داستان کوتاه «تاسیان»، الهام نظری
انگار خودم گذاشتمش توی قبرش. چون یک شب که رو به دیوار خوابیده بود و صبح بعد از باز شدن چشم هایش اولین تصویری که دید سفیدی بی انتهای دیوار بود، فریاد زد و اسمی را صدا کرد که نفهمیدم کیست. وقتی آمدم همهی بدنش عرق کرده بود. گفتم: «بابا؟ چی شده؟ خواب دیدی؟» بعد گفت که فکر کرده مرده و توی قبر تنها خوابیده و اسم هیچکس هم یادش نمیآمده تا صدا بزند. حتی فکر میکرده کسی صدایش را … ادامه