غلط ـــــ نامه [۴]

در اولین غلطنامه که منتشر کردم، نوشتم: «آن‌هایی که آیین نگارش را می‌دانند و رعایت می‌‌کنند که هیچ. آن‌ها که می‌دانند و رعایت نمی‌کنند، می‌توانند هم‌چنان رعایت نکنند؛ زور که نیست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و یا می‌دانسته‌اند و یادشان رفته، فکر می‌کنم این [غلط‌نامه]‌های گاه‌گداری، به دردشان بخورد.» بعد هم این همه احسنت و … ادامه

تعظیم و فروتنی به شما، و به مادر

بیش‌تر از ده بار شروع به نوشتن کردم و دوباره از نو، اما دستم به نوشتن نمی‌رود. خیلی حرف‌ها دارم برای نوشتن و جملات زیادی به ذهنم می‌رسد برای سپاسگزاری، اما توان درست نوشتن ندارم. سرانجام انگار باید به همان جملات کلیشه‌ای و درعین حال کاربردی دست بیندازم. تعظیم می‌کنم به همه‌ی وبلاگ‌نویسان، نویسندگان، شاعران، … ادامه

احترام به ویرانی نسل سوخته‌ی انقلاب

اگر هیچ دلیلی برای احترام‌گذاشتن به «سناپور» نداشته باشم، همین که در رمان‌هایش به سراغ موضوعات روز می‌رود، برایم کافی‌ست. حالا این که رمان «نیمه‌ی غایب» او به چاپ دهم رسیده، و این که زبان داستان‌هایش لذت‌بخش و غنی‌ست، و این که چندان اهل حاشیه و هرزدادن انرژی جوان‌ترها نیست، و این که هرچه از … ادامه

مادر رفت

کار سختی است که بر گردن من نهاده شده؛ آمده‌ام اینجا ـ خانه خوابگرد ـ تا خبر بدی بدهم.مادر خوب رضای عزیز فوت کرد.امروز ظهر خبر رسید و ساعتی قبل خوابگرد برای آخرین خداحافظی با مادر مهربانش از تهران رفت. از درگاه حق، طلب آمرزش برای مادر، و صبر برای فرزند دارم. ـ دامون

یادداشت‌های روزانه + آموزش آن‌لاین داستان‌نویسی

:: حالا که به برکت و رحمت خداوند که بی‌کران و لایزال و گونی‌گونی بر من می‌بارد و نمی‌گذارد که مثل گذشته باشم؛ همان بهتر که گه‌گاه از این یادداشت‌های روزانه بنویسم و شرمنده نباشم. به اعتقاد من اسف‌بارترین وضعیت انسانی، زمانی‌‌ست که شکوه فردیت و استقلال انسان لگدمال شود. همه‌ی ابهت وجود انسان به … ادامه

چند و چون بهترین داستان‌های مسابقه‌ی بهرام صادقی [۱]

دیگر داشت حالم به هم می‌خورد وقتی می‌آمدم بر سر خوان خوابگرد و مطلع یادداشت قبلی‌ام را، ماه‌ها در قاب کوچک پنجره‌ی پشتی می‌دیدم. قرار نبوده و نیست در این پنجره‌ی پشتی از روزگار گند بگویم که گندی همه‌گیر شده و نقش‌بندی آن دیگر شاهکاری نیست در این روزگار لاکردار. نمی‌دانم. فکر می‌کردم حتما به‌خاطر … ادامه

یادداشت‌های روزانه + یک سرگرمی

دیروز به تهران برگشتم. امکان آن‌لاین شدن نداشتم، برای همین از حال و روز خوابگرد خبری نداشتم تا دیشب. پست قبلی را هم که معرفی داستانی بود از «کاواباتا»، پیش از رفتن‌ام، پست به آینده کرده بودم و بعضی‌ها با انتشارش فکر کرده بودند، برگشته‌ام. حالا به‌جز کامنت‌ها، با انبوهی ایمیل روبه‌رو شده‌ام که انصافا … ادامه

داستانی به‌اندازه‌ی کفِ دست

«یاسوناری کاواباتا» را حتما می‌شناسید؛ داستان‌نویس ژاپنی که ما او را به‌خاطر رمان‌های «آوای کوهستان»، «سرزمین برف»، «هزاردرنا» و «خانه‌ی زیبارویان خفته» می‌شناسیم و خیلی از ما هم ستایشش می‌کنیم. کاواباتا در سال ۱۹۶۷ جایزه‌ی ادبی نوبل گرفت و درست یک‌سال بعد هم خودکشی کرد و مرد. حتما این جمله‌ی معروف «مارکز» را به‌یاد دارید … ادامه