بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
عکس‌آن‌لاین دوشنبه

برخی آشنایان
پنجره پشتی
یادداشت‌های ادبی محمدحسن شهسواری

چنگی بر چند حکایت
خبر لغو مجوز چاپ پانزدهم رمان یگانه‌ی «نیمه‌ی غایب» در شهر پخش شده و من توان رفتن به سمت تلفن و زنگ زدن به «حسین سناپور» را ندارم.  



هفتانک

پیشنهاد

سایت‌ها
هفتان دوات ۳۰نما جن و پری زمانه بی‌بی‌سی پارسیک تابناک اعتماد کارگزاران روزنا جام‌جم همشهری بالاترین کارگاه هنر عکاسی مگیران ایران کیهان بلاگ‌نیوز حیاتِ نو

سایت‌های دیگر
انسان‌شناسی و فرهنگ رخداد مرور ماندگار فیروزه ۷سنگ فروغ قفسه کافه داستان دیباچه نصور آتی‌بان

خسرو شکیبایی

خبر را که دیدم، به همسرم گفتم: یه خبر بد بدم؟
گفت: ها؟! کسی مرده؟!
گفتم: هِه، آره، شکیبایی، خسرو، هامون.
سرِ پا مات ماند در آشپزخانه و خیره نگاهم کرد. دوباره لبخندی تحویل‌اش دادم و برگشتم پای میز کارم؛ که یعنی خب، مرده دیگه. چند ثانیه‌ای دوباره به مونیتور نگاه کردم و صدای فرستادن اس‌ام‌اس‌های همسرم را می‌شنیدم. هامون مرده بود. پسرم آمد که: چی شده بابایی؟
خسرو شکیبابی سکته کرده بود و از دست رفته بود. نگاه‌اش کردم. گفتم: یکی که خیلی دوست‌اش داشتم، رفته پیش خدا، بابایی.
گفت: مثل ننه که رفته پیش خدا؟
الان باید می‌رفت؟ زود نبود؟
گفت: آره بابایی؟
گفتم: اوهوم...
و ناگهان بلند گفتم از اتاق که: شکیبایی مرد، بیا این بچه رو ببر تا خفه نشدم...
وقت‌اش نبود حالا، نه. حق‌مان هم نبود حالا، نه. مگر چند نفر در زندگی‌تان هست که خبر مرگ‌شان استخوان‌ روح‌تان را می‌شکند؟ باید فیلم «هامون» را دوباره ببینم. باید زار بگریم؛ مثل چهار سال پیش که عزیزترینِ زندگی‌ام را از دست داده بودم. چرا خسرو شکیبایی را این قدر دوست می‌داشتم؟

محبوبیت خسرو شکیبایی جنس ظریفی دارد انگار. این درست که شخصیت دوست‌داشتنی «هامون» در جان و ذهن خیلی از ما برای همیشه زندگی می‌کند، ولی به جرأت می‌گویم که در میان خیل بازیگران قدیم و جدید، شکیبایی، محبوبیتی از جنسی دیگرگونه داشت. دوست‌داشتنی بودن‌اش حتا با محبوبیت «عزت‌الله انتظامی» بزرگ هم فرق می‌کند. سخنم بر کمی و زیادیِ آن نیست؛ این است که می‌خواهم بدانم شما، هریک، خسرو شکیبایی را چرا این‌قدر دوست داشتید و اکنون چرا این‌طور مبهوت مانده‌اید از رفتن‌ زودهنگام‌اش؟


نظرات خوانندگان
۱۵:۳۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ دوستش داشتم؛ دوستش دارم
مگه میشه باور کرد رفتنش را؛
خیلی سخته باورش خیلی
دوست داشتن یهونه هر کاریه هر کار حتی عشق پس دنبال بهونه دیگه ای برای سخت بودن باور رفتنش نگرد
۱۵:۵۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ دنیای ما دیوانه زیاد دارد اما شوریده و شوریده‌سر کم. کسانی هم به اجبار می‌خواهند خود را شوریده سر جا بزنند اما کم هستند افرادی که شوریدگی را در رفتار، گفتار، زندگی و حتا باز‌ی‌های‌شان بتوانی ببینی. چیزی که خسرو شکیبایی را از هم‌نسلان دیگرش متمایز کرده همین شوریده‌سری تقلیدناپذیر اوست. همین است که دل‌مان را تنگ می‌کند که چرا نیست؟ چرا رفت؟ چرا زود رفت؟ گرچه اعتقاد دارم برای آن‌که عزیزتر بمانی و عزیزتر شوی؛ باید زودتر بروی. و زودهنگام رفتن نیز در دوست‌داشته شدن بی‌تاثیر نیست. اما او پیش از رفتن دوست‌داشته شد.
۱۶:۱۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ وقتی عمو خسرو نقش مرموزترین کاراکتر سینمای ایران را بازی کرده باشد دیگر به خاطره جمعی نسل ما تبدیل شده است. فراموش کردن خسرو شکیبایی کار سختی است. حمید هامون و عادل مشرقی برای یک عمر دوست داشتن کافی است.
۱۶:۱۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ دوستش داشتم هزار بار هامون را صداش را مکس‌هاش را حرکت‌های دست و سرش را دوست داشتمش زیاد بیش از همه‌ی آن‌ها همان از جنس دیگر.
۱۶:۳۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ به خاطر صداش، به خاطر لرزش صداش، به خاطر لحظات بی واسطه و بداهه مانندی که برای اولین بار در سینمای ایران با بازی هاش به ما داد. به خاطر آدم دردمند و سرگشته ای که در هامون بود و در همه ی ما هست. دریا این بار دیگر به او و ما رحم نکرد و دیگر صحنه ی آخر هامون تکرار نمی شود. تلخ است چقدر...
۱۷:۲۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ عاشق نقشش در هامون بودم ولی از مرده پرستی ایرانی خودمان هم حالم بهم می‌خورد. چرا تا امروز نمی‌پرسیدیم، کجاست و چرا خبر و بازی و اثری ازش نیست؟
۱۷:۳۴ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ - خسرو شکیبایی , یک اسم بود یا یک چهره ؟ : یک چهره - تصویر بود : زنده –زنده.
-» یک شخص حقیقی, یا یک شخصیت ادبیاتی ؟ : یک شخصیت ادبیاتی- زنده-زنده.
______________
- هنرپیشه ها –هنرمندان , کمتر از همه ما دیگران ؛ میتوانند هنرپیشه‌گی کنند :
-»» الزاما همیشه دارند خودشان را- زمانه‌شان را , لـو- نشان میدهند : داد می‌کشند :
-»»» و حداقل اینکه همیشه یکجورایی همیشه حدودهایی-تکه‌ذره‌هایی از خودما هستند : آرزوهامان- آن اعماق - زمانه‌مان- دوستی ها- دوست داشتنی‌هایمان… را با خود دارند.
