داستان کوتاه «مسعود بی‌برگ»، سروش قاسمیان، تهران

از توی گوشِ مسعود، با شکل بیضی و همه‌ی نرمی‌اش، پوست درخت بیرون کشیدند. یک تکه پوست قهوه‌ای درخت که بیشتر به زردی می‌زد تا رنگ درخت. مسعود بین همکلاسی‌هایش نشسته بود، روی یک سکوی کوتاه، کنار دیوار جهاد ‌دانشگاهی که جای همیشگی‌شان بود و فاصله‌ی بین کلاس‌ها را آن‌جا لش می‌کردند، همان جایی که … ادامه

داستان کوتاه «مارپله»، مریم منصوری، تهران

بازی پیچیده‌تر از آن بود که نقش آدم‌ها، مستقل از هم قابل شناسایی باشد. حسن خودش هم نمی‌دانست کجای این مارپیچ ایستاده است. اما وقتی درِ اتاق شماره‌ی یازده هتل اروپا را بست و چمدانش را کنار تخت گذاشت و به طرف روشویی رفت تا مشتی آب به صورتش بزند، سرش را که بالا آورد … ادامه

داستان کوتاه «لگاح»، نسیم مرعشی، تهران

آفتاب تازه زده بود. امّ‌عقیل داشت کاغذ پاره‌ها را ریز می‌کرد، می‌ریخت جلوی بز٫ بز از دَم و شرجی بی‌حال بود و پستان خشکیده‌اش لای پاهایش تکان می‌خورد. کاغذ‌ها را بی‌میل بو کرد و بی‌میل جوید. امّ‌عقیل چِلّابش را روی سر محکم کرد، چمباتمه زد روبه بز و آه کشید. امروز هم شرجی بود و … ادامه

داستان کوتاه «گروه پزشکی ۶۳»، یاسمن رحمانی، تهران

مادر پنجاه‌ ساله‌ام داشت مثل دخترهای شانزده ساله رفتار می‌کرد: با همکلاسی سابق دوران دانشگاهش – که حالا پزشک یکی از تیم‌های فوتبال لیگ برتر ایران بود – قرار شام گذاشته بود. توی رستوران گردان برج میلاد. حالا مادرم داشت از من مشورت می‌گرفت که برای قرار چه لباسی بپوشد و من می‌دانستم که خودم، … ادامه

داستان کوتاه «ققنوس»، سید میثم رمضانی، قم

درخت پیر ، هنوز باور نکرده است/ بهار ، از تنه‌اش ، سال‌هاست رخت بربسته/ دلخوش شده، به دخیل‌های سبز زنان روستا / و عابرانی، که از فاصله‌های دور و نزدیک می‌آیند/ و فکر می‌کند/ از این حامگی‌های خیالی/ یحتمل، همین روزها/ انجیرهای درشت سرخ آبی/ به شاخ و برگش، خواهد شکفت!… مامان می‌گوید: خیال‌بازی … ادامه

داستان کوتاه «عصر یک چهارشنبه‌ی بارانی»، علیرضا فنائی اصفهانی، اصفهان

تمام هفته باران بارید. حتی چهارشنبه. اوایل پاییز بود واین تغییر آب و هوا درآن موقع سال چندان عجیب نبود. در خانه با بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کردم و یا از روی بیکاری به اخبار تکراری روزنامه‌ها نگاهی می‌انداختم. کتابی برمی‌داشتم، چند صفحه‌ای می‌خواندم و سپس می‌رفتم سراغ بعدی. به نظرم می‌رسید که خوب … ادامه

داستان کوتاه «صلح در وقتِ اضافه»، نغمه کرم‌نژاد، شیراز

از روزی که ردپاهایِ غریبه را روی برف‌ها دیده بودم، خواب به چشمانم نیامده بود. هر شب برف، بی‌امان می‌بارید و هر صبح دوباره رد پاها را می‏‌دیدم که عمیق و تازه، دورتادور سنگر چرخیده و تا افق پیش رفته‌اند. او را که دست و پا بسته چپانده بودم گوشه‏‌ی سنگر و سکوت که تا … ادامه

داستان کوتاه «شرطِ باخت‌باخت»، نازلی گلچهره حسینی، مشهد

آقای دکتر امینی سلام من مجتبی سالاری، دانشجوی پزشکیِ شیرازم. حتما از شنیدن اسم و فامیلم شوکه شدید. نه، من دوست صمیمی شما نیستم. من پسر شهید مجتبی سالاری‌ام. از دو روز پیش که برای شرکت در کنگرۀ روانپزشکی اومدم تهران و سخنرانی شما رو شنیدم، فکرم مشغول بود که شما رو قبلا کجا دیدم. … ادامه