بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

حسین جاوید (کتابلاگ) مجموعه‌داستان دوم علی قانع را که امسال چاپ شده ( به نام «مورچه‌هایی که پدرم را خوردند»)، خواند و و در وبلاگش آشکارا و بی‌پیچیدگی نوشت که از این کتاب بدش آمده؛ خیلی هم بدش آمده. در کنار بدگویی بی‌پرده از این کتاب، چند سطری هم درباره‌ی نویسنده‌ی کتاب گمانه‌زنی نادرست کرده بود که وقتی به او ایراد گرفته شد، او این چند سطر را هم برداشت تا دیگران فکر نکنند قصد او توهین به نویسنده یا تحقیر او بوده. علی قانع با خواندن این یادداشت، برآشفت که از یک نظر حق هم داشت. او دو تا از داستان‌هایش را برای من فرستاد تا به نادرستی داوری حسین پی ببرم. به او پیشنهاد کردم خودش پاسخ یادداشت او را بنویسد و به او اطمینان دادم که یقیناً حسین آن را در وبلاگش، بی‌کم‌ـ‌وـ‌کاست خواهد گذاشت، اگر هم نگذارد، من در خوابگرد می‌گذارم. پاسخش را نوشت، و برای من و حسین فرستاد، حسین هم آن را در کتابلاگ منتشر کرد. البته حسین باز هم چند سطری را به داوری پاسخ علی قانع برخاست، ولی وقتی انتقاد مرا شنید و نیز دید که این چند خط به دیگران پیش‌داوری اخلاقی می‌دهد، با شهامت آن چند سطر را هم حذف کرد و چند سطری با عنوان «توضیح» بر مطلب اخیرش افزود و پوزش هم خواست. خب، این‌ها را گفتم که چی؟ که نکته‌ای را یادآوری کنم به این بهانه.

نوشته‌ی حسین جاوید در مورد این کتاب، نه نقد بود و و نه مرور به معنای ادبی‌اش. خود او هم این را می‌دانست. او کار بسیار ساده  و درستی کرده بود؛ بدون تعارف نوشته بود از فلان کتاب بدش آمده، و موج بدآمدنش را در سطر سطر نوشته‌اش دوانده بود؛ همین. آن‌چه واکنش منفی و تند ما را برانگیخت، این نکته بود که ما خیال می‌کنیم یا نباید درباره‌ی کتابی بنویسیم، یا اگر نوشتیم باید آن نوشته یا «نقد» باشد یا «مرور» یا دست‌ِکم «معرفی». و انگار از روی عادت خواسته‌ایم این شیوه را در فضای وبلاگ‌ها هم پیاده کنیم. این که کسی بگوید از فلان کتاب خوشش آمده یا بدش آمده و این خوش‌آمد و بدآمد را آب و لعاب بدهد برای‌مان، در خلوت‌های دوستانه ایرادی ندارد، ولی شکل نوشتاری دادن به این نظر در وبلاگ انگار بدجوری برای‌مان نامأنوس است. همین نگاه بد را بر سر رمان «نفس نکش، بخند، بگو سلام» حسن بنی‌عامری هم من تجربه کرده‌ام پیش‌ترها، که در بخش نخست نوشته‌ای، فقط احساسم را درباره‌‌ی آن رمان، با آب و لعاب و با فرمی خاص نوشته بودم، و خیلی‌ها را ناراحت کردم از جمله بنی‌عامری عزیزم را.

می‌پذیرم که اگر مثلاً حسین جاوید به جای این یادداشت، به نقد جدی آن کتاب، هرچند کاملاً منفی برمی‌خاست، ارزش نوشته‌اش بسیار بیش‌تر می‌شد و چه بسا تازه ارزش می‌یافت؛ ولی چه بلایی قرار است سر خودمان بیاوریم با محروم کردن خودمان از بیان نظر دم‌دستی و احساس‌مان نسبت به یک اثر هنری و ادبی. چرا آن که احساسش را درباره‌ی کتابی یا فیلمی می‌نویسد، تیر یا تیرهایی هم روانه‌ی شخصیت دارنده‌ی اثر می‌کند، و چرا دارنده‌ی اثر، و درست‌تر بگویم که چرا بیش‌تر ما، نمی‌توانیم با کسی که ارزش اثرمان را انکار می‌کند، قهوه‌ی دیگری بنوشیم؟

از چیرگی ناگواری‌های فرهنگی و هنری در عرصه‌ی عمومی و دولتی رها شوید و به اصل ماجرا توجه کنید. به این بنگرید که گفت‌وگو مگر تنها به به‌به کردن و سفره انداختن و در هزار پرده سخن گفتن و نقد کردن است؟ در همین مورد تازه، اگر از تکه‌پراکنی‌های غیراخلاقی هر دو طرف به هم بگذریم (که البته حسین این بخش‌ها را پاک کرده و پوزش هم خواسته)، مگر چه بلایی فرود آمد؟ چه فاجعه‌ای رخ داد؟ من یکی که می‌پندارم نفس همین گفت‌وگوهای تند، کمک بزرگی به بالندگی آدم‌ها و نوشته‌های‌شان می‌کند؛ منتقد یا نویسنده فرقی نمی‌کند. نکته این است که وقتی در چنین موقعیتی قرار می‌گیریم، چون در فضایی رسانه‌ای این اتفاق بازمی‌تابد، همواره داوری را به مخاطبان وابگذاریم.

