اتاق پرغبار؛ داستانی کم‌نظیر از زنده‌یاد اصغر عبداللهی

رضا شکراللهی: اصغر عبداللهی که امروز هفتمِ دیِ سالِ کرونا پیرنشده و بر اثر بیماری لاکردارِ سرطان درگذشت، در کنار توان و خلاقیتِ زبانزدش در فیلمنامه‌نویسی از بهترین داستان‌نویسان معاصر هم بود با داستان‌هایی که برخی‌شان را حتا می‌توان موضوع تدریس داستان کوتاه قرار داد. یکی از این داستان‌های کم‌نظیر اصغر عبداللهی همین داستان «اتاقِ … ادامه

«داستان فرودگاه» نوشته‌ی سیگرید نونز

خوابگرد: سیگرید نونز (متولد ۱۹۵۱) نویسنده و استاد دانشگاه آلمانی و چینی‌تبار ساکن نیویورک است. او تا کنون هفت رمان و یک زندگی‌نامه (درباره‌ی سوزان سونتاگ) نوشته است. داستان‌‌های کوتاه سیگرید نونز در بسیاری از نشریات معتبر از جمله در نیوریورک‌تایمز و پاریس‌ریویو منتشر شده‌ است. چند روز پیش جایزه‌ی کتاب ملی آمریکا (۲۰۱۸) در … ادامه

می‌گویند این زیباترین داستان دنیاست

امید مهرگان: متن زیر ترجمه‌ی حکایتی از نویسنده‌‌ی آلمانی یکی دو قرن پیش، هِبِل، است که برخی آن را «زیباترین داستان دنیا» خوانده‌اند. ترجمه‌ی لفظی‌تر عنوانش چیزی در این مایه است: «بازدیدار امیدنبسته» («Unverhofftes Wiedersehen»). ترجمه‌ پارسال شروع شد و در چندین نوبت به این‌جا رسید. این‌که آیا قصد پس ترجمه‌اش به مصائب روز و … ادامه

داستان کوتاه «خیابان اج‌مانت» دکتروف

ای. ال. دکتروف (E. L. Doctorow)، نویسنده‌ی شهیر آمریکایی، که رمان‌های تاریخی‌اش شهرت فراوانی دارد، دو سال پیش در ۸۴ سالگی درگذشت. مشهورترین رمان دکتروف «رگتایم» است که «نجف دریابندری» آن را به فارسی ترجمه کرد و در ایران او را بیشتر با این رمان می‌شناسند. دکتروف معتقد بود «نویسندگی فرم پذیرفته‌شده‌ی شیزوفرنی در جامعه … ادامه

داستان کوتاه «از این زبور»

نوشته‌ی رها فتاحی «و مرغان آواز می‌گردانیدندی با داود و آن آن بود که چون داود در دشت آواز برداشتی مرغان هوا حاضر آمدی و با وی آواز می‌گردانیدندی و از حلاوت آن می‌افتادند و می‌مردند.» تفسیر سورآبادی همسایه نمی‌دونم والله، من و عیال که خواب بودیم. کلاً که این خونه و آدمای توش واسه … ادامه

داستان کوتاه «قلعه»، نوشته‌ی احمد حسن‌زاده

سلام کااَسد. حالت چه‌طور است؟ امیدوارم همیشه در سلامت کامل باشی. اوضاع آبادی بر وفق مرادت هست؟ اگر جویای حال من هستی، بد نیستم. در مدرسه‌ای شبانه‌روزی، شیفت عصر درس می‌دهم. آخرین نامه را که فرستادی، فکر کنم نامه‌ی پنجم بود، گفتم بگذار جواب همه را یک‌جا بنویسم.

این نامه را هم می‌دهم پسر کاگَنجی بیاورد. کاش شیرخان زنده بود و به او می‌دادم که نامه را برایت بیاورد. حیف شد. بعد از مرگ آن زن دیگر حواسش به زندگی نبود. گمانم همین غصه باعث شد ماشین از دستش در رود و سقوط کند ته دره. یادت هست؟ مرد بیچاره. معمولاً هفته‌ای یک‌بار از بوشهر ماهی می‌آورد. آخر هم زیر بار ماهی‌هایش دفن شد. خدا رحمتش کند. حالا غمی نیست، پسر کاگنجی چندروز یک‌بار با مینی‌بوسش می‌آید شهر. نامه را یک‌طوری به دستش می‌رسانم که به تو برساند. ببخش اگر دیر جواب نامه‌هایت را می‌دهم. هم خیلی گرفتارم و هم این‌که مینی‌بوس معلوم نمی‌کند دقیقاً چه روزی می‌آید و به‌زحمت می‌توانم زمانم را با حرکتش میزان کنم. پیش خودم گفتم حالا کااسد می‌گوید این هم رفت، تنش به تن شهری‌ها خورد و دیگر ما را فراموش کرد؛ اما خدا به سَر شاهد است این‌قدر گرفتارم که باورت نمی‌شود. اگر با شرایط آن‌جا حساب کنی، همیشه آدم وقت دارد، اما با حساب شهر از این خبرها نیست. درست که شهر کوچکی است، اما برای آدمی مثل من که تازه اول بدوبدوهایش شده وقت کم می‌آید. صبح‌ها همه‌اش این‌ور آن‌ور درس خصوصی می‌دهم. عصرها هم بعد از اتمام درس مدرسه، کلاس تقویتی برای بچه‌ها گرفته‌ام و شب از خستگی جسدم می‌رسد خانه. به‌هرحال این نامه را نوشتم تا نگویی این آقامعلم هم مثل آن چند تا معلم دیگر که گفتی بعد از این‌که از آبادی رفتند دیگر گَردشان هم نیامد روی این خاک بنشیند، معرفت حالیش نبود. من اصلا آدم کم‌حافظه‌ای نیستم. فکر می‌کنی بعدازظهرها را با تو روی دیوار قلعه فراموش می‌کنم؟ آن روزها خیلی خوب بود. خدا را شاهد می‌گیرم از بهترین روزهای عمرم بود؛ اما، خوب، خودت بهتر می‌دانی، بعد از آن، یعنی هر چه بیشتر گذشت اوضاع بدتر شد.

ادامه

۱۲۳

نویسنده: سارا درویش برگزیده‌ی نخست وبلاگ‌نویسان تصویر پشت آینه سرش را که فرو می‌کند توی بالش، چین‌های نازک کنار چشمش بیشتر می‌شوند. دهانش نیمه‌باز است انگار که طرح بوسه‌‌ای ناتمام مانده باشد.  پای راستش  را که تا صبح از تخت آویزان مانده، بالا می‌کشد و زانو را جمع می‌کند توی شکمش و پای چپ رها … ادامه

۱۲۷

نویسنده: یاسمن شکرگزار روز تولد در یخچال را باز کردم. نشسته بود روی صندلی. روزنامه می خواند. چند تخم مرغ بر داشتم و روی دستم جا دادم. کیسه آرد را در دست دیگرگرفتم. بر گشتم. اولین قدم را که بر داشتم، گفت: این پسره رو میشناسی؟دستم لرزید. تخم مرغ ها بر زمین افتادند. آرد هم … ادامه

۱۲۸

نویسنده: مهدی رجبی این سرما مرا می‌کشد دستهای کبودش را زیر بغلش می چپاند و فشار می دهد. مُف پشت لبش یخ بسته و دماغ سرخ و سیاه سرما زده اش گزگز می کند، آنقدر که صدایش را می تواند توی گوشش بشنود. سر بزرگش را که روی گردنی باریک و سفید به چپ و … ادامه