________
-» به همین دلیل است که از رفتن‌شان( رفتن خودمان –دوستی‌هامان-…) اینطوری میشویم ؟
____________
- نکته بی‌اهمیت : اخبار این تلوزیون نیز ؛ کمی برخورنده بود : چرا ؟
-» در میان اینهمه مرگ و میرها , در مورد این هنرمند مجاز نیز ؛ چه بی‌حوصله از {خبر بینندگان عزیز} , گذر شد .
-»» حاشیه : یاد عزیزان ما قدیمی‌ترها نیز به خیر : {فردین و ظهوری و هایده و…} نیز به‌خیر :
-»»» : که خوشبختانه , تلوزیون محترم؛ با آنها کاری نداشت( و بی‌احترامی نشدیم) .
___________________
ب – الف : 28-4-87
۱۷:۴۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ خسرو شکیبایی مرد، تمام شد، دیگر نیست. خودمان را گول می‌زنیم که چه؟ آخر چرا هیچ‌کس نمی‌فهمد که خاطره‌‌ی آدم‌ها به هیچ‌کاری نمی‌آید، که این خاطرات لعنتی کپی برابر اصل نمی‌شوند، جای خالی آدم‌ها را پر نمی‌کنند، حرف نمی‌زنند، گریه نمی‌کنند، از پله‌های سن خانه‌ی سینما یا تالار وحدت بالا نمی‌روند، صدای‌شان یگانه نیست و وقتی سرزده از راه می‌رسند وادارمان نمی‌کنند که زمزمه کنیم « با خودت چه کار می‌کنی مرد که این‌قدر تکیده شده‌ای؟»
خسرو شکیبایی رفت، تکرار هم نمی‌شود، باقی‌ همه لاطائلات است و بس...
۱۷:۵۰ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ من خط مسخره و بی رنگ تفاوتهام رو جایی از دست دادم که او نگاه می کرد به آسمان بی معجزه و می گف: (خدایا یه معجزه یه این وری یه اون وری) دیگه هیشکی مثل تو نمی تونه کجکی بیاسته و بگه: خره من دوستت داشتم. هیشکی
۱۸:۰۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ ميداني چرا؟ آبادان بوديم سر سرزمين سبز..... گرفته بود گفتم چيه؟ گفت سر روزي روزگاري اسبها رو فهميدم.... اينجا بمن گفتند شركت نفت يه باشگاه سواركاري داشته كه اسبهاي زيتدي هم اونجا نگه ميداشته موندم تووي اون شلوغيه جنگ اين ها چي شدن؟ اشك تو چشماش جمع شده بود مي گفت تو اون سرو صدا اون حيووناي نجيب چه كشيدن از دستما آدمها؟ ..... چطور مردن ....................... احساس لطيفي كه براي يك حيوان اينگونه اشك مي ريخت چطور تحمل درد انساني ديگر را دارد شايد غم آدمها رو نمي تونست به زبون بياره خرابش مي كرد ...... عزيز جان اين احساس نمي ميرد حتي اگر نتواند از پله هاي تالار وحدت بالا برود تو خواهي رفت منهم شايد يه روزي از همون پله ها بالا برم اما.............نه با توان خودم با نيروي او با احساس او دركش كنيم بفهميم اينو نيروي او و انرژي او را زنده نگه داريم اينطور خسرو هميشه زنده است . اين ما هستيم كه او را مي كشيم ... ترا خدا نگذاريم بميرد او را زنده مي خواهيم.
۱۹:۰۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ این غم مشترک رو تسلیت می‌گم
۱۹:۰۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ خاطره چهراشنبه‌ها با خانه‌ی سبز هرگر از ذهنم پاک نخواهد شد. مگه می‌شه اون چهارشنبه‌ها رو فراموش کرد، مگه می‌شه اون همه شیفتگی و جنون رو فراموش کرد، هامون سال‌هاست که جزیی از فرهنگ ما شده، اون لحن و اون صدا مگه از دهن بیرون می‌ره...
جاش خیلی خیلی خالی خواهد بود.
۱۹:۲۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ چرا میگویند که اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست؟چرا میگوییم خسرو را دوست داریم
این روزا همه خسرو رو دوست دارن ،شما چه طور؟کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.... کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
۱۹:۴۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ خدا رحمتش کنه. تکرار نشدنی بود. دوستش داشتم و جالبه که در دوران جوانی تنها کسی بود که عکسهاشو جمع می کردم.
۱۹:۵۴ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ دم غروب میان حضور اشیاء
مسافر از اتوبوس پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
دلم عجیب گرفته
رفتنش خیلی سخت بود
یادش همیشه با ماست
۱۹:۵۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ هنوز باور کردنی نیست
چی میشه گفت ؟ خاطره ی سالها زندگی با علاقه به دیوانه بازیهای و شلختگی های او اشک را در چشمانم می نشاند . حمید هامون - اسد - صفا
تسلیت به تمام علاقه مندانش
۱۹:۵۸ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ مرگش داغونم کرد...
حسابی ریختم بهم
کاش تهران بودم پا می شدم می رفتم خونشون ...
کاش می تونستم تو مراسمش شرکت کنم باهاش وداع کنم:(
واقعا حقمون بود این قدر زود بره از پیشمون؟
ای پرنده ی مهاجر...
۲۰:۰۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ بغض، بغض، درد!
همین! همراه با اشک البته!
خفگی یعنی همین؟؟
۲۰:۴۰ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ رفتی و یاد توام در دل شیداست هنوز
آروزی تو مرا قصه ی شبهاست هنوز
خسرو هم رفت................
مردی سبز .......
هنرمندی کم نظیر........
.. و با صدایی نافذ
روحش شاد.
۲۰:۴۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ va faghat sokooooot mikonam
۲۱:۳۰ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ به خاطر هامون.به خاطر هامون. . . .
۲۲:۱۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ لای لا لا لای لای لای ... این آهنگ تیتراژ پایانی خداحافظ رفیق رو از شبکه ی سه شنیدم و بعد زدم دو فقط خوندم : خسرو شکیبایی در گذشت ...
چند بار خوندم تا باورم بشه . هر کی یه چی می گفت آخه جوون بود . اخه چرا خسرو ؟ چرا ...
من فقط فکر می کردم . به یاد آخرین فصل کتاب تضاد های درونی نادر ابراهیمی افتادم که می گه همه می رن و ما هم فقط میشونیم و به زودی فراموش می کنیم و خیلی کم پیش میاد تغییر اساسی در خودمون بدیم . چرا ؟؟؟
۲۲:۴۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ من هم وقتی خبر را از شبکه‌ی ششم ــ شبکه‌ی خبر ــ خواندم، شکّه شدم، طول کشید تا به خانواده‌ام این خبر را بگویم.
به قول شما ... حقمان نبود ...
۲۲:۵۸ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ بیایید هنرمندان پیشکسوت را تا زمانی که در بین ما هستند قدر بدانیم.دریغ و افسوس که خسرو شکیبایی از بین ما رفت ولی چه سود از این افسوس...
خدایش بیامرزد.
