دارند؟ ویژگی‌های اقلیمی و نوستالژی و شدت هم‌ذات پنداری در کدام بیشتر است؟ پیش‌نهاد می‌کنم داستان ایرانی و خارجی، هر دو را زمین بگذارید و ادبیات دست بگیرید. آن‌چه شما را در لحظه‌های ژرف تنهایی، به دنیایی عمیق و وهم‌آلوده می‌بر تا در جشن بیکران واژه‌ها، پای‌کوبی کنید. شما یا ادبیات را می‌شناسید که دمتان گرم، یا نمی‌شناسید که دلتان خوش.
چند کلام هم برای آن‌ها که ادبیات ایران را متهم به کپی برداری کرده‌اند. چرا کسی حتا یک فکت از ادبیات هند نمی‌آورد. نتایج مسابقات اخیر را دیدید؟ ادبیات مدرن داستانی هند چقدر قدمت دارد؟‌ مشکل در کپی برداری و این‌چیزها نیست. آن‌ها که باید بدانند مشکل کجاست می‌دانند و هرکسی به فراخور، کارش را می‌کند. اگر نظری عمیق‌تر و مستدل‌تر می‌دیدم در نوشته‌های این دسته از دوستان، برایشان می‌گفتم مشکل از کجاست و آن‌ها که باید بدانند می‌دانند.
۲۱:۳۶ ۱۳۸۷/۰۶/۲۳ مهم محتواست نه ملیت
۰۹:۱۰ ۱۳۸۷/۰۶/۲۴ به نظر من(به عنوان يک خواننده‌ي نيمه حرفه‌اي) مشکل از جاي ديگر است و بيشتر به قوانين و محدوديت‌ها باز مي‌گردد تا فطرت و قدرت نويسندگان بومي. ابتدا بايد پذيرفت که جامعه‌ي ‌خواننده-نويسنده‌ي ايراني بيشتر مايل به حرکت در سبک رئال است.حتي شايد خارج از آن تعداد آثار موفق آنقدر محدود باشد که عملا قابل چشم‌پوشي تلقي شود. جو به گونه‌ايست که کمتر کسي انتظار ظهور کافکا؛ساراماگوي و يا مثلا گوتسيا را در ايران دارد.حتي انتظار ظهور هري پاتريسم و يا پاترسون هم دور از ذهن مي نمايد.بنا‌براين ساز و کار جامعه‌ي ادبي ايران تا کنون به گونه اي بوده که کمتر از دايره‌ي رئال‌نويسي خارج شده است.البته در اينجا به استثنائات هم بايد احترام گذاشت و از کنار کساني چون هدايت،معروفي،گلشيري و...(نقطه چين را با آنهايي پر کنيد که يا نمي شناسم و يا با شرمندگي به ياد نمي‌آورم) به راحتي نگذشت.اما آنچه از ديد کلان به ادبيات ايران از گذشته تا به امروز بر جاي مي‌ماند اينست که سبک حاکم بر نوشته‌هاي ‌پارسي تا‌کنون رئال بوده است و حال تازه به اصل موضوع وارد مي‌شويم:
در ادبيات ايران با توجه به خطوط قرمز حاکم بر قلم‌ها حقيقت‌نويسي مستلزم ناديده گرفتن بخش‌هاي وسيعي از حقايق جاري بر زندگي است که باعث پاستوريزه‌نويسي محض به ويزه در زمينه‌هايي چون سياسي و جنسي مي‌گردد.چيزي که هرگز در ادبيات و نيز سينماي غرب ديده نمي‌شود.تا به حال در هيچ فيلم يا داستان ايراني معاصر(به خصوص دهه‌ي 70 به بعد) ديده‌ايد يک وزير يا نماينده‌‌ي مجلس متهم به مثلا روابط نامشروع شود؟از آن گذشته اگر سياست را به کل ناديده بگيريم در حوزه‌ي مسائل عاطفي-جنسي محدوديت‌ها خارج از شمارش است!البته در اين‌جا منظور هرزگي ادبي نيست.به هيچ وجه! بلکه منظور محدوديت‌هاي خارج از عرف و منطق ذاتي سبک رئال است که باعث مي‌شود سايه يک نوع تصنع آميخته با احتياط بر کل اثر افکنده شود.
