به نام رمان، به کام زبان
رمان «همنام» جومپا لاهیری را در شرایط ناجوری خواندم؛ درست وقتی که یک موجود نیممتری تازه وارد زندگیام شده بود و هنوز در آستانهی گذار به نظم جدید زندگیام ایستاده بودم؛ متحیر و مضطرب. امیرمهدی عزیز، مترجم همنام که فهمید دارم رمان را تکه پاره میخوانم، گلهمند شد. یادم است روزی نظر محمدحسن را دربارهی رمانی خارجی پرسیدم که ویراستاری دشوارش با من بود. قیافهاش ناگهان برافروخته شد و گفت: “شما ویراستارها هم شدهاید مثل مترجمها؟ چرا نسبت به کتاب … ادامه