۲۳:۰۰ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ خبر بسیار بدی بود. فرد عزیزی رو از دست دادیم.
۲۳:۲۴ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ از هامون خسرو برایم زنده شد و کاست نامه ها در دهه بیست حیاتم شبهایم را رنگ آمیزی میکرد...در سارا...در کیمیا...خانه سبز....خواهران غریب...روزی روزگاری...چه میگویم...خسرو شکیبایی را زندگی کردم...با لکنتهای اشک الودش....صدای دور گه اش...عصبی شدنهایش...میدانستم سیگار زیاد میکشد...هر وقت میخواستم ادای آدم های با شعور را در بیاورم...قیافه خسرو روبرویم بود...عصر خوابیده بودم...شب گذشته کابوس میدیدم...نیلوفر ابی بیدارم کرد...یه خبر بد...خسرو رفت...آخ چقدر دلم امشب... کنار دریا و سکوت و شراب میخواهد...یا هو
۲۳:۳۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ به خاطر چشم هاي مبهوت پر اشك كه اشكاش نمي ريزه نمي ريزه تا وقتي كه تو هم با اشكاش بريزي يادش جاويدان
۲۳:۳۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ ای داد من که خسرو رفت...این بار که هامون ببینم دو برابر گریه ام می کنم...خسرو رفت تا تمام خاطرات سارا و کیمیا و هامون و بانو را با خود ببرد...خسرو برای نسل من عزیز بود خیلی بیشتر از دیگران...
۲۳:۳۹ ۱۳۸۷/۰۴/۲۸ سئوال خوبی است...مرگ مثل یک چیز کاملا جدی ست...یعنی اغلب همینطور شروع می شود...چون مسلما بهت آنجا اتفاق می افتد که چیزی به ناگهان نباشد...یعنی زمان در این حادثه صفر می شود...بعد شکه ای ...بعد بی باوری...بعد هزار فکر و خیالی...بعد می خندی بعد گریه نمی کنی بعد حتا به گریه هایت می خندی...رفتن خسرو هم همینطور...رفتن حسین هم همینطور بود...خسرو و حمید هامون برای آنها که دیگراندیشانند به نوعی چیز علی حده ای بود...دیگر مدام می شود توی ذهنت که یک نفر دارد پلان به پلان فیلم ها را در کنار هم میکس می کند بعد احساس خفه گی می کنی انگار یکی چنگ می اندازد به گلویت...مگر می شود کسی یک لحظه باشد یک لحظه نباشد....همبن موضع خیلی عجیب نیست ... آدم همیشه از مردن آدمهای دیگر بیشتر می ترسد تا خودش...آنهم خسرو... خسرو شکیبایی....آنهم حسین..حسین پناهی ... من آدم نحسی هستم... همیشه مثالم از سینما دو نفر بود...آن اولی شکیبایی بود که می گفتم وای اگر شکیبایی بمیرد.... دیگر نمی دانم ...ببخشید...امروز دلم خیلی پکید.... دلم خیلی نالید.... آدم زبانش بند می آید...نگار بعضی شوخی ها خیلی بی نمک هستند ...اما سنگ ها چه...سنگ ها مرگ را طبیعب می کنند....مثل سنگ رسول و حسین و خسرو....
۰۰:۲۰ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ می توانم فکر کنم هنوز بین حمید هامون و دنیا حرفهایی بود ...که فکر کنم او زنده است...مرگ ...مرگ...این شوخی بد...این شوخی شهرستانی ...این شوخی مضخرف، این شوخی جدی...صدایش توی گوشم است چند سال است که از دیدار من و خسرو خان می گذرد...یک جای خلوت یک جای آرام از شعر حرف زدیم و از سید حرف زدیم و من فکر می کردم که چقدر این صدا مثل چاه ویل است آدم را می برد داخل ...دیدارهای ما کم وکوتاه بود...بعد حسین رفت بعد ناصر بعد که دقیقا به سنت مرگ های همیشه و ناباور خسرو خان ... نمی دانم با اینکه هیچ شباهتی به خان ها نداشت و هر وقت در این دیدارهای کم و کوتاه خسرو خان صدایش می زدم خنده تلخ می کرد و دو سه تا حرف آنچنانی و ....اما او خان بود واقعا...خان عرصه سینما...خانی فرو رفته در یک گوشه ی گذشته...خانی مانده در تلخی وخیمی مثل عسل ..

حالا از صبح گیجم از صبح منگم از صبح به خودم می گویم تف به شرف هر کس که یک بار دیگر از این شوخی ها کند...خسرو خان می دانی که من برای تشیع جنازه هیچ کس نرفتم ...نمی روم...که چی ... که مگر آن تویِ چوبی چی هست...خب مسلما یک صورت بی روح که تکانش بدهی هم تغییر نمی کند...هیچ ...مرگت تو چیزی نیست جز یک وابستگی قدیمی....مرگت چیزی نیست جز پلان کوچکی از یکی از فیلم هایت...مرگت چیزی نیست جز شوخی بزرگ زمین با زمین...
خسرو خان نمی دانم می توانم برایت چه کنم ...کاش کسی برایت یک نخ سیگار روشن می کرد...شاید بعد دیگر فرصتی نباشد...چه حالی دارد این سیگار آخر...خسرو خان...از چیزی می ترسی؟
راست می گفت هیچ کس نمی فهمد که هر کسی چه می کشد با تنهایی خودش ...که هر کسی چه می کشد با داغ های کوچک و بزرگش....سفر بخیر حمید هامون...سفر بخیر خسرو شکیبایی...سفر به خیر...
خواب های خوب ببینی خسرو خان!
۰۰:۳۹ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ اي واي كه سوخته دل من ايواي كه اتش زده بر پيكر من
۰۱:۰۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ وقتی خبر رو شنیدم برام باور کردنی نبود .. مگه میشه هامون هم بمیره ؟!.. من هامون رو دوست داشتم چون از جنس جنون بود و من جنون رو دوست دارم .. من هامون رو دوست داشتم چون از جنس سادگی بود و من سادگی رو دوست داشتم .. من هامون رو دوست داشتم چون هر بار که می دیدمش یه حس سفید و شریف روحم رو تسخیر می کرد .. من کاراکتر هامون رو دوست داشتم و شکیبایی رو هم به خاطر هامون دوست داشتم ..
شکیبایی رفته ! .. اما هامون نرفته !.. هیچ وقت نمیره .. هامون هرگز نمی میره ..
این یادتون باشه !
۰۱:۰۹ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ من سبز را از تو یاد گرفتم ، وقتی که می آمدی و چهارشنبه شب هایمان را می ساختی ...
من سکوت را از تو یاد گرفتم وقتی خیلی از حرفهایت را نمیگفتی...
۰۱:۱۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه احساسی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند....
۰۱:۱۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ باور نکردم ، نه خسرو شکیبایی زنده است ، هنوز طنین صدایش آرام بخش جان و روح است ، هنوز فیلمهایش و چهره اش پر است از زیبایی هنر و عشق .