به جز موارد نامبرده وقتي موضوع در باب جنگ و دفاع مقدس باشد که ديگر واويلا! يک نويسنده‌ي ايراني مثلا حق ندارد در مورد خاطرات روابط يک سرباز دوران جنگ با دختري که در محل خدمت با او آشنا شده حتي اشاره‌اي مختصر بکند.و کلا در زمينه‌ي جنگ،خطوط قرمز يا بهتر است بگوييم طناب‌هاي قرمز در حدي به دور قلم هر نويسنده‌ي ايراني مي‌پيچد که احتمالا ترجيح مي‌دهد قلم را از قلم‌دان خارج نکند.اينگونه است که مهم‌ترين و پرسوزه‌ترين حادثه‌ي انقلاب (جنگ) اغلب روي زمين مي‌ماند.مثلا به نظر شما چرا داستان "ابر صورتي"(نوشته‌ي عليرضا محمودي ايرانمهر برگزيده‌‌ي جايزه‌ي بهرام صادقي)اجازه‌ي انتشار نيافت؟
جالبست که اکثر مسابقات ادبي اخير به نوعي بازگو کننده‌ي عقده‌ي اين محدوديت‌ها در جامعه‌ي داستان نويس ايرانست به گونه‌اي که اگر يک نويسنده‌ به خصوص زن به يکي از حوزه‌هاي ممنوعه فقط اندکي وارد شود،بسيار جلب توجه کننده و رضايت‌بخش خواهد بود.البته نه اينکه فضاي داستانش فضاي ممنوعه باشد بلکه اشاراتي چند باعث مي گردد خواننده از جسارت وي به وجد آيد مثلا کافيست به سينه،بوسه‌ي پنهاني،خاطره‌ي لمس دستان پسري و به طور کلي احساسات مردپسندانه(يا به عبارت بهتر با ديد مردانه) در طول داستان اشاره کند.که اين خود حتي بعضا داوران را هم تحت تاثير قرار مي دهد.به گونه‌اي که انگار در پشت اين جسارت، سيماي آن نوشته‌ي زيباي ممنوع را ديده‌اند و از به تحرير در آمدن آنچه خود براي نوشتنش محدوديت دارند؛قند در دلشان آب مي شود.در اينجا بار ديگر بر جنسيت نويسنده هم بايد تاکيد کرد.چرا که اگر يک مرد به اين موارد بپردازد شايد حمل بر هرزگي ادبي شوديعني اگر مثلا داستان "باد در موهايش" نوشته‌ي خانم مرضيه جوکار در جايزه‌ي هدايت 84 را يک مرد نوشته بود خيلي بعيد مي بود برنده شود.و شايد همين گونه باشد در مورد "بعد از نيمه شب" جايزه‌ي اول شهر کتاب پارسال(که البته تحرير افکار يک مرد توسط خانم زيادلو انصافا زيبا بود ولي با اين حال بعيد است مثلا آقاي زيادلو (!) هم به همين ميزان موفق مي شد) و دربرخي موارد مي‌توان برگزيدگي را رسما به جسارت نويسنده‌ي زن آن منسوب کرد:" خانم کيد‌من يک شب تام کروزتان را به من قرض مي‌دهيد" نوشته خانم مريم عباسيان جايزه‌ي هدايت سال 84 (که انصافا من هم اگر داور مي بودم حتما ايشان را انتخاب مي‌کردم.ولي باز تاکيد مي‌کنم اگر يک مرد آن را
نوشته بود احتمالا در حوزه‌ي ادبيات اروتيک تقسيم‌بندي مي‌شد!). به جز موارد مذکور داستانهايي چون حجله‌هاي خاموش و نيز موج نيز که جز برگزيدگان دوسال اخير جايزه‌ي شهر کتاب بودند حرف‌هاي نسبتا تازه‌اي مرتبط با جبهه و جنگ بودند.
مثال‌هاي مطرح شده از مسابقات ادبي اخير بيان شد تا نشان دهد که اين محدوديت‌ها آنقدر جامعه‌ي ادبي ما را تحت تاثير قرار داده که شکستن آنها حتي مي‌تواند يک امتياز نگارشي براي نويسنده‌ي اثرمحسوب شود.مثلا داستان"رفع ايرادات ظاهري از تصاوير مورد دار نوشته‌ي مهدي تقوي که در جايزه‌ي هدايت سال 84 برگزيده شد در رابطه با مبارزه با سانسور بود!
