نه فقط من که احتمالاً هر بلاگر قدیمی دیگری این روزها هربار کلمهی «بلاگر» را میشنود، دچار اعوجاج ذهنی میشود؛ بس که تعریف بلاگر از زمان به دنیا آمدنش تا امروز دگرگون شده است. شتاب این دگرگونی بهاندازهای است که حتا به همین زودی نیاز است توضیح بدهی وبلاگ و بلاگر وقتی پدید آمد، چه شکلی بود و تعریفش چه بود. و توضیحش به همان سختی است که بخواهی تلفنهای قدیمی با شمارهگیرهای چرخشی را برای نسلهای جوان شرح بدهی؛ به همین ماسیدگی تاریخی!
تلفنهای قدیمی فقط وسیلهی ارتباطی نبودند؛ کانون و جلوهگاه هزار رویداد شخصی و اجتماعی بودند. از یک متولد دههی چهل یا پنجاه یا حتا اوائل دههی شصت بخواهید از آن تلفنهای چرخشی بگوید تا درک کنید که این اجداد موبایلهای امروز خودشان تا چه اندازهی حیرتآوری بهعنوان یک ابژه در گوشهگوشهی تاریخ زندگی آدمها حک شدهاند. وبلاگستان و بلاگرهایشان چنین حکایتی در برابر تعریف امروزی بلاگر دارند.
پیشتر جایی گفتهام که تاریخچهی وبلاگستان تلاش برای ساختن بود و کوشش برای از دست ندادن؛ تاریخ مبارزه با فراموشی. برای آنکه دنیای ذهن و بیرونمان را مکتوب کنیم تا بدانیم بر چه ایستادهایم و چرا. تا خود را بشناسیم و درستیها و خطاهایمان را. حتا روزمرگینویسیهای وبلاگی هم اغلب از سرِ مقاومت در برابر سکون بود؛ بخشی در برابر سکون خودمان و دوستانمان، و بیشتر در برابر سکون تزریقیِ فرمانفرمایان روز.
وبلاگ فقط دفتر خاطرات روزانهی نسل ما نبود، دفتر فکر کردن ما بود و نوشتن آنها تا ببینیم از کجا به کجا رسیدهایم و میتوانیم رسید؛ جهانی پرارجاع که ما را از سیرِ باریبههرجهت دور نگه میداشت؛ جهانی که نقطهی اصلی ما در مواجههی جدی با خود و دنیای پیرامون بود، بهدور از واکنشهای آنی و تخلیههای هیجانی.
همهی اینها مبارزهی ما بود علیه فراموشی؛ مبارزهای که با پدید آمدن شبکههای اجتماعی هر روز بیشتر از دیروز سختتر شد.
وبلاگ در آن دوران دعوت به ضیافت پرشکوه خواندن و نوشتن و تأمل کردن در باغهای خلوت با خویشتن بود. و در این میان، وبلاگ «راز سربهمهر» محمد معینی از آنها بود که افزون بر دعوت مخاطب به این ضیافت شخصی، آینهای از رویدادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را هم پیش رو میگذاشت.
گزیدهای از آن یادداشتها که معینی در کتاب «من وبلاگنویسم» گرد هم آورده، فقط روایت یک روند ذهنی یا شخصی نیست، ثبت روندی تاریخی است از بیشمار رویداد که برخی از آنها در گذر پرشتاب حوادث اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران در یکی دو دههی اخیر از یاد رفتهاند؛ نه فقط خودشان که حالوهوای پیرامونشان نیز.
این کتاب همان تلفن قدیمی با شمارهگیر چرخشی است که حالا پیش روی ما گذاشتهاند تا گوشیهای هوشمند (هوشبند؟)مان را برای ساعتی کنار بگذاریم و خاطرات و روایات حبسشدهی درون آن را یکییکی بشنویم (بخوانیم). ■
آنچه خواندید، مقدمهای است که پاییز ۱۴۰۴ برای کتاب محمد معینی نوشته بودم و حالا او از انتشار اینترنتیاش خبر داده است.
دفتر نخست این کتاب که هنوز از اینجا قابل تهیه است، با سانسور حدود چهار هزار کلمه منتشر شده بود. این یکی اما با حجم سه برابر بیشتر و آنلاین و رایگان منتشر شده است.
معینی خودش نوشته است: «خیلی دوست داشتم این دفتر نیز در هیبت کتاب در کتابخانهها جا میگرفت؛ شاید که فردای روز آزادی و صلح چنین باشد. مایهی سپاس بسیار من خواهد بود اگر تا جایی که صلاح و میسر میدانید، بازنشرش کنید. مشتاق نقد و نظرم در آدرس ایمیلی که در پیشگفتار نویسنده آمده یا از هر راهی که هست و سراغ دارید.»
فایل پیدیاف را از اینجا رایگان دریافت کنید (همچنین از کانال تلگرامی و نیز اینجا).