حسین جاوید برای من بسیار ارزشمند است، چون هنوز به جرگه‌ی منتقدان و نویسندگان حرفه‌ای درنیامده تا نقش‌آفرینی و محافظه‌کاری و خاله‌خشتک‌بازی و پشت‌هم‌اندازی را شیوه‌ی خود کند و او را می‌ستایم که وقتی از او انتقاد می‌شود، بر سنگ حماقت و بلاهت و ناپخته‌کاری نمی‌کوبد. علی قانع را هم دوست می‌دارم، چون می‌دانم که در گیر و دار کدام‌گونه زندگی و با چه پشتوانه‌ای از شور و عشق  و در کدام کنج پرت‌افتاده‌ای، فروتنانه داستان می‌نویسد و داستان می‌نویسد و داستان می‌نویسد. گفت‌وگوی انتقادی تند میان این دو تن، برای من بسیار شوق‌انگیز بود و برخلاف برخی، این گفت‌وگو را سودمند می‌دانم. ولی پرسشی هم دارم از خودمان، که تا کی می‌خواهیم گفت‌وگو را در هر سطح و با هر کیفیتی، تمرین کنیم؟ زمانش نرسیده از تمرین‌کردن بگذریم و گفت‌وگو را، بی‌درد‌‌-و-خون‌ریزی، به جای «تمرین کردن»، انجام دهیم؟