۰۱:۱۸ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ نوشته ات دلم را سوزاند. اشکم را جاری کرد. کمکم کرد تا از او بنویسم. چه خوب و روان گفته ای...
مگر چند نفر در زندگی‌تان هست که خبر مرگ‌شان استخوان‌ روح‌تان را می‌شکند؟
۰۱:۲۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خسرو خان تو هم که مثل همه بي‌خبر!
آقاي هامون بايد بگويم خدانگهدار!؟ اين روزها خيلي گفته‌ام و مي‌گويم خدانگهدار. اما اين بار بدجوري دلم سوخت!
آقاي هامون خدانگهدار!
۰۱:۳۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
۰۱:۴۹ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ دلم گرفت. براي من شكيبايي دوست داشتني بود چون نگاهش عميق و پر معنا بود و نشون مي‌داد كه دغدغه‌هاي ذهني‌ اش زياد و فراتر از انسان‌هاي معمولي هست. از اون دست آدم‌هايي نبود كه هر روز مي‌بينيم. خدا بيامرز خيلي با احساس بازي مي‌كرد.
۰۲:۳۸ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ وقتي ياده اون صدايه لرزونش كه انگار هميشه يه بغضي گلوشو فشار ميداد ميفتم،بغض گلومو ميگيره.وقتي كه تو خانه ي سبز به پسرش فريد (با بازيه رامبد جوان )ميگفت:فريد!آدم بايد مرررررررد باشه!! آدم بايد زعفررررراني باشه!آره،درست همينجوري حرف "ر" رو ميكشد.و من كه تا اون زمان كه كلاس پنجم دبستان بودمو نميتونستم"ر"رو تلفظ كنم و هميشه مورده تمسخر همكلاسيها بودم، به عشقه خسرو شكيبايي اونقدر گفتم آدم بايد مررررررد باشه كه مرد شدم! ديگه سرمو ميگرفتم بالا! راه ميرفتمو ميگفتم:"رررررررررر"
آقاي شكيبايي،يادته وقتي ميخواستن خونه ي سبزتو خراب كنن،چقدر تو سرما،تو كوچه نشستي؟ حرف نميزدي.هيچي نميگفتي! فقط مثل هميشه،اون نگاهاي خيره و اون بغض تو گلوت بود. وقتي كه بغضت تركيد و گريه كردي، پايه تلويزيون باهات زار زار گريه كردم. مامانم مونده بود كه واسه چي گريه ميكنم!انگار خونه ي خودمو ميخواستن خراب كنن !آقاي شكيبايي عزيز،دوست داشتم،دوست دارم تا هميشه.بهت مديونم. يادته به عاطفه (با بازي مهرانه مهين ترابي )ميگفتي: عاطفه!با من قهري؟ حرف كه ميزني؟؟ قهر كن ولي حرف بزن با من! پس چرا ديگه نميخواي با ما حرف بزني؟ با ما قهر كردي؟ باشه، ايراد نداره! ولي مگه قرارمون نبود كه موقعه قهرم حرف بزني؟؟ نبايد ميرفتي! زود بود.خيلي زود بود. دارم ميميرم از گريه! آقاي زعفراني! خونه ي سبزُِت مباركت! ديگه اين خونه ي جديدتو كسي نميتونه ازت بگيره! كسي هم نميتونه يادتو از دل من، از دل ما بگيره! خوب بخوابي.....!
۰۳:۵۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ اون پرنده تو بودی
پیرهن ابرو درید
رفت و رفت و رفت و......
جدی رفت؟!
گونه هام می سوزن،آخه اشک شوره،خسروی دیوونه حالا وقتش بود؟وقتش بود؟
۰۴:۵۱ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خسرو تو به نقل از سهراب گفتی نترسیم از مرگ . اگر مرگ نبود زندگی چیزی کم داشت.
با رفتن خسرو خانه سبزی خشکید ، هامونی خشک شد ، سرزمین سبزی زرد شد ، خواهران غریبی بی کس شدند.
نمیدونم چی بگم... از ته دل دوسش داشتم بازیش رو صداش رو خودش رو سادگی سبزش رو.
کسی نیست تا جاش رو پر کنه. هیچ وقت.
خسرو شکیبایی از بی ریاترین بازیگران ایرانی بود.
اتو بوس شب به صبح نمی رسه.
چرا باید اینطور و به این شکل تک تک هنرمندانمون رو از دست بدیم؟
***************************************************
در حیرتم از مرام این مردم پست
این جماعت زنده کش مرده پرست
۰۶:۴۱ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ صدا... صدا... صدا... اون صدای گیرا و عجیب. اون حرکات خاص بدن... نه... فقط اون صدا که از صبح دیروز حتا برای یک لحظه طنین اش از توی گوشم قطع نمی‌شود. صدای عاطفه گفتن‌های خانه‌ی سبز، صدای سبز... صدای شعرهای سهراب، صدای حمید هامون وقتی نمی‌خواد طلاق بده، وقتی زن‌اش حق‌شه،‌ سهمشه... صدای موندگار... حتا وقتی تو تیتراژ جشنواره‌ی فجر ۸۷ می‌گفت فجججججر و همه ده روز تمام روزی چند صدبار به این فججججر ِ خسرو شکیبایی‌ای می‌خندیدن... این صدا اگر فقط قطع بشود،‌ آن‌وقت شاید این اشک‌ها هم دیگر بند بیایند و...
۰۸:۴۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ متاسفم منم توي زير نويس تلويزيون ديدم .برام غير قابل باور بود.اما شكيبايي هميشه توي قلب و ذهن ما زنده است
۰۸:۴۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خيلي زود بود . دلم خيلي تنگ مي شه براي صدات
۰۹:۳۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ دارم در ذهنم مقایسه اش می کنم با عزت اله انتظامی مثلا ... می دانید . انتظامی بازی می کند . زیبا هم بازی می کند . طبیعی هم بازی می کند . اما شکیبایی انگار خودش را و همه ی زندگی اش را می آورد روی صحنه . در هر فیلم و هر سریال جزئی می شد از روزمره مان . عزیزی می شد سر سفره مان . مثل عضوی از خانواده بود نه هنرپیشه ای روی پرده ... و صداش ... صداش ... به شکل حزن پریشان واقعیت بود ... با صدایش نوجوانی کرده ایم ... عاشقی کرده ایم ... ... ... عاشقی ... و شاید همه ی اینها چون تمام نقش هایش ربطی به عاشقی داشت در این زمانه ی سیاه سرد ...
۰۹:۵۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خسرو يك فيلسوف بود.....
پرواز را به خاطر بسپار...
پرنده مردنيست..........
