نویسنده: آرمین مالکی فندک گم شده این داستان را تقدیم میکنم به دوست مرحومام نیکی ابطحیهوا خیلی سرد بود. خودم را محکم توی کتم پیچیده بودم. تاریک شده بود و چراق های برق این طرف و آن طرف نور ملایمی روی قبرستان می پاشید.…
نویسنده: محمد عقیلی اطلسیهای آن سالها ـ مهتاب بابا اونوریا رو هم آب بده. ـ دادهم.ـ پاشون خشکه.ـ آفتاب زده، به همهشون آب دادهم.ـ دوباره بده، نباید آبشون خشک بشه.ـ ولی زیادیشون میشه بابا، خراب میشن.باغچه ی آن طرف را همین چند دقیقه ی…
نویسنده: علیاصغر عزتیپاک مقبره پلکهاى چروکیدهات را روى هم مىگذارى و فکر مىکنى این تودههاى کبود تاکى بالاى سرت خواهند بود. به انگشتهایى فکر مىکنى که متورّم شدهاند و از هم فاصله گرفتهاند؛ به صافى یک دست کف تودهها که فاصلهشان با صورتت فقط…
نویسنده: امید فلاح آزاد رفتگان و ماندگان کدام یکی است؟ یعنی کدام یکی از این دخترهاست؟ کاش میدانستم. کاش می شد بپرسم. از چهره اش نمی توانم بفهمم. اینها همه شان خوشگل اند. من نمی دانم چه فرقی با هم دارند. همه شان برایم…
نویسنده: خسرو نخعی جازار برگزیدهی دوم وبلاگنویسان سنگِ سرد ـ آقای افشار،… دستهگلها رو آوردن، میخواید چندتاش رو با خودمون ببریم؟من و مامان، خانهی پدربزرگیم. همه منتظر خالهام هستیم که رفته است مدرسهاش برای گرفتن کارنامهی ثلث سوم و دیر کرده. از پدربزرگ قول…
نویسنده: آروشا مشتاقیزاده کتابفروشی صاحب کتابفروشی یه نویسنده بود که هنوز کتابی ننوشته بود. در واقع کتابی که بهش بشه گفت کتاب ننوشته بود. البته اون داستان نویس قهاری بود. در واقع اون سه نوع داستان رو بدون رقیب می نوشت: داستانهای عاشقانه که…
نویسنده: زهرا مهدوی داستان بینام توپ های کوچک نور به راه می افتند و پی هم می دوند. تیرهای چراغ برق فرار می کنند. درخت ها سرشان را پایین گرفته اند و دنبال چراغها می روند سر درختی به ابرها گیر می کند نور…