بازگشت محسن نامجو به ایران، که با پا و میل خودش هم رفت، خیلیها را از هر سو و با هر گرایشی به تبوتاب انداخت و برخی را هم به اشتباه. ویدئویی که هفتهی پیش منتشر کرد، با همهی فحش و فضیحتهاش، این خوبی را دستکم داشت که بتواند برخی را از اشتباه درآورد.
نامجو در این ویدئو از «رنسانس فرهنگی عجیبی» در ایران گفت که در بخش دوم این متن به آن میرسیم. پیش و مهمتر از آن اما بخشهایی از گفتار او در این ویدئو است که میتواند روشنگر وضعیت خودش باشد و چه بسا زاویهای از همین «رنسانس فرهنگی» را هم باز کند.
میگوید «دوستان» در سفارت ایران در استانبول «بنده رو دعوت کردن به یه چای و شرایط رو گفتن. گفتن ما میتونیم به تو برگهی عبور یه بار مصرف بدیم ولی مستلزم اینه که ما یک هماهنگیهایی باید با تهران بکنیم. یعنی استعلام کنیم. خب استعلام کردن به معنی اینه که خب مقاماتی که باید مطلع بشن، مطلع میشن».
بعد روایت میکند که پیش از ورودش با برادرش تماس گرفتهاند و موضوع بازگشت او را با او در میان گذاشتهاند و گفتهاند «تو خودت این مسئولیت رو بپذیر». نامجو دربارهی جزئیات «پذیرفتن مسئولیت» و هماهنگیها چیزی نمیگوید، اما دربارهی وضعیت خودش پس از ورود به ایران حرفی میزند که جای ابهام زیادی باقی نمیگذارد. میگوید ورود به کشور «در واقع او را گرفتند»، منتها نه به شکل بازداشت با دستبند در فرودگاه، و تأکید میکند که «به هیچ عنوان یک شهروند آزاد» نیست:
«این ویدئو رو برای همین دارم ضبط میکنم که بگم در واقع گرفتن ولی شکل گرفتن اینه که به جای اینکه در فرودگاه به من دستبند بزنن و بگن بیا برو توی زندان، به بنده یک فرصتی دادن تا بتونم خانوادهمو ببینم و دونه دونه کارهایی رو که بنده کردم، چه توئیت بوده چه همون حکم قضایی بابت قطعه قرآن ۲۰ سال پیش و موارد دیگه، اینا همش طبق قوانین دولت ایران بدیهیه که مصداق مصداق جرم قضاییه و من الان که در خدمت شما هستم و این ویدیو رو دارم ضبط میکنم در حال پاسخگویی به اونا هستم و دارن دارن بهم هم کمک میکنن.»
این اولین جایی است که در برابر دوربین «دونه دونه» کارهای گذشتهاش را «مصداق جرم قضایی» مینامد و میگوید در حال «پاسخگویی» دربارهی آنهاست.
کمی بعد دوباره به موضوع برمیگردد و این بار از «جلساتی» میگوید که برای رسیدگی به «دونهدونه» کارهایی که کرده با او برگزار میشود. از قاضیای هم حرف میزند که قرار است برایش نامه بنویسد و خودش مطمئن نیست که آن قاضی او را ببخشد:
«در واقع جلساتی با من گذاشته میشه که دونه دونه کارایی رو که کردم به هر حال براش قطعاً جرمش اعدام نیست ولی هیچ بعید نیست همین الان که دارم خدمت شما این صحبتها رو میکنم به تاریخ سیام شهریور بعید نیست که چند روز دیگه اون قاضیای که مثلاً قراره من بهش نامه رو بنویسم تصمیم بگیره که منو نبخشه یا از جاهای دیگهای شانتاژهایی باشه یا مسائلی باشه. یعنی همه چیز بنده به قول انگلیسی روی هولده و به هیچ عنوان یک شهروند آزاد نیستم.»
