داستان کوتاه «نسخهپیچ»، ابوذر قاسمیان، جهرم
از وقتی احد ترخیص شد، بهداری بدون سرباز ماند. در به در دنبال کسی میگشتند که از دارو و این جور چیزها سر در بیاورد. از گوراب تا دهلران راهی نبود، ولی آمبولانس پادگان تا روشن بشود نصف روز گذشته بود. پادگان که نه، منطقهای عملیاتی توی بیابانی بی آب و علف که فقط گردان ما را انداخته بودند آنجا. ستوان یکم فاطمی، فرمانده گروهان، شبشبی آمد توی سنگر و صدایم زد. ـ دامپزشکی خونده بودی؟ ـ نه، علوم دامی. … ادامه