داستان کوتاه «مسعود بیبرگ»، سروش قاسمیان، تهران
از توی گوشِ مسعود، با شکل بیضی و همهی نرمیاش، پوست درخت بیرون کشیدند. یک تکه پوست قهوهای درخت که بیشتر به زردی میزد تا رنگ درخت. مسعود بین همکلاسیهایش نشسته بود، روی یک سکوی کوتاه، کنار دیوار جهاد دانشگاهی که جای همیشگیشان بود و فاصلهی بین کلاسها را آنجا لش میکردند، همان جایی که … ادامه