نظرات خوانندگان
۰۲:۴۰ ۱۳۸۵/۰۷/۰۲ سلام
نمیدونم چرا تا حالا هیچ وقت جراءت نکردم برای شما نظر بذارم !!!!تا چند وقت پیش میگفتم تو که وبلاگ نداری دخالت نکن حالا هم.....
نمیدونم !!!!!
۰۸:۵۵ ۱۳۸۵/۰۷/۰۲ به نظرم آقاي قانع كلي هم خوشحاله الان. عمرا هيچ نقد مثبتي نمي ‌تونست اندازه‌‌ء اين ماجرا اسم كتابشو معروف كنه! فكر كنم تو دلش تشكر هم مي كنه از شما
۱۰:۰۷ ۱۳۸۵/۰۷/۰۲ سلام
خوش به حال حسين جاويد و علی قانع که دوست خوبی مثل شما دارن
با يک مقاله از روانشناسی بيچاره جامعه که توقيف شد منتظرم
اصلا چرا توقيف شد؟
اين کدای نظر خواهی شما چرا انقد ناز دارن؟
۱۰:۲۷ ۱۳۸۵/۰۷/۰۲ از لحن پاسخگويی نويسنده خوشم نيامد.و کلا فکر ميکنم به هر دليلی و در جواب هرگونه يادداشتی نويسنده نبايد از داستانش دفاع کند.چون او نوشته که يک عده بخوانند و لذت ببرند و عده ای هم خوششان نيايد!ولی در مورد حسين.با اينکه بار اول او هم تند و تيز برخورد کرده بود و الان قضيه را رفع و رجوع کرده...ولی از ته دل ميخواهم که هيچ وقت وارد آن بازی های منتقدين حرفه ای نشود.
۱۲:۳۴ ۱۳۸۵/۰۷/۰۲ به قول دکتر شميسا. نقد را بايد برای اثری نوشت که از نظر منتقد دارای اين ارزش باشد. به نظرم اگر کسی اثری را فاقد ارزش می‌داند باید از کنارش بگذرد.
۰۲:۰۳ ۱۳۸۵/۰۷/۰۳ سلام
بااجازه. ما به شما لینک دادیم
۱۱:۰۱ ۱۳۸۵/۰۷/۰۳ منم ترجيح می دم يه فضای حداقلی برای بيان همين خوش آمدن و بد آمدن پيش پاافتاده باقی بمونه. خودم هم در مورد هر کتابی که می نويسم در حد يک پاراگراف اظهار نظر شخصی است. تنها يادگاريهايی که از کتابها برايم می ماند هم همین ذوق و دلزدگی لحظه ايم است از اين (به تعبير بنيامين) فاحشه های کاغذی ای که يک دو شب يا حداکثر يک هفته مهمانم بوده اند.
۱۱:۳۶ ۱۳۸۵/۰۷/۰۳ دليلی نيست که حتمن سيروس شميسا درست بگن...
تا منتقد که باشد و نقد چه ...
منتقد ديده صاحب اثر را درک کند يا ...
۱۴:۰۴ ۱۳۸۵/۰۷/۰۳ آقای شکر اللهی عزيز ٬ چون نمی دانستم چطور می شود سايتی را برای لینک دادن در هفتان به شما پيشنهاد کرد اينجا برايتان کامنت گذاشتم. می خواستم سايت زير را ببينيد و اگر فکر کرديد خوب است لینکش را در هفتان بگذاريد. عکسهای يک عکاس ايتاليايی است از ايران و بسيار زيباست :
http://www.riccardozipoli.com/
با تشکر فراوان
۰۵:۵۸ ۱۳۸۵/۰۷/۰۴ بايد بگم سايت خيلی خوبی
راستش خيلی وقت دنبال يک همچين جايی
مي گشتم
وحالا خوشحالم که پیداش کردم
۱۱:۳۷ ۱۳۸۵/۰۷/۰۴ فکر می کنم اگر می خواهيم نظر دم دستی و حس اوليه يا از اين دست را انتشار دهيم بد نيست اين را در متن تذکر دهيم تا مخاطب هم - در صورت نداشتن پيش آشنايی - تکليف خويش را بداند .
۱۴:۴۸ ۱۳۸۵/۰۷/۰۴ آقای شکرالهی عزیز سلام. این کامنت من مربوط به لینک شما به سایت جن و پری ست. فکر نمی کنید کمی بی انصافی کرده اید؟ سایت جن و پری تنها تغییری که کرده این است حالا آرشیو دارد و فقط مطالب به روز روی صفحه ی اول دیده می شود. و من شخصن می دانم که خانم الیاتی قصد داشت که این تغییر و تغییرات دیگری در ساختار سایت بدهد که شامل مقدار زیادی وقت و پول می شود و کم کم امکان پذیر است. من زحمات دوستانی چون آقای دهقان را ندیده نمی گیرم اما جمله ی شما مقدار زیادی بی انصافی و در نظر نگرفتن نقش اصلی خود خانم الیاتی به عنوان سردبیر است.خواهش می کنم توضیح بدهید که آیا این از ارزش نگذاشتن و جدی نگرفتن کار زنان است یا...؟ با تشکر
:::: خوابگرد
خانم بداغی عزیز
این چه حرفی‌ست که می‌زنید؟ البته که اعتبار و جن و پری به خانم الیاتی‌ست و زحمت و هزینه‌اش بر دوش او. برداشتی تا این حد نادرست از لینک من برایم عجیب بود واقعاً. همین که صفحه‌ی معرفی مطالب هر شماره سر و شکل گرفته باشد به همت آقای دهقان، خودش یعنی تاثیر (خودتان هم که گفته‌اید.). منظور من همین بوده و نیز یک جور تشویق آقای دهقان که از دوستانم است و نیز تایید انتخاب خانم الیاتی. به‌یقین برداشت‌تان اشتباه است. جن و پری از بهترین همسایه‌های من است، با مدیر دانا و زحمتکش‌اش و با همکار جوان و تازه‌نفس‌اش.
۲۳:۴۳ ۱۳۸۵/۰۷/۰۴ وبلاگ نویس عزیز، جمعی از دوستانت در وبلاگستان در حال پژوهش در زمینه ی وبلاگ و چت می باشند. از شما دعوت می شود در نظرسنجی اینترنتی این پژوهش شرکت کرده و در صورت تمایل با ما همکاری نمایید.
۰۱:۳۳ ۱۳۸۵/۰۷/۰۵ شما را نيز سپاس.../
۱۳:۳۴ ۱۳۸۵/۰۷/۰۵ لینک به مطلب ما نسل بدی هستیم، بسیار عوامانه و سطحی بود. این حرف تنها در برگیرنده یک زاویه از تاریخ جنگ ایران و عراق است بنابراین سطحی باقی می ماند.
۲۱:۳۴ ۱۳۸۵/۰۷/۰۶ به نظر من کاملا سطحی نگری بود
۰۳:۲۰ ۱۳۸۵/۰۷/۰۷ سلام جناب شکر اللهی.
حقير. لينك شما رو در قسمت پيوند هاي بلاگم ثبت كردم.
بنابر اين تبادل لينك. عين عدل است(مزاح)
اميدوارم لينك مرا در وبتان قرار دهيد.
يا حق
۰۳:۲۲ ۱۳۸۵/۰۷/۰۷ سلام جناب شکراللهی.
حقير. لينك شما رو در قسمت پيوند هاي بلاگم ثبت كردم.
بنابر اين تبادل لينك. عين عدل است(مزاح)
اميدوارم لينك مرا در وبتان قرار دهيد.
يا حق
۱۵:۴۱ ۱۳۸۵/۰۷/۰۹ سلام عرض کردم آقای شکرالهی . استاد دوردست داستان من را خواندید؟ اگر هم که مقبول نيافتاده بود برای شمای نازنين- يک ایميل . کامنتی چیزی که نشان بدهد ما ارزش اعتنا شدن را داریم بد بود فرستادنش؟
راستی اگر بدتان نمی آید باید بگویم من هم نقد جاوید را خوانده ام اما نگران روزی هستم که خودتان بفهمید به چه قیمتی از کسی تعریف کرده اید که نقادی که هیچ از خود ادبیات هم آنقدر سر در می آورد که مادر بزرگ پیر ما ! عجبا اینجا یک تساوی برقرار شد به نظرم : نویسنده = نقاد همان طیف نویسنده
یا حق

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.