۲۵۹
نویسنده: علیاصغر عزتیپاک مقبره پلکهاى چروکیدهات را روى هم مىگذارى و فکر مىکنى این تودههاى کبود تاکى بالاى سرت خواهند بود. به انگشتهایى فکر مىکنى که متورّم شدهاند و از هم فاصله گرفتهاند؛ به صافى یک دست کف تودهها که فاصلهشان با صورتت فقط پنج انگشت است. آرزو مىکنى کاش این بار که چشمهایت باز مىشوند، این تودههاى آونگان در هوا نباشند، امّا مىدانى که به خواست تو نیست. ناگزیر، دستهاى کم رمق را از روى سینه به صورتت مىکشى … ادامه