محسن نامجو باز هم به همین موضوع برمیگردد. این بار از احتمال زندان، جریمه و ممنوعالخروجی میگوید و در عین حال از کسانی که در حال رسیدگی به وضعیت او هستند، بهخاطر «نحوهی برخورد و کمک کردنشان» قدردانی میکند:
«بنده یه آدمیام که یه سری کارایی کردم و الان اومدم و گفتم یکی یکی در جریانم که من باید پاسخگو باشم… حالا نمیدونم زندانی کشیدنه، جریمهی مالیه، ممنوعالخروجی، هرچی که باشه رو شما خبردار خواهید شد. ولی انصافاً هم برخوردها و در واقع حرکات و سکنات خیلی با زمانی که من از ایران رفتم تفاوت کرده. یعنی آدمایی هستن که نه من اونا رو زیاد میشناسم نه اونا منو میشناسن، ولی قصدشون علیالظاهر اینه که به من دارن کمک میکنن.»
و باز یک بار دیگر، این بار با استفاده از دو کلمهی «خلاف» و «جرم»: «اصل آدم بدنام من بودم دیگه، ولی بهم فرصت دادن تا به خلافهام، به جرایمم، رسیدگی بشه.»
و نهایتاً، با تأکید بر اینکه «من فعلاً اجازهی فعالیت ندارم»، وارد موضوع «رنسانس فرهنگی» میشود.
بگذارید اینجا ترمز کنیم و به خاطرهای از سی سال قبل برگردم. حدود بیست سال پیش، وقتی اسم محسن نامجو را بهخصوص با قطعهی «ترنج» دیگر میشد در هر محفلی شنید، خاطرهای از اولین باری که او را دیدم در خوابگرد نوشتم:
«نامجو را نخستینبار در سال ۷۵ بود که دیدم. کنسرتی پژوهشی داشت در تالار فارابی دانشگاه هنر و قرارمان این بود که متن بیانیهی مفصل این کنسرت را من بخوانم، که در آخرین لحظهها حاجآقایی آمد از نمایندگی نهاد نمایندگی ولی فقیه و گفت مجوز این کنسرت فقط برای اجراست؛ بزنید و بروید، بیانیه، بیبیانیه!»
آن بیانیه، تا جایی که بعد از این همه سال به یاد دارم، شرح علمی همان طغیانی بود که نامجوی جوان در موسیقی دنبال میکرد و بعدها بخش مهمی از هویت هنری او شد. سی سال از آن کنسرت پژوهشی که اجازه ندادند بیانیهاش روی صحنه خوانده شود، گذشته است؛ سی سالی که لابد برای سنجیدن یک «رنسانس فرهنگی» هم زمان کمی نیست.
رنسانس فرهنگی عجیب
حالا بد نیست فقط ورق بزنیم ببینیم در همین یکی دو ماهی که نامجو برای بازگشت به ایران از «دوستان» استعلام میگرفت و وارد ایران شد، چه خبرهایی از برخی دیگر از هنرمندان ایران منتشر شده است:
- آنیتا پاپیست، خواننده: محکومیت به ۷۴ ضربه شلاق؛ توقیف گذرنامه و مسدود شدن خط تلفن
- مهنام نوابصفوی، خواننده رپ ۲۲ ساله: صدور حکم اعدام در دادگاه انقلاب اصفهان
- فروزان انصاری، بازیگر تئاتر: محکومیت به یک سال حبس
- آریا کسایی و الهه «اِلی» نقیلو، طراح گرافیک: بازداشت توسط نیروهای امنیتی و نگهداری در بازداشت برای هفتهها بدون دسترسی به وکیل مستقل
- دهها هنرمند و سینماگر: احضار به نهادهای امنیتی و قضایی پس از اعتراض به اعدامها؛ در میان نزدیک به صد چهرهی احضارشده، بیش از ۲۰ بازیگر شناختهشده حضور داشتهاند
- شقایق افشار نجفی، عکاس ۱۸ ساله: محکومیت به ۹ سال حبس، دو سال ممنوعالخروجی و مجازاتهای تکمیلی
