عیدانهی ۱۳۸۹: لبخندِ مشتآمیز!
خوشحال از تماشای برفی که همهی زمستان بر تهران نبارید، نشسته بودیم در قهوهخانهی ایستگاه پنج توچال به خوردن چای و خرما. ذوقزدهتر از ما، پارسای پنجسالهام بود و دختر کوچکِ دوستمان که برف به همهی تنشان رفته بود از بس غلت زده بودند و سُر خورده بودند و آدمبرفی درست کرده بودند و گلولهی … ادامه