داستان خوب
۰۳۰
نویسنده: احمد آرام برگزیدهی سوم [مشترک] هیات داوران نگاهِ گاوِ سهلالوصول به مینوتورهای خاکستری ۱چشمهام راباز می کند. زِبری انگشتهاش از روی پلکهام عقب میرود. حالا حتا باچشمهای باز هم نمیتوانم ببینمش. چیزی را که میبینم یک سطح کدرِ لرزان است که اندک اندک شفاف و بلورین میشود. از پشت این سطح بلورین صدایی شنیده … ادامه
۰۳۹
نویسنده: بیژن روحانی زندگیها آغاز کردم. مبارزهایی سخت و تنها. چه میدانستم. هر کس دیگری هم اگر بود حدس نمیزد. گرچه همکارانم مدتی بود گوشه و کنایه میزدند و با شوخیهای بیمزهشان اذیتم میکردند اما به هر حال آن ها حتما فکرشان به اینجا نرسیده بود. شوخیها در حد این بود که مرا به حواسپرتی … ادامه