- حسین انباز، خوانندهی رپ: محکومیت به هفت ماه حبس، دو سال تبعید و محرومیت از فعالیت در فضای مجازی
- پارسا مصلحیفرد، آهنگساز: محکومیت به یک سال حبس
- هیوا سیفیزاده، خواننده: محکومیت در دادگاه بدوی به چهار سال حبس بهدلیل تکخوانی و مسدود شدن صفحهی اینستاگرامش توسط پلیس امنیت عمومی؛ حکم حبس او در تجدیدنظر به جزای نقدی و خدمات عمومی تغییر کرد
- غزل نهانی و هومن معمارپناهی، از عوامل مجموعهی فرهنگی عمارت روبهرو: محکومیت در دادگاه بدوی به هفت و ده سال حبس در پروندهی اجرای موسیقی هیوا سیفیزاده؛ احکام حبس آنها در تجدیدنظر به جزای نقدی و خدمات عمومی تغییر کرد
- محمد ابراهیمی («گلممد»)، دانشآموختهی نقاشی: محکومیت به ۲۰ سال حبس در دادگاه بدوی که در تجدیدنظر به ۱۵ سال کاهش یافت؛ او از بهمنماه در زندان است
- کتایون ریاحی، بازیگر: تشکیل پروندهای تازه و ارجاع آن به بازپرسی دادسرای فرهنگ و رسانه
- ندا ددهجانی، فعال تئاتر: اجرای حکم شلاق و انتقال به زندان سنندج برای تحمل حبس
- امین ناصری، خواننده: شلیک نیروهای امنیتی به پای او هنگام بازداشت و انتقالش به مکانی نامعلوم
- جعفر پناهی، فیلمساز: احضار به دادسرای فرهنگ و رسانه برای پروندهای تازه، با هشدار بازداشت در صورت حاضر نشدن
- شاکر بوری، طنزپرداز: محکومیت به ۱۳ ماه و ۲۰ روز حبس
- خبات فدایی، هنرمند: بازداشت در مریوان و انتقال به مکانی نامعلوم
- مجید سعیدی، عکاس خبری: بازداشت در منزل و ادامهی بازداشت بدون اعلام محل نگهداری
- حسین افراسیاب، ترانهسرا و خواننده رپ: محکومیت به سه سال و ۹ ماه و ۲۰ روز حبس در حالی که در زندان دستگرد اصفهان محبوس است
- مهدی ناصری و عارف ناصری، فعالان فرهنگی مرتبط با یک قطعه موسیقی: بازداشت؛ حسین اهوازی و مهدی زائری، دو هنرمند موسیقی، نیز در ارتباط با همان اثر احضار شدند
- رضا درمیشیان، نویسنده و کارگردان سینما: تشکیل پرونده به اتهام «تبلیغ علیه نظام» و صدور قرار جلب؛ سپاه پاسداران نیز درخواست توقیف اموال او را کرده است
- رحیم مولاییان، نقاش و مجسمهساز: محکومیت به شش ماه حبس؛ آثار نقاشی و مطالب اینستاگرامی او از مصادیق اتهام اعلام شدهاند
- مهدی پاکمهر، خواننده و هنرمند: بازداشت و انتقال به زندان مرکزی بجنورد برای اجرای حکم شش سال و سه ماه حبس؛ او به ۷۴ ضربه شلاق هم محکوم شده است
- پرستو احمدی و هفت نفر از نوازندگان و عوامل «کنسرت کاروانسرا»: تأیید قطعی حکم ۷۴ ضربه شلاق برای هر نفر، دو سال ممنوعیت فعالیت هنری و دو سال ممنوعالخروجی
- ستایش صادقزاده، خواننده و نوازندهی ۱۳ ساله موسیقی خراسانی و کرمانجی: مسدود شدن صفحهی اینستاگرام یکمیلیونی او با دستور قضایی و حذف ویدئوهای اجراهایش
- عوامل نمایش «تهران/پاریس/تهران/پل»: اعلام جرم دادستانی تهران و تشکیل پروندهی قضایی در پی انتشار تصاویری از اجرای نمایش
و باز هم این فهرست کامل نیست؛ چون نام بسیاری از هنرمندانی که در همین دو ماه احضار شده یا برایشان پرونده تشکیل شده، اصلاً منتشر نشده است.
