۱۴۲

نویسنده: پیمان اسماعیلی

رکوئیم

زن جلوی آینه نشسته و موهایش را شانه میزند. مرد از توی کتابخانه کتابی بر میدارد و روی تخت خواب دراز میکشد. کتاب را باز میکند و پاهایش را روی هم می اندازد.زن شانه را روی پوست سرش فشار میدهد و میگوید: فکر نمیکنم امشب بشود خوابید.
مرد زیر چشمی به زن نگاه میکند و زیر لب میگوید: چرا امشب نمیشود خوابید؟
: نمیشنوی چه سر و صدایی راه انداخته اند؟
مرد سرش را تکان میدهد و ساکت میماند. بچه ای در اتاق خواب را باز میکند و خودش را توی بغل زن     می اندازد. صداهایی از گلویش بیرون می آید که نمیشود فهمید.  زن دستش را روی سر بچه میکشد و خیلی آهسته میگوید: عزیزم  چرا بیدار شدی؟
بچه سرش را به دو طرف تکان میدهد و صداهای نامفهومی از خودش در می آورد.
: شاید از چیزی ترسیده.
زن دستش را روی چشمهای ریز و سر بزرگ بچه میکشد: چیزی شده؟ از چیزی ترسیدی؟
بچه سرش را محکم تر فشار میدهد توی بغل زن.
مرد کتاب را میبندد و دستش را به طرف بچه دراز میکند: بیا. بیا پیش پدر. مرد که از چیزی نمیترسد.
بچه سرش را بلند میکند و به مرد خیره میشود. آب دهانش از گوشه لبش روی لباسش میریزد.
: شاید از سر وصدای اینها بیدار شده؟
: صدایشان که خیلی هم بلند نیست.
زن سر بچه را نوازش میکند و میگوید: بلند نیست؟ صدای تلوزیونشان را نمیشنوی؟
: بیا. بیا اینجا.
بچه از توی بغل زن بیرون می آید و تلو تلو خوران میرود طرف مرد. سرش کمی به عقب خم شده و دهانش نیمه باز است.
مرد از توی کشوی کنار تخت دستمالی بیرون میکشد و آب دهان بچه را از روی صورت و لباسش پاک میکند.
بعد هم بچه را توی بغلش میگیرد. بچه دستش را روی صورت مرد میگذارد و ته ریش دو روزه مرد را میمالد.
: نکن. نکن.
: باید برود بخوابد.
مرد پیشانی بچه را میمالد و میگوید: شنیدی که. وقت خواب است. باید بروی توی تخت خودت.
بچه چشمهای ریزش را به مرد میدوزد و ساکت میماند.
: شنیدی که چه گفتم. باید بروی توی اتاق خودت.
بچه خودش را از توی بغل مرد بیرون میکشد و جیغ بلندی میزند. زن از روی صندلی بلند میشود زیر بازوهای بچه را میگیرد: عزیزم ماهم میخواهیم بخوابیم. الان وقت خواب است.
بچه خودش را روی زمین می اندازد و بلند جیغ میکشد.
مرد از روی تخت بلند میشود و بچه را بغل میکند: امشب چه مرگش شده؟
: جلوی بچه این طوری حرف نزن.
: خوب چرا این طوری شده؟
زن صورت بچه را میبوسد و موهایش را نوازش میکند: باید بخوابی عزیزم. ما هم میخواهیم بخوابیم.
بچه سرش را تکیه میدهد به شانه مرد. سر بزرگش به کناری خم میشود و ساکت میماند. مرد سر بچه را جابه جا میکند و از اتاق بیرون میرود. زن دوباره مینشیند جلوی آینه. رژ لب قرمزی را بر میدارد و روی لبهایش میکشد.رنگ لبش کم کم بر میکردد و سرخ میشود.بعد هم لبها را به هم میمالد.
