

صناعتپردازی پسامدرن در رمان «شب ممکن»
به قلم دکتر حسین پاینده، دانشیار نظریه و نقد ادبی دانشگاه علامه طباطبائی 
هميشه در گپوگفتهای خودمانی با دوستان نزديکم گفتهام که حتا يک وبلاگ کوچک هم، به عنوان يک رسانهی کوچک، بهتأثير بالارفتن نسبی خوانندگانش، ايجاد قدرت میکند؛ قدرتی که حتا باعث میشود آنها که رسم و زبان وبلاگ با سليقهشان جور نيست و يا با منافع کوچکشان روياروست، حفظظاهر کنند و تظاهر به ارادتورزيدن به صاحب وبلاگ کنند. صاحب رسانه با «قدرت رسانهای» چند برخورد متفاوت دارد. کماند کسانی که به آن واقف نمیشوند و همانگونه که بودهاند، پيش میروند. [اين که میگويم «کماند»، چون کسی که توانايی درک اين موقعيت را نداشته باشد، از اساس قادر نيست رسانهاش را به اقتدار برساند؛ مگر در موارد خاص.] برخی هم هستند که به محض دريافت نشانههای قدرت، جايگاه گم میکنند و چه در فرم(لحن و زبان) و چه در موضوع دچار دگرديسی میشوند. شروع به چشم دراندن به ديگران میکنند و حرفهايی میزنند که شايستگیاش را ندارند. اين وضعيت از ميزان مخاطبان رسانه (بسترسازان اصلی قدرت) کم نمیکند، ولی از تأثيرپذيری، تأمل و واکنشخيزی آنان کم میکند. به جای آن که به نمونهی موجود چنين رسانههايی در عرصهی وبلاگها اشاره کنم، بگذاريد از مثال مشهور تلويزيون رسمی ايران (در وضعيت فعلی) استفاده کنم.
اما صاحب رسانههايی هم هستند که پس از درک اقتدار رسانهای خويش، دچار دگرگونی در فرم و محتوا میشوند، ولی نه بدانسان که برای دستهی قبلی برشمردم. لحن و زبان ايشان به جای تند و تيز شدن و بیپروايی به سمت وسواس و فرهيختگی پيش میرود و در موضوع نيز افزون بر سنجش هميشگی صلاحيت در ورود به موضوعات، از جايگاه «حاکم» (بهمعنای منبع صدور حکم) به جايگاه «مشاور» (به معنای ارائهدهندهی گزينههای مطلوب) نقلمکان میکنند. اين وضعيت، هم قادر است بر شمار مخاطبانشان بيفزايد و هم بر ميزان تأثيرگذاری آنها، ضمن آن که به شدت نيز (در موارد خاص) واکنشبرانگيز میشوند. نمونهی (با مسامحهی) چنين رسانهای در عرصهی وبلاگها، وبلاگ سيبستان است متعلق به مهدی جامی.
اگر (به عنوان مثال) شمار بازديدکنندگان وبلاگ سيبستان ده برابر رقم کنونی شود، به يقين اقتداری چند برابر نصيب صاحبش میکند که البته در اين مورد خاص و با شناختی که از صاحب آن يافتهام، او همچنان جزو دستهی سوم باقی خواهد ماند. اما اين دسته که من مايلام به آنها لقب «فرهيختگان مستقل» بدهم، به نسبت برخورداری از موهبت اقتدار، زنجيری به قطرهای گوناگون نيز بر دستان خود احساس میکنند که همان «حساسيت» ناشی از اقتدار است. به همان ميزان که صاحب رسانه احساس میکند تأثير گستردهتری میگذارد و تحسين بيشتری برمیانگيزد، به همان ميزان دستش بيشتر میلزرد و انديشهاش بيشتر مور مور میشود. ماجرا به اين جا ختم نمیشود؛ روی ديگر سکهی حساسيت، واکنشیست که مخاطبان (موافق و مخالف) نشان میدهند. وقتی رسانهای روی يکی از پلههای اقتدار نشسته باشد، کوچکترين نظر شخصی صاحب رسانه میتواند تندترين واکنش مخاطبان را برانگيزد. حتما نمونههای زيادی را از اين وضعيت ديدهايد. گاه اين وضعيت تا جايی پيش میرود که مخالفان حق مالکيت صاحب رسانه را نفی میکنند و موافقان از حق اشتراک مخاطبان ياد میکنند. حتما خواندهايد يا شنيدهايد که به صاحب وبلاگی گفتهاند «تو غلط میکنی که فلان نظر را در وبلاگت مینويسی.» و يا «وبلاگ شما فقط متعلق به شما نيست که کوتاه بياييد.»
