بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

نخستین جایزه‌ی ادبی جلال آل احمد، پس از سه سال از زمان تصویب آن در شورای عالی انقلاب فرهنگی، سرانجام، امروز برگزار شد. هیأت علمی این جایزه پیش از این اعلام کرده بودند که خیلی سخت‌گیری کرده‌اند و هیچ اثری به عنوان برنده‌ی ۱۱۰ سکه معرفی نخواهد شد و تنها از صاحبان پنج کتاب تأثیرگذار با اهدای ۲۵ سکه تقدیر خواهد شد. اعلام برنده‌ی مطلقی که وزارت ارشاد ۱۱۰ سکه به صاحب‌اش بدهد، تقریباً ناممکن است. مجوز همه‌ی آثار ادبی را وزارت ارشاد صادر می‌کند، ولی هر اثری با هر ارزش ادبی، اجازه‌ی حضور در جوایز ادبی دولتی را ندارد؛ حتا اگر دولت خاتمی باشد. با این حال، متعهدترین داوران نزدیک به نظام حاکم نیز اگر نخورده‌اند نان گندم، دیده‌اند دست مردم. معمولاً راه‌های زیادی برای فرار از خطر و رسیدن به عدالت هست. تبدیل اسم برگزیده به تقدیرشونده و کاهش سکه‌ها از ۱۱۰ تا به ۲۵ تا، فقط یکی از راه‌هاست. در این دولت هیچ کاری نباید روی زمین بماند که عاقبت نمانْد. سنگ بزرگ علامت نزدن است، ولی این روزها می‌شود هر سنگ‌ بزرگی را خرد کرد و زد.

مسئولان برگزاری جایزه پیش از این اعلام کرده بودند که از سیمین دانشور دعوت نخواهند کرد، چون بیمار است و ممکن است نتواند به مراسم بیاید. مسئولان برگزاری جایزه تخصص پزشکی ندارند، مباشر خانوادگی سیمین دانشور هم نیستند. به‌تازگی هیچ خبری در مورد ناخوش‌احوالی دانشور منتشر نشده است. سیمین دانشور همسر جلال آل احمد است. او داستان‌نویس معروفِ مقبولی ست. به هر حال، او مجبور نشد که اعلام کند نمی‌تواند بیاید. مجبور هم نشد پیامی ندهد. در عوض، در مراسم امروز، رحيم پورازغدی، وزیر ارشاد و حداد عادل دعوت شدند تا در باره‌ی زندگی جلال آل احمد و ادبیات سخنرانی کنند. سخنرانی‌های رحیم پورازغدی را مدت‌هاست که هر عصر جمعه‌ی دلگیر، می‌توانید از شبکه‌ی یک ببینید و بشنوید.

هیأت علمی جایزه که بسیار سخت‌گیری کرده‌اند، از چند کتاب تأثیرگذار تقدیر کردند. ۲۵سکه به فیروز زنوزی جلالی دادند به خاطر رمان «قاعده‌ی بازی». ۲۵ سکه هم دادند به یوسف علیخانی به خاطر مجموعه‌داستان «اژدهاکشان». اغلبِ اهل ادبیات، رمان «قاعده‌ی بازی» را نمی‌شناسند و از وجودش حتا بی‌خبرند. رمان «قاعده بازی» هیچ ربطی به فیلم معروف «ژان رنوار» ندارد. دوست من که آشنای زنوزی جلالی هم هست، از صفحه‌ی سی‌ام آن نتوانسته بود رد شود و آن را بسته بود. خود من هنگام خواندن آن به صفحه‌ی پنجم نرسیده، بستم‌اش. اگر کم‌ترین حدسی می‌زدم که برنده می‌شود، دستِ‌کم من هم تا صفحه‌ی سی‌ام‌اش را می‌خواندم.

برخی از معیارهای ارزیابی در این جایزه به این قرار بوده: تأثيرگذاری در ارتقای سطح ادبی كشور، تازگی، نوآوری در ساختار، ارزشمندی محتوايی كتاب، استحكام و زيبايی زبان. شما هم اگر آثار داستانی سال گذشته را «سخت‌گیرانه» ارزیابی کنید، فقط به «قاعده‌ی بازی» و «اژدهاکشان» رضایت می‌دهید، مگر این که قاعده‌ی بازی این باشد که رضایت ندهید.