 صدای تلوزیون خانه کناری را کاملا میتواند بشنود.برای یک لحظه تصمیم میگیرد که بلند شود و با مشت محکم به دیوار بکوبد اما پشیمان میشود. پیش خودش فکر میکند که زندگی کردن توی آپارتمانهایی با دیوارهایی به این نازکی چقدر سخت است.
: خوابید؟
: فعلا که چشمهایش را بسته.
مرد روی تخت دراز میکشد و کتابش را باز میکند.
: یعنی  نخوابید؟
: چرا خوابید. حالا چند لحظه اجازه میدهی؟
بعد دوباره سرش میرود توی کتاب. زن مدادش را بر میدارد و خط قرمزی دور لبش میکشد.
: مثل اینکه جشن گرفته اند. انگار نه انگار که توی بقیه خانه ها هم آدم هست.
: باید یک طوری حالیش کرد که اول در بزند.
: کی را حالی کرد؟
: بچه را میگویم.
: تو خیلی سخت میگیری.
: یعنی چه سخت میگیری؟ میدانی چند سالش است؟
:خوب با این وضعیتی که…
: در زدن را که میشود یاد گرفت. چه ربطی به وضعیتش دارد.
: گفتم این طوری حرف نزن.
زن مدادش را روی میز میگذارد و چشمهایش را میبندد.مرد روی تخت جا به جا میشود و زیر چشمی به زن نگاه میکند.
صدای خندیدن مرد همسایه را از پشت دیوار میشود شنید. زن سرش را بالا میگیرد و به مرد نگاه میکند.
: میشنوی؟ حالا نوبت خودش است!
: مرد سرش را تکان میدهد.
: باید رعایت کنند. این دیگر چه وضعی است!
زن از سر جایش بلند میشود و میرود کنار دیوار. دستش را مشت میکند و بالا می آورد. اما روی دیوار نمیکوبد.
: آهنگ هم گذاشته اند.
: خوب؟
: فکر میکنم دارند میرقصند. صدای دست زدن می آید.
: الان چه وقت رقصیدن است؟ این موقع شب.
: خودت بیا گوش کن.
مرد کتاب را روی پاهایش می گذارد ساکت میماند.
: صدای آهنگشان که می آید.
: خوب گوش کن. صدای دست زدن هم می آید.
: این صدا مال خود آهنگ است. آنها نیستند.
: نه. ربطی به آهنگ ندارد. خوب گوش کن. خودشانند.
: مرد سرش را تکان میدهد و کتابش را بلند میکند.
: شاید مهمانی دارند.
: نه. مهمان ندارند.
: تو از کجا میدانی؟
: میدانم. تنها هستند.
: مرد پوزخندی میزند و میگوید: خوب. خوش باشند.
زن بر میگردد و سر جایش رو به روی آینه مینشیند. فکر میکند که لبهایش را زیادی قرمز کرده. دستمالی برمیدارد و روی لبهایش میکشد.
: خیلی خوب است که هنوز حوصله این کارها را دارند.
: این کارها ربطی به حوصله ندارد. یک جور ولنگاری است.
: اینکه آدم توی خانه خودش برقصد ولنگاری است؟
: حالا کی گفته که دارند میرقصند؟
: مگر صدای دست…
: دست زدن چه ربطی به رقصیدن دارد؟
: خوب بیخود که دست نمیزنند.
مرد سرش را تکان میدهد و کتابش را میبندد. خمیازه بلندی میکشد و بدنش را کش میدهد. روی تخت چرخی میزند و صورتش را روی متکا فشار میدهد.
: صدای آهنگشان قطع شد.
مرد سرش را از روی متکا بلند میکند و به دیوار نگاه میکند.
: این چه طرز خندیدن است. چرا این قدر بلند میخندند. 
زن وسایل آرایشش را جمع میکند گوشه میز. از بین آنها سایه تیره رنگی را بر میدارد و روی پلکهایش میکشد.
: این جور زندگی کردن هم خوب است.