۱۰:۱۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خداحافظ اي برگ بو بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
تو تنها نمي ماني اي مانده بي من
تو را مي سپارم به دلهاي خسته
۱۰:۲۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خدا رحمتش کند
۱۰:۲۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خدا رحمتش کندچه زود حیف شد
۱۱:۰۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خسرو خان، برادر، استاد، رفیق، هامون،اسد،..الان وقتش نبود؛ ٍزیز من این درست که همیشه تجسم آشفتگی ما بودی روی پرده ، درست که هامون زندگی ما بود و اسد معنای آشفتگی ما، این درست که این روزگار "گَه"، تحمل هیچ "جانوری" را دیگر ندارد، این درست که آشفتگی و سوختن هم سوخته و رفته... ولی "مراد بیگ" وار می ماندی دم نمی زدی که ما حد اقل به بودنت دلمون خوش باشه،لا کردار منِ احمق حتی سهراب و با ثدای تو فهمیدم، خسرو جان رفتی دیگه تحمل نکردی حقته بالاخره جائی که دیگه خانه سبز سریٍ خاکستر می شه جای موندن نیست ولی می ذاشتی تا قبل رفتن یه تشکری کنیم ازت برایِ بودنت، برای داغون بودنت که تجسم دلِ آسفته ما بود، دمِت گرم بود و هیچ وقت سرد نمی شه ...خیلی مخلصیم ولی رسمش نبود...
۱۱:۳۴ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ باورم نمی شد... از امروز تمرین می کنم دیگر از هیچ چیز تعجب نکنم...
۱۱:۵۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ دلم برای بچه ام میسوزه نمیفهمه که کیو ندید و چه صدایی رو نشنید
۱۲:۰۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ پرده های عریض سینما هم در غم کوچ هامون خون می گریند. شاید حق داشته باشند.
ای خسرو خسرو خسرو.......
۱۲:۲۳ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ ديروز كه خبر رو شنيدم. طرف تلويزيون كه پريدم و چشمام پر اشك كه شد و خطاب به خودم گفتم : تويي؟ مني كه هر مرگي رو با يك حرف نداي كه نه با گفتن يك كسره رد مي كردم. هي يادم مي افتد و هي بغض مي كنم. از ديروز كه سوار ماشين شدم تا به خانه برسم دوست داشتم به هر كس كه رسيدم بگم. غمم رو سبك كنم. شكيبايي يه تيكه از خاطرات ماست. هامونش به ما عاشقيت رو ياد داده. عشقهاي اول ما از روي هامون كپي زده شدن. اگر هامون بميره انگار همه اون خاطرات مردن....
۱۲:۲۴ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ صبح جمعه كه صفحه ي هفتان را باز مي كردم ، اول كلمه ي درگذشت را ديدم ، لحظه ايي مثل برق با ناله به خود گفتم : واي باز كي مرده ؟ و بعد جمله ي كامل را ديدم " خسرو شكيبايي درگذشت " .
سر جام بي اراده بشدت تكان خوردم و جيغي فرو خورده در گلو كشيدم ، با ناباوري جملات را مي خواندم وبراي اينكه بتوانم خبر را قبول كنم دونه دونه لينك هاي مربوط به آن را باز مي كردم . شوكه شده بودم و نمي خواستم باور كنم . خسرو شكيبايي هنرپيشه ي محبوب ِ من نبود چون همه ي بازي هايش را دوست نداشتم، اما چه تأثير عجيبي در درونم گذاشته بود تأثيري كه خودم هم تا حالا نمي دانستم ، آنقدر كه خبر فوتش مرا بدجوري تكان داد .من كساني را كه دوست دارم بيشتر از ديگران ازشون توقع و انتظار دارم و خسرو شكيبايي يكي از آنها بوده . از تسليت گويي بدم مياد به اين دليل كه هيچوقت نمي تونه حس دروني انسان را بيان كنه .

۱۲:۲۵ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ او بخشی از هویت و نا خود آگاه ما بود. دلم داره می ترکه.
۱۲:۲۶ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ ديروز كه خبر رو شنيدم. طرف تلويزيون كه پريدم و چشمام پر اشك كه شد، خطاب به خودم گفتم : تويي؟ مني كه هر مرگي رو با يك حرف نداي كه نه با گفتن يك كسره رد مي كردم. حالا هي يادم مي افتد و هي بغض مي كنم. ديروز هم كه سوار ماشين شدم تا به خانه برسم دوست داشتم به هر كس كه رسيدم بگم و غمم رو سبك كنم. شكيبايي يه تيكه از خاطرات ماست. هامونش به ما عاشقيت رو ياد داده. عشقهاي اول ما از روي هامون كپي زده شدن. اگر هامون بميره انگار همه اون خاطرات مردن....
۱۳:۰۱ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ هنرمند هرگز نمی میرد، می ماند و زندگی می بخشد.
خسرو شکیبایی عزیز دلم ، هنرت همیشه این ملت غمگین را شاد کرد و یا آگاهشان نمود.
همیشه زنده ای و هستی
دوست داریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم ای عاشق
۱۳:۴۱ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ بغض نمی ذاره چیزی بگم این روزها خیلی غمگین بودم ولی الان اشکم سرازی شده از بچگی دوست داشتم و نمی خوام بگم مرگ باعث جدایی بین ما شده کاش یه بار از نزدیک اون صدای گیرای تو همه وجودم رو می لرزوند
۱۳:۴۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ مرده ها تا وقتی زنده ها به فکرشان هستند درنمی گذرند
۱۳:۵۱ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
۱۵:۰۲ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ mande im
mabhoooot ....
۱۵:۳۰ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ دلم می خواهد بلند داد بزنم که آخ دلم ....
۱۵:۵۹ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ حیف از رفتنت محبوب مردم ای خسرو ای حمید هامون
۱۶:۱۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ می زنم زیر هق هق بسیار می چکم لابلای رفتن تو
یک ستاره به نام تو باید یک ستاره به نام تو خسرو!
۱۷:۴۱ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ ای وای. باورم نمیشه
۱۷:۴۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی توبه گل روی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر
چه کنم با غم تو
۱۸:۲۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ سلام
راستی حق با شماست شکیبایی نوعی ظرافت داشت روحی لطیف ودوست داشتنی وعشق به شکیبایی عشقی لطیف وزیباست
خدایش بیامرزاد روحش شاد
۱۹:۴۸ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ خسرو شکیبایی نمی میره چون هنوز ما زنده ایم چون هنوز ما هامون رو می بینیم و بی هیچ شک و تردیدی به بی همتا بودنش قسم می خوریم تا وقتی آثار جاودانش هست تا وقتی یادش تو قلبامون مثل حالا درخشان و تابندست خسرو شکیبایی هم زندست...یه هنرمند با کاراش زندست...یعنی نه حالا و نه هیچ وقت دیگه شکیبایی نخواهد مرد...هرگز
۱۹:۵۸ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ ای خسرو خوبان
ای خسرو خوبان، نرود مهر تو از یاد
بی تو نکنم گریه و هرگز نشوم شاد
تو نقش زدی در دل ما پری و هامون
همیشه تویی همسفر خاطره هامون
تو زنده می مانی ،با آن صدای ناز
پایان نمی یابی ، تو می شوی آغاز
۲۲:۰۷ ۱۳۸۷/۰۴/۲۹ نسل من. نسل بیچاره من. نسل من که عشق و عاشقی براش گناه بود ، با دیدن حمید هامون به خودش اومد. یه نفر اون بالا خوب گفته. ما دیوانه زیاد داریم ولی شوریده و شیدا کم. شوریدگی عشق تو فیلم هامون مثل یه سیلی بود به گوش ما که جز شهید و شهادت و مرگ و جنگ و دوزخ و گناه ، چیزی نشنیده بودیم. " این زن حق منه ، عش منه ، سهم منه" چقدر این جمله ها تکونمون داد اونم با اون صدا باو اون نگاه. آیییییی خسرو خان . تو یه چیز دیگه بودی. مثل هیچ کس نبودی.
