بزرگداشت یاد مادر
چهل روز از رفتن مادرم میگذرد. اوائل داشتم وامیدادم. گرفتار بودم در معرکهی نابرابر عقل و احساس. تلاشم برای فایق آمدن بیحاصل بود. هربار که خاطرش از ذهنم میگذشت و هربار که در خلوت ذهنم مییافتمش، زخمی عمیق در سینهام باز میشد و خون بود که سربالا میآمد تا پشت چشمها، تا بگذرد از صافیها و اشکی شود بیدریغ و وحشی که فرو بریزد و دستِآخر خشک شود، بیآنکه درد زخم را فروکاهیده باشد. افزودن به توان رزمی عقل و … ادامه