در اينجا بيان اين نکته ضروري است که آثاري که در اينجا ذکر شد به واسطه‌ي در دسترس بودن براي عموم مطرح گشت و ضمنا سطح بالاي آن‌ها نيز سهم بسزايي در برگزيدگيشان توسط داوران داشته است. با اين حال وقتي از چنين محافلي(مسابقات و انجمن‌هاي ادبي و...) خارج مي‌شويم؛مي‌بينيم همچنان نويسندگان زيادي براي انتشار داستانشان و يا براي اينکه نانشان بوي آجر نگيرد عصاي احتياط به دست مي‌گيرند و ناگزير بخش‌هايي ازداستان که باعث درگيري ذهن مخاطب با آن و برقراري ارتباط مي‌شود را خالي مي‌گذارند.البته اين بدان معني نيست که تمام ضعف‌هاي ادبيمان را با بهانه‌ي محدوديت توجيه کنيم.اما به هر حال يک نويسنده‌ي ايراني حتي اگر بخواهد از تجارب شخصي و آنچه ديده الهام بگيرد باز هم کم نيست خلاقيت‌هايي که تا نوک قلم جريان مي‌يابد و در آستانه‌ي کاغذ مي‌خشکد.به نظر من شاهکارترين را در وضع موجود کسي خلق مي‌کند که با قطرات باقيمانده دريا بنويسد مثل "در ميان حفره‌هاي خالي" پيمان
اسماعيلی.
با همه‌ي اين تفاسير شاهديم که بخش قابل توجهي از مخاطبين با داستان ايراني رابطه‌ي بهتري برقرار مي‌سازند که اين بيانگر آنست که:هر چند آثار رئال غربي به حقيقت به شکل گسترده‌تري مي‌پردازند و از همين رو مخاطب خودشان بيشتر با داستان"زندگي" خواهد کرد اما چون حقايق زندگي آنها با ما تفاوت زيادي دارد براي يک مخاطب شرقي با فرهنگ غني (مثل ايراني) ممکن است باعث نوعي غربت و بيگانگي در درک فضاي حاکم بر داستان شود چون چيز‌هايي چون نوشيدن مشروب،چک کردن صندوق پستي شخصي،سوار شدن بر تراموآ،جشن کارناوال و...براي خواننده ملموس نيست و او صرفا يک "توريست ذهني" در فضاي داستان خواهد بود.شايد اگر شامپاين را چاي ديشلمه ترجمه مي‌کردند مي‌توانست به حضور بيشتر مخاطب در جريان و فضاي داستان کمک کند!
پس موضوع بسيار ساده است علت گرايش بيشتر برخي به آثار ايراني به علت لذت بيشتري است که از لمس فرهنگ و امکان بازي کردن به جاي شخصيت‌ها ؛مي‌‌برند.ضمنا نبايد فراموش کرد که توصيه‌ي ‌اهل فن به مطالعه‌ي داستان فارسي در ميان کتب انتشار نيافته مدفون شده است تا قيامت ادبي ما کي باشد..
۱۸:۴۰ ۱۳۸۷/۰۶/۲۴ بستگی دارد که از داستانی که می‌خوانی چه بخواهی. گره؟ فراز و فرود؟ طرح پشت داستان؟ یک فکر قدر یا ایده‌ی قوی که نویسنده توی مشتش دارد و بازش نمی‌کند و نمی‌کند تا آخر داستان، آن‌قدر که سر هر جمله‌ای که چیزی دستگیرت می‌شود یک آه از ته دلت بکشی؟
خب، اگر چنین چیزهایی بخواهی، شرمنده. لطفا خارجی‌اش را بخر! اما اگر لفاظی، غلبه‌ی فرم بر مضمون، طرح بسیار بسیار ساده با پرداخت بسیار بسیار پیچیده را می‌خواهی، یا کلمه‌بازی و تعبیرسازی و به رخ کشیدن زبان نامأنوس نویسنده و کشف روابط عجیب و غریب بین جملات (و نه حتی اتفاقات) در ذهن نویسنده برایت جالبند، خب، البته به وفور در داستان‌های ایرانی پیدا می‌شوند. بهترین‌هایشان هم (به نظر من) بهترین‌های همین‌ها هستند. مثلا بیژن نجدی یا ابوتراب خسروی آن‌قدر با کلماتشان تابت می‌دهند که بالاخره مزه‌ی یک چیزی زیر زبانت بماند. دست‌کم این‌ها حداقل «چیزی» را برای روایت کردن دارند که آدم ته خواندن داستانشان خیلی احساس حسرت نکند.
۲۱:۱۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۴ خط مطالعاتی هر کسی یک امر کاملن شخصی است و اساسن معنی ندارد به کسی بگوییم این را بخوان و آن را نخوان. هر کس بنا به نیاز خود به استفاده یا لذت بردن از کتابی آن را می‌خواند. او حتا اگر توصیه را هم جایز بداند، باید آن را بشنود و نهایتن خودش خط مطالعاتی خودش را بیابد.