۰۰:۳۳ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ پدر خواهران غریب هامون خسرو شکیبایی از میان ما رفت و جایی خواندم ساری باز پر کشید
۰۱:۲۸ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد
خسرو شکیبایی آقای صدای، پای آب رفت.
تنها حسی که از شنیدن خبر داشتم، مبهوت در ناکجای صدایش شناور شدم و زیر لب تکرار کردم
رفت!
و من در این ابهام بین آمدن و رفتن شناورم
یادت سبز خسرو که یادمان انداختی
صوت هست و
نگاه معنا دارد
اندیشه باروراست و میزاید
دست‌ها گرم و تمنا دارند
به سکوت بین جمله‌ها گوش فرادهیم و از پشت نفس‌ها
امید بچینیم
که عشق
هست
هم‌چنان که تو بودی
۰۷:۴۱ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ هي دل دل كرديم تا دوباره مهرجويي ، تا دوباره خسرو ، هي دل دل كرديم تا دوباره پري ، هي پرپر زديم تا دوباره خورشيد براين سرزمين .... و اين قصه فقط سفري شدن خسرو را كم داشت ، كه مثل هامون عصيان كنيم :
منم آري منم
كه ازين گونه تلخ مي‌گريم ...
۱۱:۳۸ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ هنوز هم نمیتونم رفتنش را باور کنم خیی برایم سخته گریه امونم نمیده خسرو رفت ودیگه دربین ما نیست
۱۳:۳۸ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ بسیار سخت هست که پر کشیدن خسرو شکیبایی را باور کنیم...کمتر کسی همچون او می توانست به این خوبی و شیوایی نقش کاراکتر های پر شور و آشفته حال و شیدا را ایفا کند... من از 17 سالگی که برای اولین بار هامون را دیدم و با آن مدت ها زندگی کردم و سپس فیلمهای دیگرش را دیدم ...فهمیدم که خسرو یک موهبت و گنجینه بزرگ برای سینمای ایران است ...
عادت کرده بودیم که در نبود و تبعید ناخواسته بهروز وثوقی عزیز . بیش از همه دلمان بیش از همه با خسرو شکیبایی نازنین گرم باشد. شرمندهام که فیلمهای آخر استاد را دنبال نکردم و دلتنگم از فقدان او در سینمای آینده ایران... دلم می خواهد بگویم :خدا نگهدار هامون ...ای بازیگر همیشگی دلها ...
حتی غریب تر دلم می خواهد بگویم :خداحافظ سینمای ایران !!(وقتی در این سینما , بهروز نیست , خسرو نیست , فیلمهای کارگردانهای بزرگ توقیف می شود و استعداد های جدید به سختی متولد می شوند و بازیگران بزرگی مثل اکبر عبدی میروند و با امثال ده نمکی ها کار می کنند... دیگر نمی توان انگیزه چندانی برای دنبال کردن سینمای ایران داشت) ولی از طرفی وقتی می بینم که هنوز در سینمای ایران هنوز معدود کارگردانهای خوبی فعالیت می کنند و بازیگران بزرگی چون : پرویز پرستویی , رضا کیانیان و ... حضور دارند و پیشکسوتانی چون : عزت الله انتظامی و علی نصیریان (به امید خدا) هنوز امکان بازی دارند و در میان جوانها هنوز مستعدانی چون ترانه علیدوستی .بهرام رادان و گلشیفته فراهانی دیده می شوند , می توان همچنان امید بست و با سینمای ایران هنوز آشتی ماند( هرچند اعتراف می کنم که با رفتن خسرو , سینمای ایران تا حد زیادی لطفش را برایم از دست داد)... بهر هر حال اسطوره هایی همچون خسرو شکیبایی متعلق به همه نسلها هستند و به بلندای قرن ها در تاریخ هنر و دل مردم می زیند.
۱۳:۵۴ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ من یک افغانم و در شهر هرات زندگی میکنم. رحلت شکیبایی عزیز برایم واقعا باورنکردنی بود. فکر میکنم ازجمله عزیزترین های که در این دنیا انتخاب کرده بودم یکی را ازدست داده ام. هیچ نوع گریه ای تسلی ام نمی کند.
۱۴:۲۸ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ نه خسرو جان نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام و آئينه پس از نو برايت مي نويسم حال همه ما خوب است اما تو باور نكن . حالا ديدار ما به نمي دانم ان كجاي فراموشي - اصلاً ديدار ما به همان حوالي هرچه باداباد - تا ديگر ادمي از يك وداع ساده نگريد تا چراغ و شب و اشاره بدانند كه ديگر ملالي نيست . تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته اي كه دي ماه به ايوان خانه مي ايند .حالا مي دانم سلام مرا به اهل هواي هميشه عصمت خواهي رساند .خداحافظ ( تو تنهايي بزرگ مرا با نامه هايت اذين بخشيدي و زيبا نمودي )
۱۴:۳۸ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ کاش این لحظه های سخت هرگز نمی آمد باور مرگ خسرو از هر چیزی سخت تره
۱۷:۳۲ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ دوباره یادمان افتادکه یک عزیز از قافله عمر جا افتاد خسرو عزیز مرد همیشه سبز ایران به یاد تمامینقش هایت که نسل من با ان بزرگ شده اند و به یاد حرمت دل پاکت که توان ازار کسی را نداشت لحظه ای درنگ می کنم وعاجزانه از خداوند برای امرزش طلب می کنم ویقین دارم جاودانگی صدایت تا ابد در ذهن نسل ها باقی می ماند
۲۰:۲۷ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ خونه بايد سبز باشه سبز سبز سبز(با همون لحن ...)
۰۰:۱۵ ۱۳۸۷/۰۴/۳۱ امروز باید تو مراسم تشییع میبودید،واقعا حضور مردم پر شکوه بودونشون داد که چقدر حیف شد شکیبایی رفت.ضمنا متن بسیار قشنگ بود،چشمام از اشک سنگین شد.متشکرم
۱۰:۱۴ ۱۳۸۷/۰۴/۳۱ دوستش دارم چون در هر نقشی که بود انگار خیلی خودمانی بود انگار خودش بود شاید خودم ! نمی دانم عجیب احساس نزدیکی داشتم با تمام بازی هایش با اینکه او از جنس مرد بود و من از جنس زن! خیلی خوب درکش می کردم عجیب بود او با هر نقشی که داشت من را به وجودش دعوت می کرد دعوتی بی پیرایه و خودمانی! حتی در سارا دوستش داشتم نمی توانستم از او کینه بگیرم! دوستش دارم و همیشه زنده است فقط دلتنگش خواهیم بود
۱۰:۴۲ ۱۳۸۷/۰۴/۳۱ از نو برایت می نویسم،
حال همه ی ما خوبست ،اما تو باور مکن !