زندهیاد رضا حقیقتنژاد که چهار سال پیش در پراگ به سرطان مبتلا شد و در چنین روزهایی درگذشت، پیکرش به درخواست خانوادهاش و با مجوز رسمی سفارت جمهوری اسلامی به ایران فرستاده شد. اما جنازهاش را در فرودگاه دزدیدند و بیاطلاع خانوادهاش، امان از دلِ مادرش و خواهرش، در محلی بسیار دور از زادگاهش دفن کردند.

چقدر خوب و کامل به موضوع پرداختی.
از تحلیل گفتمان سخنان وی تا کنار هم گذاشتن جنبههایی دیگر از رنسانس فرهنگی! در جمهوری اسلامی.
شاید منظور از رنسانس تغییرات گستردهی فرهنگی باشد که مردم جلودارشن، نه حکومت.
دقیقا همین بود. عجیبه که انقدر بدفهمی هست حول نامجو. حس می کنم فضا قدری زیادی سمی شده.
ممنون از این مطلب و مطالب خوب دیگرتون
کاش در توئیتر خودش رو هم تگ میکردین
به نظرم با نگاهی بر همین لیستی که زحمت تهیهاش را کشیدهاید میشود فهمید که اتفاقاً رنسانسی که نامجو گفت «به دست خودم مردم، نه حکومت» آغاز شده. نامجو، چه دوستش داشته باشیم چه نه، همیشه در خط مقدم نافرمانی یا شکستن تابوها بود. به نظرم این بار هم با برگشتنش همینکار را کرد: تابوشکنی. دلش برای وطنش تنگ شد و فکر کرد که دیدار دوبارة وطنش حقش است. تابوشکنی کرد و به روشی که بلد بود و ذهن و هوش و امکاناتش به آن قد میداد برگشت. به نظرم این آغاز اتفاق مهمی در سالهای آینده خواهد بود. چه اتفاقی؟ همان اتفاقی که درباره حجاب و خوانندگی زنان افتاد. کجا سی سال پیش کسی جرأت میکرد کنسرت کاروانسرا را با علم به مجازاتی که در انتظارش است اجرا کند؟ کجا چهار تا مرد نوازنده مثل یک مرد واقعی، بر روی آن صحنه، پشت آن زن بینظیر میایستادند و بدون هیچ بیانیهای و فقط با حضورشان همراهیاش میکردند؟ پشت مردم در این سالها به چیزی گرم شده که قبلا نبود. تکتک چهرههای مشهوری که حجابشان را برداشتند همه آن سالهای قبلش هم به حجاب اعتقادی نداشتند اما توانایی برداشتنش را نداشتند. همیشه برایم سوال بود که چرا یکدفعه همه با هم در مراسمی مثل جشنواره فجر غافلگیرانه بدون حجاب شرکت نمیکنند. بعد از جنایتی که در حق مهسا امینی شد یا حتی بعد از کاری که ویدا موحد در خیابان انقلاب کرد، یکییکی جسارتش را پیدا کردند. حتی استادان دانشگاهها جرات کردند و دست و پا شکسته هم که بود برای اولین بار دربارهاش به دانشجویانشان نوشتند! بقیه هم کمکم دلشان قرص شد و حجابشان را برداشتند تا بالاخره بیحجابی لااقل در تهرانِ بیستمیلیونی عادی شد. پلیس از کنار زنان بیحجاب رد میشود و دستگیرشان نمیکند. خیلی از زنان محجبه که قبلا افراطی فکر میکردند دیگر عکسالعملی به زنان بیحجابی که از کنارشان رد میشوند نشان نمیدهند و دیگر برایشان عجیب نیست. چشمانشان دیگر بعد از چهار پنج سال عادت کرده. فوقش برایشان آرزو میکنند که به جهنم نروند و خدا از گناهشان که نشاندادن مویشان به نامحرم است بگذرد. کار نامجو هم به نظرم، با وجود سیل مخالفتهایی که به سمتش روانه میشود و با وجود اینکه اتفاقاً ممکن است به