در من گناه قلمه میزنند
یادم باشدیکی از همین روزهای اردیبهشتشعر کوتاهی بنویسمبا کلماتی از یخاز دیماهِ بلندی که در من است. *** وطنمآغوش تو ستاز مرز تو، آن سوتربه زبانی غریبه حرف میزنند. *** کلمهای تنهاکه شعرش را گم کردهمن ام. *** کوه نبودیاگرسنگریزه سنگریزهاندوه جمع نمیکردی. *** محبوب مناز پلهها پاورچین بیادر را آهسته ببندنگاه کندر چشمهایم چگونه سیب میرویددر من گناه قلمه میزنند میخواهم زیبا شوممیخواهم پیراهن گلداری بپوشمبوسه بکاری ومندوزخ درو کنم. از مجموعهی «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمیکنم»، … ادامه