نه ادبیات ایران مرجح است، نه ادبیات خارجی. نه این به اصطلاح ضعیف است، نه آن. ارزش کار ادبی ارتباطی به خاستگاه جغرافیایی آن ندارد. سنجه‌های نقد یک اثر ادبی، خود برگرفته از ادبیات و نقد است، نه مکان جغرافیایی آفرینش آن. کمابیش همان قدر که نویسنده‌ی بد در ایران هست، در فرانسه و آمریکا و جاهای دیگر هم هست و برعکس. زیاد بودن شمار نویسندگان بد یا متوسط یا کلاس‌های قصه‌نویسی بد یا متوسط خللی در روند ادبیات درجه یک وارد نمی‌کند، کما این که تعداد چاپ‌های بی‌شمار ژول ورن هیچ گاه مانع از جاودانه شدن بالزاک و فلوبر و دیکنز نشد.
این که رمان و داستان کوتاه هر دو ژانر وارداتی هستند، چیزی از ارزش ادبیات داستانی که امروز در ایران تولید می‌شود نمی‌کاهد و این که داستان‌های بسیاری در ایران نوشته و خوانده می‌شود، مانع از اقبال ادبیات خارجی در ایران نیست.
در ضمن تعبیر کلی "ادبیات خارجی" بسیار چیز نامفهومی است. "خارج" می‌تواند ژاپن باشد، یا فرانسه، یا آمریکا، یا ترکیه یا دنیای عرب. خاستگاه جغرافیایی ارتباطی به ارزش ادبی ندارد ولی هر کشوری به طور سنتی تولید کننده‌ی همه یا بعضی از ژانرهاست. برای مثال، به غیر از آن مجموعه‌ی داستانی که دوستی در بالا ذکر کرده (بیست و یک داستان کوتاه فرانسوی، ترجمه ابوالحسن نجفی)، کل مجموعه داستان‌های کوتاه تولید شده در تمام تاریخ ادبیات فرانسه شاید به تعداد انگشت‌های دو دست هم نیست. داستان کوتاه، سنتی بیشتر آمریکایی (نه حتا انگلوساکسون)، ایتالیایی و اسپانیولی است. در حالی که فرانسوی‌ها سرآمد رمان هستند. مثال‌های دیگری هم در ادبیات مناطق گوناگون جهان وجود دارد.
می‌خواهم بگویم "ادبیات خارجی بخوانید" تازه حرف دقیقی هم نیست. حرف زیاد است ...
۰۹:۴۱ ۱۳۸۷/۰۶/۲۶ اول: واقعن نویسنده هایی که آقا افتخار مصاحبتشون رو داشته توصیه کردن ایشون داستان فارسی نخونه؟ یعنی اینها می نویسند بعد به یک مخاطب مشتاق می گن نخون ما بد می نویسیم؟ اگر به آقای نعمت اللهی بر نمی خوره من باور نمی کنم. البته بحث خوبی پیش کشیده شده اما بهتره در نامه های بعدیشون به حضرت شکراللهی یک کم هم به پیلوت نامه دقت کنن.
دوم: کدام بیشتر ایرانی ها به ادبیات علاقه مندند؟
سوم: با این نویسنده ها و کارشناسها در مورد کدام رمان نویس یا داستان نویس فارسی بحث های نوعن مفصلی داشتید؟ گلشیری؟ گلستان؟ محمود؟ هدایت؟ روانی پور؟ معروفی؟ مندنی پور؟ خسروی؟...؟ و شما را از خواندنشان نهی کرده اند؟
سوم: بهتر است مطالعه بکنیم ننماییم.
چهارم: اگر یک ایرانی به ادبیات اشتیاق نشون بده و پرهیز نکنه خیلی آوانگاردتره
پنجم: این توصیه به هزار و یک دلیل حرف مفت است.
