«من می‌ترسم» این آخرین اکران عمومی سینمای مستقل باشد

یکی دو هفته پیش که بهنام بهزادی خبر اکران آخرین فیلمش «من می‌ترسم» را داد، به یکی دیگر از رفیقان سپردم که به‌جای من به مهمانی فیلم برود و برایم از حال‌وهوای آدم‌ها و آن‌جا بنویسد. کنجکاو بودم این را هم بدانم فیلمی که هفت هشت سال از ساختش گذشته، با این شتاب و فشردگی رویدادها در ایران، از اعتراض و سرکوب و جنگ و بحران در پی بحران، آیا هنوز نسبتی با حال‌وهوای امروز جامعه‌ای که حدود هشت سال است از آن دورم دارد یا نه.

آن‌چه می‌خوانید، یادداشتی است که همین رفیق اهل بخیه برایم فرستاد و شما را هم مهمانش می‌کنم.

جایی برای ادامه‌ی حیات سینمای مستقل باقی مانده است؟

هوا سرد شده است و تازه در موزه‌ی سینما بود که متوجه پاییز شدیم. برای مراسم فرش قرمز فیلم «من می‌ترسم»، آخرین فیلم سینمایی بهنام بهزادی، صدها نفر آمده بودند و اکثراً از اهالی رسانه‌ها؛ خبرنگاران و عکاس‌ها و خیلی از هنرمندان سرشناس که عمدتاً به سمت سینمای مستقل گرایش داشتند و آمده بودند تا در یکی از آخرین دورهمی‌های پیش از یک جنگ احتمالی دیگر، که دو طرف هر روز در بوق آن می‌دمند، یک فیلم متفاوت ببینند.

فیلمبرداران و عکاس‌ها حسابی مشغول بودند و محصول کارشان را بلافاصله آنلاین در شبکه‌های اجتماعی می‌گذاشتند. طبیعی است که جای معطلی نبود. مهمان‌های ویژه کم نبودند: حاتم قادری، جامعه‌شناس آزاده و دردمند، غلامرضا موسوی، تهیه‌کننده‌ی پیشکسوت سینما، حبیب اسماعیلی، بازیگر و تهیه‌کننده‌ی قدیمی، و خیلی‌های دیگر که حضورشان به مراسم رونق می‌داد؛ و حتا چهره‌هایی که خیلی‌ها در فضای قطبی‌شده‌ی سیاست امروز ایران سعی در منکوب کردن آن‌ها دارند.

در میان خیل دست‌اندرکارهای سینما، فیروزه خسروانی، مستندساز پرافتخار این سال‌ها، هم حضور داشت. همچنین سهیلا گلستانی، بازیگر، که انگار نمی‌خواست به چشم بیاید. او هنوز به‌خاطر فیلم «دانه‌ی انجیر معابد» محمد رسول‌اف اجازه‌ی کار ندارد.

بسیاری از سینمایی‌ها و تئاتری‌ها بعد از جنبش «زن زندگی آزادی» تاوان سنگینی پرداختند و این ماجرا هنوز ادامه دارد. هنوز تحت‌نظرند. هرچند محصول چنین مقاومت جانانه‌ای امروز در خیابان‌های شهرها قابل‌مشاهده است، ولی بیم شکنندگی هم هنوز هست.

در برابر تندروترین بخش حکومت که به نظر می‌رسد واهمه‌ای از نابودی کل ایران ندارد و سال‌ها است با ایجاد بحران‌های پی‌درپی رمق جامعه را بریده، این دست مراسم شاید بتواند رونقی ناچیز به روحیه‌ی درهم‌شکسته‌ی جامعه‌ی هنری تزریق کند.

پرسش این بود که آیا فیلمی که هشت سال از زمان ساختش می‌گذرد و رنگ پرده را ندیده، هنوز کار می‌کند یا گذشت زمان به آن رنگ کهنگی پاشیده است.

برای جواب این سؤال باید چند ساعتی صبر می‌کردیم تا مهمان‌های ویژه روی فرش قرمز بروند، عکس بگیرند و روی پوستر فیلم «من می‌ترسم» امضای یادگاری بگذارند و بعد داخل سالن برویم. هر دو سالن نمایش فیلم کاملاً پر شد و تقریباً صندلی خالی وجود نداشت.

پیش از فیلم، بهنام بهزادی روی صحنه رفت و چند دقیقه‌ای برای مخاطبانش حرف زد. او گفت که کسانی در این‌جا حضور دارند که دلسوزان ایران هستند و اگر سکوت نکرده‌اند و فریادشان در برابر سیاستمداران به جایی نرسیده، این‌طور نیست که حرف‌شان بازتابی در میان مردم نداشته است و مطمئن باشند که مخاطبانی چون ما را دارند که این حرف‌ها را فهمیده‌اند و انتقال داده‌اند. اشاره‌اش به مهمانانی از حوزه‌های علوم انسانی و مطالعات بین‌رشته‌ای و ادبیات بود.

او بعد از این حرف‌ها به سراغ فیلم خودش رفت و از سرنوشت سینمای مستقل ایران گفت. بهزادی که بیش از ۲۰ سال است در سینما فعالیت می‌کند، گفت که در تمام این سال‌ها تلاش کرده فیلم‌هایش را با استقلال مالی بسازد تا از نظر فکری بدهکار کسی نباشد، اما حالا دیگر چنین امکانی برایش وجود ندارد.