...
بی قرارم،
می خواهم بروم،
می خواهم بمانم،
دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم،
...
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم،
...
می خواهم به جایی دور خیره شوم،
می خواهم سیگاری بگیرانم،
می خواهم یک لحظه به این لحظه بیاندیشم...
...
آسو ده باش
حالم خوبست،
فقط در حیرتم،
که از چه هوای رفتن به جایی دور،
هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند
...
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی،
دیدار ما اصلن به همان حوالی هر چه با دا باد،
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی،
نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام وبی چراغ،
از اندوه اوقات ما باخبر شوند.
نه...، دیگر فراقی نیست،
حالا بگذار باد بیاید،
بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و روءیاها مان شاعر شویم،
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند،
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین،
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید،
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملا لی نیست!
...
باران می آید...، هوا ابری ست...، تو می گفتی: با آسمان ابری، زیر باران عاشق می شوی!... و من همه ی روزهای ابری به همه ی عشق های بارانی تو فکر می کنم. یادت هست می خواندیم: سلا م! حال همه ی ما خوبست ،...یادت هست گفتی: عاشق باش، ولی مراقب حالت باش. این روزها حال همه ی ما خوبست! اما تو باور مکن ...!
۱۲:۲۱ ۱۳۸۷/۰۴/۳۱ چون من عاشق شخصيت خسرو شكيبايي بودم حرف زدن حركت اداش خسته ولي شاد نشون دادن درگير فكر ولي بيخيال رفتار كردن
۱۳:۴۵ ۱۳۸۷/۰۴/۳۱ هنوز گوش صحنه منتظر شنیدن صدای قدمهای توست و تماشاگران همچنان منتظر بالا رفتن پرده نمایش که تو از پس پرده بیرون آیی و صدای هورا گوش صحنه را کر می کرد. سفر خوبی داشته باشی مسافر سبز . . .
۰۱:۴۰ ۱۳۸۷/۰۵/۰۱ در این روزهای بی حس و حال و ملال آور، روز پنجشنبه قرار است همراه با مسعود کیمیایی بشینیم و فیلم گوزن ها را ببینیم.
اگر در این گرمای تابستان حال و حوصله تماشای فیلم همراه با کارگردان آن را داری می توانی ساعت 17، همراه دوستانت به این آدرس مراجعه کنی:
خیابان سمیه، بین ویلا و سپهبد قرنی، پلاک 180، سالن اجتماعات
خوشحال می شویم تشریف بیاوری
۰۱:۵۶ ۱۳۸۷/۰۵/۰۱ دارم رسما نابود میشم ...
۱۱:۴۸ ۱۳۸۷/۰۵/۰۱ شكيبايي همش فيلم بود. حتي اگر فيلم بازي نمي كرد انگار داشت ادا در مي آورد. همين جذابش كرده بود!
۱۴:۵۶ ۱۳۸۷/۰۵/۰۱ تا چند روز خودم رو گول میزدم که باز شایعه درست شده .باور کردنش هنوز هم برای اسون نیست.نمیدونم چرا اینقدر دوسش داشتم.صداشو...حرکاتشو...هنرشو...هرگز فراموشش نمیکنم
۱۸:۴۲ ۱۳۸۷/۰۵/۰۱ چتری موهاش می ریخت تو صورتش . تکون می خورد و انگشتشو تکون می داد. عاطفه ! چه معنی داره تو این خونه کسی با کسی قهر باشه.
اس ام اس اومد برام که خسرو شکیبایی مرد. گفتم : مسخره چه شوخی بی مزه ای. زنگ زدم بهش. اینم شوخیه می کنی خوبه من اس ام اس بدم تو مردی. گفت : نه به خدا راسته الان شبکه یک گفت. گفتم : برو بابا. ولی وقتی خودم از تلویزیون دیدم باورم شد. نه باورم نشد هنوزم باورم نمی شه. خسرو شکیبایی! خیلی ها که از اون ...
نمی دونم چی بگم. ولی هنوز صورتش و صداش تو سرمه. وقتی سرشو از پنجره خونه سبز بیرون می کرد و فریاد میزد : خدا!
اون دیگه نیست اما چرا هست . همه مون میدونیم که هست.
۲۱:۰۲ ۱۳۸۷/۰۵/۰۱ و من بيشتر به "سين"ها "شين" ها، و همه حروف بي هويتي فكر مي كنم كه بعد از او در هوا رها مي شوند. بي اين كه كسي باشد بداند چطور بايد بگويدشان، جوري بگويد، كه هيچ كس ديگري نتواند.
۰۳:۱۳ ۱۳۸۷/۰۵/۰۲ الان چند روز گذشته؟ واقعا چرا تموم نمی شه؟ چرا برام عادی نمیشه؟ چرا هنوز بغض می کنم؟
عجیبه. از من عجیبه...
۱۳:۵۷ ۱۳۸۷/۰۵/۰۲ چه ساده در میان اشکهای خود زاده میشویم و چه ساده در میان اشکهای دیگران راهی سفر ، و میان این دو قصه ای زیبا به نام زندگی معنای ابدیت ماست
۱۴:۱۲ ۱۳۸۷/۰۵/۰۲ خیلی دلم براش تنگ می شه...........
۱۴:۵۴ ۱۳۸۷/۰۵/۰۲ سلام.
درك كردن‌ش براي من سخته. اين كه از لحظه‌اي كه خبر رو مي‌شنوي بايد دنيات رو بدون اون قبول كني.
قبلا هم آمده بودم اين جا.
۱۸:۴۵ ۱۳۸۷/۰۵/۰۲ سلام
به خدا نمیشه برای شما کامنت گذاشت
من دارم توی این جای تنگ خفه میشم!
چرا اینقدر این پنجره کوچکه؟
۰۲:۰۰ ۱۳۸۷/۰۵/۰۳ افسوس که استاد زمان رفت...
۰۲:۵۸ ۱۳۸۷/۰۵/۰۳ به خاطر اونجوری که می گفت : " لاکردار اگه بدونی هنوز چقدر دوست دارم!"
۱۵:۰۶ ۱۳۸۷/۰۵/۰۳ چون یک واقعیت تلخ رو به ما یادآوری کرد. آنجا که در فیلم هامون به دکتر گفت: " آخرش هیچ گهی نشدیم"
۱۶:۳۵ ۱۳۸۷/۰۵/۰۶ چه تلخ بودنی، با کودکی که نمی داند مرگ یعنی چه!
