معجزهی لحظه
در زندگی لحظاتی هست که روح آدم ذره ذره از تهِ تاریکی روزمرگی، و خستگیِ تکرار و دویدن، آرام آرام خود را برمیکشد؛ لحظاتی که آدم خودِ گمشدهاش را در میان انبوهی زباله به اسم کار و تأمین معاش و تو بگو رسالت روشنفکری و دویدن و دویدن و دویدن میبیند و پیدا میکند. وقتی فکر میکنی با همهی سختیهای دوران، همه چیز را به روالی منظم درآوردهای، حتا لذتهای هنری و عاطفی و عزلتگزینیهایت را، ناگهان احساس میکنی در … ادامه