ششم: صلوات
۱۷:۳۰ ۱۳۸۷/۰۶/۲۶ جناب آقاي شكراللهي بدون اغراق بحث خوبي راه انداخته ايد و جاي تبريك دارد به شخصه در جلسات جدي نقد ديده ام كه مثلا آخر جلسه جوان پر شوري با خلوص نيت و صداي لرزان اعتراض مي كند كه چرا همه چيز را بايد با داستايوفسكي و چخوف سنجيد چرا حتما بايد بگوييم بارت گفت چه، فوكو گفت چه؟ و چراهايي از اين دست كه هم گوينده موقع گفتنش دچار ترديد است و هم كسي كه قرار است به اين پرسش پاسخ بدهد. در يكي از همين جلسات جواني همين سوال را از آقاي فتح الله بي نياز پرسيد كه ايشان هم ترجيح داد بگويد" بماند بعد بيرون از اينجا حرفش را مي زنيم"
واقعيت اين است كه بايد داستان و رمان ايراني را خواند و اتفاقا جدي هم خواند حتي به همين نبايد بسنده كرد در كنار داستان و رمان شعر را هم بايد جدي خواند و تئاتر را هم بايد جدي ديد اما نبايد فراموش كنيم كه ما فقط مونتاژكاريم. در بهترين حالت بهترين نويسنده هاي ما مقلدين خوبي هستند اگر به واژه تقليد اعتراض داريد مي توانيم با كمي تعارف بگوييم خوب تكنيك و زيبايي شناسي غربي را دروني كرده اند. آيا صادق هدايت مقلد نيست؟
دوستي در كامنتي نوشته بودند مگر داستان و ادبيات مهندسي است كه عقب باشيم يا يك چنين مضموني! تعجب مي كنم از اين حرف. مگر غير از اين مي تواند باشد اگر مهندسي را از ادبيات بگيريم مي ماند مشتي احساسات بي شكل و پوچ كه در دفترچه خاطرات دخترهاي 13 ساله ناب ترين شكلش را مي توان پيدا كرد. ادبيات سفت و سخت تر از رياضي فرمول است و فرمول و فرمول هر كس غير از اين مي گويد يا تنبل است و ناتوان از آموختن يا مغرور است و روحيه شاگردي ندارد و يا كلا از مرحله پرت است و ادبيات را با ذكر گفتن اشتباه گرفته است. حال اگر بپذيريم كه ادبيات قاعده دارد و اين قاعده ها مرحله به مرحله و لايه به لايه عميق تر مي شوند تا به نوعي فلسفه ختم شوند قاعتدا بايد پذيرفته باشيم كه نه ايده سازي و نه عمل به چنين ايده هايي در كشور ما انجام نمي گيرد. بستر آن هم وجود ندارد.
به عنوان مثال يكي از بستر هاي اجتماعي مهم توليد رمان جنگ بورژوا با فئوداليته و بعد با خود است آيا چنين جنگي در ايران معنا دارد؟ يكي از بستر ها احترام نظام سياسي، اجتماعي و فرهنگ عمومي به فرديتي است كه نويسنده با پشتوانه آن بتواند نگاه خود را و منيت خود را بروز دهد آيا واقعا چنين بستري وجود دارد؟ چقدر از نويسنده هاي ما براي خود طبقه روشنفكر هر روزه بايد توضيح بدهند كه "به خدا اين يك داستان تخيلي است"، " به خدا من منظورم شما نبوده ايد." براي نوشتن داستان و رمان بايد به فرهنگ واكاوي و اعتراف احترام قايل شد آيا چنين فرهنگي در ايران وجود دارد؟ مگر خود روشنفكر جماعت ما نمي گويند كه" در ايران هر كسي كه وبلاگ نويسي مي كند مثل اين است كه با زير شلواري در خيابان قدم مي زند" من ترديد دارم در چنين بستري بتوان نويسنده تربيت كرد. مي ماند توليد تئوري و كارگاه هاي عملياتي كردن اين تئوري ها كه بايد در غرب دنبالش بگرديم.
ياد حرف اورهان پاموك افتادم در "يني حايات" (زندگي نو) كه رمان را سنتي غربي مي داند. اين سنت تنها و تنها در غرب معنا دارد.خود پاموك در يني حايات كاري كه مي كند همين است كه ثابت كند رمان تنها يك قالب ادبي نيست كه آن را بگيريم و مخلفات ايراني يا هر جاي ديگري تويش بريزيم مثل سرهم بندي هاي صنعت اتومبيل سازي كه ته اش مي شود "خودرو ملي" كه نه تئوري حركتش مال ماست، نه طراحي موتور و توليد موتورش و نه فرهنگ استفاده اش و نه هيچ چيز ديگرش اما با اين همه از توليد داخلي اش خوشحال مي شويم جشن هم مي گيرم. بحث رمان و داستان هم همين است اما با ظرافت و دقت بيشتري.
براي همين است كه عرض كرده بودم داستان و رمان هاي ايراني جنبه جامعه شناختي دارند نه زيبايي شناختي : بايد بخوانيم ببينيم كه ذهنيت نويسنده ايراني چيست و مردم و روابطش چگونه اند اين ها را يك نويسنده بهتر مي بيند تا يك سياستمدار. اما وقتي كار زيبايي شناسي است، تحليل و تئوري و نظريه پردازي و طبقه بندي و اين چيزهاست و بعد نمونه هاي عالي شان كه در بسترهاي عالي تر شكل گرفته اند بايد به سراغ غرب برويم. من با نظر آن دوست محترمي كه مي گويد خارج لفظ مبهمي است موافقم. منظور از خارج بايد مشخص شود. منظور من فرانسه، روسيه و انگليس است. امروزه امريكا را كه ادامه سنت انگليسي است به دليل شي زدگي و خلق آدم هاي ناقص و مضحكش از جرگه ادبيات خارج مي كنند. در مورد اسپانيا و ايتاليا با تمام قدرتي كه دارند اين ترديد وجود دارد واقعيت اين است كه نقش مهمي هم در شكل گيري ماجرا و ادامه آن ندارند. همه جا از سروانتس حرف به ميان مي آيد اما اين مربوط به 300 پيش است و هيچ منتقدي در جهان وقتي از رمان و داستان حرف مي زند نامي از اسپانيا نمي برد. ماركز كلمبيايي و فوئنتس مكزيكي و بورخس آرژانتيني هم كه همه به ادبيات اسپانيا كمك مي كنند جز نمايش تقلدي عالي از ادبيات سه كشوري كه نام بردم كاري نمي كنند. بورخس خود اعتراف مي كند:" هر كس تقديري دارد و تقدير من هم شكسپير بوده است."
