دیگر کیست که نگوید؟

علی یوسف‌پور، معاون وزیر نیرو [روزنامه‌ی جام‌جم ۲۶ فروردین ۸۵]:متأسفانه مطبوعات کشور ما از نظر تیراژ وضع بسیار نامطلوبی در منطقه دارد. یعنی شاخص‌های ما در مطبوعات تنها از کشورهای عراق و افغانستان جلوتر است. عربستان که ۲۵ سال پیش اصلا حرفی برای گفتن نداشت، از ما بسیار جلوتر است. این وضعیت اسف‌بار برمی‌گردد به … ادامه

کریم امامی به روایت عباس پژمان

خوابگرد: ۱۹ تیرماه پارسال «کریم امامی» را از دست دادیم که افتخاری بود بر تارک فرهنگ و ادبیات معاصر ایران و انتشار آخرین تلاش فرهنگی او یعنی فرهنگ فارسی ـ انگلیسی معاصر افتاد به امسال که دیگر خودش نیست. عباس پژمان ـ مترجم برجسته و اهل نظری که چندان اهل محفل‌گرایی و حواشی نیست ـ … ادامه

معذرت می‌خواهم، ولی لطفا مراقب باش!

اگر محمود فرجامی که در یادداشت قبلی‌ام بی‌رحمانه به او تاخته بودم، گمان کرده که قصد لجن‌مالی کردنش را داشته‌ام، گمانش باطل است، چنین قصدی نداشته‌ام و صمیمانه و در ملأعام از او عذر می‌خواهم. با محمود فرجامی در جشنواره‌ی وبلاگ‌های همدان آشنا شدم که از داوران بخش سیاسی بود و مثل خیلی از مشهدی‌های … ادامه

خاله‌خشتک‌بازی روشنفکری از نوع وبلاگی!

نیک‌آهنگ عزیز هم مثل من اعتقاد دارد که ما بلاگرها باید همدیگر را نقد کنیم چون “وبلاگستان بی​نقد، مردابی است عفن، که رشد نخواهد کرد و طرفداران رشد را مسموم.” برخی دوستان وبلاگی من می‌دانند که در بیش‌تر موارد از حضور در قرارهای وبلاگی و رفت‌وآمد نزدیک پرهیز می‌کنم و یا این جمله همیشه‌ لقلقه‌ی … ادامه

به نام نامی داستان

احتمالا باید به فال نیک بگیرم که سال تازه‌ی خوابگرد را هم با داستان کوتاه شروع می‌کنم. مجتبا پورمحسن، نویسنده و منتقد که این وبلاگ را هم می‌نویسد، مجموعه‌ای از داستان کوتاه‌هایش را فراهم کرده، ولی در فضای بسته‌ی فرهنگی که وزارت ارشادش قرار است به «وزارت آینه‌ی فرهنگی نظام» تغییر کند، امکان چاپ این … ادامه

متن کامل فیلمنامه‌ی «سگ آندلسی»

لوئیس بونوئل را اگر خیلی‌ها به خاطر فیلم‌های سورئالیستی و ساختارشکنش دوست دارند، برای من، به خاطر کتاب «با آخرین نفس‌هایم» بسیار دوست‌داشتنی‌تر است. یادش به خیر؛ بیش از ده سال می‌گذرد از وقتی که کتاب خاطرات بونوئل «با آخرین نفس‌هایم» برای من و برخی دوستانم شده بود کتاب مقدس. بالای دست می‌گرفتیمش و سینه می‌زدیم … ادامه

جشن تقسیم ترس

نویسنده‌ی مهمان: محمود اروج‌زادهدر اسپانیا و در روزهایی از سال، جشنی به پا می‌شود که تا به یاد دارم، برای من مبهم و نامفهوم بوده است. گروهی از مردم، در خیابان‌های شهر ـ که از اطراف مسدود شده‌اند ـ شروع به دویدن می‌کنند، و در همین حین، گروهی گاو وحشی نیز به ناگاه در همین خیابان‌ها رها … ادامه

وقتی چون بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم

از شما چه پنهان، گاهی وقت‌ها ناامید می‌شوم؛ ذهنم دوپاره می‌شود. پاره‌ای می‌گوید چه سود از این سرفروانداختن و پیش‌رفتن در غباری که فرهنگ و هنر این کشور را فرا گرفته، پاره‌ی دیگر می‌گوید گول نخور، راه درست همین است. پاره‌ای می‌گوید گمان کن هیچ اتفاقی نیفتاده، بنویس، مشورت بده، ایده بده، طرح نو درانداز … ادامه