حبسهای طولانی یا حتی اعدام هم محکوم شود، باعث میشود که کمکم بقیه هم جسارت میکنند که بگویند «وطنم است؛ حقم است؛ دلم میخواهد برگردم» تا بالاخره این مطالبه تبدیل به مطالبهای عادی بشود. تقصیر ما نیست که بهای رسیدن به حقهای بدیهیمان خیلی بالاست. بستر هولناک تاریخی و موقعیت جهنمیِ جغرافیایی و حتی مساحت ایران و نفت و گازش و خیلی چیزهای دیگر باعثش شده. من در چنین بستر هولناکی که هیچکس هیچ راهنمایی برای حرکتکردن ندارد هر تابوشکنی را که به تنها روشی که بلد است تابوشکنی میکند تحسین میکنم و معتقدم که صد سال دیگر که تاریخِ این روزها نوشته میشود حتما نامشان به عنوان پیشروان اتفاقهایی خوب بر روی برگهها میآید. شاید وقتش رسیده که روشهای اپوزوسیونی که چهل و هفت سال است جوابی نداده بهروز شود و اینجور کارهای عملی و ضربتی، مثل کاری که پرستو احمدی و نامجو و امثالهم کردند، جای نظریهپردازیهای نشستهای کلامیِ پرگاری و اینترنشنالی را بگیرد. شاید. درست و غلطش را فقط آینده نشان میدهد.
الف) فرزانه جان، آنچه نوشتهای دچار مغالطهای سنگین است. اسم نامجو و بخشهای مربوط به او را اگر برداری، تمام و کمال با نوشتهات همدلم. اما اینکه تابوشکنی از نوع پرستو احمدی و گروهش را همردیف بازگشت نامجو با انگیزههای شخصی و ویدئو اعترافات اجباریاش بیاوری، بیانصافی بزرگ در حق همان تابوشکنان ارجمند داخل کشور است که از آنها میگویی.
ب) در پاسخ به آن اتهام غیرمستقیم «خارج کشوری»، بگذار نظر دوستی «اهل هنر و داخل کشور» را (با حذف اسم دو مکان برای حفظ هویتش) برایت اینجا بگذارم:
«خیلی عجیب بود این حرکت نامجو. خیلی.
خوب برادر من! طاقتت از غربت طاق شده، میخوای – به تعبیر خودت – این چند صباح آخر عمر برادر و خواهران و فک و فامیلت رو ببینی و از اینکه مثلا توی میدون ضد مشهد، شله مشهدی بخوری، برای زندگیات معنا بسازی و مرهمی برای رنج میانسالیات پیدا کنی؛ باشه اینها رو میشه تا حدودی درک کرد. ولی دیگه این خوشرقصیهای «رنسانس فرهنگی» و «توی خود برادوی هم اینقدر تئاتر روی صحنه نمیره» و «شما نمیدونید اینجا چه خبره» دیگه چیه که داری درمیآری مرد گنده؟ چه خبره اینجا؟ ده درصد مردم هم پول و وقت و دل خجستهی اون متلذذ شدن از اون «رنسانس فرهنگی» رو دارن؟
بابا مگه فقط تو رنج غربت اذیتت کرده؟ این همه ایرانی دور از وطن – سید رضا ببخش دست روی دلت میذارم – مثل شمع دارن آب میشن ولی پای همهی فشار و سختیهاش موندن.
بابا خود منی که اینجام دلم پر میکشه برم … زندگی کنم ولی کلّ … داره غیرقابل سکونت میشه. یک ششم جمعیتش کوچیدهاند رفتهاند از اونجا.
مرد باش شرافت داشته باش، بیسفیدشویی و بدون این کاسهلیسیها پای زندان رفتن و جریمه دادن بایست.»
میفهمم. شاید اِشکال نظر من و دلیل خوشبینیِ بیش از حدم این است که سالهاست «حرفهای» نامجو را در رسانهها دنبال نکردهام و دقیقاً نمیدانم در مصاحبههایش چه گفته. خیلی کلی و ابسترکت و از بالا به “خودِ اتفاق” نگاه کردم.