آقاي شكراللهي عزيز چيزي كه ديروز نوشته بودم پريد. اين كامنت بلند را هم به احترام شما دوباره نوشتم. به هر حال بحث خوبي بود بايد همه كامنت ها را دوباره با دقت بخوانم.
۰۰:۰۶ ۱۳۸۷/۰۶/۲۷ تمام تحلیل‌ها یک طرف، تحلیل آقای محمد مطلق هم یک طرف. ایشان واقعن مطلق هستند. مارکز و قوئنتس و بورخس فقط مقلدانی هستند که از آن سه کشور تقلید می‌کنند!
۰۹:۰۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۷ ضمنا آقاي مطلق چه قدر با وجدان راحت آمريكا را از جرگه ادبيات خارج مي كنند. جالب اين كه بحث در مورد داستان كوتاه است و در حال حاضر (به قول آقاي مطلق امروزه) برخي نيز معتقدند خلاق ترين جريان داستان كوتاه، متعلق به اين آمريكايي هاي خارج از جرگه است. كمي مكث.
۱۵:۰۹ ۱۳۸۷/۰۶/۲۷ جناب آدم من در جايگاهي نيستم كه امريكا را از جرگه ادبيات خارج كنم گفتم چنين نظرياتي وجود دارد. البته هنري ميلر يكي از كساني است كه با قاطعيت در " ادبيات مرده است" چنين حكمي مي دهد و دلايل زيادي هم مي آورد. باور كنيد خود من عاشق ادبيات امريكا هستم و سالينجر و سال بلو و اندرسن و همينگوي و... را مي پرستم. شما دچار سوتفاهم شده ايد. نقدي كه من دارم نقد خود "خارجي" ها به خود "خارجي" هاست. اين را هم مي دانم كه خوشآمد و بد آمد من فرقي به حال واقعيات ندارد. راستي مي توانيد بگوييد كدام تكنيك و روش به نام همينگوي در ادبيات ثبت شده( كاملا بازاري دارم حرف مي زنم، چانه بزنيم اصلا) همينگوي اگر بزرگترين نباشد لااقل يكي از بزرگان ادبيات امريكا كه هست او بعد از شاگردي اندرسن به فرانسه رفت تا داستان نويسي ياد بگيرد، غير از اين است؟ ازراپاند به او گفت فلاني هرچه خوانده اي و ياد گرفته اي بريز دور برو برادران كارامازوف داستايوفسكي را بخوان تا بعد با هم حرف بزنيم، غير از اين است؟ همه قبول داريم كه او نويسنده بزرگي است اما آيا مقلد مكتب روسي و فرانسوي در نوشتن نيست؟
به جناب آقاي صادقي هم پيشنهاد مي كنم لااقل "حافظه شكسپير" بورخس را بخوانند. كتابي دم دستي است و نيازي به توضيح بيشتر و قراين و شواهد ديگري ندارد....
۰۴:۴۴ ۱۳۸۷/۰۶/۲۸ قصد مجادله با آقای مطلق ندارم. ولی بعضی مسائل گنگ که می توانند موضوع یک پایان نامه ی خوب باشند را با لحنی بیان کرده که انگار بدیهیات است. به قول شاعر کلی گویی آفت شعر است حرف مفت آفت ذهن.
"ازراپاند به او گفت" ؟ این چه قیاس مع الفارقی است؟
منظور شما از تقلید چیست؟ این واژه بار مثبتی برایتان دارد یا برعکس؟ فرق تقلید و الهام و تاثیر دقیقن چیست؟ با کلمات بازی نمی کنم. اگر نقدی هست باید از قواعد پیروی کنیم.
برای توضیح می توانیم از بارت کمک بگیریم. خود داستایوفسکی متاثر از کی بود؟ رابطه ی بینامتنیت آثار را مشخص کنید.