۱۵:۴۱ ۱۳۸۷/۰۵/۰۹ خسرو شکیبایی با آن گرمی صدا و بازی روان و جذاب همیشه در فکر من زنده است.بهترین خاطراتی که دارم به طور عجیبی به او گره خورده است.
و به خاطر اسمم.یادتان هست با چه حسی می گفت : عاطفه
۲۰:۵۰ ۱۳۸۷/۰۵/۱۱ انگار او برای مردن ساخته نشده بود .هامون را خیلی دوست دارم واز آن روز بارها نگاهش کرده ام اما به خاطر این نیست که ناراحتم نارحتی ام همه از آن ست که انگار زیستن او به نوعی خود عشق بود نه او برای مرگ ساخته نشده بود چون ذات حیات انگار در او بود .
۰۹:۱۹ ۱۳۸۷/۰۵/۱۳ به حرف های صادقانه اش دقت کنید تا دریابید چه کسی از میان مان رفته است. منظورم گفت و گوی منتشر شده در روزنامه اعتماد است.
http://www.dormishian.blogfa.com/
۱۵:۰۹ ۱۳۸۷/۰۵/۱۳ سینمای ایران در غم نبودنت به سختی کمر راست خواهد کرد آن هم با اعتبار تو و معدودی از جنس تو
یاد بازی های روان و دیوانه گیهات بخیر
دوستت داریم
۰۰:۴۳ ۱۳۸۷/۰۵/۱۴ چقدر زیبا گفتید
راستی چرا در نمی گذرد.
مردیم از بس که او را دوست داشتیم
من چله نشین او هستم
به سفالین من هم بیایید و...
۱۴:۳۳ ۱۳۸۷/۰۵/۱۶ هرچند عطر ياد تو باقي است ولي حضور تو چيز ديگري است. بيا در كنار ما...
نمي دونم كي ميشه كه اسمش رو بشنوم و اشك توي چشم هام جمع نشه! نمي دونم...
۰۲:۵۳ ۱۳۸۷/۰۵/۲۰ خسرو شكيبايي كسي بود كه سين را با شين وسط عشق تلفظ مي كرد!
۰۸:۵۲ ۱۳۸۷/۰۵/۲۰ هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است برجریده عالم دوام ما و او عاشق ما بود.....
۱۵:۱۳ ۱۳۸۷/۰۶/۱۱ هنوز هم که هنوزه هر وقت به اسم خسرو شکیبایی بر می خورم دلم می گیرد.ای کاش هنوز بود....
۱۵:۱۴ ۱۳۸۷/۰۶/۱۱ هنوز هم که هنوزه هر وقت به اسم خسرو شکیبایی بر می خورم دلم می گیرد.ای کاش هنوز بود....
۱۵:۲۰ ۱۳۸۷/۰۶/۱۲ خسرو عزیز بودنت خاطره ای است به وسعت همیشه.
۱۲:۴۸ ۱۳۸۷/۰۶/۱۴ به نظر من خسرو شکیبایی وکیل مدافع نوع انسان است وقتی نقشهای منفی را بازی می کند آنقدر جنبه های زیبای انسانی به آن می دهد که در آینه آن روح صیقلی آدم های بد هم دوست داشتنی ونا گزیر و قابل درک می شوند
فیام عاشقانه وسارا را یادتان هست که چطور پرده سینما را به آتش میکشید در لحظات حضورش؟
۰۱:۰۶ ۱۳۸۷/۰۶/۱۵ khosro shakibaie is the best forever.rohesh shad
۰۲:۲۳ ۱۳۸۷/۰۶/۱۹ دوست داشتنی روحت شاد.
۰۲:۲۶ ۱۳۸۷/۰۶/۱۹ دوست داشتنی روحت شاد.
۱۵:۴۴ ۱۳۸۷/۰۷/۰۹ توی دانشگاه بر عکس همه دوستام که کشته مرده هامون بودن. من عاشق نادر عاشقانه بودم. بچه ها توی هامون خوانی هاشون می گفتن حالا می فهمی مادر که چقد گول خوردی؟ من با دیالوگ فیلم عاشقانه جواب می دادم: تو اصلا عشق می فهمی یعنی چه ؟ کثافت! بعدها که شنیدم خسرو شکیبایی چقدر برای نادر عاشقانه گریه کرده، فهمیدم عشق منم الکی نبود!
یاد دیالوگی که به مادر بزرگش تو هامون گفت بخیر: تو هم مثه منی! اما هیچی ایمون نداری!
۱۶:۳۶ ۱۳۸۷/۰۷/۱۴ حتی لحظه ای نمی تونم بعد از دو ماه و اندی به تصویرش و بازیش نگاه کنم...بغض من هنوز نشکسته...
۱۱:۰۵ ۱۳۸۷/۰۸/۱۳ دلم واسش تنگه دلم واسش تنگه .خيلي دلم تنگه غمگينم . دريا دلان را چه باك از مرگ
۱۳:۳۷ ۱۳۸۷/۰۹/۰۴ كوچ عاشقانهاي بود.
يادت براي همه لحظه ها سبز.
۱۲:۰۸ ۱۳۸۸/۰۱/۱۶ چند ماه گذشته ولی هنوز وقتی اسمش میاد دلم براش تنگ میشه خسرو شکیبایی دیگه تکرار نمیشه ولی همیشه تو قلبها زندست دوسش دارم. دلم نیومد این متنها رو بخونم ولی خودم چیزی ننویسم
۱۲:۱۳ ۱۳۸۸/۰۱/۱۶ بازیگر های معروف دیگر رو که میبینم دوست دارم یکی باز مثل خسرو شکیبایی باشه ولی نیست با اینکه اونا هم خوبن ولی خسرو شکیبایی نمیشه دیگه هیچکس
۰۱:۴۵ ۱۳۸۸/۰۴/۱۳ بازی ایشون تو فیلم دل شکسته که تقریبا تازه ه بازار اومده باور نکردنیه
خدایش بیامرزاد
۱۵:۱۰ ۱۳۸۸/۰۴/۲۶ دوسش دارم هميشه پيش خودم و اونايي که ميشناختنم بهش مي گفتم
عمو خسرو خودم داغون شدم وقتي خبر رو شنيدم تا يک ماه نمي دونستم چه جوري دارم زندگي مي کنم
مگه ميشه پرواز عشقمو باور کنم؟؟؟يک سال گذشت ولي هنوزم باورم نشده.....
عمو خسرو يکدونه بود و هست و خواهد بود....
هيچ کس حتي يه ذره از خصوصيات عمو خسرو رو نمي تونه برامون بگيره....
خداياااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....خيلي زود بود....
عمو خسرو خودم دوست دارم.....چرا تنهامون گذاشتي؟؟؟؟
۱۴:۵۳ ۱۳۸۸/۰۶/۱۴ از دل نرود هر آنکه از دیده رود & فقط متاسفم
۰۰:۵۰ ۱۳۸۸/۱۰/۲۱ رفت از جهان استاد ما تف بر تو باد ای روزگار

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.