: چه جور زندگی کردن؟ اینکه نیمه شب مجلس رقص راه بیندازی؟
: منظورم این نبود.
: پس منظورت چه بود؟
: ما حتی با هم حرف هم نمیتوانیم بزنیم.
: مرد ساکت میماند. بعد از چند لحظه خیلی آهسته میگوید: هر کسی مشکلات خودش را دارد. همینها هم کم مشکل ندارند.
 زن سرش را تکان میدهد و با دست موهایش را میمالد.
 صدای کوبیدن چیزی به دیوار اتاق می آید. چند بار پشت سر هم. زن به دیوار اتاق نگاه میکند. دوباره از سرجایش بلند میشود و گوشش را به دیوار میچسباند.
: چرا گوشت را به دیوار چسباندی؟
: چیزی به دیوار آویزان کردند. دارند جایش را درست میکنند.
مرد از روی تخت بلند میشود و میرود کنار پنجره. از توی پنجره به تیرهای چراغ برق نگاه میکند و بته های کم پشتی که پای آنها کاشته اند.
: توی این اتاق هم باید عکسی ، چیزی آویزان کنیم. خیلی خالی است.
: عکس زنش است.
: تو از کجا فهمیدی؟
: دارد به زنش میگوید که توی عکس خیلی خوب افتاده.
: تو همه اینها را شنیدی؟
: راحت میشود شنید. خیلی بلند حرف میزنند.
زن برمیگردد و روبه روی آینه می ایستد. دستش را بین  موهایش میبرد و آنها را بالا میگیرد. به ریشه موهایش نگاه میکند و تارهایی که سفید شده اند.
: دارند زیاد تر میشوند.
: چی زیاد میشود؟
: موهای سفیدم را میگویم. زیاد تر شده اند.
: این چیزها ارثی است.
زن سرش را تکان میدهد و به مرد نگاه میکند.
: مطمئنی خوابیده؟ دوباره بیدار نشود؟
: گفتم که. خوابید.
زن دوباره  رژ قرمز رنگ را بر میدارد و روی لبهایش میکشد. توی آینه لبهایش به سیاهی میزنند.
مرد کشوی کنار تخت را بیرون میکشد و تویش را میگردد. لباسها را کنار میزند و از زیر آنها آلبوم عکسی را در می آورد. آلبوم را باز میکند و به عکسها نگاه میکند. کمی که میگردد انگشتش را زیر یکی از عکسها می اندازد و آن را بیرون میکشد.
: همین خوب است. همین را میدهیم قاب کنند.
: کدام؟ ببینم.
مرد عکس را بالا میگیرد. توی عکس دستهایش را دور کمر زن حلقه کرده و سرش را هم گذاشته روی شانه اش. زن هم با پهنای صورتش توی دوربین خندیده.
: خوب است. همین را بده قاب کنند.
مرد عکس را روی کمد میگذارد و روی تخت دراز میکشد. به زن نگاه میکند که موهای سفیدش را یکی یکی میگیرد و توی صورتش میکشد.
صدای خندیدن زن و مرد همسایه بلند میشود. صدای زن بیشتر به جیغ زدن شبیه است تا خندیدن.
زن از سر جایش میپرد و گوشش را به دیوار میچسباند. مرد هم از سر جایش نیم خیز میشود و به زن نگاه میکند.
: معلوم نیست چه کار دارند میکنند. فقط صدای خندیدن می آید.
: شاید مست کرده اند. وگرنه این موقع شب…
: حالا هر کسی که خندید یعنی مست کرده؟
: منظورم این نبود. به نظر من این کارها آنهم این موقع شب غیر طبیعی است.
: کجایش غیر طبیعی است.؟ اینکه با هم خوشند غیر طبیعی است؟
مرد سرش را تکان میدهد و میگوید: من اصلا نمیفهمم تو چه میخواهی. تا همین چند دقیقه پیش از دستشان کلافه بودی.