مراسم نخستین جایزه‌ی جلال ـ منبع عکس: فارس

سال گذشته، بیش از آن که بر سر ارزش داستانی و ادبی «اژدهاکشان» بحثی شود، بر سر «داستان» بودن یا نبودن آن بحث شد. اگر نویسنده‌ی اژدهاکشان یوسف علیخانی نبود، احتمالاً همین مقدار توجه نیز به این کتاب بوم‌نگاری صورت نمی‌گرفت. یوسف علیخانی مدتی ست که خانه‌نشین شده و گویا هنوز هم بر سر هیچ کاری نیست تا روزگار را سخت‌تر از دوستان‌اش نگذراند. پیش‌بینی این که جایزه‌ی بخش مجموعه‌داستان را به یکی از مجموعه‌های خوب پارسال بدهند، پیشاپیش ابلهانه می‌نمود. با این وصف، خوشحال‌ام که حتا به غلط و حیرت‌آور، ۲۵ سکه نصیب یوسف علیخانی شد تا کمی آرامش از دست‌رفته‌اش را بازیابد.

گفتم که این روزها، هر سنگ بزرگی را می‌شود خرد کرد و زد، ولی گمان نمی‌کنم هنوز بشود دولّا دولّا شترسواری کرد، حتا با زنده‌یاد جلال!

مرتبط:
جایزه‌ای برای مردی از قبیله‌ی جلال آل احمد [مجبتا پورمحسن]

پی‌نوشت:
حسن محمودی در وبلاگ‌اش به یادداشت من واکنشی  مفصل نشان داده است. بر خلاف شیوه‌ی کلی‌گویی و شتابزده‌‌ی او، چند جمله‌اش را پاسخ می‌دهم تا از این رهگذر، شیوه‌ی درست‌تر تعامل را نیز فرابگیریم. از اشکالات نگارشی و تایپی و رسم‌الخطی او هم می‌گذرم و اصلاح‌شان نمی‌کنم.

حسن محمودی نوشته: این بخش از یاداشت در واقع پی نوشتی است خطاب به دوستم، سید خوابگرد که پس از خواندن یاداشتش درباره ی جایزه ی جلال آل احمد. جایزه ادبی اصفهان را نیز که برگزارکننده اش  فعلا مدیران فرهنگی دولت نهم  هستند به فرهاد جعفری، مرتضی کربلایی لو، ناتاشا امیری، مهدي ربي، مجيد قيصري و  فرهاد كشوري جایزه دادند که  احتمالا نتایج داوری، تفاوت چندانی با برندگان جوایز خصوصی  امسال نخواهد داشت.

حسن می‌داند که از جوایز امسال، «روزی روزگاری»‌ برگزار شده که اصلاً جایزه‌ی رمان را ندادند و حتا «کافه پیانو» فرهاد جعفری را هم ندیدند. در مجموعه‌داستان هم کتاب حافظ خیاوی برنده شد که من هیچ اثری از آن در برگزیدگان جایزه‌ی اصفهان نمی‌بینم. جایزه‌ی مهرگان هم که تعطیل شد. منتقدان مطبوعات و گلشیری هم که هنوز به مرحله‌ی روشنی نرسیده‌اند. پس، استدلال این حرف غیرمنطقی حسن محمودی چیست؟

حسن گفته است: حال اگر من هر کدام از این کتاب ها را نصف ونیمه هم نتوانسته باشم بخوانم و  چون با سلیقه ی ادبی ام همخوان نبوده، چندان علاقه یی نسبت به آن ها نداشته باشم، آیا حق دارم که فقط روی این عبارت تکیه کنم که خوشحالم چند سکه هم  به فلان نویسنده دادند که چرخ زندگی اش نمی چرخد؟

این که من در کنار اعلام نظر منفی‌ام در باره‌ی نتیجه‌ی این جایزه، احساس واقعی‌ام را صادقانه بنویسم و بگویم که از این بابت خوشحال‌ام، آیا ناحق است؟ چرا حسن محمودی این حق را به من نمی‌دهد؟ وقتی خودِ برنده در وبلاگش از بی‌کاری و دختر کلاس اولی‌اش که کاپشن و کفش می‌خواهد و از قسط‌هایش که عقب افتاده می‌نویسد، آیا من حق ندارم به رغم این که اثرش را شایسته‌ی دریافت جایزه نمی‌دانم، از دریافت ۲۵ سکه‌اش خوشحال شوم و احساس‌ام را بیان کنم؟ چرا حق ندارم؟

