داستان «قبل از خواب چراغها را خاموش میکنم»، حسام انوری
دیگر هیچ کاری از دست من ساخته نبود. فرامرز آمد صندلی عقب ماشین درست کنار دست من نشست و از آن طرف یوسف خان هم که یک ربع تمام توی ظل آفتاب داد زده بود “انقلاب” و گلوی خودش را جر داده بود، با لنگ عرقهای پیشانیاش را خشک کرد و همان را پرید پشت … ادامه