چندوچونِ سِقط شدن یک عدد کتاب!
از داستانهای بیویرایش امروز (۱۶)نویسنده: هادی معصومدوست از در ارشاد که تو میروم، همین که پایم را میگذارم توی طبقهی ادارهی کتاب تقریبا همه میشناسندم. اگر به اسم نباشد حداقل به قیافه میشناسند. خیلیها تا من را میبینند ازم میپرسند که بالاخره داستان کتابم به کجا رسید! خب شوخی که نیست! یک سال رفتن و آمدن است. یک جورهایی شدهام مثل کارمند آنجا. کارمند بیجیره و مواجبی که همه عادت کردهاند به دیدنش و خودم هم عادت کردهام به انتظارهای … ادامه