زن با دست به مرد اشاره میکند که ساکت باشد. چند لحظه بعد میگوید: ماشینش را گذاشته تعمیرگاه. همین امروز صبح.
: آن ماشین  یک روز در میان باید برود تعمیرگاه.
: زن سرش را از دیوار جدا میکند و به مرد نگاه میکند: چه فوشهایی میدهد.
: به کی فوش میدهد؟
: به تعمیر کار ماشینش.
بعد دوباره گوشش را به دیوار میچسباند.
: یک جایی قرار است بروند که نمی فهمم.
: مسافرت؟
: نمیدانم. فکر میکنم. اما نمیفهمم کجا را میگوید.
مرد از سر جایش بلند میشود و کنار زن می ایستد. بعد گوشش را خیلی آرام به دیوار میچسباند.
: فکر نمیکنم بخواهند بروند مسافرت. این جایی که میگوید توی ترکیه است.
: میگوید یکی دو میلیون کافی است.
: ولی باز هم فکر نمیکنم برای مسافرت باشد. آنجا خیلی گران تر از این حرفهاست.
: ولی باید جای قشنگی باشد.
: یکی از همکارها رفته.
: شاید بشود ما هم برویم.
: پول زیادی میخواهد.
: اسم کی را گفت؟
: نفهمیدم. شاید رئیسی چیزی باشد.
: حالا چرا دارد میخندد؟
:حتما یک چیزی هست بین خودشان.
: دیدی گفتم. میخواهند بروند مسافرت.
: ولی با این پولی که کنار گذاشته اند باید بروند گدایی. خیلی کم است.
: ولی باز هم خوب است که میخواهند بروند. همینش هم خوب است.
: مسافرت را باید سبک رفت. اینهمه آشغال میخواهند بار خودشان کنند؟
: این چیز ها را  باید برد. دست خالی که نمیشود.
: دست خالی یعنی چه؟ اینهایی که میگوید بار اضافی ست.
: عجب آهنگ قشنگی.
مرد دستش را روی بازوی زن میکشد و کمی فشار میدهد.
: خودمان نوارش را داریم.
: همین آهنگ را؟
: خودم خریدم. چند ماه پیش.
: من که چیزی ندیدم.
: تو خوشت نیامد. باید بین نوارها باشد.
: من اصلا یادم نمی آید  تو از این نوارها خریده باشی.
: میخواهی همین الان پیدایش کنم؟
زن ریز میخندد و با پشت دست به صورت مرد میکوبد.
: نمیخواهد. همان فردا پیدایش کن.
: چند ستاره گفت؟
: پنج ستاره. حتما هتل خیلی خوبی است.
: ولی این پول کم است. فقط خرج هتل را حساب کنی بیشتر از این حرفها میشود.
: خوب حتما فکرش را کرده اند.
: تازه زمین گلف هم دارد.
: حالا زمین گلف میخواهند چه کار.
: شرط میبندم که توپ گلف را فقط توی فیلمها دیده اند.
:  باید یک جای ارزان تر پیدا کنند. زمین گلف هم نداشت ، نداشت.
: گفت تا چند ماه دیگر؟
: فکر میکنم گفت دو ماه.
: پس میشود اول اردیبهشت.
: توی بهار باید خیلی قشنگ باشد.
زن دست مرد را توی مشتش میگیرد و فشار میدهد. مرد لبخندی میزند و بازوی زن را بیشتر فشار میدهد. زن سرش را روی شانه مرد میگذارد و آرام میگوید: یک قاب عکس برای اتاقی به این اندازه کم است. باید تابلویی ، چیزی بخریم.
مرد سرش را تکان میدهد.
: میشود روی همین دیوار روبه رو آویزانش کرد.
: پس قاب عکس را کجا بزنیم؟
: روی دیوار بالای تخت. آنجا بهتر است.
: آهنگشان را عوض کردند.
زن و مرد دوباره گوششان را به دیوار میچسبانند.