حسن گفته: اثری  منتشر شده و فارغ از نویسنده اش مورد قضاوت قرار گرفته.
آیا حسن محمودی جزو داوران یا مسئولان این جایزه بوده که چنین صریح و قطعی ادعا می‌کند داوری فارغ از توجه (ایجابی یا سلبی) به نویسنده‌ی اثر بوده است؟

حسن نوشته: طبیعی هم هست که هر جایزه یی مصلحت های خاص خودش را داشته باشد. بنابر همین مصلحت هاست که  یک جایزه، رنگ و بو می گیرد و شناسنامه دار می شود

او شتابزده مرز میان «معیار» و «مصلحت» را در هم آمیخته است. اگر بپذیریم هر جایزه‌ای مصلحت‌های خاص خودش را دارد، باید بر هر مصلحتِ غیرادبی تاخت. همان‌گونه که در جایزه‌ی گلشیری نیز چنین کردم و داستان‌اش را همه می‌دانند. از این نظر جایزه‌ی گلشیری با جایزه‌ی صفار هرندی برایم فرقی نمی‌کند. ولی آن‌چه به یک جایزه رنگ و بو می‌دهد و آن را شناسنامه‌دار می‌کند، «معیار»های آن جایزه است نه «مصلحت»‌هایش. هم‌چنان که جایزه‌ی منتقدان مطبوعات که خودِ حسن هم جزو داوران آن است، همواره به دلیل پی‌روی از همین معیارها رنگ و بوی خاص خودش را داشته و دیگر جوایز نیز. همین جایزه‌ی جلال هم معیارهایش اعلام شده و با هر سلیقه‌ای هم می‌توان نتیجه را با معیارها سنجید.

حسن نوشته: تا آنجایی که دستگیرم شده برگزارکنندگان جایزه ادبی جلال آ ل احمد به ادبیات جایزه داده اند و نه خط و مش های سیاسی و جناجی. نتایج   اعلام شده نیز حاصل نگاه داوران بوده و کاش اسامی این داوران محترم، برای شفاف سازی بیشتر، اعلام شود و مخفی بودن نامشان، باعث خدشه به اصل جایزه نشود.

من ابداً ادعا نکرده‌ام که جایزه‌ی جلال را به خط مشی‌های سیاسی و جناحی داده‌اند. ولی می‌پرسم، حسن دقیقاً با کدام نشانه به این نتیجه رسیده؟ آيا اعلام نشدن اسامی داوران با ادعای حسن در تناقض نیست؟

حسن گفته: به نظرم اظهار نظرهای سهم خواهانه و منفعت طلبانه در سه دهه ی اخیر، بیشترین ضربه را به ادبیات داستانی ما زده.

شاید اصل این حرف درست باشد، ولی پرسش من از حسن محمودی این است: «سهم» و «منفعت» من در فضای ادبی ایران دقیقاً چیست که اظهار نظرهایم سهم‌خواهانه و منفعت‌طلبانه تلقی می‌شود؟ حقیقتاً در این مورد شدیداً دچار مشکل‌ام. اگر جایزه‌ی جلال را به مثلاً شهسواری یا حسن می‌دادند، چه سهم و منفعتی نصیب من می‌شد؟ آیا یکی از بیست و پنج ‌سکه‌شان را به من می‌دادند؟ آیا من در دفاع از رمان بلقیس سلیمانی که به «مصلحت» از جایزه‌ی گلشیری کنار گذاشته شد، حتا از جیب خودم درآمدِ دوهفته کارم را هدیه ندادم؟ از منفعت مالی هم که بگذریم، من نه منتقد مطبوعات‌ام، نه داور جوایز کتاب سال، نه داستان‌نویس و نه اهل رفت و آمد در محافل ادبی و روزنامه‌ها. در هیچ روزنامه‌ و رسانه‌ی ادبی هم مشغول کار نیستم. حتا برای این که بتوانم همواره کنار این جوایز بایستم نه داخل‌شان، از داوری دوره‌ی نخستِ روزی روزگاری نیز استعفا کردم. گوشه‌ی اتاقم نشسته‌ام و سایت‌هایم را به هر زحمتی هست و در سکوت می‌‌چرخانم. هیچ کتابی هم نه در اداره‌ی ارشاد دارم و نه دستِ کسی که نگران آینده‌اش و آینده‌ام باشم. با این وضع، پرسش من از حسن محمودی این است که این «سهم» و «منفعت» دقیقاً چیست که من در پی آن‌ام و خودم خبر ندارم؟ این که برخی مرا متهم می‌کنند به وابسته بودن به نظام، برایم مضحک است؛ ولی این که برخی چون حسن مرا سهم‌خواه و منفعت‌طلب بدانند، تلخ است. اصلاً فضای ادبی ایران چه سهم و منفعتی دارد که من باید در پی‌اش باشم؟ سهم و منفعتِ من از این فضا، جز در خدمتِ دیگران بودن و کار رسانه‌ای مستقل برای زنده نگاه داشتن جنازه‌ی این فضا و چشم بستن برخودخواهی‌ها و دشنام‌ها و زیاده‌خواهی‌ها و نگاه‌های ابزاری آدم‌ها به من، به ضرب از دست رفتن آرامش‌ام چه بوده است؟ سهم من آیا جز این است که برنده‌ی این جایزه در خبرگزاری فارس بر من بتازد و تاختن‌اش را در سایت هفتان که به خود من تعلق دارد، منتشر کند؟

