سلام کااَسد. حالت چهطور است؟ امیدوارم همیشه در سلامت کامل باشی. اوضاع آبادی بر وفق مرادت هست؟ اگر جویای حال من هستی، بد نیستم. در مدرسهای شبانهروزی، شیفت عصر درس میدهم. آخرین نامه را که فرستادی، فکر کنم نامهی پنجم بود، گفتم بگذار جواب همه را یکجا بنویسم.
این نامه را هم میدهم پسر کاگَنجی بیاورد. کاش شیرخان زنده بود و به او میدادم که نامه را برایت بیاورد. حیف شد. بعد از مرگ آن زن دیگر حواسش به زندگی نبود. گمانم همین غصه باعث شد ماشین از دستش در رود و سقوط کند ته دره. یادت هست؟ مرد بیچاره. معمولاً هفتهای یکبار از بوشهر ماهی میآورد. آخر هم زیر بار ماهیهایش دفن شد. خدا رحمتش کند. حالا غمی نیست، پسر کاگنجی چندروز یکبار با مینیبوسش میآید شهر. نامه را یکطوری به دستش میرسانم که به تو برساند. ببخش اگر دیر جواب نامههایت را میدهم. هم خیلی گرفتارم و هم اینکه مینیبوس معلوم نمیکند دقیقاً چه روزی میآید و بهزحمت میتوانم زمانم را با حرکتش میزان کنم. پیش خودم گفتم حالا کااسد میگوید این هم رفت، تنش به تن شهریها خورد و دیگر ما را فراموش کرد؛ اما خدا به سَر شاهد است اینقدر گرفتارم که باورت نمیشود. اگر با شرایط آنجا حساب کنی، همیشه آدم وقت دارد، اما با حساب شهر از این خبرها نیست. درست که شهر کوچکی است، اما برای آدمی مثل من که تازه اول بدوبدوهایش شده وقت کم میآید. صبحها همهاش اینور آنور درس خصوصی میدهم. عصرها هم بعد از اتمام درس مدرسه، کلاس تقویتی برای بچهها گرفتهام و شب از خستگی جسدم میرسد خانه. بههرحال این نامه را نوشتم تا نگویی این آقامعلم هم مثل آن چند تا معلم دیگر که گفتی بعد از اینکه از آبادی رفتند دیگر گَردشان هم نیامد روی این خاک بنشیند، معرفت حالیش نبود. من اصلا آدم کمحافظهای نیستم. فکر میکنی بعدازظهرها را با تو روی دیوار قلعه فراموش میکنم؟ آن روزها خیلی خوب بود. خدا را شاهد میگیرم از بهترین روزهای عمرم بود؛ اما، خوب، خودت بهتر میدانی، بعد از آن، یعنی هر چه بیشتر گذشت اوضاع بدتر شد.
