سریال DTF St. Louis؛ از آن سوی خیابان همه‌چیز عادی است

معنای DTF را اگر بدانی، نام سریال کفایت می‌کند برای این‌که خیال کنی با قصه‌ای طرفی درباره‌ی آدم‌هایی که از زندگی مشترک و میان‌سالی و روزمرّگی خسته شده‌اند و می‌خواهند سهمِ لابد ازدست‌رفته‌شان از شور جوانی و سکس و هیجان عاطفی را پس بگیرند. سریال در آغاز تقریباً تمام نشانه‌های لازم برای تأیید چنین تصوری را دارد، به‌وفور و به‌روشنی.

اما همه‌ی این نشانه‌ها معنای اولیه‌شان را خیلی زود کنار می‌گذارند و دامگه حادثه آرام‌آرام دهان گشادش باز می‌کند.

DTF اصطلاحی است صریح و بی‌تعارف در روابط مدرن و به‌خصوص شبکه‌های دوست‌یابی به‌معنای تمایل و آمادگی کامل برای برقراری رابطه‌ی جنسی، و سریال دی‌تی‌اف سنت لوئیس ابتدا وانمود می‌کند که قرار است همین میل ظاهراً ساده و صریح را پی بگیرد. اما هرچه جلوتر می‌رویم، معلوم می‌شود سکس در این قصه بیشتر وسیله است تا مقصد.

آدم‌های قصه شاید دنبال رابطه‌ی جنسی باشند، اما بسیار بیشتر از آن در جست‌وجوی این‌اند که هنوز خواستنی باشند، هنوز کسی آن‌ها را ببیند، هنوز حضورشان برای دیگری اهمیتی داشته باشد و همه‌ی این‌ها تا هنوز بتوانند به خودشان ثابت کنند که زندگی و هیجانش تمام نشده است.

اما قضیه فقط بازی با اسم نیست؛ سریال DTF St. Louis تقریباً در همه‌چیز همین کار را می‌کند. خشت و آجر داستان به‌شدت آشنا است، آن‌قدر که برخی‌شان حتا به مرز کلیشه رسیده‌اند: بحران میان‌سالی، ازدواج فرسوده و ملال‌زده، دوست صمیمی، خیانت، مثلث عشقی، اپلیکیشن دوست‌یابی، حسادت، مرگ مشکوک و در نهایت معما و بازجویی‌هایی که باید معلوم شود هر کسی کِی و کجا چه غلطی کرده است.

ولی کار اصلی از جایی شروع می‌شود که این قطعه‌ها سر جای معمول و همیشگی خودشان نمی‌نشینند؛ حتا نوع و روند بازجویی‌ها.

مثلث عشقی سریال نمونه‌ی خوبی است. در مثلث‌های عشقی معمولاً تکلیف نسبت‌ها روشن است؛ دو نفر یک نفر را می‌خواهند یا یک نفر میان دو انتخاب گیر کرده و حسادت و رقابت هم موتور داستان را روشن نگه می‌دارد. در DTF St. Louis اما هرچه جلوتر می‌رویم، بیشتر معلوم می‌شود که این مثلث، اگر اصلاً مثلث باشد، هندسه‌ی چندان سرراستی ندارد.

کارول و فلوید زن و شوهرند و کلارک همسایه‌شان. کلارک با کارول وارد رابطه می‌شود، اما عمیق‌ترین رابطه‌ی عاطفی‌اش شاید همچنان با خود فلوید باشد. فلوید هم فقط شوهری نیست که همسرش با بهترین دوستش رابطه ساخته است. کلارک برای او فقط رفیق نیست؛ از اصلی‌ترین منابع تأیید و محبت در زندگی اوست. این وسط، کارول هم فقط زنِ خیانتکار قصه نیست که از شوهرش خسته شده باشد یا عاشق مرد دیگری شده باشد؛ آن‌چه از رابطه‌اش با کلارک می‌خواهد، چیزی بیش از خودِ کلارک است؛ شاید لایه‌ای دیگر از زندگی، شاید امکان دیگری برای شاد زیستن، یا شاید فقط شکافی در دیوار زردرنگ و ملال‌زده‌ی روزمرّگی.