با همه‌ی این حرف‌ها، واکنش حسن محمودی چندان برایم تعجب‌انگیز نبود، چون او را سال‌های سال است که از نزدیک می‌شناسم و با شتابزدگی‌هایش نیز آشنایم و این گفت و شنودها نیز میان‌مان بسیار بوده و خواهد بود. ولی مایل‌ام نتیجه‌گیری خودم را نیز بنویسم. این که برنده‌ی این جایزه فقط با خواندن یادداشت من، چنین برمی‌آشوبد و این که حسن این همه ادعاهای عجیب و غریب می‌کند و بر من می‌تازد، در حالی که مصادیق ادعاهایش نه در متن من است و نه در شخصیت‌ام؛ فقط می‌تواند نشانه‌ی آشکار یک وضع باشد؛ این که، آن‌ها مشغول پاسخ‌گویی به فضای منفی شدیدی هستند که در دنیای دهان‌ها ایجاد شده، و خودِ ایشان از آن به‌خوبی آگاه‌اند، ولی هیچ‌کس شهامت صادقانه و مستقل ایستادن در مقام سیبل را ـ دستِ‌کم تا این لحظه ـ نداشته است، جز خوابگرد!


نظرات خوانندگان
۰۲:۳۳ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ جناب شکرالهی از آدمهایی که انصاف و تفاخر و حقیقت را به پای «مصلحت» قربانی می کنند بیشتر از این انتظار نمی رود
۰۵:۰۸ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ عزیز برادر، جایزه ی آل احمد است مثلآ نه گلشیری و هدایت، نمیشود انتظار بیشتری داشت، به هر حال جایزه و برندگان باید به صاحب نام بیایند. زیاد سخت نگیرید.
۰۸:۳۲ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ چرا شاخكهاي حسي شما هنوز به اين چيزها حساس است؟ مگر چيز عجيبي است؟ ميدانم چه ميگوييد. ادعاي آدم با فرهنگي مان مي شود اما از پس تربيت كردن خودمان برنمي آييم كه به بعضي چيزها بايد عادت كرد. به نظر شما چرا سناپور جايزه بنياد گلشيري را برد؟
۰۹:۲۴ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ بيراهه ها چه ساده به مقصد خود مي رسند
اما مسير جاده به بن بست مي رود !
۰۹:۳۱ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ درود
آقای شکرالهی به خدا من هم سکه می خوام . من هم از این چیزهای گرد میخوام که به همه میدن . حالا حتما باید برم اژدها بکشم ؟ حالا این اژدها وجود نداشت و افسانه ای بود من چه گناهی کردم . [...] فقط من هم میخوام . حالا اگر از این چیزهای گرد و مربعی و مستطیلی نمی دید حد اقل یک امضا بدید جناب آقای وزیر ارشاد تا من کتابم چاپ بشه / قول میدم به خدا به هر چی شما بگین قسم که اسم کتابم را بگذارم اژدها کشان 2 میخواهید اسمم را عوض کنم ؟ یعنی لازمه ؟ یه امضا لطفا . به من نویسنده ی بدبخت یه امضا بدین . بیست و پنج تا نمیخوام . لازم دارم . یه امضا . آقا شما . خانم شما . آقای علیخانی شما . خانم دانشور شما امضا نکنید . شما گفتن بیمار هستید .
۱۲:۳۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ سلام
ممنونم ازحضورشما وازمحبتی که داشته‌اید.
درمورداخیرهم شایدسیمین خانم را به خاطرکانون و...دعوت نکرده‌اند. بالاخره باید دیدگاه‌شان را اعمال کنند.
۱۲:۴۰ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ عده ای نان به نرخ روز خور قلم به مزد ادبیات مملکت را فلج کرده اند و مثل اختاپوس دست های خود را به جشنواره های ادبی رسانده و دبیران جشنواره را مجبور به پذیرش داوران [...] خود می کنند (جشنواره ی ادبی اصفهان) حالا هم از پول ملت جشنواره راه انداخته اند به هم دیگر سکه می دهند و برای هم هورا می کشند و به ریش ملت که شاخک های حسیشان دیگر حساس نیست می خندند.بخشکد چاهای نفت که باعث تداوم .........
