گفتم: بنخفتی، شهر!
احمد شاملوهمه شب حیرانش بودم،حیرانِ شهر ِ بیدارکه پیسوز چشمانش میسوخت واندیشهی خوابش به سر نبودو نجوای اورادش لَخت لَخت آسمانِ سیاه را میانباشتچون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک که فضا را. حیران بودم همه شب شهر بیدار راکه آواز دهانش تنها همهمهی عَفنِ اذکارش بود:شهر بیخواببا پیسوز پُر دودِ بیداریاشدر شبِ قدری چنان. در شبِ قدریگفتم: بنخفتی، شهر!همه شب به نجوا نگرانِ چه بودی؟ گفتند:برآمدن روز را به دعا شب زندهداری کردیم. مگر به یُمنِ دعاآفتاببرآید. گفتم:حاجتروا شدید که آنک سپیده! … ادامه