Browsing Category

داستان خوب

خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۵۹

نویسنده: علی‌اصغر عزتی‌پاک مقبره پلک‏هاى چروکیده‏ات را روى هم مى‏گذارى و فکر مى‏کنى این توده‏هاى کبود تاکى بالاى سرت خواهند بود. به انگشت‏هایى فکر مى‏کنى که متورّم شده‏اند و از هم فاصله گرفته‏اند؛ به صافى یک دست کف توده‏ها که فاصله‏شان با صورتت فقط…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۵۷

نویسنده: امید فلاح آزاد رفتگان و ماندگان کدام یکی است؟ یعنی کدام یکی از این دخترهاست؟ کاش میدانستم. کاش می شد بپرسم. از چهره اش نمی توانم بفهمم. اینها همه شان خوشگل اند. من نمی دانم چه فرقی با هم دارند. همه شان برایم…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۵۶

نویسنده: خسرو نخعی جازار برگزیده‌ی دوم وبلاگ‌نویسان سنگِ سرد ـ آقای افشار،… دسته‌گل‌ها رو آوردن، می‌خواید چندتاش رو با خودمون ببریم؟من و مامان، خانه‌ی پدربزرگیم. همه منتظر خاله‌ام هستیم که رفته است مدرسه‌اش برای گرفتن کارنامه‌ی ثلث سوم و دیر کرده. از پدربزرگ قول…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۴۷

نویسنده: آروشا مشتاقی‌زاده کتابفروشی صاحب کتابفروشی یه نویسنده بود که هنوز کتابی ننوشته بود. در واقع کتابی که بهش بشه گفت کتاب ننوشته بود. البته اون داستان نویس قهاری بود. در واقع اون سه نوع داستان رو بدون رقیب می نوشت: داستانهای عاشقانه که…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۴۳

نویسنده: زهرا مهدوی داستان بی‌نام توپ های کوچک نور به راه می افتند و پی هم می دوند. تیرهای چراغ برق فرار می کنند. درخت ها سرشان را پایین گرفته اند و دنبال چراغها می روند سر درختی به ابرها گیر می کند نور…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۰۲

نویسنده: محسن بنی‌فاطمه چاه کمی دورتر از جایی که الان پسرک ایستاده است، نزدیک تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد  بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن کرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یک تکه…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۱۵

نویسنده: یاسمن احسانی کجا را نگاه مىکنى بابا؟ باز جیغ زن روبروییمان رفته هوا. فرداست که با سرودست باندپیچى شده و چشم کبود بیاید پشت پنجره.عادت داریم هر ماهى ،دو ماهى یکبار از خانهشان صدای جیغ، فریاد، کوبیدن و خرد شدن چیزی بلند میشود؛…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۲۱

نویسنده: محمدرضا رستمی عق سه شب پیش بود که تصمیم گرفتیم. یعنی سه شب قبل از آن شبی که ما سه نفر راه افتادیم طرف قبرستان. قسم خورده بودیم که تا آخر قبرها برویم و حتی اگر توانستیم هر کدام توی قبری هم دراز…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۲۰۵

نویسنده: منیژه عارفی سرخ مثل آرزو از همان وقت که شوهرت مرد و تنها شدی و آمدی تا با من زندگی کنی، می دانستم اخلاق های عجیب غریب داری. هشت سال با هم پشت یک نیمکت درس خوانده بودیم. از خل و چل بازی…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
خوابگرد قدیم داستان خوب

۳۲۶

نویسنده: فائزه محمدی اردهالی دود سر شب! سرویس کارخانه می‌ایستد، مینی‌بوسی پر از آدم‌های خسته. پیرزنی که سر کوچه دم در نشسته به آن‌ها نگاه می‌کند. آپارتمان‌های شکل هم در دو سوی کوچه ردیف شده‌اند، همه چهارطبقه اند. پیرزن می‌داند که دختری با مانتو…

۲۹ آبان ۱۳۸۲
Back to Top