۱۲:۵۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ سلام به شما آقای شکرالهی
اگر خانم دانشور بیمار هستند و اگر جلال آل مد زنده نیست و اگر جناب آقای حداد عادل فیلسوف است و اگر وزیر فرهنگ و ارشاد آقای هرندی است و اگر نویسنده ای مثل سناپور 2 سال است که مجوز رمانش را نگرفته است و اگر همه ی اینها درد بی در مان است . این یکی هم روش . این یکی را هم روش . من داستان مینویسم نمیتوانم اژدها بکشم.
۱۳:۱۲ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ حالا یه سوال دیگه:
[...]
حالا یه سوال دیگه:
خداییش، خداوکیلی، شما از این اژدهاکشان خوشتون می‌آد، یا اینکه می‌ترسین دایی یوسف بادی به غبغب بندازه و با آتیش‌زدن یه تار سیبیلش دودمان شما رو به باد بده!
آقا رضا، اینهمه ساله که شما را میشناسیم و نوشته‌هاتون رو خوندیم و می‌دونیم که اژدهاکشان سلیقه شما نیست. باج "سیبیل" میدین؟! شما هم؟!
.
:::: خوابگرد
اگر متن را با دقت بخوانی، نظرم را روشن نوشته‌ام.
۱۴:۱۰ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ در ديگ آب جوش جاي خنك يافت نمي شود...
۱۴:۴۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ خود یوسف هم می دونه به اژدهاکشان انتقاد داشتم ولی امروز خیلی خوشحال شدم. فرقی هم نمی کنه که تو اون کادر کنار کیا وایساده. یوسف یکی دیگه است. خوشحالم که قصه هاش براش جادو کردن.
۱۸:۱۶ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ لحن خوبی نیست آقای شکراللهی؛ جمله ها و عبارت هایی از این قبیل:
"با این وصف، خوشحال‌ام که حتا به غلط و حیرت‌آور، ۲۵ سکه نصیب یوسف علیخانی شد تا کمی آرامش از دست‌رفته‌اش را بازیابد؛"
احساس نمی کنید قدری تحقیرآمیز نوشته اید؛
من انتقادات شما رو قبول دارم و باهاشون موافق م؛ رویۀ ارشاد تو این جایزه این قدر تابع نظرات محفلی و شخصی بوده که روشن تر از روزه؛ به نظرم گرچه انتقادات شما به ش وارده،اما با لحن تحقیرآمیز تون به هیچ وجه موافق نیستم.
.
:::: اگر جوابم به حسن محمودی را با دقت بخوانید، می‌بینید که قصدم تحقیر نبوده، بلکه احساس واقعی‌ام را صادقانه نوشته‌ام.
۱۸:۵۱ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ در مورد كار قبلي زنوزي بايد بگم كه 2000 تا مخلوق زدند. موند رو دست ناشر. خودش مي‌گفت [...]
۲۱:۰۴ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ من متأسفم كه همه ياد گرفته اند فقط با نثر كيهان حرف بزنند. متأسفتم كه در اينجا آنچه حرمت ندارد زندگي سخصي آدمهاست كه بر سر هر كوچه و بازار حراج مي شود آنهم با ادعاي روشنفكري و ادعاي فضل ادبي . اصلاٌ آل احمد كه بود كه به قول شاملو « در كتاب او بشكفيم. اما در اما در اين دنياي آشفته انچه وجود ندارد فرديت آدمهاست . همه شما مرا به ياد رمان محاكمه كافكا مي اندازيد كه هميشه كسي در حصوصي ترين لحظه هاي زندگي تان حضور دارد . يعني ايندر 25 سكه دل سوختن دارد كه به بهانه آن شرايط خصوصي زندگي آدمها را در بوق مي كنيد ! نمي دانم شايد آيد آقاي شكرالهي شما هم زماني از نويسندگان كيهان بوده ايد.
.
:::: خوابگرد