برای همین است که هرچه پیش می‌رویم، دشوارتر می‌توان گفت «عشق اصلی» هر کدام از این سه نفر چه کسی است. کلارک فلوید را بی‌دریغ دوست دارد و در همان حال کارول را می‌خواهد. فلوید به کارول وابسته است اما به عشق و تأیید کلارک هم روزبه‌روز وابسته‌تر است. در این سوی مثلث معوج قصه، کارول به کلارک تمایل دارد اما نه حاضر است تاریخ زندگی‌اش با فلوید را از خود جدا کند و نه آینده‌ی زندگی‌اش را بدون او ترسیم کند.

پیچیدگی این روابط گاهی چنان عمیق می‌شود که در بسیاری لحظه‌ها حتا می‌شود گفت کارول ضلع سوم رابطه‌ی دو مرد است، البته نه آن‌گونه ‌که دو مرد دو ضلع رابطه‌ای باشند که او در مرکز آن ایستاده باشد؛ به همین پیچیدگی! مثلث هست، سه ضلع هم دارد، فقط انگار پیش از رسم آن هیچ‌کس با این سه نفر درباره‌ی قواعد هندسه هیچ حرفی نزده است؛ به همین سادگی!

ژانر علیه ژانر

همین اتفاق در استفاده از ژانر جنایی هم رخ می‌دهد. سریال از همان ابتدا ما را در این دام بسیار آشنا هم می‌اندازد. کسی جان باخته است، روایت خطی نیست، اطلاعات پنهان می‌شود، زمان پیوسته عقب و جلو می‌رود و مخاطب باید از میان قطعات پراکنده بفهمد چه اتفاقی افتاده یا دقیق‌تر و ساده‌تر این سؤال که چه کسی او را کشته است.

در طول سریال مدتی هم با همین سؤال سرمان گول مالیده می‌شود و سرنخ می‌دهد و شک به‌ دل‌مان می‌اندازد و هی برداشت قبلی‌مان را پس می‌گیرد تا سرانجام معلوم شود شاید خود سؤال‌مان از اساس غلط بوده است.

مسئله دیگر این نیست که چه کسی فلوید را کشته است؛ مسئله این است که چگونه آدمی که اطرافش این همه رابطه و عاطفه و وابستگی وجود دارد، ممکن است خود را تا این حد تنها بیابد.

در یک معمای جنایی معمول، علت مرگ باید در پایان روشن شود و اگر خیلی خوش‌شانس باشیم، قاتل هم کسی خواهد بود که انتظارش را نداشته‌ایم. این‌جا اما به‌جای یک قاتل، با انباشت چیزهایی مواجهیم از جنس تصمیم‌های نادرست، دروغ‌های کوچک و بزرگ، بی‌ملاحظگی، تحقیر، نیاز به تأیید، سوءتفاهم و تنهایی. گویی به‌جای آن‌که یک نفر فلوید را بکشد، مجموعه‌ای از رابطه‌ها و انتخاب‌ها آرام‌آرام او را به جایی می‌رسانند که دیگر چیزی برای ایستادن زیر پایش باقی نمانده و به مرگش انجامیده است.

در این میان، ریچارد، ناپسری فلوید، سهمی کوچک اما هولناک در این زنجیره دارد. او تکه‌هایی از واقعیت را می‌بیند، آن‌ها را کنار هم می‌گذارد و به نتیجه‌ای کاملاً نادرست درباره‌ی رابطه‌ی فلوید و کلارک می‌رسد. این سوءتفاهم به زبان می‌آید و درست در بدترین زمان و مکان ممکن به فلوید شلیک می‌شود.

این‌جا دیگر حتا حقیقت هم تعیین‌کننده نیست؛ آن‌چه آدم‌ها از حقیقت فهمیده‌اند، می‌تواند به‌اندازه‌ی خود حقیقت واقعی و ویرانگر باشد. ریچارد چند تکه‌ی درست را کنار هم می‌گذارد و قصه‌ای غلط می‌سازد، و همین قصه‌ی غلط ورق آخر را در سرنوشت فلوید برمی‌گرداند.

سریال DTF St. Louis با مضمون بحران میان‌سالی هم همین رفتار را دارد. درباره‌ی این مضمون آن‌قدر فیلم و سریال تولید شده و می‌شود که به مرز حال‌به‌هم‌زنی رسیده است. این‌جا اما مسئله فقط خستگی از ازدواج، جنبیدن هوس جوانی و یا حتا بی‌شریک بودن نیست؛ این آدم‌ها بیش از هر چیز از این می‌ترسند که در این سن و سال دیگر برای کسی مهم نباشند.