اينها درک شخصی من از وضعيت رسانهای وبلاگ و نسبت آن با قدرت و حساسيت ناشی از آن است. به واسطهی اين درک گمان میکنم بيشتر مخاطبان خوابگرد (و نه همهی آنها) از من انتظار دارند که در دستهی سوم قرار بگيرم. اين آرزوی خودم نيز هست. اما اگر اين وبلاگ به جايگاهی رسيده که نبودش را ديگران خلأ فرهنگی در وبلاگستان توصيف میکنند، من به جای بر خويش باليدن، بر خويش میلرزم. اين معنايش برای من اين است که خوابگرد جريانسازی کند، صادق باشد، اهل معامله نباشد، قلمش را نفروشد، نوچه نشود، با نام کسی خودش را بالا نکشد، تهمت نزند و... اما با اين حجم از «حساسيت» ناگزير، آيا میشود چنين بود؟
پيشانینويس خوابگرد «نگاه انتقادی به فرهنگ، هنر و ادبيات» است. غصه و ترس چندانی از مديران نظام ندارم، چرا که نه سواد سياست دارم، نه اهل سياستورزیام و نه دل و جربزهاش را دارم. خلاصه آن که مرا با ايشان کاری نيست، مگر آن که ايشان را با من کاری باشد که خدا نکند! بيم و هراس من اما از حساسيتیست که عموم مخاطبان خوابگرد و بخشی از اهالی فرهنگ نسبت به اين وبلاگ دارند. گمان میکردم اين وقفه، از ميزان حساسيتها کاسته باشد اما انگار چنين نيست. اين حساسيت است که دست و پای مرا میبندد. ماجرا اين است که ما پيش از آن که با ديگران درگير باشيم، با خويش درگيريم. از فردا که نقدی بر فلان کتاب منتشر کنم يا خردهای بر فلان اقدام فرهنگی بگيرم يا هشداری بر فلان تفکر يا روش خاص بدهم، باز آغاز جار و جنجال است و فرسايش ذهن و دشنامهای آبدار. مقصودم کسانی نيستند که اسرار وابستگی مرا به نهادهای گوناگون فاش میکنند؛ آنها مرا میخندانند! مقصودم حساسيتیست که باعث میشود نويسندهی وبلاگ از فرط فرهيختگی و استقلال از اين سوی بام بيفتد. يکی از پيامدهای چنين وضعيتی را متأسفانه در تعطيلی وبلاگ ارزشمند کتابچه و بالاتر از آن، ماجرای جدا شدن برخی نويسندگان حلقهی ملکوت از آن حلقه ديديم.
رسانه به همان اندازه که قدرت میآورد، حساسيتزاست. آن که از مزهی اقتدار لذت میبرد، ناگزير طعم تلخ حساسيتها را هم بايد تاب بياورد؛ پس به جای آرزوی نخست خويش که رسيدن به درجهی «فرهيختگی و استقلال» بود، آرزو میکنم آستانهی تحمل (تابآوردن) من سر به آسمان برساند تا بتوانم آن گونه باشم که شما انتظار داريد.
البته که خواستن توانستن نيست ولی برای توانستن خواستن لازم است !
در اين مقوله دانستن اما عنصر کليدی ست .
آرزو دارم همه وبلاک نویسان اینها را که گفتی بخوانند و بدانند .