مجبورم به شما هم توصیه کنم کمی با دقت متن‌ها را بخوانید. من هیچ وجه خصوصی از زندگی دیگران در بوق نکرده‌ام. خود برنده در وبلاگش با شرح و تفصیل بسیار نوشته است.
۲۱:۴۶ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ آقای شکراللهی چه زخم زبان زشت و ناپسندی در کلامتان نهفته است. من که با خواندن اين پست شما شرم کردم. شما را نمی دانم.
۲۱:۵۰ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ شما واقعا هنوز فکر می کنید کار خیاوی و جعفری شایسته ی گرفتن جایزه بودند؟ شما نفهمیدید یا خودتان را به نفهمیدن زدید که موضع گیری های "تابلو"ی یوسف علیخانی ها و ناتاشا امیری ها و دیگران صحنه هایی از نمازخوانی پری سیمای کافه پیانو و این هایی که کم نیستند توی این نسل نویسنده ها نوعی پاچه خاری است؟ و یکی یکی جایزه هاشان را دارند دریافت می کنند؟
با شما نیستم چون شما، شخص شما می دانید ولی بگذار بقیه هم بدانند. شما، همه، آدم را یاد استیضاح کردان می اندازید و اختلاف هایی که اصول گرایان با خودشان دارند. حرف اصلی شما این است: چرا ما و یاران ما نه؟ چرا دیگری؟
روح ادبیات برای شما ارزشی ندارد. به ادبیات به مثابه هتر تگاه نمی کنید. دوستان تان و کتاب های آن ها و ناشرهایی که باهاشان زد و بند دارید مهم اند. واقعا ادبیات چیست؟
بروید کتاب یوسا را بخوانید تا بدانید!
۲۳:۰۲ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ الف- دو درويش در گليمي بخسبند، دو نجف‌ابادي در اينترنتي نگنجند.
[...]
۲۳:۴۵ ۱۳۸۷/۰۹/۰۳ سيد بزرگوار!
اين مطلب در وب سايت چراغ هاي رابطه منعكس شده است.
نصرت درويشي/آذر ماه /1387
۰۲:۴۳ ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ جان کلام همان است که در انتها گفتید. کسی جرات ندارد بلند شود و بگوید پادشاه لخت است و حالا که گفته، همه بدون این که به ببینند پادشاه لخت است یا نه، برمی گردند و می گویند چرا گفتی، تازه اعتراض خود را سرراست نمی گویند که آن هم با هزار وصله و شاخه و حاشیه در هم می بافند.
۰۴:۲۴ ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ ادبیاتتان را دوست نداشتم. دلم گرفت از اینکه شما هم اگر ناراضی باشید، مثل همه آنهایی می نویسید که فقط می نویسند تا دلشان خنک شود.
۰۸:۰۱ ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ آقای شکرالهی آیا نمی شود در مورد این جوایز سالانه و ماهانه و روزانه و غیرآشکارانه در داستان نویسی نویسندگان بزرگی به عنوان مرجع نظری بدهند و بقیه هم گوش کند . ما که اینهمه از دیگر نیندیشان . هم اندیشان شکایت می کنیم خودمان چه کرده ایم ؟ پس از خواندن متن شکواییه و پاسخ شما این به ذهنم رسید . مثلا استاد عبدالعلی دستغیب در تلاشند که جمعی از شاعران طراز اول در یک جا جمع شوند و بیانیه ای با عنوان (( پایان شعر نو )) بیان کنند . تا تلنگری باشد برای بیداری اهل قلمی که قبل از به دست گرفتن کتاب قلم به دست گرفته اند
ممنون .
۱۰:۱۷ ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ نه جايزه جلال نه باقي اين جايزه هاي قبيله اي از نگاه مستقل و به دور از تنگ نظري برخوردار نيستند
دولتي ها که تکليفشان معلوم است با يد ديد پشت سر آن جايزه هايي که براي مشتي دکان هاي زنجيره اي شده چه مترسکي ايستاده
۱۶:۰۳ ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ سلام آقا،