فلوید می‌خواهد هنوز خواستنی باشد. کلارک می‌خواهد هنوز توان تصور زندگی دیگری برای خود را داشته باشد. کارول می‌خواهد از حصار نقشی که سال‌ها برای خودش ساخته یا برایش ساخته شده بیرون بزند. سکس در این میان، با همه‌ی اشکال غریب و روان‌شناختی‌اش، کارکردی تقریباً استعاری پیدا می‌کند؛ یک جور خط‌کش یا پیمانه برای اندازه‌گیری این‌که هنوز کسی تو را از نو می‌خواهد یا نه.

و خب، چه چیز تلخ‌تر از این‌که حاصل تلاش آدم برای فهمیدن این‌که هنوز دوست‌داشتنی است، ویران شدن همان رابطه‌هایی باشد که در آن‌ها دوست داشته می‌شود!

معجزه‌ی هولناکی به نام حافظه

در این میان، تدوین سریال هم فقط تمهیدی برای ایجاد تعلیق یا پنهان کردن اطلاعات نیست. روایت بارها خط زمان را می‌شکند و به عقب می‌پرد و دوباره به اتفاقی برمی‌گردد که پنداشته بودیم تکلیفش روشن شده است؛ آن هم درست در میانه‌ی صحنه‌ای یا دیالوگی از زمان حال و گاه به‌قدر چند نما.

در بسیاری صحنه‌ها قصه اصلاً در طول پیش نمی‌رود، در عرض و عمق حرکت می‌کند. اتفاقی را می‌بینیم و معنایی برایش می‌سازیم، اما بعدتر تدوین چیزی را از گذشته یا جایی دیگر کنار آن می‌نشاند و معنای قبلی را پس می‌گیرد یا دست‌کم دچار تردید می‌کند؛ همان کاری که حافظه‌ی انسان می‌کند.

سازوکار حافظه را می‌توان حیرت‌انگیزترین تدوینگر کل تاریخ از آدم و حوا تا امروز لقب داد؛ مدام کات می‌کند و می‌چسباند، بعضی نماها را دور می‌ریزد، بعضی را ظاهراً بی‌دلیل کش می‌دهد، چیزی را از عمق بیست سال پیش کنار اتفاقی تازه از همین امروز صبح می‌نشاند و از مجاورت این دو معنایی می‌سازد که چه‌بسا هیچ‌کدام در زمان وقوع نداشته‌اند. چه سرنوشت‌ها که همین تدوینگر رقم نزده، چه معناها که نبخشیده و چه چیزها که از معنا تهی نکرده است.

معتقدم روابط انسانی هم بیشتر در همین اتاق تدوین است که شکل می‌گیرد تا روی خط مستقیم زمان. ما آدم‌های زندگی‌مان را به ترتیب وقوع حوادث به یاد نمی‌آوریم. گاهی یک جمله‌ی امروز خاطره‌ای قدیمی را از جایی بیرون می‌کشد و ناگهان تمام گذشته را از نو معنا می‌کند. گاهی نیز یک خاطره چنان در ذهن برش می‌خورد و تکرار می‌شود که جای سال‌ها زندگی را می‌گیرد.

تدوین غیرخطی DTF St. Louis، چه در ساختار کلی روایت و چه در پرداخت جزئی‌تر برخی صحنه‌ها، از همین جنس است. گذشته‌ی کلارک و فلوید و کارول تمام نشده و پشت سرشان نمانده است؛ دائم به اکنون سرک می‌کشد و آن را تغییر می‌دهد. همان‌گونه که نمی‌توان این سه نفر را به‌سادگی در نقش‌های شوهر، همسر، دوست، معشوق و خائن جا داد، اتفاقات زندگی‌شان را هم نمی‌توان پشت سر هم چید و خیال کرد چون ترتیب وقوع‌شان را فهمیده‌ایم، معنایشان را هم فهمیده‌ایم.

تدوین گاهی به‌جای آن‌که فقط بگوید چه اتفاقی افتاد، فضای عاطفی می‌سازد و نشان می‌دهد اتفاقی که افتاد، چه معنایی برای این آدم‌ها داشت. آدم‌ها فقط با کاری که می‌کنند به همدیگر آسیب نمی‌زنند؛ از معنایی هم که برای گفتار و رفتار یکدیگر می‌سازند، آسیب می‌بینند.