همینگوی تکنیک های زیادی به اسم خود کرد و بعد خودش را کشت. اصل بر براعت است. شما می گویید او المان های خود را ندارد؟ شهرتش هالیوودی است؟ عاریه ای هستند؟
پس دقیق بگویید. یکی از داستان های کوتاهش را بیاورید و شفاف در مورد اجزای آن صحیت کنید.
اصلن فکر نکنید این جنس صحبت بازاری است یا کارگاهی است. به هر حال من دوست دارم بدانم شما از چه منظر زیبایی شناختی یی به همینگوی و بورخس نگاه کردید که یه این نتیجه رسیدید. کدام جمله هایش شما را به این فکر انداخت.
راستی من حافظه ی شکسپیر را خوانده ام.
۱۰:۵۲ ۱۳۸۷/۰۶/۲۸ مقلد بودن در ادبيات يك چيز است، از جرگه ادبيات خارج شدن يك چيز. خود روس ها هم تا پوشكين هيچ سابقه اي در ادبيات مدرن نداشتند و مقلد اروپاي غربي به خصوص فرانسوي ها بودند. اصلا معجزه ي رمان روس در نيمه دوم قرن بيستم در همين نبود سابقه در سنت ادبي است كه كارشناسان را متحير كرده است. ممكن است آمريكايي ها هيچ تكنيكي را به ثبت نرسانده باشند (آدم ياد سازمان ثبت اختراعات مي افتد) اما از جرگه ادبيات خارج نشده اند.
۲۳:۰۶ ۱۳۸۷/۰۶/۲۸ جناب آرمان قصد مجادله نداريد اما قصد فحاشي داريد جالب است. برادر من حافظه شكسپير را نخوانده اي من مطمئنم تعريف افلاطون و ارسطو از تقليد را هم نخوانده اي و پريده اي به بارت ول كن.
لطفا برايم از زيبايي شناسي همينگوي بگو بدون رابطه بينامتنيت بدون ايماژيست هاي فرانسه و... مي دانم مي خواهي بگويي توصيف هاي جالب دارد و... مل كن راستي مي داني تويوتا يكي از بهترين ماشين هاي عالم است؟ اما وقتي از زيرساخت هاي اين صنعت حرف مي زنيم اصلا به ياد ژاپن مي افتيم؟ منظور من هم اين نيست كه شهرت تويوتا هاليوودي است و... من اصلا نمي دانم مشكل شما چيست راستي مشكل شما دقيقا چه چيزي است واضح بگوييد ايميل بزنيد، شماره تلفن مي دهم و مشتاق مي شوم به جاي اينكه در وبلاگ جناب شكراللهي به قول شما حرف مفت بنويسم كمي گپ دوستانه بزنيم بلكه بنده هم چيزي ياد بگيرم
۱۷:۳۹ ۱۳۸۷/۰۶/۳۰ درود
ببخشيد من وارد بحث تخصصي شما شدم
فقط خواستم بگم امسال هشتادمين سالروز تولد سهراب است و به همين مناسبت ما مراسمي را با حضور شاعران بزرگ كشور مانند سيد علي صالحي و سركار خانم ناهيد كبيري و كاميار عابديي و چند شاعر كاشاني در كاشان داريم برگزار ميكنيم اگه شما هم دوست داشتيد خبر بديد تا در خدمتتون باشيم .
۰۴:۰۰ ۱۳۸۷/۰۷/۰۴ این حضرت آقا که معلوم ست دست کم درسش را _ چه در ادبیات و چه ظاهرا" بده بستانهایهای بخصوص مدافع سانسور در ایران و...ــ خوب یاد گرفته ودارد درس پس می دهد ، انگار مردم ایران و یا دست کم خواننده های ادبیات جدّی فارسی را خر فرض کرده که رفته بالای منبرــ به گفته ی برادران.
امّا آقا شکر و...یزدانی خَرم یا... که متأسفانه هر روزهم و طاعونوار بیشتر افتاده اید به به جان این ادبیات نیمه جان فارسی، یادتان باشد: ا ین نواله ها دایمی نیست به خدا . ضمنا خوانندهی مطالب شما ، فوقش به خود می گوید بروم ببینم این آقا که اینطوری خوب نسخه می پیچد خودش چه کرده؟ آخر اگر فقط نقد می نوشتید خوب باز یک چیزی، اما شما ها آخر می خواهید همه کارهارا با هم بکنید: هم شعر بگویید، هم قصّه ی کوتاه و بلند و رمان بنویسید وهم ضمنا نقدکنید> پس من هم حق دارمبپرسم از شما که خودخضرت تان چه گلی زده اید به سر این ادبیاتی که اگر مستقل باشد ونه جزو مافیای شما ــ وشما بخوانید صفارهرندی .
