۳۲۶
نویسنده: فائزه محمدی اردهالی دود سر شب! سرویس کارخانه میایستد، مینیبوسی پر از آدمهای خسته. پیرزنی که سر کوچه دم در نشسته به آنها نگاه میکند. آپارتمانهای شکل هم در دو سوی کوچه ردیف شدهاند، همه چهارطبقه اند. پیرزن میداند که دختری با مانتو و شلوار مشکی، مقنعهی مشکی، پیاده خواهدشد، با کیفی سنگین، دختر را نگاه میکند. دختر از جلوی او بیتوجه رد میشود و چند آپارتمان جلوتر در را با کلید باز میکند. از پلهها پایین میرود.زن پنجاهسالهای … ادامه