فرم بصری سریال هم از این منطق جدا نیست. قاب‌بندی‌ها اغلب بیش از اندازه مرتب‌اند. آدم‌ها در خانه‌ها و اتاق‌ها و راهروهایی قرار می‌گیرند که از بیرون هیچ نشانه‌ای از فاجعه ندارند. جهان منظم است، ساکنانش اما نه. گاهی شخصیت‌ها در دو سوی قاب قرار می‌گیرند و فاصله‌ای که در تصویر میان‌شان افتاده، بیش از دیالوگ‌ها درباره‌ی وضعیت رابطه حرف می‌زند.

این تفاوت میان روایتی پیچیده و روایتی صرفاً پیچانده‌شده است. نوع تدوین در سریال DTF St. Louis الزاماً نمی‌خواهد ما را گیج کند؛ می‌خواهد چیزی را نشان‌مان بدهد که روی یک خط مستقیم قابل دیدن و فهمیدن نیست.

از آن سوی خیابان

عنوان قسمت آخر سریال تقریباً تکلیف تمام این بازی را روشن می‌کند: «هیچ‌کس عادی نیست؛ فقط از آن سوی خیابان این‌طور به نظر می‌رسد.» شاید بتوان گفت کل سریال درباره‌ی همین فاصله‌ی آن سوی خیابان تا داخل خانه است.

از آن سوی خیابان، این یک داستان آشنا درباره‌ی خیانت است. از آن سوی خیابان، فلوید شوهر خیانت‌دیده است، کلارک یک دوست خائن است و کارول زنی است دل‌زده از زندگی مشترک با فلوید. از آن سوی خیابان، این یک معمای قتل است. از آن سوی خیابان حتا این سریال قصه‌ای درباره‌ی سکس است. اما هرچه نزدیک‌تر می‌شویم، این تعریف‌ها یکی‌یکی از کار می‌افتند.

کلارک را مثلاً به‌سادگی نمی‌شود آدم بد قصه نامید. او فلوید را واقعاً دوست دارد و درست همین است که کارش را دردناک‌تر می‌کند. لازم نیست کسی شرور باشد تا زندگی دیگری را ویران کند؛ آدم‌ها گاهی با بهترین نیت‌ها دروغ می‌گویند و چنان سرگرم نجات خودشان‌اند که نمی‌بینند دارند چه چیزی را در دیگری می‌شکنند.

فلوید هم صرفاً قربانی نیست و کارول هم نه آن‌قدر ساده است که با برچسب خیانتکار از او بگذریم و نه آن‌قدر بی‌گناه که انتخاب‌هایش را فقط نتیجه‌ی وضعیتی بدانیم که در آن گرفتار شده است.

آدم‌های سریال DTF St. Louis همان‌قدر که به یکدیگر آسیب می‌زنند، به همدیگر نیاز دارند و شاید مضمون اصلی قصه درست همین باشد؛ این‌که فرق است میان «دوست داشته شدن» و «احساس دوست داشته شدن».

نگاه کنید به فلوید که زندگی‌اش پر از آدم‌هایی است که به او وابسته‌اند و دوستش دارند؛ حتا ناپسری‌اش با آن اختلال شخصیت مرزی و رابطه‌ی پرتنش با فلوید، که فلوید سرانجام موفق می‌شود راهی به جهان بسته‌ی او باز کند. تراژدی آن‌جا است که این همه مهر و عطوفت، در لحظه‌ای که باید، دیگر به او نمی‌رسد یا شاید هم تعبیر دقیق‌تر این باشد که دیگر توان و امکان دریافتش را ندارد.

برای همین، به‌نظرم سریال DTF St. Louis از مسیرهای آشنا و کلیشه‌ی سکس و خیانت و معمای قتل و بازجویی می‌گذرد تا به آدم‌هایی میان‌سال برسد که نمی‌توانند توقع‌شان از دیگری را درست و صریح بگویند؛ رابطه‌هایی مهرآمیز اما عاجز از غلبه بر احساس تنهایی، و خاطراتی که گذشته‌ی رابطه در آن‌ها نه آن‌گونه که رخ داده بلکه آن‌گونه که اکنون تاب تحملش را داریم، دوباره تدوین می‌شود.

سریال DTF St. Louis قصه‌ی آدم‌هایی گرفتار فاجعه‌ی «احساس» تنهایی در میان‌سالی است که از آن سوی خیابان کاملاً عادی به نظر می‌رسند.

دیدگاه شما

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.