۰۳۰

نویسنده: احمد آرام برگزیده‌ی سوم [مشترک] هیات داوران نگاهِ گاوِ سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری ۱چشم‌هام راباز می کند. زِبری انگشت‌هاش از روی پلک‌هام عقب می‌رود. حالا حتا باچشم‌های باز هم نمی‌توانم ببینمش. چیزی را که می‌بینم یک سطح کدرِ لرزان است که اندک اندک شفاف و بلورین می‌شود. از پشت این سطح بلورین صدایی شنیده … ادامه

۰۳۹

نویسنده: بیژن روحانی زندگی‌ها آغاز کردم. مبارزه‌ایی سخت و تنها. چه می‌دانستم. هر کس دیگری هم اگر بود حدس نمی‌زد. گرچه همکارانم مدتی بود گوشه و کنایه می‌زدند و با شوخی‌های بی‌مزه‌شان اذیتم می‌کردند اما به هر حال آن ها حتما فکرشان به این‌جا نرسیده بود. شوخی‌ها در حد این بود که مرا به حواس‌پرتی … ادامه

۰۴۷

نویسنده: ندا زندیه دریچه‌های سیمانی ”اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار   و یک دریچه که از آن      به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم“  (فروغ) چراغ را خاموش کرد، پشت پنجره رفت و پرده را کنار زد. هوا ابری و تاریک بود. نگاهش را به برج سیمانی روبرو دوخت. هنوز … ادامه

۰۶۶

نویسنده: سعید رحیمی مقدم یک نامه ٭ سعیدجان سلامامیدوارم که حالت خوب باشد، یعنی راستی راستی چنین آرزویی دارم. موقع خداحافظی، ما که سوار مینی‌بوس بودیم و جایمان گرم بود اما تو حسابی زیر باران خیس شدی. هرچند که باران لااقل این حسن را داشت که نگذاشت تو کنف شوی و من خیسی صورتت را … ادامه

۰۶۹

نویسنده: مازیار نیشابوری مرگ ماروسیای کوچولو به خاطر می آورم، آری به خاطر می آورم. شبی از همین شبهای شهریور ماه بود و باز هم همان باغ رامون. فصل میوه چینی بود و ما همه خسته از کار روزانه بازگشته بودیم تا دمی بیاساییم.اما آنشب کمی حال و هوای طوفانی داشت و ما می ترسیدیم … ادامه

۰۷۷

نویسنده: علی جعفری ساوی مرخصى ساعت هنوز سه و نیم نشده بود که همه انتظار داشتند در بند هر لحظه باز شود و محمود هیکل دراز و لندوکش را کژ و راست کنان داخل کند. با آنکه محمود از همه جوانتر واز همه نامنظم تر بود، نظم و ترتیب خاصى داشت که مىشد همه کارهایش … ادامه

۳۲۶

نویسنده: فائزه محمدی اردهالی دود سر شب! سرویس کارخانه می‌ایستد، مینی‌بوسی پر از آدم‌های خسته. پیرزنی که سر کوچه دم در نشسته به آن‌ها نگاه می‌کند. آپارتمان‌های شکل هم در دو سوی کوچه ردیف شده‌اند، همه چهارطبقه اند. پیرزن می‌داند که دختری با مانتو و شلوار مشکی، مقنعه‌ی مشکی، پیاده خواهدشد، با کیفی سنگین، دختر … ادامه

۲۴۸

نویسنده: آتوسا افشین‌نوید سفارش یک سنگ قبر حاجی بابایی آدم خوش‌‌برخورد و خنده‌رویی نبود. نه اینکه از مادر غرغرو و بدخلق به دنیا آمده باشد. چین و چروک بدریخت صورتش هم زائیده کارش بود. گاهی دختر عزیز دردانه‌اش به گردنش آویزان می‌شد و خنده‌کنان می‌گفت: «بابا تو یه ذره بخند دنیا به روت می‌خنده.» حاجی … ادامه