بهتر نیست که با تبریک ساده ای به آقای علیخانی، خستگی را از تن او به در کنیم تا او را با یادآوری وضعیت مالی اش برنجانیم و شادی بردن یک جایزه را به تلخی بدل کنیم؟ از انصاف به دور است که موفقیت یک فرد را با اعلام شادمانی از بردن چند سکه که خوب می دانید دوای درد هیچ کس نیست، بی ارزش کنیم و زحمات او را یکباره به باد دهیم. آیا گمان می کنید که بزرگوار خوانده می شوید و باید برای شادمانی برای دریافت سکه توسط علیخانی و بعد بردن آبروی او، تجلیل هم بشوید؟ بیایید فقط خیلی ساده تبریک صمیمانه ای به او بگوییم و در شادی اش شریک باشیم. شاید روزی شما هم چنین جایزه ای را بردید. آیا دوست دارید مسائل خصوصی زندگی شما مطرح شود؟
۰۱:۳۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۵ آقا انگار نه شما و نه بقیه نمی‌دانید و نمی‌دانند کجا داریم زندگی می‌کنیم، تو یک منجلاب، نه اون جایزه‌های دولتی تو رژیم جمهوری اسلامی ارزشی داره و نه اون جایزه‌های خصوصی، خانه از پای بست ویران است خواجه در فکر نقش ایوان است، جانم شما و آن دولتی‌ها که به جان هم افتاده‌اید( که البته این خواست دولتی‌هاست) خانه را از پای بست ویران کرده‌اید، و مگر توی این شرایط حقیرانه می‌تواند ادبیاتی واقعی شکوفا شود، نویسنده‌های عزیز بنویسید و فقط بنویسید و اگر روزی نوشته‌هاتان از مرز جمهوری اسلامی و از مرز آقای شکرالهی آن ور تر رفت بدانید کاری کرده‌اید، نوشته‌ی خوب خودش را نشان می‌دهد، نه در ایران که در جهان.
۰۲:۰۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۵ نه بهتر نیست با تبریک ساده‌ای به آقای علیخانی خستگی را از تن او به در کنیم، ادبیات شوخی ندارد، درست است که ما شوخی‌اش گرفته‌ایم و این است عاقبت این شوخی، بی‌ادبیاتی . آقای شکرالهی مرسی که جدی نظرتان را دادید.
۰۲:۳۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۵ اقای شکرالهی شما خیلی ساده نظرتان را گفتید. عده ای نمی پسندند بهتر است سایت یا وبلاگ بزنند و نظرشان را بگویند. مطمئنم شما به آنها لینک هم می دهید. این کسانی که در اینجا از اظهار نظر شما ناراضی هستند چه انتظاری دارند ؟ اینکه بیایید و به این جایزه ی دولتی فرمایشی چراغ سبز نشان دهید؟ نمی دانم آنها داستانهای یوسف علیخانی را خوانده اند که این طور در مورد او حرف می زنند ؟ آیا می دانند که ایشان اصلا داستان گویی نمی داند و داستانهایش به شدت خسته کننده اند و هیچ شباهتی به داستان ندارند؟
۱۲:۰۳ ۱۳۸۷/۰۹/۰۵ تسليت عرض می کنم خدمت حضرتعالی! مجموعه داستان "اژدهاکشان" يکی از پنج نامزد جايزه گلشيری شد. ظاهراً فاتحه ميدانداری جنابعالی به پايان رسيده است. انشاءالله
.
:::: خوابگرد
اولاً فاتحه‌ی میدان‌داری «خوانده» می‌شود، «به پایان نمی‌رسد»!
ثانیاً به گمانم این خبر باید برای حسن محمودی جالب توجه باشد که غیرمستقیم گفته بود این کتاب در سایر جوایز جایی نخواهد داشت.
ثالثاً بخش مجموعه‌داستان و مجموعه‌داستان اول، در جایزه‌ی گلشیری از هم جداست؛ و کمی تأمل شما را به نتیجه‌ی دیگری می‌رساند.
و آخر این که شما که صدای‌تان خوش است، چرا پنهان می‌شوید؟
