۲۴۸
نویسنده: آتوسا افشیننوید سفارش یک سنگ قبر حاجی بابایی آدم خوشبرخورد و خندهرویی نبود. نه اینکه از مادر غرغرو و بدخلق به دنیا آمده باشد. چین و چروک بدریخت صورتش هم زائیده کارش بود. گاهی دختر عزیز دردانهاش به گردنش آویزان میشد و خندهکنان میگفت: «بابا تو یه ذره بخند دنیا به روت میخنده.» حاجی هم دخترش را میبوسید و میگفت: «آخه باباجون دنیا باید بتونه بخنده یا نه». بیربط هم نمیگفت. یک عمر روزهایش با عزادارهای ماتمزده گذشته بود. … ادامه