او با لحنی قاطع گفت: «گمان می‌کنم این فیلم آخرین فیلم از آن سنتی است که در ایران به آن سینمای مستقل می‌گوییم و به شکل عمومی اکران می‌شود. خود من بعد از بیش از ۲۰ سال که این کار را می‌کنم و سعی می‌کنم به لحاظ مالی مستقل فیلم بسازم تا به لحاظ فکری بدهکار کسی نباشم، امروز دیگر حتماً نمی‌توانم فیلم بسازم.»

بهزادی صریحاً گفت که شرایط تولید فیلم چنان تغییر کرده که دیگر جایی برای ادامه‌ی حیات سینمای مستقل باقی نمانده است. به تعبیر خودش: «سینمای میانه‌رو، سینمای جریان اصلی و سینمای حکومتی و ارگانی چنان جا را برای همه‌ی سینما تنگ کرده و چنان هزینه‌های تولید را بالا برده که سینمای مستقل ایران، که یک روزی مثل فرش ایران هویت فرهنگی ما بود، تمام شده است.» او می‌گفت از این پس فیلم‌های مستقل شاید تنها در سینماتک‌ها، پلتفرم‌های کوچک یا گروه هنر و تجربه امکان نمایش داشته باشند.

به مناسبات مالی و روابط حاکم بر اکران فیلم‌ها هم اشاره کرد و گفت که حتی بعضی از مسئولانی که برای حمایت از نمایش فیلمش با آن‌ها تماس گرفته، دیگر جواب تلفنش را هم نمی‌دهند. حرفش این بود که در چنین شرایطی، سینمای مستقل نه امکان رقابت دارد و نه چشم‌انداز روشنی برای ادامه‌ی حیات.

او همچنین از الناز شاکردوست، بازیگر اصلی فیلم که به‌خاطر همدلی با هزاران کشته‌شده‌ی اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ به یک سال حبس محکوم شده و نمی‌تواند به ایران بازگردد، یاد کرد و گفت که الناز شاکردوست باید اکنون این‌جا و در میان ما می‌بود. ولی خب ما آزادی بیان داریم، اما آزادی بعد از بیان نداریم.

او همچنین از مشکلاتی گفت که برای استفاده از تصویر الناز شاکردوست در پوستر و تبلیغات «من می‌ترسم» پیش آمده بود. گفت که ابتدا به او اعلام کرده بودند اجازه ندارد از تصویر شاکردوست در پوستر و تبلیغات فیلم استفاده کند، اما بعد از پیگیری متوجه شده بود که ماجرا فقط به حکم قضایی مربوط نیست.

به تعبیر خودش: «یک چیزی در این مملکت هست که از حکم قضایی زورش بیشتر است؛ حکم نهادهایی که خیلی هم کسی نمی‌داند چه کسانی هستند و از بالا گفته‌اند که تصویر ایشان نباشد.» او گفت که این ماجرا چنان برایش سنگین بوده که حتی به لغو نمایش فیلم فکر کرده است؛ چون برایش معنا نداشت فیلمی را اکران کند، اما اجازه نداشته باشد تصویر یکی از بازیگران اصلی آن را در تبلیغاتش نشان دهد…

همه‌چیز از گفتن «من می‌ترسم» آغاز می‌شود

بعد از این سخنرانی، نوبت نمایش فیلم شد و رسیدن به پاسخ این پرسش که آیا فیلم بعد از گذشت نزدیک به یک دهه هنوز به‌روز است یا مشمول گذشت زمان شده است؟

باید اذعان کنم که فیلم غافلگیرکننده بود و فضاهایی را ایجاد کرده بود که از حرف‌ها و ماجراهای روز می‌گریخت و روان‌شناسی قدرت را در جامعه‌ی ایران به نمایش می‌گذاشت و برای همین تاریخ مصرف نداشت. فیلم تلویحاً به ما می‌گفت که ما همیشه همین‌طور بوده‌ایم و محصول چیزی هستیم که خودمان به وجودش آورده‌ایم و آن‌چه ترسناک است، قربانی شدن شعر و شاعر با هم است و در این بازی کثیف، برنده‌ای وجود ندارد. همه فدای شرایطی می‌شوند که محصول دور باطل خشونتی است که کسی قصد شکستنش را ندارد.

انگار فیلم‌ساز بخواهد به ما بگوید که من از چنین وضعیت‌هایی می‌ترسم و از همین نظر باید گفت که فیلم «من می‌ترسم» کیفیتی پیش‌بینی‌کننده داشته است و همین فیلم را به‌روز نگاه می‌دارد.

فیلم که تمام شد و بیرون که آمدیم، هوا سردتر هم شده بود، ولی بازار عکس و مصاحبه همچنان داغ بود و سنگینی فضای فیلم «من می‌ترسم» را کمی تعدیل می‌کرد. وقتی عزم رفتن کردیم که چراغ‌های باغ فردوس را خاموش کردند و نم‌نم باران را روی پیشانی‌هامان حس کردیم.

احساس کردم تازه فیلم در من شروع شده است و همه‌چیز از گفتن «من می‌ترسم» آغاز می‌شود. فهم همین جمله‌ی کوتاه شاید بتواند سرنوشت‌مان را تغییر دهد.
شنبه دوم آبان ۱۴۰۵

دیدگاه شما

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.