۱۵:۵۱ ۱۳۸۷/۰۹/۰۵ آقا ی شکرالهی مطمئنن بسیاری از این موضع گیری شما لذت برده اند این را به هیچ روی نمی توان انکار کرد اما اینکه چرا اغلب پیامهایی را که احتمالن توس خود علیخانی در دفاع از خود نمی شود می شود منتشر می کنید جای سوال دارد بوی معامله از صد کیلومتری سر را می برد فهم این که دیگر شک ندارد رفیق! خواننده که زبانم لال ... نیست شما نوشته اید و مثل همه در همه این سالها سکت نکردید پس دمتان گرم
۱۷:۳۶ ۱۳۸۷/۰۹/۰۵ واقعاً به حال ادبیات فارسب متاسفم که چنین سرنوشتی پیدا کرده است... در سرزمین قد کوتاهان معیارها همه بر مدار صفر درجه است
۰۵:۵۵ ۱۳۸۷/۰۹/۰۶ وقتی آل احمد در خاطراتش تنها یک بار اسم سیمین دانشور را می آورد و در بقیه موارد از او به عنوان همسرش یاد می کند دیگر از بقیه چه انتظاری می توان داشت. در حال حاضر کتابی می خوانم به اسم کلمه ها و حجابها (ترجمه عنوان از خودم هست) از خانم میلانی که ضمن اینکه به این موضوع بالااشاره کرده اضافه می کند در ایران و فرهنگ ایران زن همیشه پوشیده و دور از دسترس خواسته شده است. شاید متاسفانه این فرهنگ هنوز هم در ایران ریشه دارد که از نویسنده به این مشهوری و همسر آل احمد دعوت نکرده اند. لینک کتاب مزبور را می توانید در وبلاگم ببینید.
۱۱:۴۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۶ اصلا دوست ندارم در چنین فضای مسومی نظر بدهم. اما جدا به یک حقیقت ایمان دارم. اگر شما می‌آمدید و می‌نوشتید من عاشق «اژدهاکشان» بودم، بی‌نظیرترین خلق بشریت در سال گذشته در این کشور رخ داده است، همین عده باز می‌امدند و می‌گفتند: شما بی‌خود کردید! ضمنا هیچ توجه کردید کسی درباره کتاب آقای زنوزی صحبت نمی‌کند؟ یعنی باور کنم آقای زنوزی طرفدارانش از یوسف علیخانی کمترند؟ من اگر جای شما بودم آقای شکراللهی هیچ نظری را منتشر نمی‌کردم. حالا دیگر خود دانید
۱۲:۲۹ ۱۳۸۷/۰۹/۰۶ به خدا خیلی بده آدم وقتی داره رد میشه بهش تنه بزنن و بگن اوهو مواظب نیستی چرا ؟ و تو نتونی بگی که اولا تقصیر تو نبوده دوما اگه اصلا حواست سر جاش نیست تقصیر نداری . چو ت داری ماهها و سالها رو میشماری . داری میشماری که الان دوازده اه یا سیزده ماهه که کتاب رو دادی انتشارات . داری فکر میکنی که یعنی ممکنه تا اخر اذر مجوز بگیره ؟
فقط میخواستم بگم اینجوری خیلی بده . اگر ربطی به موضوع نداشت ببخشید .
۱۴:۲۸ ۱۳۸۷/۰۹/۱۲ آقای شکرالهی من بسیار سپاسگزار شما و کلماتتان و زحماتی هستم که در این چند ساله برای فضای مجازی ادبیات ایران کشیده اید اما سوالی که در اینجا برای من همچون آقای اسدی ایجاد می شود این است که چرا سیاست سیاست یک بام و دو هواست به عنوان مثال چرا یک مجموعه ای را که شایسته ی تقدیر و ارج می باشد آن قدر در بوق و کرنا می کنید....من مثالی نمی آورم چون احتمالن خودتان می دانید. چرا؟ چون صرفن از دوستان شما هستند یا شما ویراستاری اش را کرده اید؟خب حالا یک بخت برگشته ای هم پیدا می شود و آن جایزه را می برد...بعد هم،اصلن با این اوضاع و احوال و بلبشو دیگر اینوری یا آنوری معنایی ندارد کافی ست من به شما بگویم که فلان کسک چرا داور جشنواره ی دفاع مقدس در شهرستان....شما تا دود از کله ی تان بلند شود...قضیه از این قرار است که همه چیزمان به همه چیزمان می آید برادر.
فدای تو و انگشتانت که شبانه روز در حال تایپ کردنند.
۲۳:۰۱ ۱۳۸۷/۱۱/۱۸ عجب! حالا دیگه واقعاً عجججب!!!!

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.