داستان کوتاه «صلح در وقتِ اضافه»، نغمه کرم‌نژاد، شیراز

از روزی که ردپاهایِ غریبه را روی برف‌ها دیده بودم، خواب به چشمانم نیامده بود. هر شب برف، بی‌امان می‌بارید و هر صبح دوباره رد پاها را می‏‌دیدم که عمیق و تازه، دورتادور سنگر چرخیده و تا افق پیش رفته‌اند. او را که دست و پا بسته چپانده بودم گوشه‏‌ی سنگر و سکوت که تا … ادامه