مرد همسایه خودش را روی مبل می اندازد و میگوید: فقط باید این پروژه را زود  تمام کنم. تمام نکرده برویم دردسر ساز میشود.
: زن همسایه خودش را روی پاهای مرد می اندازد و میگوید: مثلا میخواهد چه کار کند؟ فکرش را هم نکن.
مرد همسایه زیر گلوی زن را قلقلک میدهد. زن پاهایش را میکشد توی شکمش و بلند میخندد.
: کاری که نمیتواند بکند.
: تو خیلی رعایت مردم را میکنی.
: آدم بد قلقی ست.
: خوب حالا یعنی چه؟
: مرد همسایه  با کف دست آرام  روی پشت  زن میزند و میخندد.
: من درستش میکنم. 
بعد خمیازه بلندی میکشد و ادامه میدهد: میگفت چسبیده به دریا. از پنجره اتاقهایش میشود پرید توی آب.

زن گوشش را محکم تر به دیوار میچسباند و میگوید: عجب جایی ست!
مرد به لبهای  قرمز زن نگاه میکند و آرام میگوید: ترکیه هتلهای خیلی خوبی دارد.
: شاید بشود ما هم برویم. فکرش را کرده ای؟

: این نوار را عوض کن. زیادی تند است.
: اگر از روی پاهای من بلند شوی عوضش میکنم.
زن همسایه میخندد و بدنش را از روی پاهای مرد کنار میکشد.

زن میگوید: به نظر من هم زیادی تند بود.
: نه ، قشنگ بود.

: ایکاش خواهرم هم میتوانست بیاید. خیلی حیف شد.
مرد همسایه نوار توی ضبط را عوض میکند. صدای فلوت میپیچد توی فضای اتاق.
: آدم بچه دار همین است دیگر. اختیارش دست بچه است.
: این بچه بیچاره هم گیر افتاده. از صبح تا شب باید درس بخواند.
: خدا را هم باید شکر کنند.
بعد با دست به دیوار اتاق خواب اشاره میکند.
: اگر وضع این بیچاره ها را داشتند میخواستند چکار کنند؟
: وضع اینها که خیلی خاص است.
: خاص بودنش را نمیدانم. ولی با یک بچه عقب افتاده اصلا نمیشود زندگی کرد.
: ممکن است خوب شود.
: این جور بچه ها خوب شدنی نیستند.

زن یک دستش را روی دیوار میگذارد و به مرد نگاه میکند.
: در باره کی حرف میزنند؟
مرد ساکت میماند و حرفی نمیزند.

: زندگیشان حرام است. زندگی نمیکنند بیچاره ها.
: خوب بچه شان است.
: این جور بچه ها زود تر راحت شوند به نفعشان است.
: یعنی چه به نفعشان است؟
: هم به نفع خودشان هم به نفع پدر مادرشان.
: کسی دلش نمی آید در مورد بچه اش این طوری فکر کند. حالا هر چقدر هم عقب مانده باشد.
: من اگر به جایشان بودم خودم یک جوری راحتش میکردم.
: تو هیچوقت این کار را نمی کردی.
: آخر زنده بماند که چه کار کند؟
: خیلی بی رحمی. 
مرد همسایه  بلند میخندد. سر زن را توی بغلش میگیرد و میگوید: خودت فکرش را بکن ! ببین چه زندگی ای  دارند.

زن سرش را از دیوار جدا میکند و دستش را روی دهانش میگذارد.
مرد کف دستهایش را به دیوار فشار میدهد و صدای نفسهای سنگین زن را میشنود. بعد  چند قدم از دیوار دور میشود و به در اتاق خواب نگاه میکند.
زن خودش را از دیوار میکند و به طرف اتاق بچه میدود. روی بدن بچه خم میشود و صورتش را میبوسد. بعد کنار بچه روی تخت دراز میکشد و پاهایش را توی سینه جمع میکند.
مرد کتابش را از روی تخت بر میدارد و توی کتابخانه  میگذارد. برای چند لحظه به تیرهای چراغ برق  بیرون از پنجره خیره میماند. بعد دستهایش را مشت میکند و محکم به دیوار میکوبد. چند بار پشت سر هم به دیوار میکوبد.

دیدگاه شما

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.