برو ببینم آقای استاد خودت چند مرده حلاجی ــ هم تو وهم آقایانی که تو تبلیغشان می کنی و آنها هم حضرتعالی را.
آقا جان! استاد ! گوش نده به همکاران ارشادی ات و با وعده ی چاپ شاگردان حضرتعالی ووو، که رسما وعده ست.
حتما فردا هم که چاپ نشود باز وا اسفها ووو.وو را باید منتظر باشیم. واینکه ببینید به کتابهای استا شکراله اجازه نمی دهند و... نه؟
وحتما شما ها فکر هم می کنید آدمهای شرافتمندی هستید که دارید، بی هیچ چشمداشتی از جمهوری اسلامی ، به ادبیات جدی و درست خدمت می کنید؟ آره وفکر هم می کنید مافیایی که ساخته اید را نه کسی می شناسد ونه هم .... وشما می مانید بر سراین سفره ی گدا پرور و دلتان را خوش می کنید به نواله ای که از سر صدقه سری صفارهرندی و امثال آنها جلویتان پرت می کنندو شما هم یادتان می رود که برخی دارندشما را نشسته ، مثل گدا ها ها بر سر این سفره ی خونی... نگاه می کنند. باشد .
این نیز بگذرد...
۰۰:۱۸ ۱۳۸۷/۰۷/۲۰ مرسی از دوستی که لینک مصاحبه ی خانم فراهانی رو اینجا گذاشتن. من امریکا زندگی می کنم و خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاده. برای خانم فراهانی آرزوی موفقیت های زیادی می کنم. ایشون با انگلیسی درست و لهجه ی زیباشون و حرفای قشنگشون روی مارو سفید کردن. نه زیادی ناسیونالیست بازی درآوردن نه جوگیر شدن واقعن خودشون بودن منطقی و زیبا و معلومه که از خانواده ی بافرهنگی هستن. مطمئنم ایشون با این دید و زیبایی و سادگی و خوشرویی و ... رل های مهمی را بازی خواهند کرد و ایران را روسفید. ممنون از هرکسی که در گلشیفته شدن گلشیفته خانم نقش داشته. آقای خوابگرد درسته که این نظر برای شما و سایتتون هیت های زیادی آورد اما شما یک جور تب لویدی رفتار کردید و به جمهوری اسلامی نون قرض دادی. حجاب یک انتخابه اما نه برای این که شما مردها رو راضی کنه. شما هیچ چیز قابل بحث دیگه در این خانم هنرپیشه ندیدی که بخواهی با مردم مطرح کنی؟ شما با این کارت باعث چیپ بودن و عقب مانده بودن بحث ها می شوی. جلو رشد مردم را نگیرید چون فقط یک تریبون دارید بخشی از حل مشکلات نیستید جزیی از مشکلات نباشید. جمهوری اسلامی و عقاید عقب افتاده ی از پیشین کافی ست برای این مردم. مرسی از توجه تون
۱۳:۳۲ ۱۳۸۷/۰۷/۲۲ به نظرم سوال ، سوال اشتباهي است؛ اينكه داستان ايراني بخوانم يا نخوانم ، فقط يك جواب دارد: مگر كسي جلويت را گرفته؟! دوست داري بخوان ، نداري نخوان!
اما اگر بگويي هدفت از خواندن چيست و بعد بپرسي آنوقت جوابها مشخص تر مي شود. براي سرگرمي ، براي آموزش ، براي الهام ، براي شناخت جامعه ايراني و ...
بنابر اين سوالت را درست كن تا جوابها تو را بيشتر گمراه نكند!
۱۵:۲۴ ۱۳۸۷/۰۸/۰۹ سلام.منم از این ایده همیشه ناراحت شدم و متاسفم.منم درگیر بودم و حالا تنها جوابی که ÷یدا کردم رو به شما میگم.دنیای کوچیک ما نمی زاره یکی از خودمون رو بهتر ببینیمباید خارج از ما باشه که ارزش داشته باشه.همه رو بخون. هر قدر میتونی.ایرانی خارجی نداره.دنبال جوابتم نرو مطمئن باش ÷یداش نمیکنی.موفق باشی.
۰۲:۲۶ ۱۳۸۸/۰۹/۲۱ راستش اره میشه همنظر بود با فقر داستان فقری ه بیشتر فقر زندگیه برای فرار راهی پیدا نمی نیم انگارجز قایم شدن پشت لمات زیبا و اهنگین پناه ببریم به لمات به خالق فقیریم در زندگی جایی برای رفتن و اری برای ردن نداریم جز دنبال دویدن فراموشی گرفته ایم زندگی توی داستان فارسی م هست برای ردن

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.