یادم شما را فراموش!
از داستانهای بیویرایش امروز (۲۰)نویسنده: مسعود باستانیمن قرار بود شنبه بعداز ظهر مرخصی بیایم که یکشنبه صبح حداقل بتوانم برای ملاقات مهسا به اوین بروم. همهی خانوادهام شنبه بعدازظهر میآیند جلوِ زندان به استقبالم، ولی مرا فردایش یعنی یکشنبه صبح مرخص کردند و من روز ملاقات ماندم در زندان و دوباره دیدار آن روز را از دست دادم. مرا بیخبر سر ساعت دوازه ظهر از زندان بیرون فرستادند. یعنی بعد از سه سال وقتی از زندان آمدم بیرون، جلو زندان … ادامه